مناجات شماره ۲۱۹
الهی!
اگر کار به گفتار است،بر سر گویندگان تاجم.
واگر به کردار است،
به کلمه گفتن محتاجم.
الهی!
اگر حسنات با مایه داران است،
من درویشم!
واگر با مفلسان است،
من در پیشم!
بر زبانش همچو طوطی می گذشت
آنچه با او گفته بود استاد او
داستان اردشیربابکان
قصۀ نوشیروان و داد او
قصه یی از آن شکوه و فر وکام
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد
تا بدانجا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدانجا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت
اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزهٔ اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یأس را
دیده اش از دیدۀ من می گریخت
گفت : دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش : فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟
گفت: دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست؟
گفتم: اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک ایوان نشست
گفت : دیدی دست خصم تیره رای
جلوه را از نامۀ تنسر گرفت؟
گفتم : اما دفتر ما زیب و رنگ
از هزاران تنسر دیگر گرفت
گفت : از پرویز , جز افسانه ای
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش: با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان بادوستان
گفت: از چنگ نکیسا نغمه یی
از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟
گفتمش: با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش
گفت : دیدی زیر تیغ دشمنان
رونق فرش بهارستان نماند؟
گفتمش : اما ز جامی یادکن
کز سخن گل در بهارستان فشاند
گفت : در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم : اما سالها بگذشت وباز
دست در دامان ما آویختند
لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ،ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بو علی سینای ماست
زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت ازخاکسترش
ققنسی پر شور آمد پدید
جسم ما کوه است ، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست، دریایی عظیم
هیچ دریا را ز طوفان باک نیست
آن همه سیلابهای خانه کن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی زنام
پیش ما نام آوران گمنام شد
ای فراموش مانده ماهی چند
نام تو بر سر زبان ها نیست
از تو در محفل شبانهٔ ما
قصه ها نیست, داستان ها نیست
بار آخر به گیر و دار و تلاش
رفتی اما طلا نیاوردی
چشم ها زیرکانه پرسیدند
که چه کردی؟ چرا نیاوردی؟
تخت کشتی ـ که تخت و بخت تو بودـ
اینک افتاده در کف دگران
پیش چشمان بی تفاوت خلق
تو به حسرت به تخت خود نگران....
فن کشتی اگر چه فن تو بودی
عشق را هیچ فن نمی دانی
صف شکن بودی و طریق مصاف
با زنی دل شکن نمی دانی
بسترت دام دانه داری نیست
که دل مرغکی اسیر کند
کی تواند گرسنه چشمان را
افتخار گذشته سیر کند؟
از سیاست ـ بگو ـ چه می دانی؟
مرد آزاده نیست محرم راز
با زبانی چو شیخ شعله فروز
در کمال صفا بسوز وبساز
سر نام آوران ندارد تاب
پیش هر پا به خیره افتادن
وگر افتادن است چارهٔ کار
به که در گور تیره افتادن
نه در این روزها , که هیچ زمان
ـ زیر این گنبد بلند کبودـ
قیمت مردمی کسی نشناخت
قدر مردانگی پدید نبود؛
رستمی بود و جان فشانی کرد
تا ازو نامی و نشانی ماند
بعد یک عمر درد و رنج و نبرد
رفت و زان رفته داستانی ماند
که پس از مرگ , داستانش نیز
کار ساز حکیم توس نشد
زآنکه پروردگار رستم و گیو
عنصری وش به پای بوس نشد.
اینک ای رستم زمانهٔ ما
لاشخوران پست مرده پرست
می کشندت ز شهر , دوش به دوش
می برندت به گور , دست به دست