ترمه

چشمش به دردناكي شب ها بود
شب هاي دم گرفتۀ توفاني
زيبايي غريب غميني داشت
چون ترمه هاي كهنۀ ايراني

تابوت سينه اش تهي از دل بود
يخ بسته بود جوي نگاه او
گويي كه سايه هاي فراموشان
ماسيده بود بر تن راه او

محراب بسترش چون دل من بود
خونين و غير ديده و شهوتناك
آن جا خدا زترس گنه كاري
كوبيده بود زانوي غم بر خاك

با جادوي شراب به خوابم بست
بازوي گرم بر تن سردم بافت
معتاد خون تلخ شياطين بود
دردا ، كه سرب در رگ خشكم يافت.

آن شب دريد سينۀ مردي را
مردي كه شادمانيش از غم بود
مردي كه در به در پي خود مي گشت
مردي كه قفل بان جهنم بود

چشمش به دردناكي شب ها بود
شب هاي دم گرفتۀ توفاني
زيبايي غريب غميني داشت
چون ترمه هاي كهنۀ ايراني.

در عطر عشق

و آب بود كه مي رفت،
                            كوچه خلوت بود
صداي قلب تو، آري،
صداي قلب تو پاشيد بر در و ديوار.
و عطر سوختن اشك و عشق و شرم و شتاب،
ميان بندبند كهنه ديوار آجري، گم شد

فضاي كوچه ميعاد،
طنين خاطره ضربه هاي گام تو را،
به ذهن منجمد سنگفرش ، امانت داد.
و آب بود كه مي رفت.

ثقيل مي آيد.
چرا،
كه سنگ كوچه بي انتظار اگر بودي،
سخن روال دگر داشت.
به آب بوسه زدي
                    خنده در شكاف لبت،
                                                آب گشت، جاري گشت.

_چه توانم گفت؟
دوباره پرسيدم
_سكوت.

سكوت درمان نيست.
اگر نهفتن درد التيام واهي بود،
لبان خستۀ من، قفل آهنين مي شد!

سكوت نعرۀ سنگ است.
                                   سنگ راه سكون.
سكوت بيشترين هديه است تهمت را.
مهار كردن نيرو خيانت عبثي است.

و آب بود كه مي رفت،
                              باد مي آمد.
شكوفۀ لبخند،
كنار جوي لبانت خموش مي پژمرد،
چه كوچه خلوت بود.

من آبروي عشقم

ليلي
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق،_
                      طلب مي كند.
من آبروي عشقم
هشدار...تا به خاك نريزي!
پر كن پياله را
آرام تر بخوان
آواز فاصله هاي نگاه را
در باغ كوچه هاي فرصت و ميعاد

بگشاي بند موي و بيفشان
شب را ميان شب
با من بدار حوصله اما نه با عتاب!

رمز شبان درد
شعر من است!
گفتي:
گل در ميان دستت مي پژمرد
گفتم كه
_«خواب»
در چشم هايمان به شهادت رسيده است
گفتي كه:
_خوب تريني؛

آري...،من خوبم
آرامگاه حافظم
شعر ترم،
تاج سه ترك عرفانم
درويشم،
              خاكم!
آينه دار رابطه ام،بنشين.
بنشين،كنار حادثه بنشين.
ياد مرا به حافظه بسپار!
اما...
نام مرا،
بر لب مبند كه مسموم مي شوي.
من داغ ديده ام!
از جاي پاي تو
بر آستانۀ درگاه خوابگاه.
بر آستان درگاه
بوي فرار مي آيد
آتش مزن به سينۀ بستر
با عطر پيكر برهنه سبزت
بنشين بانوي بانوان شب و شعر
                                        خانم

 

ليلي كليد شهر
در سينه بند توست
آغوش باز كن
دست مرا بگير
از چار راه خواب گذر كن
بگذار بگذريم زين خيل خفتگان
دست مرا بگير
تا بسرايم:
در دست هاي من_
بال كبوتري است!
ليلي
من آبروي عاشقان جهانم
هشدار...تا به خاك نريزي
من پاسدار حرمت دردم
_چشمت خراج مي طلبد؟
آنك خراج:
ليلي
وقتي كه پاك مي كني خطِ چشمت را
ديوارهاي اين شب سنگين را
در هم شكسته ، آه...كه بيداد مي كني.
وقتي كه پاك مي كني خط چشمت را
در باغ هاي سبز تنت،شب را_
                                             آزاد مي كني.

 

ليلي
بي مرز باش.
ديوار را، ويران كن
خط را به حال خويش رها كن،
بي خط و خال باش
با من بيا،هميشه ترين باش!

باريد شب
بارش سيل اشك ها شكست.
خط سياه دايرۀ شب را !
خط پاك شد
گل در ميان دستم پرپر زد و فسرد
در هم دويد خط
ويران شد!

ليلي
بي مرز عشقبازي كن
بي خط و خال باش
با من بيا كه خوب ترينم
با من كه آبروي عشقم
با من كه شعرم...،شعرم...،شعرم!
واي...
در من وضو بگير
سجاده ام، بايست كنارم
رو كن به من كه قبلۀ عشاقم
آنگه نماز را
با بوسۀ بلند، قامت ببند!

ليلي
 با من بودن خوب است
من مي سرايمت
.