با گیسوان آبی آشوب
پا در خلیج نیلی جغرافیای عشق
لم داده ،با خمیدگی آرنج
بر فرش فاخری که از پر قرقاولان_
بر آسوده است.
ابروی چپ
_ خرام سپیده
خورشید را،اشارتی، که فراز آی
پهلوی راست
_ آشیانۀ ایمن
مهتاب را،بشارتی، که بیاسای.
در جامه های اصلی زربفت
با پیچ وتاب عشوۀ ویرانگرانه اش
معیار تا همیشه زیبایی هاست
که جاودانگی را
با یک کرشمه
رنگ
می انگیزد.
همواره خواب های نوشینش را می آشوبند
از بس پرندگان آسیمه پیرامونش را
به آز
بال می کوبند.
و آهوان عاشق با
ژرفاهایش در می پیچند.
بانوی جاودانه
دلدادگانش را وقتی مهرورزی می آموزد،
بعد از طلوع کابوس هم سبز می مانند.
با گیسوان آبی آشوب
پا در خلیج نیلی جغرافیای عشق
بانوی جاودانه
در لحظه ای که «باید»
با هر اشارتی
هنگامه ای می انگیزد
که ژاژ خایانش
خود
مرگ خویش را
به ناگزیر
فرا می خوانند.
بانوی جاودانه
از دست رفتگی را باور نمی کند.