بهار


دارد بهار
با عطر مستی آور گل ها
از سرزمین دور غریبی به سوی من
می آید.
 
اینقدر هم قشنگ...؟!
مانند نوک طوطی وحشی
از ذوق ناگهان، رخ من سرخ می شود.
 
آه ای زمین!
این سبز جامه را،
مانند مهربانی،
مانند عشق،
از من مگیر.

در پای یک رود


در زمینی که همه دشمن هم هستند
و کسی را به کسی مهری نیست
بی قرارم امروز.
 
برگی از شاخه فرو می افتد
و نگاهم با آن...
 
می رود با امواج
باز برگی و نگاهم با آن
می رود تا آن دور
می رود تا دریا.
 
کاش این رود که در دره به خود می پیچد
بی قراری مرا هم با خود،
تا دلِ تیرهٔ دریا می برد
در دل تیرهٔ دریا می ریخت.

با ما پلنگ ها


در دور دست
بالای کوه
آنک پلنگ ها
از صخره ای به صخرهٔ دیگر
در لحظهٔ جهش...
 
امّا
با ما پلنگ ها
اینجا نه هیچ میل به جنبش.
سر را نهاده بر سر دست و نگاه ما
در دور دست...

عقاب


شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان بر قلهٔ یک کوه.
گشوده بال پرواز،
 نگاه وحشی خود را به سوی بی کران دور.
نمی دانم که این مجروح آیا در چه رؤیاهای شیرینی است؟
نمی دانم که در آن خطه های بی نهایت دور آیا او چه می بیند؟
نمی دانم چه می خواهد؟
 
دوباره دسته دسته کرکسان در آسمان ها بال افشانند.
ندارد او – دریغا! - طاقت پرواز.
شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان و همچنان بر قلهٔ یک کوه.

شمارهٔ ۱

هر آرزو و هدفی که داشته باشید،ممکن است از راههایی که فراتر از مرز انگارۀ شماست به حقیقت تبدیل شوند.

شمارهٔ ۲

به راستی ،بیشتر از آنچه که می اندیشید راههایی وجود دارد که می تواند شما را به هدفتان برساند.

غزل شمارهٔ ۴۹ بی‌رخت جان در میان نتوان نهاد


بی‌رخت جان در میان نتوان نهاد
بی‌یقین پا بر گمان نتوان نهاد
جان بباید داد و بستد بوسه‌ای
بی‌کنارت در میان نتوان نهاد
نیم‌جانی دارم از تو یادگار
بر لبت لب رایگان نتوان نهاد
در جهان چشمت خرابی می‌کند
جرم بر دور زمان نتوان نهاد
خون ما ز ابرو و مژگان ریختی
تیر به زین در کمان نتوان نهاد
حال من زلفت پریشان می‌کند
پس گنه بر دیگران نتوان نهاد
در جهان چون هرچه خواهی می‌کنی
جرم بر هر ناتوان نتوان نهاد
هر چه هست اندر همه عالم تویی
نام هستی بر جهان نتوان نهاد
چون تو را، جز تو، نمی‌بیند کسی
منتی بر عاشقان نتوان نهاد
بر در وصلت چو کس می‌گذرد
تهمتی بر انس و جان نتوان نهاد
عاشق تو هم تو بس، پس نام عشق
گه بر این و گه بر آن نتوان نهاد
تا نگیرد دست من دامان تو
پای دل بر فرق جان نتوان نهاد
چون عراقی آستین ما گرفت
رخت او بر آسمان نتوان نهاد

غزل شمارهٔ ۵۰ هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد


هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
باشد که چو روز آید بر وی گذرت افتد
زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز
آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد
آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر
از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد
من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم
آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد
گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی
بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد
در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم
ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد
کم نال، عراقی، زانک این قصهٔ درد تو
گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد

غزل شمارهٔ ۵۱ بنمای به من رویت، یارات نمی‌افتد


بنمای به من رویت، یارات نمی‌افتد
آری چه توان کردن؟ با مات نمی‌افتد
گیرم که نمی‌افتد با وصل منت رایی
با جور و جفا، باری، هم‌رات نمی‌افتد؟
می‌افتدت این یک دم کیی براین پر غم
شادم کنی و خرم، هان یات نمی‌افتد؟
هر بیدل و شیدایی افتاده به سودایی
وندر دل من الا سودات نمی‌افتد
با عشق تو می‌بازم شطرنج وفا، لیکن
از بخت بدم، باری، جز مات نمی‌افتد
از غمزهٔ خونریزت هرجای شبیخون است
شب نیست که این بازی صد جات نمی‌افتد
افتاده دو صد شیون از جور تو هرجایی
این جور و جفا با من تنهات نمی‌افتد
بیچاره عراقی، هان! دم درکش و خون می‌خور
چون هیچ دمی با او گیرات نمی‌افتد

غزل شمارهٔ ۵۲ با شمع روی خوبان پروانه‌ای چه سنجد؟


با شمع روی خوبان پروانه‌ای چه سنجد؟
با تاب موی جانان دیوانه‌ای چه سنجد؟
در کوی عشقبازان صد جای جوی نیرزد
تن خود چه قیمت آرد؟ویرانه‌ای چه سنجد؟
با عاشقان شیدا، سلطان کجا برآید؟
در پیش آشنایان بیگانه‌ای چه سنجد؟
در رزم پاکبازان عالم چه قدر دارد؟
در بزم بحر نوشان پیمانه‌ای چه سنجد؟
از صدهزار خرمن یک دانه است عالم
با صدهزار عالم پس دانه‌ای چه سنجد؟
چون عشق در دل آمد، آنجا خرد نیامد
چون شاه رخ نماید فرزانه‌ای چه سنجد؟
گرچه عراقی، از عشق، فرزانهٔ جهان شد
آنجا که این حدیث است افسانه‌ای چه سنجد؟

در‌آمد


چگونه باز به ماتم نشست خانۀ ما
هزار نفرین باد
 به دستهای پلیدی
 که سنگ تفرقه افکند در میانۀ ما

 

 

سیب


و به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچۀ همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز ،
 سالهاست که در گوش من آرام،
 آرام
 خش خِش گام  ِ تو تکرار کنان ،
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان
 غرق این پندارم
 که چرا ،
 - خانۀ کوچک ما
  سیب نداشت

بخش۱


نه نه نه
 این هزار مرتبه گفتم نه
 دیگر توان نمانده توانایی
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانۀ مکرر اندوه و رنج را
 تکرار می کند
 گفتی
 امیدهاست
 در نا امید بودن من
 امّا
 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
 این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
 هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
 این لاله های سرخ
گل نیست
 خون رسته ز خاک است
 باور کن اعتماد
 از قلبهای کال
 بار رحیل بسته
 و مهربانی ما را
 خشم و تنفر افزون
 از یاد برده است
 باورنمی کنی ؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است
.

بخش۲


دیگر تبار تیرۀ انسان برای زیست
 محتاج قصه های دروغین خویش نیست
 ما ذهن پاک کودک معصوم را
 با قصه های جن و پری
و قصرهای نور
 آلوده می کنیم
آیا هنوز هم
دلبستۀ کالسکۀ زرینی ؟
 آیا هنوز هم
 در خواب ناز قصر های طلایی را
می بینی ؟

بخش۳


شب مثل شب شریر و سیاه است و پر ز درد
 در شب شرارتی است که من گریه می کنم
و صبح بر صداقت من رشک می برد
 با خوابهای خاطره خوش بودم
 هر چند خواب خاطره ام تلخ
دیگر تو را به خواب نمی بینم
 حتی خیال من
 رخسارۀ تو را
از یاد برده است
 دیروز طفل خواهرم از روی میز من
 تصویر یادبود تو را
 ای داد برده است

بخش۴


بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
 آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
 بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
 خاموش می کنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
 بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
 در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
 بعد از من آسمان آبی است
 آبی مثل همیشه
 آبی

بخش۵


می آیم
 خسته
 از این و آن گسسته
 از دشتهای غمزده
 از پیش پونۀ وحشی
 بر جو کنارها
و از کنار زمزمه چشمه سارها
از پیش بیدهای پریشان
از خشم بادها
می آیم
از کوههای صامت
 با دره های مغموم
در های و هوی باد
 می آیم
با گردباد
 ویران کن هرآنچه به چنگش دراوفتاد
 ز بنیاد
 می آیم با دشنۀ نشستۀ دشمن به پشت من
 می آیم و به یاد تو می آرم
 افسانۀ جنون را
 آمیزه
های آتش و خون را

بخش۶


گفتم بهار
خنده زد و گفت
 ای دریغ
 دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
 گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
 اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست

بخش۷


اندک نسیمی از سر افسوس
 چندان که برگ برگ درختان باغ را
 با سوزناک زمزمه ای آشنا کند
 خاموشی شگرف
ابهام پر ابهت دریا را
 مغشوش کرده است
ما
 چون ماهیان فتاده به دریا
بر آبها رها
با ضربه های موج ز هم دور می شویم
با بازوان باز
 امواج آب را
 تسخیر می کنیم
 مغرور می شویم
 اما
ناگه اگر دوباره به هذیان شود دچار
 دریای نیلگون
 بر ما چه می رود
 چون ماهیان فتاده به دریا
 بر موجها  رها ؟

شمارهٔ ۱  

هنگامی که اراده می کنید به آرزو و یا هدفی برسید،هرگز اجازه ندهید هیچ کس یا هیچ چیزی شما را باز دارد.

شمارهٔ ۲  

کسانی که تسلیم می شوند،هرگز برنده نخواهند شد.و برندگان هرگز تسلیم              نمی شوند.

شمارهٔ ۳   

هیچ چیز قطعی نیست!هر کس که می گوید چیزی نشدنی است،ایمان،پایداری و باور را نمی شناسد

شمارهٔ ۴  

زندگی،کوتاه تر از آن است که حتی دمی از آن را با غم وغصه بگذرانید،پس همیشه شاد باشید.

شمارهٔ ۵  

شما خود به خود هیچ حق و حقوقی در زندگی پیدا نمی کنید،ولی این حق را دارید که بهترین باشید.

شمارهٔ ۶

رؤیاها و آرزوهایتان را به کسانی بگویید که می توانند،دوست دارند و می خواهند که به شما کمک کنند.

بشنویم امّا از این_چون دیگران_دیگر...


...مثل اینکه ناگهان اطراف روشن شد
و کسی از پُشت،
تپۀ عشاق را برداشت،
بر سرم کوبید همچون مُشت...
بگذریم اکنون از آن دیگر.
_
شاغلام پیر را گویم_
که زنش را
خان ربود،او نیز خان را کُشت.
داستانش را
عماد آورده در شعری.
یک فلک بیرحمی و یک بحر موج شور و یک طوفان مخافت را
با دو جنّت مهر و یکرنگی حکایت کرده در شعری.


بگذریم اکنون از آن دیگر.
بشنویم امّا از این_چون دیگران_دیگر
آنکه نامفهوم وناباور چنانچون ورد
زیر لب دارد مدام این ذکر خوف آور:
«این چه جای است؟آه ای بیدادگر داور!
قاضی بیداد و بد گستر!
معنی نام تو گر وصف تو باشد،می شود دیگر»


آری،از او بشنویم اکنون
او که می دانیم اینجا شد،
و به هشیاری،سپیدش سر.
آنکه وصفش بود نامش،سر سپید هشیار ما:
سیا سرمست
نقل او هم عیب و اشکالی ندارد هیچ
من که باور می کنم،دربست.
او _
سیاسرمستِ ما _آن پیر طفلک مرد.
با چه شوری تلخ و ذوقی شوم و زهرآگین،
و عجب پر حسرت و پردرد،
یاد از
«آن شب» می کند،غمگین.


آن به خون آغشته،شادآغاز،غم فرجام.
آن اسف بنیاد،مرگ آیین.
آن شب شوم،آن شب دهشت.
آن سیاهی ذات،آن تاریک خون اختر.
خیمۀ بد بختی و سقف سیه روزی
وز پس عمری،هنوزش موجب وحشت.
آری آن شب بود،
که
سیا سرمست بعد از سالها شوق وتلاش وعشق
در کناری از پناه پُرگناهِ «تپۀ عشاق»
با زن،آن تنها زن دلخواه،خلوت داشت.
هر دو عمری این بهشتی خلوت پر شور را مشتاق.

_(و چه حالی!-که سیاسرمست می گوید:نمی دانید
«ترس ولرزی،صحبت آهسته ای،بوسی،کناری»آه !
من چه می گویم
و چه بایستی بگویم؟هیچ ممکن نیست.
راستی که چه بهشت آیین بساطی بود!
چه شب تاریک و پر هولی!
هولش اما دلنشین،دلخواه
و چه شیرین لذتی،شوق ونشاطی بود!)_


او _ برای آنکه آن زن خواست _ با ناز و لوندیهاش،
(گفت:
«کاش می رفتیم جای دیگری،یا کاش
بزم وصل ما از این تاریکیِ نا امن،باری مطمئن می شد
من از این هول آور مرموز می ترسم
من که از این وضع شب بیش از_
ترس رسوایی که دارد روز می ترسم»)


او برای اینکه آن زن این چنین می خواست
و خودش هم خالی از هولی نبود انگار
و خوش هم(گفت:«باید راستش را گفته باشم»)که همین می خواست
به همین خاطر
او
مثل تیری که نه با قصدی به تاریکی می اندازند؛
تیرگی و ترس را،با اضطرابی گنگ،کرد آماج
رو به آن سویی که زن می گفت:
«به خیالم چشمهای کنجکاوی، دزد و نادرویش
موذی و بی شرم، می پاید
ژرفنای لحظه های لذّت ما را؟
و مکدّر می کند،نا جنس،و خاک آلود
مشرب عیش گوارا خلوت ما را»
رو به آن سویی که زن می گفت_حق هم داشت_پی در پی
بی که آماج دقیقی در نظر باشد،
چند باری با تپانچه،تند آتش کرد،
«می توانم گفت»می گفت او:
با تپانچه چون مسلسل تیرباران کرد.
و اضطراب خویش را،چون کودکان وحشت آن زن،
با فشار اندک انگشت
مثل نادرویشی چشمان ظلمت کُشت.
همچنان با آخرین آتش
لحظه ای که خواست(یادش نیست،می گوید
که خودش می خواست،یا زن گفت؟)
که خشاب دیگری برگیرد از ترکش
از همان نزدیکها،ناگاه فریادی به گوش آمد:
(«سوختم،آی سوختم،بیرحم!»)
که به زودی شد بَدَل با ضجّه و نالش.
او همین می داند و می گفت:
«مثلِ اینکه ناگهان اطراف روشن شد.
و کسی از پشت،

تپۀ عشاق را برداشت،
بر سرم کوبید،همچون مُشت.


من در آن لحظه دگر چیزی نفهمیدم.
بعدها بود اینکه دانستم،
که برادر اندرِ آن زن
از قضا،با خواهرم، آن شب...
چه بگویم، آه!
من دگر چیزی نفهمیدم.
تا زمانی که دگر خود را، در این خانه
با شما دیدم.»


شاتقی آنگاه با لحنی ملایمتر
گفت:
«من نمی دانم گناه از کیست؟
از
چرا می پرسم.آخر این چرا باید؟
من که می دانم حکایت چیست.


«این چه جای است،آی!...»
این،
سیا سرمست ما پرسد.
«...من چه کرده ام که م به این دوزخ فرستادید؟
ای شما دُژدین،کژاندیشان سرپایان!
ای همه بیداد خو،بد خیم، دیو آیین،
رسمتان وارونِ اسم،ای اسمهاتان دادگیران دادفرمایان!
وای بر تو!وای بر من! آی!
وای بر مایان!
معنی نام تو گر وصف تو باشد،می شود وارون
این چه جای است؟آه!
این چه آیین است، ای قانون!»


این چنین می گفت و می پرسید
آنکه روزی روزگاری بوده بود اسمش
(یادمان باشد،
سیا سرمست)
وصف حال و کاشف از رسمش.»


با شگفتی می شنیدیم و شنیدن داشت
وشگفت این بود،کانشب،
                               {عصر،یا شب بود؟
در حیاط کوچک پاییز،در زندان

شاتقی،انگار
در طواف این بار
ماجرای خویشتن را بُرده بود از یاد؛
و سخن از ماجرای دیگران می گفت.
از
سیاسرمست
از عمو عینل،عمو زینل،
و دگرهایی، هم از این دست.

شمارهٔ ۱

انسان محکوم است که آزاد باشد،چرا که به محض پرتاب شدن به این دنیا،مسئول کارهای خویش است.

شمارهٔ ۲  

گوشه گیری و کاهلی روش کسانی است که می گویند:آنچه را که من نمی توانم کرد دیگران می توانند.

شمارهٔ ۳  

هیچ کس نمی تواند آزادی خود را هدف خویش سازد،مگر اینکه آزادی دیگران را نیز به همان گونه هدف خود قرار دهد.

شمارهٔ ۴  

بشر از ابتدا موجود ساخته و پرداخته ایی نیست،بلکه با برگزیدن اخلاق خود،خویشتن را می سازد.

شمارهٔ ۵  

من همیشه می توانم آزادانه انتخاب کنم،امّا باید بدانم که اگر انتخاب نکنم،باز هم انتخابی کرده ام.

شمارهٔ ۶

کمابیش کسی نیست که بخش کوچکی از زندگی را  چنان که در گذشته بود، در وجود خود به دوش نکشد.

شمارهٔ ۷   

شاید بزرگترین دشواری همین باشد، زندگی چنان که ما می شناختیم پایان یافته ولی هنوز کسی نیست که بداند چه چیزی جای آن را گرفته است.

شمارهٔ ۸

من هنگامی آزادم که همۀ جهانیان آزاد باشند، تا هنگامی که یک نفر اسیر در جهان هست آزادی وجود ندارد.

شمارهٔ ۹  

همه چیز کشف شده است، مگر چگونه زیستن.

شمارهٔ ۱۰  

تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد. بلکه تاریخ همان خواهد شد که ما می خواهیم.

شمارهٔ ۱۱

انسان مجموعه ایی از آنچه دارد نیست.بلکه مجموعه ای است از آنچه هنوز ندارد،اما می تواند داشته باشد.

شمارهٔ ۱۲  

هیچ چیزبرای ما خوب نمی تواند باشد،مگر آنکه برای همگان خوب باشد.

شمارهٔ ۱۳

بشر جاودانه بیرون از خویشتن است.بشر پی ریزی طرح خود در جهانی بیرون از خویش و با محو شدن در چنین جهانی،بشر و بشریت را به وجود می آورد.

شمارهٔ ۱۴  

زمانی که توهم جاودان بودن را از دست می دهی،زندگی هم معنایش را از دست         می دهد.

شمارهٔ ۱۵  

هنگامی که امید می میرد، هنگامی که می بینی کمترین امکان امیدوار بودن را از دست داده ایی،فضای خالی را با رؤیا،اندیشه های کوچک بچگانه و داستان ها پر می کنی تا بتوانی به زندگی ادامه بدهی.        

شمارهٔ ۱۶  

همۀ چیزهایی زیبایی را که می بینی به ذهن بسپار تا همیشه با تو باشند،حتی در زمان هایی که آنها را نمی توانی ببینی.

بخش۸


دیگر زمان زمانۀ مجنون نیست
فرهاد
 در بیستون مراد نمی جوید
زیرا بر آستانۀ خسرو
بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است
 در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها
 آن شور عشق
عشق به شیرین را
از یاد برده است
تنهاست گردباد بیابان
 تنهاست
 و آهوان دشت
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون
آن دلشکستۀ عاشق محزون رام را
 از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم
 مجنون دلشکستۀ محزون است
 در عصر ما
 عصر تضاد عصر شگفتی
لیلی دلالۀ محبت مجنون است
 ای دست من به تیشۀ توسل جو
 تا داستان کهنۀ فرهاد را
از خاطرات خفته برانگیزی
 ای اشتیاق مرگ
 در من طلوع کن
من اختتام قصه مجنون رام را
 اعلام می کنم

پیش در آمد


و چیزها اندر این نامه بیابد
که سهمگین نماید
 و این نیکوست
 چون مغز او بدانی
 تو رادرست گردد و دلپذیر آید
 چون ماران که از دوش ضحک برآمدند
این همه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی
 و آن که دشمن دانش بود این را زشت گرداند
 و اندر جهان شگفتی است

درآمد


شبی آرام چون دریا بی جنبش
 سکون ساکت سنگین سرد شب
 مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
 دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
 من اما دیگر از هر خواب بیزارم
 حرامم باد خواب و راحت و شادی
 حرامم باد آسایش
 من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
 سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگار کودکی
دوران شور و شادمانیها
 خوشا آن روزگار کامرانیها
 به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هالۀ ابهام ناپیدا
در آن رؤیا
 به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
 منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
 در آن دوران
نه دل پر کین
نه من غمگین
 نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
 آن دوره آرامش و شادی
 دریغ از روزگار خوب آزادی
 سر آمد روزگار کودکی اینک دراین دوران دراین وادی
 نه دیگر مام
 نه شهر آرام
 دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
 و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
تو اما مادر من مادرناکام
 دلت خرم روانت شاد
که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
 و جز روح تو این روح ز بند آزاد
مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
نبودم این چنین تنها
 و ما در دل شبها
 برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
 و من خاموش
سراپا گوش
 و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت

قسمت ۱


زمانی دور
 در ایرانشهر
 همه در بیم
 نفس در تنگنای سینه ها محبوس
 همه خاموش
 و هر فریاد در زنجیر
و پای آرزو در بند
هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش
فضای سینه از فریاد ها پر بود و لب خاموش
 و باد سرد
 چونان کولی ولگرد
 به هر خانه به هر کاشانه سر می کرد
 وبا خشمی خروشان
 شعلۀ روشنگر اندیشه را می کشت
شب تاریک را تاریکتر می کرد
 نه کس بیدار
 نه کس را قدرت گفتار
 همه در خواب
 همه خاموش
به کاخ اندر
که گرداگرد آن را برج و بارو
تا دل قیرگون دریای وارون بود
 نشسته اژدهک دیوخو
 بر روی تخت خویشتن هشیار
 مبادا کس شود بیدار
 لبانش تشنۀ خون بود
 نمانده دور
ز چشم و گوش او پنهان ترین جنبش
 لبش را می فشرد آهسته با دندان
 غمین پژمان
 چنین با خویشتن نجوای گنگی داشت
 جز اینم آرزویی نیست
 که ریزم زیر تیغ خویش خون مردمان هفت کشور را
ولیکن برنمی آورد هرگز آرزویش را
 اردویسور آناهیتا
که نیک است او
 که پاک است او
 که در نفرت ز خوی اژدهک است او
در آن دوران در ایرانشهر
 همه روزش چو شبها تار
 همه شبها ز غم سرشار
 نه در روزش امیدی بود
نه شامش را سحرگاه سپیدی بود
 نه یک دل در تمام شهر شادان بود
 خورک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهک پیر
 مدام از مغز سرهای جوانان این جوانمردان ایران بود
 جوانان را به سر شوری است توفانزا
 امید زندگی در دل
 ز بند بندگی بیزار
 و این را اژدهک پیر می دانست
از این رو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

قسمت۲


 کلاغان سیه
 این فوج پیش آهنگ شام تار
 فراز شهر با آواز ناهنجار
 رسیدند آن زمان چون ابر ظلمت بار
 زمین رخت عزای خویش می پوشید
 زمان ته مانده های نور را در جام خاک خسته می نوشید
 فرو افتاده در طشت افق خورشید
 میان طشت خون خورشید می جوشید
سیاهی برگ و پر بگشوده پیچک وار بر دیوار می پیچید
شبانگاهان به گل میخ زمان
 شولای شوم خویش می آویخت
 و بر رخسار گیتی رنگهای قیرگون می ریخت
 در این تاریکی مرموز شهر بی تپش مدهوش
 چراغ کلبه ها خاموش
در این خاموش شب اما
درون کورۀ آهنگری یک شعلۀ سوزان بود
لب هر در
 به روی کوچه ها آهسته وا می شد
و از دهلیز قلب خانه ها با خوف
 سراپا واژۀ انسان رها می شد
هزاران سایۀ کمرنگ
 در یک کوچه با هم آشنا می شد
طنین می شد صدا می شد
صدای بی صدایی بود و فرمان اهورایی
درون کورۀ آهنگری آتش فروزان بود
 و بررخسار کاوه سایه های شعله می رقصید
 غبار راه سال و ماه
نشسته در میان جنگل گیسوی مشکین فام
 خطوط چین پیشانیش
نشان از کاروان رفته ایام
نهاده پای بر سندان
 دژم پژمان
 پریشان بود
 ستمها بر تن و بر جان او رفته
دلش چون آهنی در کورۀ بیداد ها تفته
 از آن رو کان سیه کردار
 گجسته اژدهک پیر دژ رفتار
آن خونخوار
 هماره خون گلگون جوانان وطن می خورد
 روان کاوه زاین اندوه می آزرد
 اگرچه پیکرش را حسرتی جانکاه می کاهید
 درون سینه اش دل ؟
 نه
 که خورشید محبت گرم می تابید
به قلبش گرچه اندوه فراوان بود
هنوزش با شکست از گشت سال و ماه
 فروغ روشنی بخش امید و شوق
در چشمش نمایان بود
 در آن میدان
 کنار کارگاه کاوه جنگجو جانباز
فزونی می گرفت آن جمع را هر چند
در آنجا کاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور
نگاهی مهربان افکند
 اگر چه بیمناک افکند
 اگر چه بیمناک از جان یاران بود
همه یاران او بودند
همه یاران با ایمان او بودند
 همه در انتظار لحظۀ فرمان او بودند
و کاوه
 مرد آزاده
 سکوت خویش را بشکست و این سان گفت:
« گذشته سالهای سال
 که دلهامان تهی گشته است از آمال
 اجاق آرزو ها کور
چراغ عمرمان بی نور
 تن و جانمان اسیر بند
 به رغم خویشتن تا چند
 دهیم از بهر ماران دو کتف اژدهک پیر
سر فرزند
مرا جز قارن این دلبند
نمانده دیگرم فرزند
اگر در جنگ با دشمن
 روان او رود از تن
 از آن به تا سر او طعمۀ ماران دوش
اژدهک دیوخو گردد
 شما را تا به چند آخر
 نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن
 شما را تا به کی باید
در این ظلمت سرا عمری به سربردن
بپا خیزید
 کف دستانتان را قبضۀ شمشیر می باید
 کماندارانتان را در کمانها تیر می باید
 شما را عزمی کنون راسخ و پیگیر می باید
شما را این زمان باید
 دلی آگاه
 همه با همدگر همراه
 نترسیدن ز جان خویش
روان گشتن به سوی دشمن بد کیش
نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار
 شکستن شیشۀ نیرنگ
بریدن رشتۀ تزویر
 دریدن پردۀ پندار
 اگر مردانه روی آرید و بردارید
از روی زمین از دمشنان آثار
 شود بی شک
 تن و جانتان ز بند بندگی آزاد دلها شاد
 تن از سستی رها سازید
 روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازید
 از آن ماست پیروزی»
درنگی کاوه کرد
 آنگاه با لبخند
 نگاهی گرم وگیرا بر گروه مردمان افکند
 لبش را پرسشی بشکفت
 به گرمی گفت با یاران:
 «در اینجا هست آیا کس
 که با ما نیست هم پیمان ؟»
گروهی عزمشان راسخ
 که کنون جنگ باید کرد
به خون اهرمن شمشیر را گلرنگ باید کرد
 و دامان شرف را پاک از هر ننگ باید کرد
 گروهی گرچه اندک
 در نگهشان ترس و نومیدی هویدا بود
 و در رخسارشان اندیشه تردید پیدا بود
زبانشان زهر می پاشید
زهر یاس و بدبینی
 بد اندیشی تهی از مهر میهن قلب ناپاکش
 صدا سر داد
ای یاران قضای آسمان است این
همانا نیست جز این سرنوشت ما در این کشور
چه خواهد کرد با گفتار خود کاوه
 گروهی را به کشتن می دهد این مرد آهنگر
 و تو ای کاوه ای بی دانش و تدبیر
 نمی دانی مگر کادین اژدهک پیر
 به جان پیمان یاری تا ابد با اهرمن دارد
 نگیرد حلقه این بندگی از گوش
تا جان در بدن دارد
 نمی دانی مگر کاو آرزومند است
 زمین هفت کشور را
 ز خون مردمان هفت کشور لعل گون سازد
 روان در هفت کشور رود خون سازد
تو را که نیست غیر از انتقام خون فرزندان
نه دردل آرزویی
 نی هوای دیگری درسر
چه می گویی دگر اندیشه ات خام است
تو را اینک سزا لعن است و دشنام است
من اینجا درمیان زیج غمها می نشینم در شبان تار
که آخر دیر پاشام سیه را هم سرانجام است
در این ماندن
 اگر ننگ است اگر نام است
نمی پویم من این ره را
 که آرامش
 نه در رزم است
 در بزم است و با جام است
سخنها کار خود می کرد
میان جمع موج افتاد
 شدند اندیشه ها سرگشته در گردابی از تردید
 سپاه یاس در کار تسلط بود
 بر امید
 چه باید کرد ؟
گروهی گرم این نجوا
که کنون نیکتر مردن
 از این سان زندگی با ننگ و بدنامی به سربردن
گروهی بر سر ایمان خود لرزان
که آری نیک می گوید
کنون این اژدها ی فتنه در خواب است
نشاید خوابش آشفتن
 گروهی که به کیش آیند و با فیشی روند
آمادۀ رفتن
که ناگه بانگ گردی از میان انجمن برخاست
جبان خاموش شرمت باد
صدای گرم و گیرایش
شکست اندیشۀ تردید
 کلامش دلپذیر افتاد
سکونی و سکوتی جمع را بگرفت
نفس در تنگنای سینه ها واماند
 که این آوای مردانه
 ز نو بر آسمان برخاست
 جبان خاموش شرمت باد
 تو ای خو کرده با بیداد
 سحر با خود پیام صبح می آرد
 لبان یاوه گو بر بند
که پیکان نفاق از چاه لبهات می بارد
اگر صد لشکر از دیو و ددان اژدهک بد کنش با حیله و ترفند
 به قصد ما کمین سازند
 من و تو ما اگر گردند
 بنیادش براندازند
هراسی در دل ما نیست
 ستمهایی که بر ما رفت
 از این افزون نخواهد شد
دگر کی به شود کشور
 اگر کنون نخواهد شد
 اگر می ترسی از پیکار
اگر می ترسی از دیوان جان آزار
 راه بر جنگ دشمن نیست گر آهنگ
 تو واین راه تنهایی
 که آلوده است با هر ننگ
نوید ما
 امید ماست
 امید ماست
 که چون صبح بهاری دلکش و زیباست
اگر پیمان
 گجسته اژدهک دیوخو با اهرمن دارد
برای مردم آزاده گر بند و رسن دارد
 دلیران را از این دیوان کجا پرواست
 نگهدار دلیران وطن مزداست
میان آن گروه خشمگین این گفتگو افتاد
 بلی مزداست
نگهدار دلیران وطن مزدای بی همتاست
نفاق افکن
ز شرم و بیم رسوایی گریزان شد
 و در خیل سیاهیهای شب
از پیش چشم خشمگین خلق پنهان شد
و مردم باز با ایمان راسخ تر
 ز جان و دل به هم پیوسته
 با هم یار می گشتند
 به جان آمادۀ پیکار می گشتند
کنار کورۀ آهنگری کاوه
 به سرانگشت خود بستر اشک شوق
 آنگه گفت
فری باد و همایون باد
 شما را عزم جزم
ای مردم آزاد
 به سوی مهر بازایید
و از آیینۀ دلها
 غبار تیره تردید بزدایید
روانها پاک گردانید
 و از جانها نفوذ اهرمن رانید
 که می گوید
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد ؟
 قضای آسمانی نیست
اگر مردانه برخیزید
 و با دیو ستم جانانه بستیزید
 ستمگر خوار و بی مقدار
به پیش عزم مردان و دلیران چون نخواهد شد ؟
نگاه کاوه آنگه چون عقابی بیکران دور را پیمود
 دل و جانش در آن دم با اهورا بود
به سوی ‌آسمان دستان فرا آورد
یاران هم چنین کردند
 نیایش با خدای عهد و پیمان میترا آورد
 خدای عهد و پیمان میترا پشت و پناهم باش
بر این عهد و براین میثاق
 گواهم باش
 در این تاریک پر خوف و خطر
 خورشید راهم باش
خدای عهد و پیمان میترا دیر است اما زود
مگر سازیم بنیاد ستم نابود
به نیروی خرد از جای برخیزیم
و با دیو ستم آن سان در آویزیم و
 بستیزیم
 که تا از بن
 بنای اژدهکی را براندازیم
به دست دوستان از پیکر دشمن
 سراندازیم
و طرحی نو دراندازیم
پس آنگه کاوه رویش را
 به سوی کورۀ آهنگری گرداند
 زمین با زانوانش آشنا شد
 کاوه با نجوا
 نیایش را دگر باره چنین برخواند
به دادار خردمندی
 که بی مثل است و بی مانند
 به نور این روشنی بخش دل و جان و جهان سوگند
که می بندیم امشب از دل و از جان همه پیمان
که چون مهر فروزان از گریبان افق سر بر کشد تابان
جهانی را ز بند ظلم برهانیم
ز لوث اژدهک پیر
 زمین را پاک گردانیم
 سپس برخاست
به نیزه پیش بند چرمی اش افراشت
 نگاه او فروغ و فر فرمان داشت
 کنون یاران به پا خیزید
 و بر پیمان بسته ارج بگزارید
عقاب آسا و بی پروا
به سوی خصم روی آرید
 به سوی فتح و پیروزی
به سوی روز بهروزی
زمین و آسمان لرزید
 و آن جمعیت انبوه
 ز جا جنبید
 چونان شیر خشم آگین
یه سان کورۀ آتشفشان از خشم
جوشان شد
 چنان توفان بنیان کن خروشان شد
روانشان شاد
 ز بند بندگی آزاد
به سوی بارگاه اژدهک پیر با فریاد
غضبشان شیر
 به مشت اندر فشرده قبضۀ شمشیر
 و در دلشان شرار عقده های سالیان دیر
و د ر بازویشان نیرو
و در چشمانشان آتش
 همه بی تاب و بس سر کش
روان گشتند
به سوی فتح و آزادی
به سوی روز بهروزی
 و بر لبها سرود افتخار آمیز پیروزی
به روی سنگفرش کوچه سیل خشم
در قلب شب تاری
 چو تندآب بهاری پیش می لغزید
 و موج خشم برمی کند و از روی زمین می برد
 بنای اژدهکی را
 و می آورد
 طربناکی و پاکی را
در آن شب از دل و ازجان
به فرمان سپهسالار کاوه مردم ایران
ز دل راندند
 نفاق و بندگی و خسته جانی را
و بنشاندند
صفا و صلح و عیش وشادمانی را
نوازش داد باد صبحدم بر قلۀ البرز
 درفش کاویانی را

شمارهٔ ۱  

توانگران و تهیدستان،دو نگرش کاملا متفاوت نسبت به پول داشته اند. تهیدستان آرزو می کرده اند پول به دست آورند و توانگران ،باور داشته اند که به دست می آورند.

شمارهٔ ۲   

خطاهایی که برنده ها انجام می دهند به مراتب بسیار بیشتر از خطاهایی است که بازندگان انجام می دهند و به همین دلیل است که آنها برنده اند.

شمارهٔ ۳  

یک «اندیشه» یک «هیچ» نیست،بلکه «همه چیز» است.اندیشیدن به خواسته های خود را ادامه بده،تا جایی که به آنها دست پیدا کنی.