مناجات شماره  ۲۱۹


الهی!‏
اگر کار به گفتار است،بر سر گویندگان تاجم.‏
واگر به کردار است،
به کلمه گفتن محتاجم.‏
الهی!‏
اگر حسنات با مایه داران است،
من درویشم!‏
واگر با مفلسان است،
من در پیشم!‏

مناجات شماره ۲۲۰  


الهی!‏
آن را که تو خواهی،آب در جوی روان است.‏
و آن را که تو نخواهی،چه درمان است.‏

 

مناجات شماره ۲۲۱


الهی!‏
اگر کاسنی تلخ است،از بوستان است!‏
واگر عبدالله مجرم است،از دوستان است!‏
‏.‏
‏.‏
‏.‏
الهی!‏
چون همسر آن کنی که خواهی،
از این مفلس بیچاره چه خواهی؟
الهی!‏
یافت تو آرزوی ماست.‏
دریافت تو نه به بازوی ماست.‏
الهی!‏
همه از تو ترسند ومن از خود!از تو همه نیکی دیده ام و از خویش همه بد!‏
الهی!‏
لاتقنطوا گرچه در قرآن است،قلم رفته را چه درمان است؟
‏.‏
‏.‏
‏.‏
اگر بر هوا پری،مگسی باشی!‏
واگر بر روی آب روی خسی باشی!دلی به دست آر،تا کسی باشی!‏

مناجات شماره ۲۲۲


الهی!‏
ازبوده نالم یا از نبوده؟
از بوده محال است و از نابوده بیهوده!‏

مناجات شماره ۲۲۳  


الهی!‏
اگر یک بار گویی :بندۀ من! از عرش بگذرد خندۀ من!‏
الهی!‏
چون با توام،ازجملۀ تاجدارانم،تاج بر سر!‏
و اگر بی توام،از جملۀ خاکسارانم،خاک برسر!‏
ای دیر خشم زود آشتی!آخر در نومیدی مرا بگذاشتی.‏
الهی!‏
یحبّهم تمام است،و یحبّونه کدام است؟
الهی!‏
چه فضل است که بادوستان خود کرده ای؟‏
هرکه ایشان راشناخت،تورایافت،
وهرکه تو را یافت،ایشان را شناخت.‏
گل های بهشت،درپای عارفان،خار است!‏
آن کس که تو را جست،با بهشتش چه کار است؟
الهی!‏
چون بید می لرزم،
که مبادا به هیچ نیرزم!‏
الهی!‏
به بهشت وحور چه نازم؟
مرا نظری ده،که از هر نظری بهشتی سازم!‏
الهی!‏
به عزّت آن نام که تو خوانی،
و به حرمت آن صفت که تو چنانی!‏
دریاب مرا،که می توانی!‏

مناجات شماره ۲۲۴


الهی!‏
چنان که کف دریا بر لب است،
کمالات سرمستان تو در نیم شب است!‏

مناجات شماره  ۲۲۵  


الهی!‏
اگر نظر فاسقان بر زر وسیم است،
ونظر صادقان بر خوف وبیم است،
امّا نظر عبدالله بیچاره بر نوزده حرف بسم الله الرّحمن الرّحیم است.‏

مناجات شماره ۲۲۶  


الهی!‏
به عزّت دعوت:«دعوت قومی لیلاً ونهاراً»‏
که ما را ازصفات آیات بیّنات کلام ربّانی،
عصمتی هرچه تمام تر ارزانی دار!‏

مناجات شماره ۲۲۷


الهی!‏
عبدالله بر این بساط،پیاده مانده است.‏
رخ بر هرکه می آورد،اسب بر او می دوانند.‏
الهی!‏
آن ساعت که در شاه ماتِ اجل مانده باشد،‏
از دیوبندِ شیطان،او رانگاهدار،
که فرزین طاعت کج می رود!‏

مناجات شماره ۲۲۸   


الهی!‏
دلی ده،که در کار تو جان بازیم!جانی ده،که کار آن جهان سازیم!‏
تقوایی ده،که دنیا را بسپریم!روحی ده که از دین برخوریم!‏
یقینی ده،که در ِآز بر ما باز نشود!‏
قناعتی،تا صعوۀ حرص ما باز نشود!‏
دانایی ده،که از راه نیفتیم!بینایی ده،تا درچاه نیفتیم!‏
دست گیر،که دست آویز نداریم!‏
درگذار،که بدکرده ایم! آزرم دار،که آزرده ایم!‏
طاعت مجوی،که یابِ آن نداریم!‏
از هیبت مگوی،که تاب آن نداریم!‏
توفیقی ده،تا در دین استوار شویم!‏
عقبی ده،تا از دنیا بیزار شویم!‏
نگاه دار،تا پریشان نشویم!‏
به راه دار،تا پشیمان نشویم!‏
بیاموز،تا شریعت بدانیم!‏
برافروز! تا در تاریکی نمانیم!‏
بنمای،تا روی کس ننگریم!‏
بگشای دری،که دربگذریم!‏
توبساز،که دیگران ندانند!‏
تو بنواز،که دیگران نتوانند!‏
همه را ازخود رهایی ده!‏
همه را به خود آشنایی ده!‏
همه را ازمکر شیطان نگاه دار!‏
همه را ازفتنۀ نفس آگاه دار!‏
الهی!‏
بساز کار من،و منگر به کردار من!‏
دلی ده ،که طاعت افزون کند!‏
طاعتی ده،که به بهشت راهنمون کند!‏
علمی ده،که در او آتش هوا نبود!‏
علمی ده،که در او آب زرق وریا نبود!‏
دیده یی ده ،که عزّ ربوبیّت تو بیند!‏
نفسی ده،که حلقۀ بندگی تو درگوش کند!‏
جانی ده،که زهر حکمت تو به طبع نوش کند!‏
تو شفاساز،که از این معلولان شفایی نیاید!‏
توگشادی ده،که از این مغلولان کاری نگشاید!‏
به اصلاح آر،که نیک بی سامانیم!‏
جمع دار،که بس پریشانیم!‏

مناجات شماره   ۲۲۹


الهی!‏
اگرچه بهشت چون چشم وچراغ است،
بی دیدارتو،درد وداغ است!‏
دوزخ بیگانه را بنگاه است،و آشنا را گذرگاه،
وعارفان را نظرگاه.‏
الهی!‏
اگر مرا در دوزخ کنی،دعوی دار نیستم.‏
واگر دربهشت کنی،بی جمال تو خریدار نیستم.‏
الهی!‏
من به حور وقصور ننازم.‏
اگر نفسی با تو پردازم،ازآن هزار بهشت سازم!‏
الهی!‏
اگر عبدالله رابخواهی گداخت،
دوزخی دیگر باید آلایش او را.‏
واگر بخواهی نواخت،
بهشتی دیگر باید آسایش اورا.‏

مناجات شماره ۲۳۰  


الهی!‏
زبانم درسرذکرشد،ذکر درسرمذکور.‏
دل درسرمهرشد،مهردرسر نور.‏
جان درسرعیان شد،عیان ازبیان دور.‏
پیداست که نازیدن مزدور به چیست؟
ونازیدن عارف به کیست؟

مناجات شماره ۲۳۱    


چون به تو نگریم،شاهیم وتاج بر سر!‏
وچون به خود نگریم،
خاکیم وازخاک بدتر!‏
الهی!‏
برتارک ما خاک خجالت نثار مکن!‏
وما را به بلای خود گرفتار مکن!‏
الهی!‏
صبر ازمن رمید وطاقت شد سُست!‏
تخم آرام کشتم،بی قراری رست!‏
الهی!‏
بدین شادم که نه به خود،به تو افتادم!‏
الهی!‏
از کُشتۀ تو خون نیاید،و از سوختۀ تو دود!‏
کشتۀ تو به کشتن شاد،و سوختۀ تو به سوختن خشنود!‏

مناجات شماره ۲۳۲   


الهی!‏
آنچه بر سر ما آید،برسرکس نیامد.‏
دیده یی که به نظارۀ تو آمد،
هرگزبازپس نیاید.‏

مناجات شماره ۲۳۳


الهی!‏
نظرخود برما و مدام کن!‏
وما را برداشتۀ خود نام کن!‏
و به وقت رفتن،بر جان ما سلام کن!‏
الهی!‏
اگر از نعمت گویم،حرزگردن است.‏
واگر نگویم،طوق ِ آن درگردن است.‏
الهی!‏
می دانی که ناتوانم،
پس،از بلا برهانم!‏
الهی!‏
نیستی،همه رامصیبت است ومراغنیمت!‏
الهی!‏
قصۀ بدین درازی!‏
من دریافتم به بازیِ بازی!‏
الهی!‏
تا دی بشناختم،
ازغم فردا بگداختم.‏
الهی!‏
بر آن روز می خندم که،یافته می جستم!‏
دل ودست از دانش نشستم،
به نابینایی می نگریستم،
به مُردگی می زیستم!‏
الهی!‏
نادیده وناجسته حاصل!‏
ای جان ودل را زندگانی ومنزل!‏
ازپیش،خطر وازپس نیست راهی.‏
بپذیر،که جز دوستی ِتوام،نیست پناهی!‏
الهی!‏
می لرزم ازبیم آنکه به جُویی نیرزم!‏
الهی!‏
اکنون چون برمن است تاوان،آفتاب صدق وصفت برمن تابان!‏
که بشر،ازشرک رستن نتوان.‏
و به نجاست،نجاست شستن نتوان.‏
الهی،نه ظالمی،که گویم زنهار!‏
ونه مرا بر تو حقّی،که گویم بیار!‏
همچنین می دار،ای کریم وای ستّار!‏
الهی!‏
توغیب بودی ومن عیب بودم.‏
تو از غیب جداشدی ومن از عیب جداشدم.‏
الهی!‏
می پنداشتم که توراشناختم!‏
اکنون آن پنداشت وشناخت را درآب انداختم.‏
الهی!‏
درملکوتِ توکمتر ازمویم!‏
این بیهوده تاکی گویم؟
الهی!‏
نه نیستم،نه هستم .نه بُریدم،نه پیوستم.‏
نه به خود،میان بستم.‏
لطیفه یی بودم،از آن مستم.‏
اکنون زیر سنگ است دستم.‏
ازصولت عیان بود،
آنچه حلاج را بر سر زبان بود.‏
الهی!‏
همه شادی ها بی یاد تو غرور است!‏
وهمه غم ها با یاد تو سرور است!‏
الهی!‏
بنیاد توحید ما خراب مکن!‏
وباغ امید ما رابی آب مکن!‏

مناجات شماره ۲۳۴      


الهی!‏
دانی که بی تو هیچ کسم!‏
دستم گیر،که درتو رسم!‏
به ظاهر قبول دارم،به باطن تسلیم!‏
نه ازخصم باک دارم،نه ازدشمن بیم!‏
نه برصاحب شریعت رد،نه برتنزیل!‏
نه گنج تشبیه،نه جای تأویل!‏
اگر دل گوید:چرا؟
گویم:امر را سرافکنده ام!‏
واگر خرد گوید:چرا؟
جواب دهم که:من بنده ام!‏
الهی!‏
ندانم که درجانی،یا جان را جانی!‏
نه اینی،نه آنی!‏
ای جان را زندگانی!‏
حاجت ما،عفو است ومهربانی.‏
الهی!‏
می بینی و می دانی وبرآوردن می توانی!‏
الهی!‏
عمربرباد کردم،وبرتن خود بیداد کردم.‏
گفتی وفرمان نکردم.درماندم ودرمان نکردم.‏
الهی!‏
با غم وحسرتم!و بی توبتم وبی حیرتم!‏
در زندان محنتم! بستۀمشیّتم!‏

رباعی شماره ۱ دل درد تو را به جان مداوا نکنند


دل درد تو را به جان مداوا نکنند
در عشق تو جان زغم محابا نکنند
ما را وغمت به کس نگوییم اگر
بوی جگر سوخته رسوا نکنند

رباعی شماره ۲  سر سروران بستۀ دام تو


سر سروران بستۀ دام تو
دل دلبران دفتر نام تو
بسا عقل آسوده دل را که کرد
سراسیمه یک قطره از جام تو

رباعی شماره ۳  پیش ازاین کاین جان ِعذرآور فرو ماند ز نطق


پیش ازاین کاین جان ِعذرآور فرو ماند ز نطق
پیش از این کاین چشم عبرت بین فرو ماند زکار
توبه پیش آرید و نادم از گنهکاری خویش
چشم گریان،جان لرزان،رو سوی پروردگار

رباعی شماره ۴  گر آب دهی نهال،خود کاشته ای


گر آب دهی نهال،خود کاشته ای
ورپست کنی بنا خود افراشته ای
من بنده همانم که تو پنداشته ای
از دست میفکنم چو برداشته ای

رباعی شماره ۵  این جهان وآن جهان وهرچه هست


این جهان وآن جهان وهرچه هست
عاشقان را روی معشوق است وبس
گر نباشد قبلۀ عالم مرا
قبلۀ من کوی معشوق است وبس

رباعی شماره ۶  آن دل که طواف کرد گِرد در ِ عشق


آن دل که طواف کرد گِرد در ِ عشق
هم خسته شود در آخر از خنجر عشق
این نکته نوشته ایم بردفتر عشق
سر دوست ندارد آن که دارد سر عشق

رباعی شماره ۷  من گریه به خنده در همی پیوندم


من گریه به خنده در همی پیوندم
پنهان گریم، به آشکارا خندم
ای دوست!گمان مبر که من خرسندم
آگاه نه ای که چون نیازمندم

رباعی شماره ۸ بنمای رهی،که ره نماینده تویی


بنمای رهی،که ره نماینده تویی
بگشای دری،که درگشاینده تویی
زنگار غمان گرفت دور دل من
بزدای،که زنگ دل زداینده تویی

رباعی شماره ۹ نی ازتو حیات جاودان می خواهم


نی ازتو حیات جاودان می خواهم
نی عیش تو وغم جهان می خواهم
نی کام دل و راحت جان می خواهم
هرچیز ،رضای توست، آن می خواهم

رباعی شماره ۱۰ بادا کَرَم تو بر همه پاینده


بادا کَرَم تو بر همه پاینده
احسان تو سوی بندگان آینده
بر بندۀ خود گناه را سخت مگیر
ای داور بخشندۀ بخشاینده

رباعی شماره ۱۱ ای واقف اسرار ضمیر همه کس


ای واقف اسرار ضمیر همه کس
درحالت عجز،دستگیر همه کس
ازهر گنهم توبه دِه و عذر پذیر
ای توبه دِه و عذر پذیر همه کس

رباعی شماره ۱۲  مقصود دل ومراد جانی عشق است


مقصود دل ومراد جانی عشق است
سرمایۀ عمر جاودانی عشق است
آن عشق بود کزو بقا یافته خضر‏
یعنی که حیات جاودانی عشق است

رباعی شماره ۱۳ روضۀ روح من رضای تو باد


روضۀ روح من رضای تو باد
قبله گاهم در سرای تو باد
سرمۀ دیدۀ جهان بینم
تا بود،گرد خاک پای تو باد

رباعی شماره ۱۴ دلی به دست آر ،تا کسی باشی


دلی به دست آر ،تا کسی باشی
اگر برهوای پری،مگسی باشی
واگر بر روی آب روی خسی باشی
دلی به دست آر،تا کسی باشی

مناجات شماره  ۲۳۵


اگر نه از تو آغاز این کارَستی،
لاف بندگی تو را ،که یارستی؟
الهی!‏
اگر کار نه از خدمت خاستی،
پسر عمران به طلب،اَرنی، کی برخاستی!‏
واگر نه تورا این معنی بایستی،
محمدّمصطفی(ص)قاب قوسین را نشایستی!‏
بوجهل از کعبه وابراهیم از بتخانه،
کار عنایت دارد،وباقی همه بهانه.‏
ابراهیم را چه زیان ،که پدر او آذر است؟
آذر را چه سود،که ابراهیم،او را پسر است؟
نور در طاعت است.‏
کار ما به عنایت است.‏
آنجا که عنایت خدایی باشد،
فسق،آخر کار پارسایی باشد،
وآنجا که قهر کبریایی باشد،
سجّاده نشین، کلیسایی باشد.‏
الهی!‏
اگر با توسازم،گویی که دیوانه است!‏
واگر با خلق درسازم،گویی بیگانه است!‏
الهی!‏
فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز!‏
می نمایی که بخواه و می گویی بپرهیز!‏
الهی!‏
گریخته بودم،تو خواندی.‏
ترسیده بودم،برخوان تو نشاندی.‏
ابتدا می ترسیدم که مرابگیری به عطای خویش،
اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش!‏
الهی!‏
با دلم نواختی،به آخرم بازپس انداختی.‏
الهی!‏
عَلَمی را که خود افراشتی،نگونسار مکن!‏
چون درآخرعفوخواهی کرد،دراوّل شرمسار مکن!‏
تنی ندارم که بار خدمت بردارد.‏
دستی ندارم که تخم دولت بکارد.‏
چشمی دارم که هر زمان فتنه آرد.‏
الهی!‏
ماراپیراستی،چنان که خواستی.‏
الهی!‏
نه خرسندم،نه صبور.‏
الهی!‏
نه رنجورم،نه مهجور.‏
الهی!‏
تا با توآشنا شدم،ازخلایق جدا شدم.‏
درجهان شیدا شدم.نهان بودم،پیدا شدم.‏

مناجات شماره ۲۳۶     


الهی!‏
اگر تو را بایستی،
بنده چنان زیستی،که شایستی!‏

مناجات شماره ۲۳۷  


کریما!‏
هرکه را خواهی که برافتد،
او را رها کنی،تا با دوستان تو درافتد.‏
الهی!‏
این چه فضل است که با دوستان خود کرده ای؟
که هرکه ایشان راشناخت،تو را یافت،
وهرکه تو را یافت،ایشان را شناخت.‏
الهی!‏
تو آیینی و دوستان ،آینۀ آیین.‏
آیین را در آینه نتوان دید،هر آینه!‏
الهی!‏
چون با تو به تو امانم،
همانا دان که نومسلمانم.‏
الهی!‏
اگرعبدالله را نمی نگری،خود را می نگر!‏
آبروی عبدالله را پیش دشمن مَبَر!‏
امانت عرضه کردی،بگریخت کوه!‏
چون است که امانت بهرۀ من آید،تجلّی بهرۀ کوه؟
الهی!‏
عیب وآزار من مجوی،
که آب کرم باز ایستد از جوی!‏
قصّۀ دوستان دراز است،
زیرا که معبود بی نیاز است.‏

مناجات شماره ۲۳۸   


الهی!‏
فاسقان زشتند،زاهدان مزدور بهشتند.‏
ای منعم وتوّاب!‏
و ای آفرینندۀ خلقان زآتش وآب!‏
فریاد رس ازذلّ حجاب و فتنۀ اسباب،
و وقت شوریده و دل ِخراب!‏
الهی!‏
بر رُخ ،از خجالت، گَرد داریم!‏
و در دل،ازحسرت،درد داریم!‏
و روی از شرم گناه،زرد داریم!‏
اگر بر گناه مُصّریم،بر یگانگی تو مقّریم.‏
الهی!‏
در دل های ماجز تخم محبّت مکار!‏
وبر جان های ما جز باران رحمت مبار!‏
الهی!‏
به لطف،ما را دست گیر و پای دار!‏
که دل در قرب کرم است،و جان در انتظار.‏
ودر پیش،حجاب بسیار.‏
الهی!‏
حجاب ها از راه بردار،ومارا به ما مگذار!‏
بِرَحمَتِکَ یا عزیز!یا غفّار!‏

مناجات شماره ۹۹  


الهی!‏
آب عنایت تو به سنگ رسید،
سنگ،بار گرفت،
سنگ،درخت رویانید،درخت،میوه و بار گرفت!‏
درختی که بارش همه شادی،طعمش همه انس،
بویش، همه آزادی!‏
درختی که بیخ آن در زمین وفا،
شاخ آن بر هوای رضا،
میوۀ آن، معرفت و صفا،
حاصل آن، دیدار و لقا!‏

مناجات شماره ۱۰۰  


الهی!‏
از وجود تو هر مفلسی را نصیبی است!‏
از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است!‏
از سعت رحمت تو هر کسی را بهره ای است!‏
از بسیاری صوب بر تو،هر نیازمندی را قطره ای است!‏
برسرهرمؤمن از تو تاجی است!‏
در دل هر محب،از تو سراجی است!‏
هر شیفته یی را با تو سر و کاری است!‏
هر منتظری را آخرروزی شرابی و دیداری است!‏

درس تاریخ


دخترم تاریخ را تکرارکن
قصۀ ساسانیان را بازگفت
تا بخاطر بسپرد آن قصه را
چون به پایان آمد , از آغازگفت

بر زبانش همچو طوطی می گذشت
آنچه با او گفته بود استاد او
داستان اردشیربابکان
قصۀ نوشیروان و داد او

قصه یی از آن شکوه و فر وکام
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد

تا بدانجا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدانجا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزهٔ اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یأس را
دیده اش از دیدۀ من می گریخت

گفت : دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش : فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت: دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست؟
گفتم: اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک ایوان نشست

گفت : دیدی دست خصم تیره رای
جلوه را از نامۀ تنسر گرفت؟
گفتم : اما دفتر ما زیب و رنگ
از هزاران تنسر دیگر گرفت

گفت : از پرویز , جز افسانه ای
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش:  با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان بادوستان

گفت: از چنگ نکیسا نغمه یی
از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟
گفتمش: با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش

گفت : دیدی زیر تیغ دشمنان
رونق فرش بهارستان نماند؟
گفتمش : اما ز جامی یادکن
کز سخن گل در بهارستان فشاند

گفت : در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم : اما سالها بگذشت وباز
دست در دامان ما آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ،ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بو علی سینای ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت ازخاکسترش
ققنسی پر شور آمد پدید

جسم ما کوه است ، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست، دریایی عظیم
هیچ دریا را ز طوفان باک نیست

آن همه سیلابهای خانه کن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی زنام
پیش ما نام آوران گمنام شد

مرگ قهرمان


نیستی قهرمان دگر , که تورا
بر سر دوش چون سبو ببرند
چه شد آن خوان برگشاده که خلق
سهمی از افتخار او ببرند؟


ای فراموش مانده ماهی چند
نام تو بر سر زبان ها نیست
از تو در محفل شبانهٔ ما
قصه ها نیست, داستان ها نیست


بار آخر به گیر و دار و تلاش
رفتی اما طلا نیاوردی
چشم ها زیرکانه پرسیدند
که چه کردی؟ چرا نیاوردی؟


تخت کشتی ـ که تخت و بخت تو بودـ
اینک افتاده در کف دگران
پیش چشمان بی تفاوت خلق
تو به حسرت به تخت خود نگران....


فن کشتی اگر چه فن تو بودی
عشق را هیچ فن نمی دانی
صف شکن بودی و طریق مصاف
با زنی دل شکن نمی دانی


بسترت دام دانه داری نیست
که دل مرغکی اسیر کند
کی تواند گرسنه چشمان را
افتخار گذشته سیر کند؟


از سیاست ـ بگو ـ چه می دانی؟
مرد آزاده نیست محرم راز
با زبانی چو شیخ شعله فروز
در کمال صفا بسوز وبساز


سر نام آوران ندارد تاب
پیش هر پا به خیره افتادن
وگر افتادن است چارهٔ کار
به که در گور تیره افتادن


نه در این روزها , که هیچ زمان
ـ زیر این گنبد بلند کبودـ
قیمت مردمی کسی نشناخت
قدر مردانگی پدید نبود؛


رستمی بود و جان فشانی کرد
تا ازو نامی و نشانی ماند
بعد یک عمر درد و رنج و نبرد
رفت و زان رفته داستانی ماند


که پس از مرگ , داستانش نیز
کار ساز حکیم توس نشد
زآنکه پروردگار رستم و گیو
عنصری وش به پای بوس نشد.


اینک ای رستم زمانهٔ ما
لاشخوران پست مرده پرست
می کشندت ز شهر , دوش به دوش
می برندت به گور , دست به دست

غزل ۲۴۱ میل بین کان سروبالا می‌کند


میل بین کان سروبالا می‌کند
سرو بین کاهنگ صحرا می‌کند
میل از این خوشتر نداند کرد سرو
ناخوش آن میل است کز ما می‌کند
حاجت صحرا نبود آیینه هست
گر نگارستان تماشا می‌کند
غافل است از صورت زیبای او
آن که صورت‌های دیبا می‌کند
من هم اول روز دانستم که عشق
خون مباح و خانه یغما می‌کند
صبر هم سودی ندارد کآب چشم
راز پنهان آشکارا می‌کند
گر مراد ما نباشد گو مباش
چون مراد اوست هل تا می‌کند
یار زیبا گر بریزد خون یار
زشت نتوان گفت زیبا می‌کند
سعدیا بعد از تحمل چاره نیست
هر ستم کان دوست با ما می‌کند
تا مگس را جان شیرین در تن است
گرد آن گردد که حلوا می‌کند

غزل ۲۴۲ سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند


سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند
وآن ماه محتشم که چه گفتار می‌کند
آن چشم مست بین که به شوخی و دلبری
قصد هلاک مردم هشیار می‌کند
دیوانه می‌کند دلِ صاحب تمیز را
هر گه که التفاتِ پری وار می‌کند
ما روی کرده از همه عالم به روی او
وآن سست عهد روی به دیوار می‌کند
عاقل خبر ندارد از اندوه عاشقان
خفته ست و عیب مردم بیدار می‌کند
من طاقت شکیب ندارم ز روی خوب
صوفی به عجز خویشتن اقرار می‌کند
بیچاره از مطالعۀ روی نیکوان
صد بار توبه کرد و دگربار می‌کند
سعدی نگفتمت که خم زلف شاهدان
دربند او مشو که گرفتار می‌کند

غزل ۲۴۳ زلف او بر رخ چو جولان می‌کند


زلف او بر رخ چو جولان می‌کند
مشک را در شهر ارزان می‌کند
جوهری عقل در بازار حسن
قیمت لعلش به صد جان می‌کند
آفتاب حسن او تا شعله زد
ماه رخ در پرده پنهان می‌کند
من همه قصد وصالش می‌کنم
وآن ستمگر عزم هجران می‌کند
گر نمکدان پرشکر خواهی مترس
تلخیی کان شکرستان می‌کند
تیر مژگان و کمان ابروَش
عاشقان را عید  قربان می‌کند
از وفاها هر چه بتوان می‌کنم
وز جفاها هر چه نتوان می‌کند

غزل ۲۴۴ یار با ما بی‌وفایی می‌کند


یار با ما بی‌وفایی می‌کند
بی‌گناه از من جدایی می‌کند
شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا
جای دیگر روشنایی می‌کند
می‌کند با خویش ِ خود بیگانگی
با غریبان آشنایی می‌کند
جوفروش است آن نگار سنگ دل
با من او گندم نمایی می‌کند
یار من اوباش و قلاش است و رند
بر من او خود پارسایی می‌کند
ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بی‌وفایی می‌کند
کشتی عمرم شکسته است از غمش
از من مسکین جدایی می‌کند
آن چه با من می‌کند اندر زمان
آفت دور سمایی می‌کند
سعدی شیرین سخن در راه عشق
از لبش بوسی گدایی می‌کند

غزل ۲۴۵ هر که بی او زندگانی می‌کند


هر که بی او زندگانی می‌کند
گر نمی‌میرد گرانی می‌کند
من بر آن بودم که ندهم دل به عشق
سروبالا دلستانی می‌کند
مهربانی می‌نمایم بر قدش
سنگ دل نامهربانی می‌کند
برف پیری می‌نشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی می‌کند
ماجرای دل نمی‌گفتم به خلق
آب چشمم ترجمانی می‌کند
آهن افسرده می‌کوبد که جهد
با قضای آسمانی می‌کند
عقل را با عشق زور پنجه نیست
احتمال از ناتوانی می‌کند
چشم سعدی در امید روی یار
چون دهانش دُرفشانی می‌کند
هم بود شوری در این سر بی خلاف
کاین همه شیرین زبانی می‌کند

غزل ۲۴۶ دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند


دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقۀ دریای غمند
خون صاحب نظران ریختی ای کعبۀ حسن
قتل اینان که روا داشت که صید حرمند
صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب
زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند
گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند
هر خم از جعد پریشان تو زندان دلی است
تا نگویی که اسیران کمند تو کمند
حرف‌های خط موزون تو پیرامن روی
گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند
در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش
که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند
زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس
به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند
بندگان را نه گزیرست ز حُکمت نه گریز
چه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمند
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست
گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس
نشناسی که جگرسوختگان در المند
تو سبکبار قوی حال کجا دریابی
که ضعیفان غمت بارکشان ستمند
سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد
سست عهدانِ ارادت ز ملامت برمند

تحمل خار


آمد بهار و برگی و باری نداشتم
 چون شاخه بریده بهاری نداشتم
 در این چمن چو آتش سردی که لاله داشت
 می سوختم نهان و شراری نداشتم
 گل خنده زد به شاخ و من از خویش شرمسار
 کاندر بهار برگی و باری نداشتم
دادم ز دست دامنت ای گل به طعنه ای
 از باغ تو تحمل خاری نداشتم
 یک دم به آستان تو بختم نبرد راه
 در کویت اعتبار غباری نداشتم

پس از من


من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش
بوسۀ باران و رقص شاخساران گو مباش
چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار
چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش
من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ
نغمۀ شور افکن بانگ هزاران گو مباش
 تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند
 نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش
این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت
 کوه ساران را زلال جویباران گو مباش
 گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم
پرتو شمعی به شام سوگواران گو مباش

برکه


 ملال خاطرم از عقدۀ جبین پیداست
شرار سینه ام از آه آتشین پیداست
صفای عشق دراین برکۀ خزانی بین
اگرچه بر رخش از غم هزار چین پیداست
 فروغ عشق ز من جو که همچو چشمۀ صبح
صفای خاطرم از پاکی جبین پیداست
من آن شکوفه از بوستان جدا شده ام
شب خزان من از صبح فروردین پیداست
مرا چو جام شکستی به بزم غیر و هنوز
ز چشم مست تو آثار قهر و کین پیداست

شماره ۳۸


جز آن که مستی عشق است هیچ مستی نیست
همین بلات بس است، ای بهر بلا خرسند
خیال رزم تو گر در دل عدو گردد
ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند
ز عدل توست به هم باز و صعوه را پرواز
ز حکم توست شب و روز را به هم پیوند
به خوشدلی گذران بعد ازین، که باد اجل
درخت عمر بداندیش را ز پا افگند
همیشه تا که بود از زمانه نام و نشان
مدام تا که بود گردش سپهر بلند
به بزم عیش و طرب باد نیک‌خواه تو شاد
حسود جاه تو بادا ز غصه زار و نژند

شماره ۳۹


نیز ابا نیکوان نمایدت جنگ فند
لشکر فریادنی، خواسته‌نی سودمند
قند جداکن از وی، دور شو از زهر دند
هر چه به آخر به است جان ترا آن پسند
 

شماره ۴۰


صرصر هجر تو، ای سرو بلند
ریشهٔ عمر من از بیخ بکند
پس چرا بستهٔ اویم همه عمر؟
اگر آن زلف دوتا نیست کمند
به یکی جان نتوان کرد سؤال:
کز لب لعل تو یک بوس به چند؟
بفگند آتش اندر دل حسن
آن چه هجران تو از سینه فگند