می رانمت چو مهتاب

زیبا ترین حضوری از عشق در من ای دوست
عشقی که آتشم زد در ماه بهمن ای دوست
راهم زدی و آهم در سینۀ شب افروخت
گم شد ستارۀ من در روز روشن ای دوست
یک دم نمی توانم بی صحبت تو دم زد
افکندی ام چو قمری طوقی به گردن ای دوست
جادوی آفتابی هم خون دختر تاک
پرکن پیاله ام را مردی بیفکن ای دوست
از چلۀ کمان قد کمانی ما
تیری توان نشاندن بر چشم دشمن ای دوست
می رانمت چو مهتاب بر موج آب دیده
دارم در آرزویت دریا به دامن ای دوست
نی پای بند شهرم نی گوشه گیر صحرا
زین بیشتر چه خواهی از جان شیون ای دوست
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|