رباعی شماره ۱ باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ


باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
 

رباعی شماره ۲ یا رب به محمد و علی و زهرا


یا رب به محمد و علی و زهرا
یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
بی‌منت خلق یا علی الاعلا
 

رباعی شماره ۳ وصل تو کجا و من مهجور کجا


وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصلۀ مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا
 

رباعی شماره ۴ منصور حلاج آن نهنگ دریا


منصور حلاج آن نهنگ دریا
کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا
روزی که انا الحق به زبان می‌آورد
منصور کجا بود؟ خدا بود خدا
 

رباعی شماره ۵ وا فریادا ز عشق وا فریادا

وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
 


رباعی شماره ۶ ای شیر سرافراز زبردست خدا


ای شیر سرافراز زبردست خدا
ای تیر شهاب ثاقب شست خدا
آزادم کن ز دست این بی‌دستان
دست من و دامن تو ای دست خدا
 

رباعی شماره ۷ گفتم صنما لاله رخا دلدارا


گفتم صنما لاله رخا دلدارا
در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه
خواهی که دگر به خواب بینی ما را
 


رباعی شماره ۸ گفتی که منم ماه نشابور سرا


گفتی که منم ماه نشابور سرا
ای ماه نشابور نشابور تورا
آن تو تورا و آن ما نیز توا
با ما بنگویی که خصومت ز چرا
 

رباعی شماره ۹ هرگاه که بینی دو سه سرگردان را


هرگاه که بینی دو سه سرگردان را
عیب ره مردان نتوان کرد آن را
تقلید دو سه مقلد بی‌معنی
بدنام کند ره جوانمردان را
 

رباعی شماره ۱۰ یا رب مکن از لطف پریشان ما را


یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج به غیر خود مگردان ما را
 

رباعی شماره ۱۱ گر بر در دیر می‌نشانی ما را


گر بر در دیر می‌نشانی ما را
گر در ره کعبه می دوانی ما را
اینها همگی لازمهٔ هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را
 

رباعی شماره ۱۲ تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را


تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را
وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمی‌آید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را
 

رباعی شماره ۱۳ پرسیدم از او واسطهٔ هجران را


پرسیدم از او واسطهٔ هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را
من چشم توام اگر نبینی چه عجب
من جان توام کسی نبیند جان را
 


رباعی شماره ۱۴ از زهد اگر مدد دهی ایمان را


از زهد اگر مدد دهی ایمان را
مرتاض کنی به ترک دنیی جان را
ترک دنیا نه زهد دنیا زیراک
نزدیک خرد زهد نخوانند آن را
 

رباعی شماره ۱۵ تسبیح ملک را و صفا رضوان را


تسبیح ملک را و صفا رضوان را
دوزخ بد را بهشت مر نیکان را
دیبا جم را و قیصر و خاقان را
جانان ما را و جان ما جانان را
 

رباعی شماره ۱۶ ای دوست دوا فرست بیماران را


ای دوست دوا فرست بیماران را
روزی ده جن و انس و هم یاران را
ما تشنه لبان وادی حرمانیم
بر کشت امید ما بده باران را
 

رباعی شماره ۱۷ دی شانه زد آن ماه خم گیسو را


دی شانه زد آن ماه خم گیسو را
بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخ نیکو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را
 

رباعی شماره ۱۸ در کعبه اگر دل سوی غیراست تورا


در کعبه اگر دل سوی غیراست تورا
طاعت همه فسق و کعبه دیراست تورا
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای
می نوش که عاقبت به خیراست تورا
 

رباعی شماره ۱۹ تا درد رسید چشم خونخوار تورا


تا درد رسید چشم خونخوار تورا
خواهم که کشد جان من آزار تورا
یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز
دردی نرسد نرگس بیمار تورا
 

رباعی شماره ۲۰ در دیده به جای خواب آب است مرا


در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه جای خواب است مرا
 

رباعی شماره ۲۱ آن رشته که قوت روان ست مرا


آن رشته که قوت روان ست مرا
آرامش جان ناتوان است مرا
بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن
پیوند چو با رشتهٔ جان است مرا
 

رباعی شماره ۲۲ یا رب ز کرم دری به رویم بگشا


یا رب ز کرم دری به رویم بگشا
راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما
 

رباعی شماره ۲۳ ای دلبر ما مباش بی دل بر ما


ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
 

رباعی شماره ۲۴ آن عشق که هست جزء لاینفک ما


آن عشق که هست جزء لاینفک ما
حاشا که شود به عقل ما مدرک ما
خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین
ما را برهاند ز ظلام شک ما
 

رباعی شماره ۲۵ ای کرده غمت غارت هوش دل ما


ای کرده غمت غارت هوش دل ما
درد تو شده خانه فروش دل ما
رمزی که مقدسان از او محرومند
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما
 

رباعی شماره ۲۶ مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما


مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما
مجموعهٔ فعل زشت هنگامهٔ ما
گویند که روز حشر شب می‌نشود
آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما
 

رباعی شماره ۲۷ مهمان تو خواهم آمدن جانانا


مهمان تو خواهم آمدن جانانا
متواریک و ز حاسدان پنهانا
خالی کن این خانه، پس مهمان آ
با ما کس را به خانه در منشانا
 

رباعی شماره ۲۸ من دوش دعا کردم و باد آمینا


من دوش دعا کردم و باد آمینا
تا به شود آن دو چشم بادامینا
از دیدهٔ بدخواه تو را چشم رسید
در دیدهٔ بدخواه تو بادا مینا
 

رباعی شماره ۲۹ گه می گردم بر آتش هجر کباب


گه می گردم بر آتش هجر کباب
گه سر گردان بحر غم همچو حباب
القصه چو خار و خس در این دیر خراب
گه بر سر آتشم گهی بر سر  آب
 

رباعی شماره ۳۰ در رفع حجب کوش نه در جمع کتب


در رفع حجب کوش نه در جمع کتب
کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب
در طی کتب بود کجا نشهٔ حب
طی کن همه را بگو الی الله اتب
 

رباعی شماره ۳۱ بر تافت عنان صبوری از جان خراب


بر تافت عنان صبوری از جان خراب
شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب
دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر
گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب
 

رباعی شماره ۳۲ کارم همه ناله و خروش است امشب


کارم همه ناله و خروش است امشب
نی‌صبر پدیدست و نه هوش است امشب
دوشم خوش بود ساعتی پنداری
کفارهٔ خوشدلی دوش است امشب
 

رباعی شماره ۳۳ از چرخ فلک گردش یکسان مطلب


از چرخ فلک گردش یکسان مطلب
وز دور زمانه عدل سلطان مطلب
روزی پنج در جهان خواهی بود
آزار دل هیچ مسلمان مطلب
 

رباعی شماره ۳۴ بی طاعت حق بهشت و رضوان مطلب


بی طاعت حق بهشت و رضوان مطلب
بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب
گر منزلت هر دو جهان می خواهی
آزار دل هیچ مسلمان مطلب
 

رباعی شماره ۳۵ ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب


ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب
یک نام ز اسماء تو علام غیوب
رحم آر که عمر و طاقتم رفت به باد
نه نوح بود نام مرا نه ایوب
 

رباعی شماره ۳۶ ای آینۀ حسن تو در صورت زیب


ای آینۀ حسن تو در صورت زیب
گرداب هزار کشتی صبر و شکیب
هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود
خواند خردش سراب صحرای فریب
 

رباعی شماره ۳۷ تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت


تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت
افکند دلم برابر تخت تو رخت
روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت
حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت
 

رباعی شماره ۳۸ تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت


تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت
مسکین دل رنجور من از درد گداخت
گویا که ز روز گار دردی دارد
این درد که در پای تو خود را انداخت
 

رباعی شماره ۳۹ مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت


مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت
هر کس به تو ره یافت ز خود گم گردید
آن کس که تورا شناخت خود را نشناخت
 

رباعی شماره ۴۰ آن روز که آتش محبت افروخت


آن روز که آتش محبت افروخت
عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
از جانب دوست سرزد این سوز و گداز
تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت
 

رباعی شماره ۴۱ دیشب که دلم ز تاب هجران می سوخت


دیشب که دلم ز تاب هجران می سوخت
اشکم همه در دیدهٔ گریان می سوخت
می سوختم آنچنان که غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان می سوخت
 

رباعی شماره ۴۲ عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت


عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت
 

رباعی شماره ۴۳ شیرین دهنی که از لبش جان می ریخت


شیرین دهنی که از لبش جان می ریخت
کفرش ز سر زلف پریشان می ریخت
گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد
خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت
 

رباعی شماره ۴۴ عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت


عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت
زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت
 

رباعی شماره ۴۵ می رفتم و خون دل به راهم می ریخت


می رفتم و خون دل به راهم می ریخت
دوزخ دوزخ شرر ز آهم می ریخت
می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون
دامن دامن گل از گناهم می ریخت
 

رباعی شماره ۴۶ از کفر سر زلف وی ایمان می ریخت


از کفر سر زلف وی ایمان می ریخت
وز نوش لبش چشمهٔ حیوان می ریخت
چون کبک خرامنده به صد رعنایی
می رفت و ز خاک قدمش جان می ریخت
 

رباعی شماره ۴۷ از نخل ترش بار چو باران می ریخت


از نخل ترش بار چو باران می ریخت
وز صفحهٔ رخ گل به گریبان می ریخت
از حسرت خاک پای آن تازه نهال
سیلاب ز چشم آب حیوان می ریخت
 

رباعی شماره ۴۸ ای دل چو فراقش رگ جان بگشودت


ای دل چو فراقش رگ جان بگشودت
منمای به کس خرقهٔ خون آلودت
می‌نال چنانکه نشنوند آوازت
می‌سوز چنانکه برنیاید دودت
 

رباعی شماره ۴۹ آن یار که عهد دوستداری بشکست


آن یار که عهد دوستداری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می‌گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
 

رباعی شماره ۵۰ از بار گنه شد تن مسکینم پست


از بار گنه شد تن مسکینم پست
یا رب چه شود اگر مرا گیری دست
گر در عملم آنچه تو را شاید نیست
اندر کرمت آنچه مرا باید هست