ليلة القدر

اما به ستايش كه بياغازد؟
كه كبوتران سپيد تشنگي اش
تا خنكاي دوردست شب رفته اند
و قنات ها را
سرشار صورت هايي به دنيا نيامده
يافته اند.
از كه بياغازد؟
_حتي به ديداري كوتاه تر از چرخش زلفي در نسيم صبحگاهي
حتي به نگاهي گذراتر از لحظه اي كه در افق لبخند ظاهر مي شود_
كه عشق بي جدايي و درد بي معناست.
پس بر ويرانه هاي خاكستر مي گذرد
آسمان را مي نگرد
و بر دستانش رعشه اي از هيجان جاري است.
شب است
صدا نيست،سكوت نيست.
اعداد و ستارگان هنوز به دنيا نيامده اند
تنها كجاوه بانوي اوست
كه مي آيد
مي آيد و آمدنش را كسي در نمي يابد.
شب است
شبي بهتر از هزار سال و ماه
شبي از آن فرشتگان
شبي كه در آن
تا طلوع فجر
پرسش و پاسخي جز سلام نيست.
مي آيد
عطر سيب با اوست
و شوكت چهل روز عزلت را بر پيشاني دارد
و به يمن آمدنش
جهان بهاران
و لبخندش
خورشيد هفت آسمان است.
چشمۀ كوثر اوست او
كه در شب مي جوشد
كه فقط صداي غل غل آبش گوش را مي نوازد.
و صورتش بر كسي آشكاره نيست،
زيرا اگر اين خورشيد
جامۀ شب به تن بردرد
چشم را همت ديدن فرو خواهد مُرد.