رباعی شمارهٔ ۱ گر فاش شود عیوب پنهانی ما


گر فاش شود عیوب پنهانی ما
ای وای به خجلت و پریشانی ما
ما غره به دین‌داری و شاد از اسلام
گبران متنفر از مسلمانی ما
 

رباعی شمارهٔ ۲ ای غیر بر غم تو دراین دیر خراب


ای غیر بر غم تو دراین دیر خراب
با یار شب و روز کشم جام شراب
از ساغر هجر و جام وصلش شب و روز
تو خون جگر خوری و من بادهٔ ناب
 

رباعی شمارهٔ ۳ از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت


از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت
هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت
من بندهٔ عشق و مذهب و ملت من
عشق است و علی ذالک احیی و اموت
 

رباعی شمارهٔ ۴ روی تو که رشک ماه ناکاسته است


روی تو که رشک ماه ناکاسته است
باغی است که از هر گلی آراسته است
گر زان که خدا نیز وفائی بدهد
آنی که دل من از خدا خواسته است
 

رباعی شمارهٔ ۵ ساقی فلک ارچه در شکست من و توست


ساقی فلک ارچه در شکست من و توست
خصم تن و جان می‌پرست من و توست
تا جام شراب و شیشهٔ می باشد
در دست من و تو، دست دست من و توست
 

رباعی شمارهٔ ۶ این تیغ که شیر فلکش نخجیر است


این تیغ که شیر فلکش نخجیر است
شمشیر وکیل آن شه کشورگیر است
پیوسته کلید فتح دارد در مشت
آن دست که بر قبضهٔ این شمشیر است
 

رباعی شمارهٔ ۷ این تیغ که در کف آتشی سوزان است


این تیغ که در کف آتشی سوزان است
هم دشمن عمر و هم عدوی جان است
با این همه جان بخشد اگر نیست شگفت
چون در کف فیاض هدایت خان است
 

رباعی شمارهٔ ۸ این تکیه که رشک گلستان ارم است


این تکیه که رشک گلستان ارم است
مانند حرم مکرم و محترم است
بگریز در آن از ستم چرخ که صید
از هر خطر ایمن است تا در حرم است
 

رباعی شمارهٔ ۹ یک لحظه کسی که با تو دم ساز آید


یک لحظه کسی که با تو دم ساز آید
یا با تو دمی همدم و هم راز آید
از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند
هرگز نرود وگر رود باز آید
 

رباعی شمارهٔ ۱۰ هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد


هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد
بر من زغمت به تاب و تب می‌گذرد
تو خفته به استراحت و بی تو مرا
تا صبح ندانی که چه شب می‌گذرد
 

رباعی شمارهٔ ۱۱ یارب رود از تنم اگر جان چه شود


یارب رود از تنم اگر جان چه شود
وز رفتن جان رهم ز هجران چه شود
مشکل شده زیستن مرا بی یاران
از مرگ شود مشکلم آسان چه شود
 

رباعی شمارهٔ ۱۲ دست ساقی ز دست حاتم خوشتر


دست ساقی ز دست حاتم خوشتر
جامی که دهد ز ساغر جم خوشتر
آن دم که دمد ز گوشهٔ لب نایی
در نی، ز دم عیسی مریم خوشتر
 

رباعی شمارهٔ ۱۳ ای مستمعان را ز حدیث تو سرور


ای مستمعان را ز حدیث تو سرور
وی دیدهٔ صاحب نظران را ز تو نور
جز حرف و رخت گر شنوم ور بینم
گوشم کر باد الهی و چشمم کور
 

رباعی شمارهٔ ۱۴ باز آی و به کوی فرقتم فرد نگر


باز آی و به کوی فرقتم فرد نگر
وز درد فراق چهره‌ام زرد نگر
از مرگ دوای درد خود می‌طلبم
بیمار نگر دوانگر درد نگر
 

رباعی شمارهٔ ۱۵ باز آی و دلم ز هجر پردرد نگر


باز آی و دلم ز هجر پردرد نگر
در سینهٔ گرمم نفس سرد نگر
در گوشهٔ بی‌مو نسیم تنها بین
در زاویهٔ بی‌کسیم فرد نگر
 

رباعی شمارهٔ ۱۶ دارم ز غم فراق یاری که مپرس


دارم ز غم فراق یاری که مپرس
روز سیهی و شام تاری که مپرس
از دوری مهر دل فروزی است مرا
روزی که مگوی و روزگاری که مپرس
 

رباعی شمارهٔ ۱۷ مهجور تو را شب خیالی که مپرس


مهجور تو را شب خیالی که مپرس
رنجور تو را روز ملالی که مپرس
گفتی هاتف چه حال داری بی من
در گوشه‌ای افتاده به حالی که مپرس
 

رباعی شمارهٔ ۱۸ دارم ز جدایی غزالی که مپرس


دارم ز جدایی غزالی که مپرس
در جان و دل اندوه و ملالی که مپرس
گوئی چه بود درد تو دردی که مگوی
پرسی چه بود حال تو حالی که مپرس
 

رباعی شمارهٔ ۱۹ بس مرد که لاف می‌زد از مردی خویش


بس مرد که لاف می‌زد از مردی خویش
در پیره‌زنی دیدم از او مردی بیش
ابنای زمانه دیدم اغلب هاتف
مردند ولی با لب و با سبلت و ریش
 

رباعی شمارهٔ ۲۰ دل خسته‌ام از ناوک دل دوز فراق


دل خسته‌ام از ناوک دل دوز فراق
جان سوخته از آتش دل سوز فراق
دردا و دریغا که بود عمر مرا
شب‌ها شب هجر و روزها روز فراق
 

رباعی شمارهٔ ۲۱ ای در حرم و دیر ز تو صد آهنگ


ای در حرم و دیر ز تو صد آهنگ
بی‌رنگی و جلوه می‌کنی رنگ به رنگ
خوانند تو را مؤمن و ترسا شب و روز
در مسجد اسلام و کلیسای فرنگ
 

رباعی شمارهٔ ۲۲ آن گل که چو من هزار دارد بلبل


آن گل که چو من هزار دارد بلبل
دانی به سرش چیست پریشان کاکل
روئیده میان سبزه‌زاری ریحان
یا سرزده در بنفشه زاری سنبل
 

رباعی شمارهٔ ۲۳ اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل


اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل
صحرا همه سبزه کوهساران همه گل
از فرقت توست در دل ما همه خار
وز طلعت تو به چشم یاران همه گل
 

رباعی شمارهٔ ۲۴ از جور بتی ز عمر خود سیر شدم


از جور بتی ز عمر خود سیر شدم
وز بیدادش ز عمر دلگیر شدم
از تازه جوانی که به پیری برسد
ناکرده جوانی به جهان پیر شدم
 

رباعی شمارهٔ ۲۵ از عشق تو جان بی قراری دارم


از عشق تو جان بی قراری دارم
در دل ز غم تو خار خاری دارم
هر دم کشدم سوی تو بی تابی دل
می‌پنداری که با تو کاری دارم
 

رباعی شمارهٔ ۲۶ اول بودت برم گذر مسکن هم


اول بودت برم گذر مسکن هم
دست از دستم کشی کنون دامن هم
من نیز بر آن سرم که گیرم سر خویش
با من تو چنان نه‌ای که بودی من هم
 

رباعی شمارهٔ ۲۷ زآن روز که شد بنای این نه طارم


زآن روز که شد بنای این نه طارم
بس دور زد آسمان و گردید انجم
تا یک دُر بی‌نظیر آمد به وجود
وان دُر یگانه کیست مریم خانم
 

رباعی شمارهٔ ۲۸ من از همه عشاق تو مغموم‌ترم


من از همه عشاق تو مغموم‌ترم
وز جمله شهیدان تو مظلوم‌ترم
فریاد که من از همه دیدار تو را
مشتاق‌ترم وز همه محروم‌ترم
 

رباعی شمارهٔ ۲۹ در دهر چه غم ز بینوایی دارم


در دهر چه غم ز بینوایی دارم
در کوی تو چون ره گدایی دارم
بیگانه شوند گر ز من خلق چه باک
چون با سگ کویت آشنایی دارم
 

رباعی شمارهٔ ۳۰ این گل که به چشم نیک و بد خارم از او


این گل که به چشم نیک و بد خارم از او
رسوا شدهٔ کوچه و بازارم از او
من می‌خواهم که دست از او بردارم
دل نگذارد که دست بردارم از او
 

رباعی شمارهٔ ۳۱ هر گل که شمیم مشکبار آید ازاو


هر گل که شمیم مشکبار آید ازاو
بی‌روی تو خاصیت خار آید ازاو
جانی که گرامی‌تر از آن چیزی نیست
ای جان جهان بی تو چه کار آید ازاو
 

رباعی شمارهٔ ۳۲ بر روی زمین نه کار یک کس دلخواه


بر روی زمین نه کار یک کس دلخواه
کار همه کس ز آسمان ناله و آه
کاری چو زمین و آسمان نگشایند
بس دیدن خاک تیره و دود سیاه
 

رباعی شمارهٔ ۳۳ این ریخته خون من و صد همچو منی


این ریخته خون من و صد همچو منی
هر لحظه جدا ساختی جانی ز تنی
عذرت چه بود چو روز محشر بینی
بر دامن خویش دست خونین کفنی
 

رباعی شمارهٔ ۳۴ ای خواجه که نان به زیردستان ندهی


ای خواجه که نان به زیردستان ندهی
جان گیری و نان در عوض جان ندهی
شرمت بادا که زیردستان ضعیف
از بهر تو جان دهند و تو نان ندهی
 

رباعی شمارهٔ ۳۵ افسوس که از هم نفسان نیست کسی


افسوس که از هم نفسان نیست کسی
وز عمر گرانمایه نمانده است بسی
دردا که نشد به کام دل یک لحظه
با هم نفسی بر آرم از دل نفسی
 

رباعی شمارهٔ ۳۶ هرچند که گلچهره و سیمین بدنی


هرچند که گلچهره و سیمین بدنی
حیف از تو ولی که شمع هر انجمنی
ای یار وفادار اگر یار منی
با غیر مگو حرفی و مشنو سخنی