شمارهٔ ۱  


ای خوشا عاشقی و مستی و بی‌ پروایی
ای خوش از خون دل خویش قدح پیمایی
از دل من به کجا می‌ روی ای غم دیگر؟
تو که هرجا روی آخر برِ من باز آیی
شستم از اشک و ز خون رنگ و جلایش دادم
صورت عشق نبد ورنه بدین زیبایی
رانده‌ایم از همه‌جا و گنه ما این است
که نداریم دلی بوالهوس و هرجایی
چشم از خواب عدم باز نکردم هرگز
دیدم این است اگر عاقبت بینایی
پای در خانۀ بدنام، «نظام» از چه نهی
نیستت گر به سر ای دل، هوس رسوایی؟

شمارهٔ ۲


ای که مایوس از همه سویی به سوی عشق رو کن
قبلۀ دل هاست اینجا، هر چه خواهی آرزو کن
تا دلی آتش نگیرد حرف جان سوزی نگوید
حال ما خواهی اگر،در گفتۀ ما جستجو کن
زرد رویی در میان گلرخان عیب است بر من
روی زردم را به خون ای دیده گاهی شستشو کن
چرخ کج رو نیست،تو کج بینی ای دور از حقیقت
گر همه کس را نکو خواهی برو خود را نکو کن
چون خیال دوست،من چیزی نشاط آور ندیدم
هر زمان افسرده دل گشتی،نظاما یاد او کن

شمارهٔ ۳


ز روی مهر و وفا یاد از وفا کردی
فدای مهر و وفایت که یاد ما کردی
دلم که به نشد از هیچ دارویی
به نسخه ای تواش از خط خود دوا کردی
دگر چه می کنی ای آسمان دون با من؟
دل مرا که تو از دوستان جدا کردی
یکی منم که به پاداش راستی ای چرخ
تو سرو قامتم از بار غم دو تا کردی
رها مکن دلم از دام زلف خود ای یار
کنون که دامنت از دست من رها کردی
نبود شیوۀ پیری به دهر دل بازی
«نظام» را تو بدین کار آشنا کردی

شمارهٔ ۴


پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت
دیدی دلا که عمر چه سان بی خبر گذشت
ما را دگر چه چشم امیدی ز پیری است
کز پیش من جوانی با چشم تر گذشت
گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من
این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت
ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب
در بحر آب دیده و خون جگر گذشت
از دست کار من شد و جانم به لب رسید
از پا در افتادم و آبم ز سر گذشت
با سادگی بساز نظاما که سهل تر
آن کس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت

شمارهٔ ۵

پیمان بشکستی،تو پیوند بریدی
آخر بگو ازمن چه شنیدی و چه دیدی؟
گفتی که به بالین من آیی دم رفتن
خوش آمدی ای دوست ولی دیر رسیدی
گویند که خود گردش ایام چنین است
کآید پی هرشام سیه روز سپیدی
بگذشت همه عمر مرا در تب وحسرت
امشب که نبودش زپی صبح امیدی
با او سخن از مهر و وفا گوی نظاما
هرچند از او غیر جفا هیچ ندیدی