می رانمت چو مهتاب


زیبا ترین حضوری از عشق در من ای دوست
عشقی که آتشم زد در ماه بهمن ای دوست
راهم زدی و آهم در سینۀ شب افروخت
گم شد ستارۀ من در روز روشن ای دوست
یک دم نمی توانم بی صحبت تو دم زد
افکندی ام چو قمری طوقی به گردن ای دوست
جادوی آفتابی هم خون دختر تاک
پرکن پیاله ام را مردی بیفکن ای دوست
از چلۀ کمان قد کمانی ما
تیری توان نشاندن بر چشم دشمن ای دوست
می رانمت چو مهتاب بر موج آب دیده
دارم در آرزویت دریا به دامن ای دوست
نی پای بند شهرم نی گوشه گیر صحرا
زین بیشتر چه خواهی از جان شیون ای دوست

خطی سزاوار تاریخ


خواهم شدن پاره خطّی تا امتدادم بماند
خطّی که در بی نهایت خود را به خطّی رساند
خطّی که آبش گواراست در جادۀ شوسۀ کار
خطّی که سوز عطش را در کارگرها نشاند
خطّی که دنباله دارست منظومه ای بی مدارست
خطّی که از خود شما را بیرون تواند کشاند
خطّی که چون شهد گلهاست شیرین تر از طعم خرماست
خطّی که چون شعرِ کندو زنبورش از بر تواند
خطّی که نقش آفرین است جغرافیای زمین است
خطّی که همواره خود را از اهل دنیا بداند
خطّی ستیزنده راهی پوینده از تازه خواهی
خطّی که بی انتهاتر از باد صحرا براند
خطّی به گویائی غم پنهان به چشمان خاموش
خطّی به خوانائی خون خطی که خود را بخواند
خطّی که جادوی خاک است سحرِ سحرگاه تاک است
خطّی که از جوش غیرت خون در رگ ما دواند
خطّی که مردم شکار است برنامۀ روزگار است
خطّی که ما را بخواند خطّی که من را براند
خطّی زلال آسمان رنگ پیدا به شفّافی اش سنگ
خطّی که خیل کبوتر در آبی اش پر تکاند
خطّی هوا خورده از صبر آبشخور چشمۀ ابر
خطّی که بذرِ شکر را در غوره زاران فشاند
خطّی به غایت صمیمی چون عاشقان قدیمی
خطّی سزاوار تاریخ چیزی که از من بماند

از قول غزل


کهکشان سیرم و دارم سر پرواز دگر
تا به خطی رسم از نقطۀ آغاز دگر
کاهی از کوه نیاید که به جولانگه باد
شده ام ریگ روان را علم افراز دگر
شد گلو گیرِ قفس نغمه ام ای مرغ هوا
به هوایی که شوم طعمۀ شهباز دگر
به تماشای خود از آینه رو گردانم
در نگر همّتم از چشم نظر باز دگر
جز من ای عشق بلند آمده درگاه هنوز
خاکبوس قدمت نیست سرانداز دگر
خالی ام همچو نی از ناله دم گرم تو کو؟
تا به لب آیدم از پردۀ دل راز دگر
جز به جبران زمین گیری خود چرخ نگشت
آسمان دگری خواهم و پرواز دگر
گر موافق خورَدَم زخمه به ساز ملکوت
هم به شور آورمت باز به شهناز دگر
نتراشیده سر آن گونه قلندر شده ام
که به گیلانکده ام خواجۀ شیراز دگر
شیون این مایه که دم می زنی از قول غزل
به ردیفت نرسد قافیه پرداز دگر ...

باغ گلدوزی


پرنده در قفس تار و پود می خواند
به شاخۀ نخی گل سرود می خواند
سرود دست نجیبی که در مه تصویر
دو بال خسته اش از هم گشود می خواند
شکاف سینه سپارد به بخیۀ سوزن
بنفش و آبی و سرخ و کبود می خواند
به درّه وارۀ شب می زند پل آواز
مرا به خلوت آن سوی رود می خواند
کنون که در رگ من خون کوتوالی نیست
مرا به شوق کدامین صعود می خواند؟
خروس بی محل است این سپیدۀ کاذب
پرنده آه ... چرا دیر و زود می خواند
نه بال پرزدنی نی هوای پروازی
همین کنار من از این حدود می خواند
پرنده خسته تر از من به باغ گلدوزی
دریچه را به فراز و فرود می خواند
شراع زمزمه اش تیره چون پر زاغ است
میان آتش سیگار و دود می خواند
بهار پرده نشین خانه زاد پائیز است
پرنده در قفس تار و پود می خواند

در کنار دیگران


دیدگانت خار در دل دارد امّا دیدنی است
زخم غربت دیدگان از چشم صحرا دیدنی است
بی دهن چون غنچه می خندی به روی آفتاب
فصل عطرافشانی باغ تماشا دیدنی است
اشک ما هرگز نمی آید به چشم اهل خاک
گریۀ دریا پسند ماهیان نادیدنی است
پشت مژگان ترِ مهتاب می خواند خروس
بامداد شسته از باران فردا دیدنی است
رنگ نپذیری اگر از طیف بازیگاه نور
دیدنی نادیدنی نادیدنی ها دیدنی است
گونۀ گل آتشین شد چشم گلگشتی نماند
چشم خوش بینی اگر می بود دنیا دیدنی است
آه ... ای خون رهائی در رگ زنجیریان
نعرۀ مستانِ از عشق تو رسوا دیدنی است
از دو سوی پل اگر یک روز روی آور شویم
چشم بندیهای اشک شوق آنجا دیدنی است
جلوه کن ای ماه در ایوان دلهای خراب
هم از این آئینه آن روی دل آرا دیدنی است
آب از تو پرتلاطم خاک از تو پر طنین
از تو هر نقشی که می بندم به رویا دیدنی است
پچ پچی با ساحل خاموش دارد از تو موج
می رسی در مقدمت آشوب دریا دیدنی است
من نه ققنوسم ولی گرد سرت پرواز من
با دو بال آتشین پروانه آسا دیدنی است
جویباری از سرشک آورده ام نازی برم
سرکشی هایت ولی ای سرو بالا دیدنی است
خار حسرت می خورم از چشم خرما رنگ تو
دست ما کوتاه و بر نخل تو خرما دیدنی است
با کسی جز با غمش شیون نمی جوشد دلم
در کنار دیگران تنهائی ما دیدنی است

غزل برنج


تا به دلخواه کبوتر سفره اندازد برنج
کاش در باران اشکم قد برافرازد برنج
چنگ جنگل شد نسیم آهنگ تا در گوش دشت
چشم انداز افق را نغمه پردازد برنج
در نی شالی اگر آواز بومی بشکند
جیره خوار قریه را در شکوه اندازد برنج
خوشه در پستان حسرت خون ما را شیر کرد
تا که شیرین قصه ای از غصه آغازد برنج
آسمان دشت پُر گرد است از پای نشاط
تا به رهواری که صبر ماست می تازد برنج
گر به کار خصم آید گو که: در رویای سبز
آنقدر ماند که رنگ آشنا بازد برنج
ور به کام دوست گردد گو: به شالیزار سرخ
قطره قطره خون ما را نوش جان سازد برنج
ناز پرورد سرود شاعران شهر نیست
برخود از شعری که «شیون» سر کند نازد برنج

آری بلند آسمانا


تو بر بلندای خاکم اسطوره ای از جنونی
شریان شط شفق را ما قبل تاریخِ خونی
نقشت به دیوار تکرار بر شانه ات سنگ بسیار
آنک پس پشت پندار سقف صدا را ستونی
ای زنده همچون طبیعت پنهان به نُه توی تصویر
در پرده نامت نماند این سان که از خود برونی
از تو نسیمی غزل گفت در سوره های اناالحق
بردارِ این هول نزدیک فریاد دور قرونی
باریکۀ صبر صبحی جاری تر از جوی پرواز
تا از تو نوشد کبوتر همچون شفق لاله گونی
ما را که با درد و داغیم عریان تر از کوچه باغیم
گلمژده ای از ستاره در این شب بد شگونی
از تو زمان در ترنّم از تو زمین پر تبسّم
صورتگر ارغوانی خنیاگر ارغنونی
شایستۀ تو نه مرگ است مرگی زبان بسته خاموش
آری به فتوای تاریخ زآن گونه مردن مصونی
مرگ تو آئینه وارست تکرار تو بی شمارست
تکرار خورشید شیرین در بیشۀ بیستونی
مرگ تو میلاد مرد است در شیهۀ سرخ میدان
چونانکه چون ریشه در برف برگاوری در سکونی
بی توشه در فصل تردید روئیدۀ خشم خویشی
بالا بلندی مقاوم در ورطۀ چند و چونی
بی مرز و خط ناپذیری چون روح پاک پرنده
ما را ببال سحر آه تا ناکجا رهنمونی؟
ستواریت را ستودم با لهجۀ کوهی خویش
زان پیشت از سینه آهی برخیزد از سرنگونی
آتشفشانگونه فریاد تا کی خود از دل برآری
اینک که با خشم خاموش سرمای سخت درونی
بومی تر از مهر و ماهی بر گستراکی که ابری است
آری بلند آسمانا ناید ز تو این زبونی

شکاری دیگر


بخوان تا رودباران را زلال آوا کنی آخر
گران خوابان سنگین سایه را دریا کنی آخر
بخوان چیزی به صبح روشن فردا نمانده است ...آی
بخوان تا روشنم از مژدۀ فردا کنی آخر
بخوان از مردمی ها گرچه کام مردمان تلخ است
دهن شیرین مگر از گفتن حلوا کنی آخر
مزن بر سینه سنگ این و آن تا با تو سر دارم
چرا از همچو من دیوانه ای پروا کنی آخر
به ساز برگ می رقصم که پیش از خندۀ خورشید
مرا چون روح شبنم آسمان پیما کنی آخر
منم آن قاصدک پرواز از رویای طفلان دور
که می آید شبی از من حکایت ها کنی آخر
چنین کز بال پروانه سبکتر می دمی در من
چه ترسم آتش از خاکسترم برپا کنی آخر
خروس آواز هول آباد شب قربان فریادت
بخوان تا خواب زشت اندیش را زیبا کنی آخر
به گُلبانگ سفر چون ذرّه دست افشان اگر خیزی
به پای شوق خاکی بر سر دنیا کنی آخر
غزالستان شب تردست می خواهد ز پا منشین
شکار دیگری شاید از آن صحرا کنی آخر
به تیر شعله ای گر جان آرش تاب بنشانی
گذر از چله ی آتش خلیل آسا کنی آخر
بلا گردان چشمت مانده ام کز جمع مشتاقان
مرا گر بخت روی آرد نهان پیدا کنی آخر
قدم بوس تو همچون سایه ام تا کی شود روزی
نگاهی از سرِ شوخی به زیرِ پا کنی آخر
چه جای شکّر شیون؟ بدین شیرین دهانی ها
زبان طوطی از آئینگی گویا کنی آخر
به توکای سرودن گر دهی آواز عاشق را
رها از قالب فرسوده چون نیما کنی آخر

غزل جنگل


کدامین صفحه از تاریخ خون تکرار شد جنگل
که مردان را سر مردانگی بردار شد جنگل
ولایت سوز برقی خرمن خونین دلان افروخت
جهان در پیش چشم خون چکانش تار شد جنگل
ز بس در جلوۀ مهتابش به کام شب پرستان گشت
به شرماب ستاره لاله گون رخسار شد جنگل
به رگباری که آشفته ست خواب همزبانی را
سر آزادگان را سینۀ دیوار شد جنگل
به تخت خاک تاج آفتابش باش ای خورشید
که بردار سرافرازی سری سردار شد جنگل
نهان جوشید در خواب پریشان رفاقت ها
شفق دم با سرود سرخشان بیدار شد جنگل
وطن گو رشک جنت باش از گلهای رنگارنگ
که از خون جوانان دامن کهسار شد جنگل
به چشم انداز مه آلود خون یاران عاشق را
رها در نور همچون گیسوان یار شد جنگل
چو بگشود از رگ ما چشمه ای از خون گیاه نور
به رُستنگاه شب از روشنی سرشار شد جنگل
شب مرگ است و هستی بادبانها را برافرازید
که بندرگاه اخترهای شیرین کار شد جنگل
شفق خونرنگ دامون شعله ور دریا شهاب افشان
به عصیانی چنین توفنده پرچمدار شد جنگل
خوشا جمعیّت صافی دلان در آبی آواز
که صوفی مشربان را کعبۀ دیدار شد جنگل
برنج تلخ ما کاکل چو در خون رفیقان شست
اناالحق گاه منصوران شالیزار شد جنگل
دلی را مرکز اندوه گیلان کرده ام شیون
که بر آن نقطه در سیر و سفر پرگار شد جنگل

یک دو سه روزی اگر


سروی و باید که ناگزیر بمانی
پای به دامن کشی اسیر بمانی
بر سر یک پا در این مدار مقدّر
حیف که باید که ناگزیر بمانی
زخم عمیقی شیار درد بزرگی
دیر گریزی که در ضمیر بمانی
از تو همین سر کشی خوش است که باری
سرزده از چله همچو تیر بمانی
خاک رقم زد به سرنوشت بلندت
سرو من از ریشگی حقیر بمانی
زهره به چنگ آور ایستاده تر از کوه
تا به شکستی دگر دلیر بمانی
صبر جمیل ستارگان جلیلی
تا به شبی تلخ و دیرمیر بمانی
هر رگ تو ردّ پای خون بهاراست
سبز چنانی که دلپذیر بمانی
جامۀ سبز امید گر فکنی دور
خار ملالی که در کویر بمانی
جلوۀ فردا توراست باغ تماشا
یک دو سه روزی اگر که دیر بمانی
تیغ زبانت به کار دوست نیاید
شیون اگر خامشی پذیر بمانی

غمباد هزار ساله


باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آب دیدۀ ما
دیگر به سکوت شب نپیچد بوی غزل از جریدۀ ما
فریاد سکوتمان بلندست در پچ پچ دیر سالۀ دشت
اسطورۀ ضجه های تلخ است تاریخ ستم کشیدۀ ما
آن سوی تبسّم صبوری پژواک شکستن دل ماست
خشمی که هنوز پا فشرده است در مشت زبان بریدۀ ما
آشفتگی درون ما را دریا نکند به قصه باور
آشوب جزیره های خون است جاری به خلیج دیدۀ ما
پای آبله آمد از ره دور چاووش نسیم گل دریغا
پروردۀ سیمِ خار دارست آزادی نو رسیدۀ ما
اشکی به مزار ما نیفشاند با آنکه هوای گریه اش بود
در حیرتم آسمان چه خواهد از جان به لب رسیدۀ ما
آنگونه به خواب بوی ناکیم کآلودۀ ماست جامۀ خاک
ترسم تن لحظه ها بپوسد در سایۀ آرمیدۀ ما
تا قمری سوگوار جنگل در حسرت نوحه ای بموید
غمباد هزار ساله گل کرد در حنجرۀ سپیدۀ ما
مهتاب هنوز غصه می خورد از خواب دریچه که یک شب
باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آب دیدۀ ما ...

بخوان که


حروف سربی خون را بخوان به صفحۀ بالم
که مرغ نامه رسان کبوتران شمالم
بخوان که خسته ترینم به شاخۀ که نشینم
که داغ تازه نبینم که دلشکسته ننالم
شبی بد است و بدآئین که سایه های خبرچین
فزوده وزنۀ سنگین به زخم بال وبالم
چو اژدهای دمانی که خورده خون جهانی
قفس گشوده دهانی به زیر سایۀ بالم
ستاره خون و شفق خون سحر به پنجره مظنون
به آفتاب و گل اکنون دگر چه روی سؤالم
غروب تنگۀ خواب است خروش مرگ شهاب است
عبور ساکت آب است گذشتن مه و سالم
نفس به سینه بریدن به لاک لحظه خزیدن
همین شکسته پریدن همین جواز مجالم
کجای بیشه چنین است؟ که خصم ریشه زمین است
دلم گرفته از این است اگر که غمزده حالم
در آفتابم و سرما وزیده در تن من تا
نماز وحشت خود را کند اقامه نهالم
بخوان که غصه نپاید بهار رفته بیآید
گلی که مُشک تو ساید شود به سینه مدالم
تو نان نقرۀ ماهی به سفره های سیاهی
امید آنکه نخواهی تکیده همچو هلالم
همیشه باد گلویم پر از غمی که بگویم:
لبالب تو سبویم تر از لب تو سفالم
نشست توست شکستم شکست توست نشستم
که داربست تو هستم سقوط توست زوالم

دوباره آن عسلی روزگار


اگر تو آمده بودی بهار می آمد
بهار با همۀ برگ و بار می آمد
گلوی زمزمه تر می شد از ترانۀ رود
ترنمی به لبِ جویبار می آمد
سپیده ای که پر از پلک باز پنجره هاست
به صبح آیینه ها بی غبار می آمد
به من که هیچ ... به چشم کبود منتظران
سواد سایۀ آن تک سوار می آمد
شکوفه بود و شکفتن به بانگ نوشانوش
دوباره آن عسلی روزگار می آمد
زمان به کامِ دل سرخوشان میان می بست
زمانه با دل عاشق کنار می آمد
به شادی رخِ گُل جامۀ سیاه دگر
کجا به چلچلۀ سوگوار می آمد
پیاله وار شب و روز تردماغی را
دل شکستۀ ما هم به کارمی آمد
به چادری که زمین از بهانه می گسترد
نبات بارش توت از سه تار می آمد
درخت مصرع سبزی بلندبالا بود
به شعر قُمری صحرا تبار می آمد
هزار شاخه غزل چون انار گُل می کرد
به هم سُرایی شیون هَزار می آمد

امسال بهارم


امسال بهارم همه پاییز دگر بود
پاییز که خوب است غم انگیز دگر بود
در هیچ دلی سوز مرا خوش ننشاندم
این غمزده را با همه پرهیز دگر بود
گُل بی تو دماغ چمنی تازه نمی کرد
انگار پس پنجره پاییز دگر بود
چون باد من از غنچه دهانی نگذشتم
بی پرده گُل بوسۀ تو چیز دگر بود
بزمی نتوانست بگیرد عطش از من
این جام تهی آمده لبریز دگر بود
شورم همه شهناز و عراقم همه عشاق
با باربدم ماتم شبدیز دگر بود
غم بر سر پا بود و به میدان صبوری
دستم به گریبان گلاویز دگر بود
شمسم همه تنهایی و من رومی اندوه
گیلانِ مصیبت زدۀ تبریز دگر بود

چونان انارم


بی ابرچشمم آسمان اشکی ندارد
من پاره پاره می شوم تا او ببارد
صحرای مه آلود مهتابم که مجنون
بر شانه های بید من سر می گذارد
چونان انارم میوۀ پاییزی غم
دستان دلتنگی دلم را می فشارد
آیینه و من هر دو مأنوسیم لیکن
چشمت مرا حیران تر از او می شمارد
نقشی نمی بندد خیالم جز تو ای عشق
دنیای من رویای شیرینی ندارد
وقتی نگاهم می کنی انگار موجی
این تشنه ماهی را به دریا می سپارد
ای کاش می شد دست خونگرم نوازش
در خاک بغضم بذر اندوهی نکارد
شیون چنان رنگ فراموشی گرفتم
غم هم اگر بیند مرا خاطر نیارد

از دم تکرار


هنوز در سفرِ گم شدن دیاری هست
برای گوشه گرفتن کنار یاری هست
چو موجِ خسته اگر پای از رکاب کشی
به قدر یک دو سه پهلو زدن کناری هست
همه هوایی کوهم مرا چه می بندید
سزای صحبت دیوانگان دیاری هست
سیاه شد نفس خانه از دم تکرار
برای تازه شدن طرف جویباری هست
اگرچه روزنه ای نیست شب پُر از سقف است
پسِ نگاه ستارۀ امیدواری هست
به بوی بستن ابریشمی به شاخۀ باد
به روستای ستاره مزارداری هست
به پیش چشم تو با خویش می توان گفتن
ملول کوچۀ آیینه ها غباری هست
چو شعر شیونیان شمع تیره روزانی
بسوز و شکوه مکن این چه روزگاری هست

همه تن آبی ام


عزیز سیب های طالقانم دوستدارم کو
میان کوچه های رشت جاپای نگارم کو
بغل پروردۀ آلالگانِ دُرفک آغوشم
یکی برفابگون نهری که جوشد از کنارم کو
صبا با های هایم دیلمانی شروه ای دارد
مبارک خوانی زرده ملیجه در بهارم کو
همه تن آبی ام می آیم از رویای کوهستان
پُرم از درّه ی آغوش زیتون رودبارم کو
چه مایه عاشقی آموخت سروِ هرزویل از من
بهار سبز پوشان عطش را برگ و بارم کو
مگر از باد منجیلم سرشتند اینکه در هردم
دوان از دشت می پرسم دیارم کو دیارم کو
اگر با خاک همدستم به دامان که آویزم
وگر پا در رکاب باد می رانم غبارم کو
عزیزان کشتگان عشق را باید سپاس آورد
یکی مهتابگون شمع چراغی بر مزارم کو

برای بردن تو


شب عروسی تو عشق را کفن کردند
تورا به حجلۀ خون سوگوار من کردند
زِ چشمم آینه هایت مگر بیندازند
کتان کهنۀ مهتابی ات به تن کردند
شکوه نغمۀ من رنگ و بوی نوحه گرفت
خجسته قُمری شعر مرا زغن کردند
از اینکه خار عطشکامی ات نیازارد
به پیشواز تو در هر قدم چمن کردند
چه زود روح بیابان دمیده شد در تو
به سبزه های تو تنجامۀ گون کردند
شبِ محاقِ تو حیرانیِ خدایان را
ستاره ها همه انگشت در دهن کردند
بدل به آهِ دلم لاله های کوه شدند
کنار برکۀ آیینه انجمن کردند
هویت غم خاک تو هرکجایی شد
غریبه ها همه در خانه ات وطن کردند
غزال غربتی ام تا غزل غریب شود
برای بردن تو از طلا رسن کردند
تراش دادۀ شعر منی که شیون را
به بیستون خیال تو کوهکن کردند

کافر مسلمان


سجّاده کردم سفره را  در سجده بر نان پاره ای
طاعت به جا آورده ام با کفر ایمان واره ای
نام آور نان آمدم کافرمسلمان آمدم
در گریه پنهان آمدم چون خندۀ بدکاره ای
خیل ولایتخواه من طغیانگر گمراه من
عیسی ادا رجّاله ای مریم نما پتیاره ای
در اشک توفان تاز من دریا به قُطر قطره ای
در آه گردون گرد من هفت آسمان سیّاره ای
چندی شررخیز آمدم از شعله لبریز آمدم
آتش برانگیز آمدم از حبسِ سنگ خاره ای
در محشر شیطانی ام شیطان خدای شیطنت
در خلقتم آدم فریب حوّای گندم خواره ای
زانو به زانوی زمان پهلو نشینم با زمین
در من شناور لحظه ها چون بی ثمر یخ پاره ای
تا در چرای سبزه ها آهو زبان فهمم شود
بازآفریدم واژه را در دفتر جوباره ای
با شبروان سر می کنم در خرقه وار بی سری
از هالۀ آه سحر بر سر مرا دستاره ای
در جُلجتای جان من هر دم اناالحق زن درخت
بر نیل گُلبانگم روان نوزاد بی گهواره ای
از من تواضع چون سپر در یورش سرنیزه نیست
بردار خونم سربدار سرکش تر از فوّاره ای
شیون مبادا دم زنی با همدمان بی درد عشق
پندار عاشق مردنت از زندگی انگاره ای

تو ماه باش


مباش سبزه که در خوابِ تو چرا بکنند
تورا که پوشش سبزی علف صدا بکنند
یله به خاک تو پهلو زنند گلّۀ سیر
به سایه سار خیال تو خوابها بکنند
خدای را مشو از راه همنوایی عشق
که در نیِ نَفسَت بیدلان هوا بکنند
تورا به گاوچرِ میل هر علفخواری
همین به سایۀ تسلیم خود رضا بکنند
تو اهل ریشه نئی خاک را زمین بگذار
که این تکیده تنان ریشه نابجا بکنند
کدام ریشه چه دشتی تو اهل پروازی
مکن که با تو از این دست ناروا بکنند
گیاه زنده دلی در زمین نمی روید
بیا که سبز تورا در صدای ما بکنند
درآ به چاه من ای ماه ماهِ نخشبی ام
مکن که در شب گودالی ات فنا بکنند
هنوز گمشده ام در غبار دلتنگی
مکن که آینه ام را دوباره  ها بکنند
تو ماه باش و بتابان مرا که مهجوران
پلنگ شیردلی در شبت رها بکنند
ببال در نفس بامدادی شیون
مباش سبزه که در خواب تو چرا بکنند...

از تو می گویند


در زمینِ بی زمانی ناکجا آبادی ام
شهروند روستای هرچه بادابادی ام
سوی بی سویی دوخلسه مانده تا ژرفای خواب
پشت خلوت هاست آری پرسۀ اجدادی ام
گندمی تو کشتزاران از تو سرشار طلاست
جز به بوی تو نگردد آسیاب بادی ام
حس نزدیکی آهو بوده ام با خون دشت
در میان حلقۀ آب و علف بنهادی ام
چشمهای مهربانی از نظر دورم نداشت
ای بغل آیینه تن آغوش ها بگشادی ام
چیست در رویای بادآوازِ شب هنگامِ عشق
آبشار زلف تو بر شانۀ شمشادی ام
سنگ بودم مُردگی می رفت تا خاکم کند
با دمِ گُلسنگی ات دنیای دیگر دادی ام
از پری زادانِ شعرآغاز روزِ خلقتی
با خیالت دیوبندِ قلعۀ آزادی ام
گوش دار اینک زمان از من نمک گیر صداست
در صدف های تهی از شورِ دریا زادی ام
بیستون مضمون شیرینی ندارد شوخ من
موشکاف حیرت آمد تیشۀ فرهادی ام
تاب خوار جمعۀ جنجالی ام چون کوچه باغ
روح تعطیلی است در رفتار کودک شادی ام
پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ای ست
از تو می گویند پیران شب آبادی ام ...

از من بنوش


بنشین که از بی ریایی این گوشه همتا ندارد
این گوشۀ بی ریا را آغوش دنیا ندارد
اینجا بلند آستان است بر آستینش نظر نیست
تالار تنهاییِ من پایین و بالا ندارد
چشمم رواق جبلّی ست آیینه زار تجلّی ست
هر گوشه خواهی فرودآی ... اینجا و آنجا ندارد
بنشین حریف گناهم بنشین به عیشی فراهم
بنشین که در بازی عشق شیدادلم پا ندارد
پیدا نشد هرچه کرد دیگر کجا را بگردم؟
آخر خیابان این شهر یک چشم گیرا ندارد
با خودستیزم تو کردی مردم گریزم تو کردی
تقصیرِ این کرده ها را چشم تو تنها ندارد
گیسو گرفت ابروان بست در چنبرِ بازوان بست
آری چنان پُر توان بست تدبیر کس وا ندارد
اکنون تو هستی غزل هست آیینه ام در بغل هست
این لانۀ از تو خالی ورنه ... تماشا ندارد
مگذار اکنون بمیرد اندوه آینده گیرد
فردای ما بر کف دست خطهای خوانا ندارد
از تلخ و شور تمنّا یک کاسه کردم تنم را
از من بنوش و بنوشان ... برکه بفرما ندارد

چگور


به زخمه ای که به زخمت زدم چگور شدی
زبان زمزمۀ زندگان گور شدی
فشردمت به خیال شبانه در آغوش
چکیدی از غزلم چکه چکه نور شدی
گرفت یاس تنت رعشه های دستم را
برای سر زدن از کوچه ناصبور شدی
از این گریوه مگر تنگه تنگه بگریزی
غبار قافلۀ گردبادِ دور شدی
تراش بوسه گرفتی چو شبنم از لب عشق
زلال جامه شدی نه خدا ... بلور شدی
درآمدی به تماشای روشنایی خویش
به چشم آینه ها غایب از حضور شدی
تن تو این همه لاله نداشت وقت بهار
گداخت جان تو از بوسه ام تنور شدی
درآمدی به برم با دو چشم فانوسی
چو گربه در شب شیدایی ام سمور شدی
نمی شد از سرِ شیون هوای باغ به دور
به دست برگ خزان برگۀ عبور شدی

می خزی در پس اوهام


ای دوست که ظرفیّت دریا داری
تو به اندازۀ تنهایی من جا داری
می شود از ستم ثانیه ها در تو گریخت
غفلت قلّه فراموشی صحرا داری
هرچه جاری است پُر از سرکشی سایۀ توست
خلوت نخلی و از زمزمه خرما داری
همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت
نفسی شُسته تر از آینۀ ما داری
آسمانگیر تر از پنجره بودیم و گذشت
مگرم باز به پرسیدن گُل واداری
به دو چشمت که در آیینۀ آفاق خیال
مثل پرواز دو گنجشک تماشا داری
در منش ریز که چون جام، تمامی دهنم
در سبوی نفست خلسه دوبالا داری
می خزی در پس اوهامِ همه کودکی ام
هله خلخال مه خاطره در پا داری
مدد از باطن آن پیر بگیرم که ستوده
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

شاه ماهی


تو، قرص ماهی شکسته،دراشکم؛این برکه واره
من ، تشنه ترشاه ماهی! می نوشمت پاره پاره
ازشورمرجانی آب تا نقرۀ نان مهتاب
هرپاره ازتو صدایی درمن، صدفگون اشاره
تا من بتابم صدا را پاشیده ای واژه ها را
برمخمل ابری شب،چون خُرده ریز ستاره
می یابمت خانگی ترهمخانۀ چشم مادر
پیراهن شُستۀ گُل بر ریسمان نظاره
بذر بلورم دریغا درخاک دستانت، امّا
باران چه خواهد سرودن دردفترٍسنگ خاره!
ای عشق هنگامه پیشه، دستی برآور چو تیشه
زخمی! به سنگ تنم زن، تا وارهم چون شراره
دست من این شاخۀ تر،این سرکش نوبرآور
بگذار خاطر نیارد، پاییز خود را دوباره
گفتی:چه تعبیرت ازمن؟ گفتم که: درشعر «شیون»
ازآن نخستین فراموش تا آخرین یاد واره!!

آشوب دل


عشق آمد و آفتابی ام کرد
بااین همه ابر، آبی ام کرد
ازمردم چشم او بپرسید
بیمار که رختخوابی ام کرد؟
درمن همه موج بی تکان بود
آشوب دل انقلابی ام کرد
ازدشنه وزخم می سرودم
چون کهنه سبو، شرابی ام کرد
تُندابِ جنون به خونم آمیخت
ازشورعطش، سرابی ام کرد
هردم به شکستن دُرستی
آباد ازاین خرابی ام کرد
تابید به انجماد روحم
صد آینه آفتابی ام کرد

غزل حالی


من ازتوپُرشده ام درجهان خالی عشق
چنان که برکۀ آیینه، اززلالی عشق
یقین گمشده ام! آه ... ای گمان زلال
درآ در آینه ام از درخیالی عشق
رهین زُهره مگردان مرا که این چنگی
ترانه سرکشد از کوزۀ سفالی عشق
زمین زمزمه ام شوره زار شد از اشک
که گشت چشمۀ جان، صرف تشنه سالی عشق
نفس چو بیشه همه از تو پُر کنم آغوش
اگر چو پونه زنی خیمه در حوالی عشق
ادامۀ سفرِ کولیانۀ  بادند
وطن پذیر نشد، یک تن از اهالی عشق
زُکامِ زُهدِ ریا، از تو نشنود بویی
که تردماغ سرِ زلف توست حالی عشق!
از آن به جنگل ابریم آسمان آواز
که سبز از نمِ باران ماست، شالی عشق
زلال واژۀ تر از شعر «شیونی» ای شوخ!
سروده است ترا شاعر شمالی عشق

قحط شادابی است


آه ... اگر رگبار گیسوی تو دریا دم نبود
یک کف از خاکِ کویر خاطرم، خرّم نبود
چشم گلدانها به دیدار تو روشن مانده است
بی تکلّف، خنده هایت از شکفتن، کم نبود
ای بهار غنچه ساز ازخاک گیلانگرد من
هر چه می رویید بی تو، جز گُل ماتم نبود
قحط شادابی است، اشکم را به چشم کم مگیر
تشنگی می کُشت گُل ها را اگر شبنم نبود
ابر اندوهت حجاب افتاد ورنه در نظر
اینقدر آینده ی خورشیدیان، مبهم نبود
خاک، خشکی می گرفت ازخون وخاکستر،اگر
جرعه ای از عشق در آب و گل آدم نبود
دشت، نیلی بود و سبزه خونچکان آهو دوان
در غزل «شیون» غزال واژه ای رامم نبود

انگور خرما طعم


ژرفای چشمانت تماشا دارد امّا!
یک پنجره مشرف به دریا دارد امّا!
لب می گزی تا من نگویم آن عسل رنگ
انگور خرما طعمِ صحرا دارد امّا!
من این ندانستم چرا آن گرمسیری
تنهاییِ گیلانی ام رادارد امّا!
یادآور شهری است از گُلگشت پاییز
نسرین نگاهی سوسن آوا دارد امّا
آه ازتبسّمهای خونرنگ زمانه
زخم مرا تنها شکوفا دارد امّا!
از کوچۀ آیینه می آیی عروسک
دنیا چه بازی های زیبا دارد امّا!
«سعدی»، گلستانی اگر از واژه اش بود
«شیون»، گُلی همزاد مینا دارد امّا

دو آبدانه، همین


وزید صاعقه - از من چه مانـد! - خاکستر
وکنده ای که همه چشم سوز واشک آور
خــزان ، کشیــد نخ بخیـۀ کتابـم را
ورق ورق همـه برگم به باد رفت دگر
گرفت شعله در آغوش قهر خویش مرا
پرنده ها همه بـا من شـدنـد خاکستر
پرنده های من آری ،پرنده های جوان
پـر از غـرور پـریدن پر از سرور سفر
هنوز لانه ی شان بوی دور دستان داشت
وآفتـاب زمستـان که مـی زد آنجـا پـر
چـه بودم آه درختی به کـوه لم داده
برای صبـر زمستانی ام شکــوفۀ ظفـر
شکست پشت و ندانستم از کجا خوردم
مـرا که بـود هـزاران هـزار سیـنه سپر
دریـغ و درد چه آسان به دست باد افتاد
نشـان عاشـقی ما ،دو قلب و یک خنجر
تو در وجود من آوخ! چه گریه می کردی
امیــد زندگی ات بـود تــا دم آخــر
ولی مـن ،آه بهـارم گذشتـه بود دگر
یکی دو هفتــه بیایــم مگر به کار تبر
درخت من! چه خلیلانه خرقه بر تن کرد
خوشا شگفتـی شولای تار و پود شـرر
دو آبـدانه ،همیـن ،بر مـزار من بارید
نداشـت آمــدن پیــک نو بهار ثمر

جنون ره نشناس


چه می کشی به رخم ابر آسمانها را
کـه بـرده چشم ترم آبروی دریا را
چه دوستی ندانم که با دلم کردی؟
که جزتوبرهمه کس تنگ می کندجارا
نفس گشاده چو موجم چه غم اگر بادی
به ساحـلی نرساند سفینۀ مـا را
به شهپری که از آن می پرد دل مشتاق
به زیر سایه کشم آشیان عنقا را
مجال ناله به مرغ سحر نخواهم داد
شبی که وا کنم از سر خیال فردا را
ز خویشتن به درم ای جنون ره نشناس
چگونه فرق گذارم ز شهر ،صحرا را
از آن شکسته به زندان غربتی شیون
کــه یوسفـت نخـرد نازهـر زلیــخا را

ساده تر از نرگسم


با همــۀ آییـنگی ،بــی نفسم کـرده اند
رخ به رخ طوطیـان در قفـسم کرده انـد
نام و نشـانم بهـل ،هیــچ نه آبـم نه گل
در گذر اهـل دل هیچ کسم کرده انــد
دشت من آتش دم است ،آه من از آدم است
تا بچرد شعله ام خار و خسم کرده انـد
تا بشکستی درست سخت نیارم به سست
در سر راه نخست دسترسم کرده انــد
گاه ،گمــان آفرین گاه حضور یقیــن
گاه نه آنم نــه ایـن بوالهوسم کرده اند
ساده تراز نرگسم آه به سوسن قسم
تا به معما رسم پیش و پسم کرده اند
بی مدد دم زدن زنــده شود جـان من
هم به سزای سخن بی نفسم کرده اند
ای همه گلدسته ها ،فیض دعــای شما
خود به دو دست دعا ملتمسم کرده اند

پر از پرم چو قاصدک


بلورْ زاد برفْ تن که جبهه می گشایـی ام
عبور از چه کرده ای که شیشه می نمایـی ام
شراب گونه می زنــی ره تجــرد مـــرا
به تشنـۀ تبسمـی چه گرم می ربایـی ام
نه خاک می تواندم به خـود کشد نه آسمان
پر از پرم چو قاصدک ،تو بال می گشایی ام
نسیم نرم دامنـت مــرا ز جای برده اسـت
اگر چــو خاک راه تو هوایـی ام هوایـی ام
نه عطر آب می دهـم ،نه بوی تند تشـنــگی
کجاست زادگاه من ،کجایـی ام کجایـی ام!!
چه بند می گشایــی از قناری صـدای من
کـه تا بهار دیگری نمـی برد رهایــی ام!
پس نگاه بدْبده, به ماه چشم بســتـه ام
بـه خـواب کشتزار من ،شبی بیا طلایی ام
به هفت بند نای نی نهفته بغض مثـنـوی
بـدم چو روح مولوی به ساز همنوایی ام
بـدم به خیزران من که بـی نوازش لبـت
به ناله از شکستنم به شیون از جدایی ام!

همیشه اسم زنی


همیـشه اسم زنی را بهانـه می کردم
تـرا قصیـده اگرنـه  ترانه می کردم
بـه کوچه باغ ترنم تو را تو را ای عشق
تـورا خطاب به نامـی زنانه مـی کـردم
غـروب بود و غزل بود و غربت قایق
مـن آن میـانه کنـارت کرانه می کردم
حریف میـکده تعریز می شد اما مـن
بـه باغ چشم تو انگور دانه می کردم!
چه ریخت در جگرم دست غیرت افروزت؟
که سیـل خـون به دل تازیـانه می کــردم
بـه جنـگلی که خیال خدا پریشان بود
هــزار شـاخه تو را آشیـانه مـی کردم
نسیـم بوسه نبود_از پرنـده پرسیدم_
نوازش نفـست را جوانه مـی کـردم
از اینکـه خواستنی تر کنم خیال تو را
همیـشه اسم زنی را بهانه مـی کردم

ساز خاموش


دشتها را سوار بایدو نیست
شیهه ای در غبار باید و نیست
خفته روح جرقه در باروت
غیرت انفجار باید و نیست
خواب پسکوچه های مستی را
نعرۀ جان شکار باید و نیست
بغض شب در گلوی تلخ من است
هق هقی غمگسار باید و نیست
تا نمیرد صدای بدعت باغ
غنچه ای پای خار باید و نیست
بر سپیدار عاشقانۀ پیر
عشق را یادگار باید و نیست
پاره های تبسم گل را
مومیای بهار باید و نیست
یا شب چیره یا تسلط نور
صحنۀ کار زار باید و نیست
ساز خاموش شب نشینان را
زخمه ای سازگار باید و نیست
در کویر شقاوت خورشید
تشنه را سایه سار باید و نیست
زخمم از کهنگی پلاسیده است
التیامی به کار باید و نیست

ریحان


تا ز چشم دشمنم آیینه دار خویشتن
در جهان چون من عزیزی نیست خوار خویشتن
پیش رو دارم خزان را چون درخت میوه دار
زرد روئی می کشم از برگ و بار خویشتن
صبر سنگم نیست ورنه این سپهر پست را
چاک می کردم گریبان از شرار خویشتن
نیستم موج سبکسر خارو خس آرم بکف
گوشه گیرم همچو ساحل در کنار خویشتن
هر که باشد در پی آزار کس چون عنکبوت
می شود در بند تنهایی شکار خویشن
بس که عطر افشان غیرم درسفال خشک خاک
همچو ریحانم مصون از زخم خار خویشتن
پیر بازی خورده ام در کوی رندی ها هنوز
درس می گیرم ز طفل نی سوار خویشتن
غنچه ام را چون سر دلتنگی یاران نبود
رخت خود بیرون کشید از نوبهار خویشتن
رفتم از دنیا و دستم ماند بیرون از کفن
تا مگر گل چینم از شمع مزار خویشتن
شیون از سرخی چشم آسمان همچون عقیق
از غریب افتادگانم در دیار خویشتن

ای شعر


پشت پگاه پنجره محصور خانه ای
خاتون قصه های بلند شبانه ای
بی آفتاب می گذرد روزهای سرد
خالی است از تو کوچۀ پری زاد خانه ای
بر شاخه ای که سر کشد از لابلای برف
تنها ترین پرندۀ بی آب و دانه ای
مغشوش از خیال تو خواب دریچه هاست
گنجشک بامداد کدامین کرانه ای؟
روئیده بر لبان تو وحشی ترین تمشک
از روزگار گمشده در من نشانه ای
روح تو آن پرنده که محفوظ مانده است
از دستبرد کودکی من به لانه ای
آن سوی دره های سکوت صدای آب
در برف پوش بدبده ،تیهو ترانه ای
تکرار از تو می شود آواز آبی ام
بر آبگیر خاطره ها سنگدانه ای
وقتی ستاره بر سر پل تاب می خورد
تشویش ماه در سفر رودخانه ای
تصویری سرشک روان منی ،اگر
تا نا کجای دربدری ها روانه ای
از دودمان شعله ام اما چه بی تو سرد
در آتشم نشانده هوای زبانه ای
هر غنچه ای به دیدۀ من زخم تازه ای
هر شاخه ای به شانۀ من تازیانه ای
ای شعر ای گلوله که در قلب شیونی
این خوشتر از تو بر دل سنگش کمانه ای

سالار ایل لاله


می بارد آسمان دل من بیا بیا
دریا مرا گرفته به دامن بیا بیا
ای خندۀ ملیح سحر،ای سپیده دم
ای با ستاره دست به گردن بیا بیا
بالا بلند،قامت فواره وار صبح
فانوس کوچه باغ سترون بیا بیا
ورد کبوترانۀ طاووس آفتاب
سوسوی ارغوانی سوسن بیا بیا
آشوب خون ،حماسۀ قربانیان دیو
آبستن هزار تهمتن بیا بیا
لبخند بامدادی گل بر سلام آب
ناز نگاه نور به روزن بیا بیا
حجب شفق ،عطوفت خورشید،شرم ماه
همخوابۀ دریچۀ روشن بیا بیا
سالار ایل لاله ،که با تو کنیز عشق
مانوس چون کبوتر و ارزن بیا بیا
نوشاب صبر افشره ی میوه های زرد
حلوای غوره زار غم من بیا بیا
مفهوم مریمانۀ عذرا به دلبری
مسخ تو  راهبان ریازن بیا بیا
لیلای شرق سوگلی دختران دیر
دیبای آب و آئینه بر تن بیا بیا
کولاک بر گریز فصول گریز پای
یاد آور جوانی شیون بیا بیا

قافیه پوش


باد عنان گسسته را طره به دوش کرده ام
با همه کافری تو را رهزن هوش کرده ام
بی محلست پیش من نغمۀ قمری چمن
تعبیه سوز سینه را من به گلوش کرده ام
همچو قلم ،رقم زدم بر سر خط ،قدم زدم
تا به سخن لب تو را چشمۀ نوش کرده ام
پردۀ دلبری متن ، راه خیال من مزن
من نه سواد دیده را صرف نقوش کرده ام
زخمۀ آه خورده ام ، ناله به ماه برده ام
تا به درت ستاره را حلقه به گوش کرده ام
هر چه نفس گداختی بر سر سینه تاختی
باز به بیشه زار خون در تو خروش کرده ام
راه منم سفر توئی ، سوز منم اثر توئی
من چو نسیم گل تورا خانه به دوش کرده ام
غم نه زیاده کم مده توبه ز توبه ام مده
توبه روز رفته را مستی دوش کرده ام
شرم مشو که خون خورم تیغ زبان خود برم
من که ز غنچه بسته تر ناله خموش کرده ام
از چه به گاه خودسری کف به دهانم آوری
آتش دیگ من توئی من ز تو جوش کرده ام
بس که غزل خریدم از دستفروش ناز تو
کوچه به کوچه شهر را شعر فروش کرده ام
تا تو به طرز شیونی نغمه به دفترم زنی
بستر خواب واژه را قافیه پوش کرده ام

پلنگ دشت تو ام


تمام عمـر به سـر بـردم آرمـیــدن را
چـو کـرم پـیله قفـس بافتم پریدن را
حیات گفتمش آوخ جوانه سوزم کرد!
درآتـش نفـس آسمـان دمـیـدن را
به باغ خلقت آدم چو سیب حوّایـی
چـه انتظار کشیـدم به تو رسیـدن را
به غنچۀ دهنت دست برد حسرت وحیف
شمیـم شرم تو رخصت نداد چیـدن را
بـه جرم آینه بودن ستارۀ چشمـت
نداده اسـت بـه مـن بخت آرمیـدن را
سپـیده وار شکیبم شمرده دم زدن است
بـه پرسه گاه تنت یک نفس کشیـدن را
تویی که می گذری کوچه دیدنی شده است
هــزار پنجـره ام لحـظه های دیـدن را
پلـنگ دشت تـوام گوشه ای نخواهد داد
بـه بـره هـای خیـال کسـی چـریدن را

مرا به من بسپار


سفر ترا به سلامت مرا به من بسپار
مرا به لحظه بدرود خویشتن بسپار
غرور شعر مرا پیش پای آتش ریز
به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار
مرا که دورترین شاخه ام بهاران را
به خاک فاجعۀ عریان و بی کفن بسپار
سرود تلخ مرا ای صلابت تاریخ!
به ذهن نارس این عصر دلشکن بسپار
شبانه کوچ کن از سرزمین لالائی
مرا به خوابگه سرد یاسمن بسپار
چو عطر پونه به دامان آسمان آویز
مرا به غربت پهناور دمن بسپار
دل مرا که پر از نوحۀ پریشانی ست
به قمریان جدا مانده از چمن بسپار
به کوچه های تهی مانده از ستاره ام هر شام
دوباره مست و غزلخوان و گام زن بسپار
ز خط خاطره ام بگذر ای طلائی رنگ
سفر ترا به سلامت_ مرا به من بسپار