مناجات شماره ۲۳۳
الهی!
نظرخود برما و مدام کن!
وما را برداشتۀ خود نام کن!
و به وقت رفتن،بر جان ما سلام کن!
الهی!
اگر از نعمت گویم،حرزگردن است.
واگر نگویم،طوق ِ آن درگردن است.
الهی!
می دانی که ناتوانم،
پس،از بلا برهانم!
الهی!
نیستی،همه رامصیبت است ومراغنیمت!
الهی!
قصۀ بدین درازی!
من دریافتم به بازیِ بازی!
الهی!
تا دی بشناختم،
ازغم فردا بگداختم.
الهی!
بر آن روز می خندم که،یافته می جستم!
دل ودست از دانش نشستم،
به نابینایی می نگریستم،
به مُردگی می زیستم!
الهی!
نادیده وناجسته حاصل!
ای جان ودل را زندگانی ومنزل!
ازپیش،خطر وازپس نیست راهی.
بپذیر،که جز دوستی ِتوام،نیست پناهی!
الهی!
می لرزم ازبیم آنکه به جُویی نیرزم!
الهی!
اکنون چون برمن است تاوان،آفتاب صدق وصفت برمن تابان!
که بشر،ازشرک رستن نتوان.
و به نجاست،نجاست شستن نتوان.
الهی،نه ظالمی،که گویم زنهار!
ونه مرا بر تو حقّی،که گویم بیار!
همچنین می دار،ای کریم وای ستّار!
الهی!
توغیب بودی ومن عیب بودم.
تو از غیب جداشدی ومن از عیب جداشدم.
الهی!
می پنداشتم که توراشناختم!
اکنون آن پنداشت وشناخت را درآب انداختم.
الهی!
درملکوتِ توکمتر ازمویم!
این بیهوده تاکی گویم؟
الهی!
نه نیستم،نه هستم .نه بُریدم،نه پیوستم.
نه به خود،میان بستم.
لطیفه یی بودم،از آن مستم.
اکنون زیر سنگ است دستم.
ازصولت عیان بود،
آنچه حلاج را بر سر زبان بود.
الهی!
همه شادی ها بی یاد تو غرور است!
وهمه غم ها با یاد تو سرور است!
الهی!
بنیاد توحید ما خراب مکن!
وباغ امید ما رابی آب مکن!
الهی!
نظرخود برما و مدام کن!
وما را برداشتۀ خود نام کن!
و به وقت رفتن،بر جان ما سلام کن!
الهی!
اگر از نعمت گویم،حرزگردن است.
واگر نگویم،طوق ِ آن درگردن است.
الهی!
می دانی که ناتوانم،
پس،از بلا برهانم!
الهی!
نیستی،همه رامصیبت است ومراغنیمت!
الهی!
قصۀ بدین درازی!
من دریافتم به بازیِ بازی!
الهی!
تا دی بشناختم،
ازغم فردا بگداختم.
الهی!
بر آن روز می خندم که،یافته می جستم!
دل ودست از دانش نشستم،
به نابینایی می نگریستم،
به مُردگی می زیستم!
الهی!
نادیده وناجسته حاصل!
ای جان ودل را زندگانی ومنزل!
ازپیش،خطر وازپس نیست راهی.
بپذیر،که جز دوستی ِتوام،نیست پناهی!
الهی!
می لرزم ازبیم آنکه به جُویی نیرزم!
الهی!
اکنون چون برمن است تاوان،آفتاب صدق وصفت برمن تابان!
که بشر،ازشرک رستن نتوان.
و به نجاست،نجاست شستن نتوان.
الهی،نه ظالمی،که گویم زنهار!
ونه مرا بر تو حقّی،که گویم بیار!
همچنین می دار،ای کریم وای ستّار!
الهی!
توغیب بودی ومن عیب بودم.
تو از غیب جداشدی ومن از عیب جداشدم.
الهی!
می پنداشتم که توراشناختم!
اکنون آن پنداشت وشناخت را درآب انداختم.
الهی!
درملکوتِ توکمتر ازمویم!
این بیهوده تاکی گویم؟
الهی!
نه نیستم،نه هستم .نه بُریدم،نه پیوستم.
نه به خود،میان بستم.
لطیفه یی بودم،از آن مستم.
اکنون زیر سنگ است دستم.
ازصولت عیان بود،
آنچه حلاج را بر سر زبان بود.
الهی!
همه شادی ها بی یاد تو غرور است!
وهمه غم ها با یاد تو سرور است!
الهی!
بنیاد توحید ما خراب مکن!
وباغ امید ما رابی آب مکن!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۳ ب.ظ توسط سیل سرشک
|