پلنگ دشت تو ام
تمام عمـر به سـر بـردم آرمـیــدن را
چـو کـرم پـیله قفـس بافتم پریدن را
حیات گفتمش آوخ جوانه سوزم کرد!
درآتـش نفـس آسمـان دمـیـدن را
به باغ خلقت آدم چو سیب حوّایـی
چـه انتظار کشیـدم به تو رسیـدن را
به غنچۀ دهنت دست برد حسرت وحیف
شمیـم شرم تو رخصت نداد چیـدن را
بـه جرم آینه بودن ستارۀ چشمـت
نداده اسـت بـه مـن بخت آرمیـدن را
سپـیده وار شکیبم شمرده دم زدن است
بـه پرسه گاه تنت یک نفس کشیـدن را
تویی که می گذری کوچه دیدنی شده است
هــزار پنجـره ام لحـظه های دیـدن را
پلـنگ دشت تـوام گوشه ای نخواهد داد
بـه بـره هـای خیـال کسـی چـریدن را
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱ ب.ظ توسط سیل سرشک
|