چرا نوشم؟

چرا نوشم؟ بگوييدم ، خدا را
كه بي ذوق و بد است اين ناگوارا

خط جور است و خونِ دل به هر دور
چه خون كردم ، بگو ساقي، خدا را

***

نه از ايشانم و هستم در ايشان
چنانچون لعل و زر ، در خاك و خارا

غمگين چرا

مي خوري تا اندكي شادان شوي، غمگين چرا؟
مي زني تا افسر عالم شوي، تابين چرا؟

مي خوري تا شاد باشي چون گلِ ارديبهشت
زادۀ اسفند ، چشمت ابر فروردين چرا؟

كوچه باغي

من از جان دوست مي دارم رخِ زيبا و دلبر را
چه باشد آن رخِ زيبا پسر را و چه دختر را

دل از كف مي بَرَندم خوبرويانِ نر و ماده
به دل بردن فرقي نباشد ماده و نر را

برادر خواهري نغز و جوان جايي اگر روزي
ببينم،دوست دارم هر دو آن خواهر برادر را

زن و شوهر اگر زيبا و خوشخو و جوان باشند
به پاكي مهر مي ورزم ، نهان ، زن را و شوهر را

به روحِ پنج تن هر شش قلو را دوست خواهم داشت
اگر زيبا بزايي دو برادر چار خواهر را

چو بينم قامتي رعنا و رويي خوب و خلقي خوش
تبارك بر زبان جاري كنم ، و الله اكبر را

به ديگر جا نپردازم ، چو بينم روي دلجويي
برايِ وقتِ ديگر مي گذارم جاي ديگر را

چنان گُم مي كنم در پيشِ خوبان دست و پاي خود
كه پنداري سيه مستم كه نشناسم ز پا سر را

خدا را در طبيعتهاي زيبا ز آن پرستم من
كه زيبايي است پيغامش ، مطيعم اين پيمبر را

«اميد» اين شعر زيباي تو را با جان خريدارم
كه از جان مي ستايد خلقتِ زيبا و دلبر را

غزل

رو به هر سويي كه رفتم،بسته ديدم راه را
آزمودم هم دراز و دور و هم كوتاه را

من كه آزارِ قوي را هم نمي دارم روا
سالها در سينه كُشتم ،حبس كردم آه را

بارها مي خواستم از دل فغاني بر كشم
در بيابانها ،ولي پيدا نكردم
چاه را

چاهها را نيز پُر كرده است توفانها و سيل
شاكرم امّا كه در خود گم نكردم راه را

كوهها گاهي صدايم را جوابي مي دهند
مغتنم دانم همين غمگين صدايِ گاه را

كيست كاين غدّار عاليجاه را گويد ز من
كاين جهان ديده است بس بيش از تو عاليجاه را

چشمها را مي كني گريان كه قهقاهي زني
گيرد آخر گريه جاي خندۀ قهقاه را

باز هم «امّيد» نوميدم مكن از راه و راز
آزمودي گر دراز و دور ،وَر كوتاه را

بيا تا...

بيا تا فراتر فرازيم سرها
فرستيم پيكِ نظر دورترها

اگر سر فراتر برآريم ، داريم
بس آفاقِ گسترده تر در نظرها

زبر بودن و زير ديدن توان ، ليك
اگر سر به زيري، نبيني زبرها

غزل گونه قولي در گاهي

شب كه پرده مي كشد تيره بر كرانه ها
تيره روزتر كسيم ما در اين ميانه ها

مرغِ خُرد و خسته ايم ، بال و دل شكسته ايم
اي سحر بگو كجاست ايمن آشيانه ها؟

جنگل زمانه سوخت ، و آنچه ماند باد برد
در دلم كشد هنوز آتشش زبانه ها

شعله سرزند هنوز اين كران و آن كران
ابر بيكران نكرد رحمتي به لانه ها

گم شدند همرهان در سراب هيچ و پوچ
جست و جو كجا كنيم در پيِ نشانه ها؟

جنگِ ابلهانه اي بود و نوحه اش كريه
من كه خوش تر آيدم شاديِ ترانه ها

با چه مي دهد فريب اهرمن تو و مرا
اي حقيقتِ بزرگ ، تف بر اين فسانه ها

اينك اين دل من است ،تير را نشانه شان
تا كجا و كي جَهَد برقي از كمانه ها

چون چنارِ پوك و پير ، دورِ ما گذشته گير
اين تو ، اي نسيم و آن غنچه ها ، جوانه ها

زير آسمان كسي ايمن از بلا نماند
وايِ ما بر اين زمين زير آسمانه ها

اي «اميدِ» نا اميد ، با چه مي دهي نويد
خويش را و خلق را ، چنگها ، چغانه ها؟

تو ، خدايا

من و اين باغ و بهاري ، كه ندادي تو خدايا
من و اين نقش و نگاري ، كه ندادي تو خدايا

همه عمرم به زمستان شد و در دوزخِ پَستان
به بهشت و به بهاري ، كه ندادي تو خدايا

ديگر از خلق نفورم من و خلق از من و دل دور
من و اين گوشه كناري ، كه ندادي تو خدايا

مشت وسر ،چند بر آن در ،زند اين خستۀ مضطر
بي گذشتي ، به گذاري ، كه ندادي تو خدايا

هم به امرِ دگران مركبِ عمرِ منِ مزدور
نه م به كف عقل و مهاري ، كه ندادي تو خدايا

رَوَم از شهر و ديارت ، به كجا و به چه يار؟
با زر و سيمي و ياري، كه ندادي تو خدايا

به خيالي دلِ خود خوش كند «امّيد» و چه گويد
من و اين باغ و بهاري ، كه ندادي تو خدايا؟

تا سلامم كه رسانَد به سويِ شهرِ سلامت؟
مرده اند اسب و سواري كه ندادي تو خدايا

چو كليمي به كلامي زده ام داوِ تمامي
با همين بختِ قماري كه ندادي تو خدايا

آب آمده آورده گلي...

ماهي كه ز مهرش دل من در تب و تاب است
ماننده تر از گل به گل ، از آب به آب است

مي بينمش از دور و دلم مي تپد از شوق
غافل كه چو نزديك شدم ، موج سراب است

نزديك كه شد باز همان خوب تر از خوب
يا آن بتر از بد، كه ندانم چه حساب است؟

هم خشم و خروشي كه نيايد خوشم ، امّا
با ناز و نويدي كه پر از لطف و شتاب است

چادر سيهش را به تحمل نگرم ، ليك
گويد كه پس از اين سيهي نقل نبات است

از لطف و شتابش به دهي راه توان برد
با خشم و خروشش چه حساب و چه كتاب است؟

با ناز و نويدش بخراميم، كه آن دور
در دامنه ها آبيِ صبح است و سحاب است

چون آهوي دريايي سبز است نگاهش
در چشم من خسته خوشايند چو خواب است

آب آمده آورده گلي ، بنگرش «اميد»
ماننده تر از گل به گل ، از آب به آب است

شهيدان زنده اند

                                                                                        خطاب به خداي خود اهورا مزدا گفته ام

 

از آن ارديبهشت ارديبهشت است
كه مي گويند «آوردي بهشت» است

دلم بگرفت از اين ارديبهشتي
كه در هر يك وجب صد لاله كشته است

به سرخيّ برگش از خونِ شهيدان
سيه داغِ دل مادر نوشته است

«شهيدان زنده اند» آري ، ولي حيف
كه تنهاشان به زيرِ خاك و خشت است

جوان كُشتن چرا ، زيبا خدايا
مكن اين كارها را ، از تو زشت است

تو را من علّت اصلي شناسم
اگر اين ديو خو ، يا آن فرشته است

اگر موجب نئي تصويب از توست
به تفسيرِ كتابت هم نوشته است

چرا كُشتن ، چه از دشمن چه از دوست؟
گرفتم اهل مسجد يا كنشت است

تو ، پندارم كه پنداري ، خدايا
كه جان از پشم يا از پنبه رشته است؟

شود تا قطره اي خاكستري آب
جواني، مادر از آتش برشته است

«اميد» اين چند و چون بس كن ،حيا كن
حيا زيباترين رنگِ سرشت است

بيا يادِ شهيدان زنده داريم
كه خونْشان رازِ سرخِ سرنوشت است

به مردي ، خاكشان از خون ما به
كه مرديْ خاكشان با خون سرشته است

دي است و دوزخ ، اي تقويم ، كم گو
بهشتِ راستين ارديبهشت است

بنازم من شهيدان وطن را
كه نامِ سرخشان تاج بهشت است

حديثِ قديم

كي رود از دل نديمِ غم ، كه قديم است
الفتِ ما صحبتِ قديم و نديم است

كلكِ ازل غيرِ غم نبشت ، ندانست
كهفِ ابد را هم اين كتيبه رقيم است

زندگي افسانۀ حقيقتِ مرگ است
و اينتْ حديثِ مكرّري ، كه قديم است

در برِ اين تنگ چشم سفلۀ گردون
دم مزن از آرزم ،
اميد! كه بيم است

هوا

هوا سرد و مِه آلود و ملالي است
زمين آشفته مستي لاابالي است

به چشمم آيد اشباحي دگرگون
كه مي دانم دروغ است و خيالي است

ز افلاطون خوشم آيد ، كه دانم
جهانش همچو من پوچ و مثالي است

چرا گردم به دنبالي جهاني
كه اندر وي اصالت لا اصالي است؟

درخت و ميوه و گل ،حور و نورش
نه چون شيرِ علم ، بل نقشِ قالي است

بسي انديشه ها را آزمودم
وراي پوچشان هيچ است و خالي است

خوشا عشق و خوشا عشق و خوشا عشق
كه تنها چشمۀ نور و زلالي است

اگر ساز و سرود و باده هم بود
بساطِ عشق رنگين است و عالي است

و گرنه مي توان با عشق خوش بود
حضيضِ عشق هم اوجِ معالي است

غزل

عمري همين نه حسرتِ آبم گلو گرفت
بغضِ فريب هم به سرابم گلو گرفت

بيداريم قلمروِ كابوس بس نبود
كاين بختكِ خيال به خوابم گلو گرفت؟

اميدِ اين جهان نه و ايمانِ آن جهان
ز آن پيري از اوانِ شبابم گلو گرفت

هم هيچِ عمرِ شبنمِ آدم دلم فشرد
هم بغضِ پوچِ عمرِ حبابم گلو گرفت

وحشت هزارپا شد و در گوشِ جان خزيد
غم با هزار دستِ عذابم گلو گرفت

ديو عطش به باديه ها راندم و دوانْد
چون گردباد و خشكِ سرابم گلو گرفت

عمري به شوقِ آنكه به ذوق آورد مرا
خيري نديده ، شرّ شرابم گلو گرفت

نان در گلو گرفته مداوا كند به آب
من چون كنم، كه جرعۀ آبم گلو گرفت؟!

گيرد گنه گلوي كسان ، تا دهد عذاب
يارب تو بين خطا ، كه ثوابم گلو گرفت

به سيم

دلم گرفته از اين سنگدل خراب آباد
به سيم مي زنم آخر ،هر آنچه باداباد

«سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد»
عروسِ بخت كه خواهد مرا كند داماد
؟

فرازِ دار چنان رقصِ عاشقانه كنم
كه رقص و قصّۀ منصور را برند از ياد

فتم به چرخۀ خورشيد و خاك و آب ،تو گو
بسوزد آتش و خاكسترم دهد بر باد

دگر ز هر چه بُوَد نَقل و عقل نپذيرد
به سروِ قدّ تو سوگند، گشته ام آزاد

دگر مپرس كه حالِ تو خوب و دل شاد است؟
كه خوب مانده كه اين بدترين بود دل شاد؟

مرا كه دوست ترين دوستدارِ اين خلقم
فكنده اند به حالي كه قِسمِ خصم مباد...

لعنتِ پيري

ديدي آخر لعنتِ پيري به من هم رو نهاد
غم سرم بر دست و دست آرنج بر زانو نهاد

روزها ديگر برايم كوچه هاي غربت است
كاين شبِ نفرين شده يْ بُن بَست سويم رو نهاد

مي شود نزديك تر هر دم صداي پاي مرگ
دم به دم نبضم به گوش اين سيلي از هر سو نهاد

مثلِ نور صحنه هرجا مي روم او با من است
وين شكنجه يْ روشنم فانوسِ چين ،بر رو نهاد

اي فغان ، آن صورتك رقصانِ بي معني كجاست
تا زنم دادش به سر ، كاين رسمِ بيداد او نهاد

چشمِ حسرت داد ،يا چينِ جبينِ خستگي
آن كه م از خشم و گره بالاي چشم ابرو نهاد

حدّ و رَسمِ ناتواني بود و نامش اختيار
راهها پيشِ نهادم جبر پُر نيرو نهاد

روز تاريك است و شب تاريك تر ، آه كجاست
كز سيه بختم كله بر سر ، ولي وارو نهاد

نوشدارو مي دهد سهراب را كاووس شاه
ليك
اميد! آنگه كه بر خاك عدم پهلو نهاد

باز همان

باز همان صبحِ بد و حالِ بد
مرگ بر اين بخت و بر اقبال ِ بد

يا نه ، چرا مرگ بر اقبال و بخت؟
مرگ بر اين روزِ بد و سالِ بد

نه ، گنه سال و مه و روز چيست؟
مرگ بر آمال و بر اعمالِ بد

مرگ به بيگانه كه آمالِ او
عاملِ بد دارد و عُمّال بد

 

غزلك ناتمام

دوايش شربتي آب است، اگر نان در گلو گيرد
چه سازم من كه آبم همچو پيكان در گلو گيرد

تو را مهمان رسد،چون لقمۀ نان در گلو گيرد
تو گويي نيست از آنِ تو ، از آن در گلو گيرد

چه وهم انگيز باورها ،كه پيران كهن دارند:
تو را مهمان رسد، چون لقمۀ نان در گلو گيرد

جذبه اي...

جذبه اي بفرست ، يارب ، كز خودم بيرون كشد
گر چو
منصورم به دار و گر به خاك و خون كشد

سخت بيزارم از اين دهر پر از جور و فساد
بايدم دست تو زين گود لجن بيرون كشد

چون ثمود و عاد ،با جرم سدومي مان مكش
ور كشي ، گو رحم دستي بر سر قانون كشد

آسمان را هم گرفتند ، اين زبردستان دهر
شهسوار نام من ، گو تيغ خود اكنون كشد

اسب مي تازد ،چنانچون رستم و سهراب پاك
آنكه مي بايد چو خر پالان(تو گو بالون)كشد

پايهايم خسته ،راهم دور ، انبانم تهي
كاشكي يك گردبادم تا دم گردون كشد

رخش ما را كشته اند اين نابرادر ناكسان
تا سر چاه شغادم پير يابو چون كشد؟

آبها آتش گرفت و باد مرد و من غريق
سوي خاكي ايمنم كي كرۀ ميمون كشد؟

غافلند اين زر پرستان ، گنج خواهان ، غرب و شرق
وين زمين دانم به سوي پيرشان قارون كشد

نقشها ديدم ز انسان نزد ايشان گاه خوب
بر قلم نفرين كه روح را وارون كشد

تف بر اين عقلِ زبونِ شهري ام ، كاش اي اميد
يك شبم ديوانگي تا جنگل و هامون كشد

از آن گهرِ سبز گون

درود بر تو يداللّهنا الكريم ،درود
نثار بر غُرَفِ خاطرِ تو سرّ و سرود

مرا از آن گهرِ سبز گون فرستادي
كه سبز باد درختِ وجودِ تو موجود

فرود آمد و در خاطرم فرود آورد
فرازهايِ خيال و فراخناي حدود

نبود اميدِ چنين بخت و بهجتيم ز عمر
« درخت مُقل نه خرما دهد ، نه شفتالود»

نصيبِ بخت تو بادا «گشاد» ها كه مرا
گشود قفلِ غمِ دل كريميِ تو ، گشود

چنان شدم به نسيمي از آن شميم بهشت
كه بود در نظرم چون نبود ، بود و نبود

به هر دري كه زدم ،بود ز آرزوها ، باز
از آن سپس كه همه مرده بود ، يا مسدود

چه آرزو؟ كه دگر آرزو نماند مرا
درود بر تو ،يداللّهنا الكريم ،درود!

آوار عيد

بس كه همپايش غم و ادبار مي آيد فرود
بر سرِ من عيد چون آوار مي آيد فرود

مي دهم خود را نويدِ سالِ بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بَتَر از پار مي آيد فرود

در دلِ من خانه گيرد ، هر چه عالم را غم است
مي رسد وقتي به منزل ،بار مي آيد فرود

رنگِ راحت كو به عمر_اين تيرِ پرتابِ اجل _
مي گريزد سايه ، چون ديوار مي آيد فرود

بهر يك شربت شهادت ، داد يك عمرم عذاب
گاه تيغِ مرگ هم دشوار مي آيد فرود

وارثم من تختِ عيسي را شهيد ثالثم
وقت شد
منصور اگر از دار مي آيد فرود

بر سرِ من عيد چون آوار مي آيد «اميد
بس كه همپايش غم و ادبار مي آيد فرود

هم امروز

فردا چرا؟ هم امروز ، كاري بكن كه بايد
شايد برايت اي مرد ، فردا دگر نيايد

با عزم جزم و بي شك ، اكنون بتاز خوش تك
هم بر
اگر تفو كن ، هم كاشكي و شايد

بي ترس و آشكارا ، بشكاف سنگ خارا
ور مخفي است كارت، بپا كسي نپايد

شك نيست ،عقل عاقل ،باشد كليد مشكل
امّا گهي جنون هم در كارها ببايد

آه اي جنون زيبا ،گل كن ،كه در ره عشق
از بلبلي شنيدم كاين ره چه خوش سرايد

غدّار بس سخنها گويد كه گه بدك نيست
امّا مخور فريبش ، حق نيست ،مي نمايد

آن دوست خواهد آمد ، بي هيچ شك و ترديد
امّا درِ دلت را بگشا ، كه او درآيد

بي صدا

                                                                                                                                براي ل

آبستنكم خفته ، صدا هيچ نيايد
خوابش شود آشفته ، صدا هيچ نيايد

يك ساعت اگر شد كه چه بهتر ،نه ، سه ربعي
او خويش چنين گفته ،صدا هيچ نيايد

گو باد بروبد رهش و ابر بشويد
وز شسته و از رفته ، صدا هيچ نيايد

اي رعد نغري تو و توفان ، نخروشي
آبستنكم خفته ، صدا هيچ نيايد

اي قوم

اي مردمِ مسحور ، كر و كور چراييد؟
در عينِ عزا با طربِ سور چراييد؟

هم چشم شما بيند و هم مي شنود گوش
اي خلق پس اين قدر كر و كور چراييد؟

اي قوم كه پروردۀ گهوارۀ شرقيد
دلدادۀ غرب ، اين بَتَر از گور چراييد؟

در بي خبري اين همه كوشنده و پركار
در بي نمكي اين همه پرشور چراييد؟

هان مرد و زنان ،شير دل و پيل تنانيد
بازيچۀ مشتي پشه و مور چراييد

در مزرعه شد سبز سرودِ گُل گندم
با وِز وِز بيگانه و بلغور چراييد

اين زشت ترين صورتِ بي معنيِ مرگ است
هان زنده شتابان به سوي گور چراييد؟

پُر گرگ درنده است بيابان و شبِ هول
از خانۀ ديرينۀ خود دور چراييد؟

تزوير و زر و زور كند مسخ شما را
بازيچۀ تزوير و زر و زور چراييد؟

برگشت به خانه يْ پدري راهِ رهايي است
در واديِ بيگانه گم و گور چراييد
؟

مزدُشت بُود باطلِ سحري كه كند مسخ
هان باطلِ سحر آمده ، مسحور چراييد؟

امّيد! بگو در نَفَسِ حق اثري هست
اي مسخ شده خلق ، كر و كور چراييد؟

شهابها و شب

از ظلمتِ رميده خبر مي دهد سحر
شب رفت و با سپيده خبر مي دهد سحر

در چاهِ بيم ، اميد به ماهِ نديده داشت
 و اينك ز مهر ِ ديده خبر مي دهد سحر

از اخترِ شبان رمۀ شب رميد و رفت
وز رفته و رميده خبر مي دهد سحر

زنگار خورد جوشنِ شب را به زهر خند
از تيعِ آبديده خبر مي دهد سحر

باز از حريقِ بيشۀ خاكسترينْ فلق
آتش به جان خريده خبر مي دهد سحر

از غَمز و نازِ انجم و از رَمز و رازِ شب
بس ديده و شنيده خبر مي دهد سحر

نطعِ شَبَق مُرصّع و خنجر زُمرّد آب
با حنجرِ بريده خبر مي دهد سحر

بس شد شهيدِ پردۀ شبها شهابها
و آن پرده ها دريده خبر مي دهد سحر

آه آن پريده رنگ كه بود و چه شد ، كز او
رنگش ز رخ پريده خبر مي دهد سحر؟

چاووشخوانِ قافلۀ روشنان ، اميد!
از ظلمت رميده خبر مي دهد سحر

اگر قلندري...

اگر قلندري ، از اين جهان نظر برگير
طريقِ سير به سويِ جهانِ ديگر گير

نخست از سرِ پُر كبر،بارِ مو بردار
كلاهِ بي كُلهي ،چون سپهر بر سر گير

پس ابروان بتراش و رهِ نگه بگشا
نظر فرازتر انداز و سر فروتر گير

چو گربه بادِ بَروتت فزايد از سبلت
به حكمِ مشربِ پاكان سبيل را برگير

سپس ز رو بزدا ريش و آينه را
نه ز آن سيه به نَمَد ، ز اشكِ خود به گوهر گير

چو چار ضربِ تو صورت گرفت و معني يافت
اميد ! سيرِ حقّ و سيرتِ قلندر گير!

هشدار

پر غلغله شد تنگِ شب از زنگِ جرس باز
تاب و تپش افتاد به دلها چو نفس باز

گم كرده خود ، اي قافلۀ بي سر و سالار
غولت نزند ره به همان كهنه جرس باز

بس خرقۀ رهبر كه بود بر تنِ رهزن
نشناسي اگر مغلطۀ ناكس و كس باز

زين تنگۀ تاراج رهي جوي به در ،ليك
هشدار هوا پر شده از زهرِ هوس باز

اي مرغِ چمن سوخته ! هنگام به جاي آر
تا با گُلِ كاغذ نكشندت به قفس باز

نوباوه ز مأمن مپران دور، كه شاهين
گر جانِ تو گيرد، ندهد آنِ تو پس باز

زد بس خودي و خويش به گل نيش كه بيند
هر سايۀ پروانه سگِ هارِ مگس باز

يادِ تو گِل آلودۀ كارون ز دل امّيد
شستند زلالِ كرج و صافِ ارس باز

خوشا اقليم خوزستان

خوشا اقليم خوزستان و خورشيد خطر خندش
پسين و صبحِ نخلستان ، شب كارون و اروندش

جواهر شرمگين ،چون كيميا، از خاك زَرخيزش
وَ شيرين كامِ دريا ز آبهاي آبرومندش

زمستان رفته است از يادِ تقويمش ، كه هر سالي
بهاران است و تابستان ،خزان هم روزكي چندش

پس از ايّام نوروزي ، به تابستان گرايد سال
بهار از سينۀ آذر ، بود تا ساقِ اسفندش

به نخلستان از آن بيني به سر هر نخل را چتري
كه آتش بارد از خورشيدِ قهارِ ظفرمندش

شقايق زارها بيني ، شكفته در زمستان ها
كه در جاي دگر هرگز نمي بيني همانندش

اگر من پيش از اين مي ديدم اينجا را ،نمي گفتم
خوشا تهران و چشم اندازِ بشكوهِ دماوندش

لبِ كارون و اروندش تفرّجگاهها بيني
كه از حسرت كند خون در دلِ تجريش و دربندش

مسافر بيند ار شبهاي كارون و بلم راني
نخواهد بود ديگر هيچ جا چندين خوشايندش

خبرها مي شنيدم حُسنِ سبزِ هند را بسيار
ولي ديدم به خوزستان عيان بي مثل و مانندش

اگر داري دلي در سينه ،پروا كن ، نگه دارش
كه بربايند بي پروا مليحان با شكرخندش

مكرّر كن «اميد» اين نغمه تا خاطر نشين گردد:
خوشا اقليم خوزستان و خورشيد خطر خندش

كنون بنگر به خوزستان

كنون بنگر به خوزستان كه بيني چونش و چندش
به خون آلوده كارونش ، به بهمنشير و الوندش

بر او تازان يكي تازي ،به خونريزي ّ و لجبازي
ددي مزدور غرب و شرق ، با صد مكر و ترفندش

ز خونريزي خوش و خندان ،مسلّح تا بن دندان
عراق از او چنان زندان ،گرفته عالمي گندش

درختي فاسد و شوم است و بارش بدتر از زُقّوم
به همّت هم توان هم بايد از اعماقْ بر كندش

همين رزمنده نو اللّهيان ، الله اكبر گوي
به لطف حق توانند از بُن و بنيان برآرندش

به چنگ آريم با جنگ و به دستِ داد بسپاريم
وَ خواهد ديد او از داد فرجامِ خوشايندش

شهودِ دادگاه ِ ما شهيدان و يتيمانْشان
دگر آوارۀ جنگيّ و جانباز و همانندش

ددك صدامِ بي دين را ، نه دد ، بل عنترك صدّام
به روي دارْ رقصانيم ، با زنجيرْ يك چندش

عرب را مي كشد نامرد و مي گويد عرب خواهم
عجم بگذار و با دينِ عرب سي نسل پيوندش

اگر رحمي نكرد او بر زن و فرزندِ ما مردم
به راهِ خوي و خونش رفت و حزبِ لعنت آوندش

تو اي آزاده ايراني ،شرافتمند ، از بني الحرار
به راهِ «
لاتزر»رو با زن و اهل و فرزندش

خوشا ملكِ عراق ما ، كه دارد اشتياق ما
خوشا ديرين ميان رودان ما ، و اروند و مَروندش

«اميد» اين لخته خون قلب تو مي خواهد بگويد باز:
خوشا اقليم خوزستان و چند و چون دلبندش

قَسَم به آب كه آتش گرفتم...

خديوِ جم كه جوانمرگ شد مهين پسرش
قسم به آب كه آتش گرفتم از خبرش

خبر چو كرد چنين ،پس ببين عيان چه كند
خدا رسد به دلِ داغِ مادر و پدرش!

مرا كه سوخت دل از دور ، پس پدر چه كشيد
كه داشت آتش كانون به گوشۀ جگرش

خديو جم چو بزرگ است ، از اين جهت گردون
چنين عذاب دهد با غمِ بزرگ ترش

به حقّ حق كه غمِ آخرش همين باشد
خديو جم كه جوانمرگ شد مهين پسرش

«اميد» با دل خونين نوشت اين دو سه بيت
امان نداد از اين بيش آبِ چشمِ ترش

غزل

شرابي شور مي نوشم كه از اشك است انگورش
ولي از چشمِ نامحرم نهان ، چون رازِ مستورش

بيا با هم برقصيم، اي گل ، اي پروانه ، اي زنبور
كه مي رقصند و مي خوانند باد و تار و تنبورش

خدا پيدا و پنهان است ،با چشمِ دگر بنگر
كه بينا گه نمي بيند ،وليكن بنگرد كورش

ز دل نزديك تر با توست ،وَز خون در تو جاري تر
چنين فرمود
ماني ، گر تو نزديكي و گر دورش

چو دارد گاه گاهي نيش هم ،نوش آفرين زنبور
خدايا كاش من گَردِ گُلَت باشم ،نه زنبورش

تپان پرسد كه: آيا باز خواهم ديد دريا را
دلم ، اين ماهي تا ريگِ ساحل رفته با تورش

ز نوشروان به و بيش است ،نيز از اردشيرش نام
گرفتم گشتي اين صحرا ، نه بهرام است ، ني گورش

خوشا آن روحِ بهرامي ، كه از هند آورد لولي
كه مردم را نشاط و روح بخشد با شر و شورش

بزن بر تار خود مضرابي اي «اميّد» دورانها
كه دوران تركتازي مي كند با شور و ماهورش

آي شگفتا...

آه ، چه پهناور و ژرف است عشق
آي شگفتا ، چه شگرف است عشق

دايرۀ خوف و مدارِ خطر
جاذبه اي هايل و ژرف است عشق

قبله و قربانگه كيشِ بلا
در همه سو ، وز همه طرف است عشق

آي ظريفا ! مكن اين مي به ظرف
گر نه حريفي، كه نه حرف است عشق

پُر كندت كوزه و لبريز و غرق
بادۀ بيش از همه ظرف است عشق

طرف چه بندي به از اين عمر را
طُرفه ترين صرفه و طرف است عشق

با خطِ خون ، بر دل و دامان پاك
باغچۀ لاله و برف است عشق

زر شد از اكسيرِ وِيَم خاكِ يأس
آه
اميدا ،چه شگرف است عشق

غزل

زَند در سينه ام مرغ نفس بال
توان زد نيز گاهي در قفس بال

از اين تنگ آشيان پاي در خار
پرم ، گر باشدم در دسترس بال

صداي كاروان را تا بسي دور
رساند، گر زند مرغ جرس بال

پَرد فارِس به جنگ اندر چنان تيز
اگر با او زند همره فرس بال

بَرد بادش به هر سويي كه خواهد
نپنداري درآورده است خَس بال

خداوندا ، نمي خواهم سوي گند
زنم هرگز چو ناكس يا مگس بال

اگر بالم بَرَد سوي بديها
زنم با دست و پايم باز پس بال

دلم پَرپَر زند تا سويت آيم
هوايي گشته ام ، دارم هوس بال

چه پرشور است اين زيبا كبوتر
زند با شوق حتّي در قفس بال

هنوز «امّيد» دارم آرزويش
زند در سينه ام مرغ نفس بال

عطري مست

چو روحِ باده عطري مست در انديشه دارد دل
كه امشب باز از يادت پري در شيشه دارد دل

به زنجيرم كشيد ،امّا خوش اين سودا كه عشقم داد
هم از شورِ جنونم شيرها در بيشه دارد دل

سيه روزم ، مرا هم تاجِ سرخي سبز كن بر سر،
چه بس شبها كه اين نجواي خون با تيشه دارد دل

من امشب دوزخ انديشم ،حريقِ جنگل خويشم
ز مي دوزخ وشي پيشم، چه خون در شيشه دارد دل؟

چو هر شب سينه دوزختاب دارم ، چشمْ باراني
چه خواهد؟ آب يا آتش؟ كدام انديشه دارد دل؟

به عالم هر كه را ديدم به كار و پيشه اي مشغول
غم عالم به جان خود خريدن ، پيشه دارد دل

بگو بي ريشه شادابان بترسند از خزان «اميّد»
تو را در عمق خاك و خونِ ايران ريشه دارد دل

چكي در جواب موچكي

من كه دايم با فروغِ ذاتِ خود همسايه ام
اين دغل اشباحِ دون پشمند پيش رايه ام

طفلِ پستانك مِكَند اين خود فريبان، ليك من
شعر نوشانند جاي شير ، داي و دايه ام

عنتري چندند سُرخي مال و لوطي آق اون
روسيا چيزم بر ايشان گر بجنبد لايه ام

شعر مي گويم چو روحِ باده ، چون خونِ خدا
وَز زرِ سرخِ جنون بي غلّ و غش سرمايه ام

از پَسِ ترسِ فلق چون بشكفد شرمِ شفق
آفتابِ شعر رويد از دلِ بي سايه ام

شب چو بر شعله يْ خاكستر افشانَد فلق
دل زِ رنگين شعر بندد خوش ترين پيرايه ام

با خيال خود چو گيرم اوج در پروازِ شعر
بر تر از بام برين باشد فروتر پايه ام

گرچه هم آرايه هم پيرايه دارد شعر من
ليك كمتر در پيِ پيرايه  و آرايه ام

شعرِ نو از«موجِ نو» بي جان شد و بي محتوا
يادِ
نيما زنده «امّيد !» آن يل بُلمايه ام

صبوحي

صبوحي را، قدح چون شعلۀ شمشير در دستم
چو خورشيدِ درخشان تيغِ عالم گير در دستم

صبوحي مي كنم هر صبحدم ،هر چند باشد زود
دريغ اين دولتي دور است و آيد دير در دستم!

پير گشتم، ولي...

پير گشتم، ولي خرف نشدم
از خطِ خويش منحرف نشدم

هرچه گفتند:صرف و صرفه بدين
نحو جويند؛ منصرف نشدم

اي دغل ، اي دروغ ، اي غدّار
به صفات تو مُتّصف نشدم

تو «أنِف» گويي و «اَلِف» خواهي
رَغمِ أنْف تو من الف نشدم

با ألف قامتانِ هيچ ندار
شد قدم دال و مؤتلف نشدم

كَنَفِ حق پناهگاه من است
زآن برِ خلق او كِنِف نشدم

منكرِ قدرِ «هل اتي» توصيف
آن خداوندِ «لو كشف» نشدم

شكرّ حق كن اميد و باز بگو
پير گشتم ، ولي خرف نشدم

ديگر

ديگر به هوايي ، هوس ندارم
حتّي ز خدا مُلتمس ندارم

بر ضدّ همه رودها شناور
تنها نه توان ، بل نفس ندارم

چون كِرمِ درخت از خودِ درخت است
پس حقّ شكايت ز كس ندارم

هر كس به طريقي روان و خرسند
من ره به سوي پيش و پس ندارم

مرغ تصوير

دو چندان جور ، جان چندان كشيد از عمرِ دلگيرم
كه از عِقدِ چهل نگذشته چو هشتاديان پيرم

روان ، تنها و دشمنكامْ ، و بر دوشم قلم چون دار
مگر با عيسيِ مريم غلط كرده است تقديرم؟

چو عيسي لاجرم_تجريد را _در تَركِ آسايش
به نُه گنبد رسيد و هفت اختر، چار تكبيرم

ز حسرت يا جنون بر خود نهم تهمت كه : آزادم!
به قدّ قامتي صيّاد بگشايد چو زنجيرم

زخاكم برگرفت و مي دهد بر بادِ ناكامي
مگر طفل است ، يا ديوانه ، اين تقديرِ بي پيرم؟

نه پروازي، نه آب و دانه اي، نه شوقِ آوازي
به دامِ زندگي «
امّيد» گويي مرغِ تصويرم!

دلم

                                                                                                  تقديم به محمّد قهرمان

با خوف اگر چه گاه خطر مي كند دلم
از چشم او هنوز حذر مي كند دلم

با يك نگاه مي فسرد،مي رود به باد
گاهي شجاعتي چو شرر مي كند دلم

خود را زند به آتش و ميرد در آب شمع
پروانه وار حال و هنر مي كند دلم

پيچان به خويش و تيره ز غم، در غبار گم
مانند گردباد سفر مي كند دلم

گه در خيال دست برد سوي روي دوست
در وهم و خواب شق قمر مي كند دلم

چون ماهي به خاك درافتاده مي تپد
بنياد عمر زير و زبر مي كند دلم

آتش گرفته است چو گلخانۀ شفق
آرايشي به خون جگر مي كند دلم

حاجت به باد و بوي گلم نيست روز وصل
با رقص و عطر شوق خبر مي كند دلم

عالم ز نور مهر تو زرين و از حيا
مسكين به احتياط نظر مي كند دلم

با شعر «قهرمان» به سبكبالي «اميد»
پرواز چون نسيم سحر مي كند دلم

باغ خون و سگ ديوانه

پا به زنجيرِ خود ، از اشكْ ، چو شمع است تنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم

روزِ بازارِ خيال است شبم ، خواب كه هيچ
صبح هم وعده به شب ،گر نه به فردا فكنم

زهرِ خوابم همه اندامْ به درد آغشته است
مژه ها نيزۀ برق است ،كه بر هم نزنم

باغِ خون وسگِ ديوانه چرا بيند ، آه
پريِ آينه ام‌ _دل _به طلسمِ بدنم؟

مثلِ نفرين كه حقايق دهدش رنگِ وقوع
حسبِ حالم شده و وردِ زيانم «چه كنم»

باد كز كوه سياه آمد و شمعم را كشت
كاش چون آتشِ روحم ، ببرد دودِ تنم

كار اين مُلك نه آن قدر خراب است «اميد»
كآرزويي بتوان داشت ، عبث دم چه زنم؟

تا كي

تا كي پياده ، بازيِ فرزين كنم
برخيزم و سمندِ سفر زين كنم

توشه يْ سفر، خيالِ خطر بس مرا
گر نيست نان و زر كه به خرجين كنم

پويد پياده عرصه و فرزين شود
من همّت پياده چو فرزين كنم

شبكي

شكفته گل ، شبكي ،خواهمت نهفته ببينم
گل از گلم شكفد، چون گلِ شكفته ببينم

ز راه مي رسم اينك، بخواب اگرچه دروغين
كه دوست دارمت ، اي روحِ فتنه ، خفته ببينم

پسين سوي تو چَمَد باغم ، اي چمن ! خبري ده
به ابر و باد كه روي تو شُسته رُفته ببينم

چرا سوزي، نمي سازي؟

شبي بود و دل من بود و با من بود و تنها هم
نهاني با تو گفتم: كاشكي بوديم ما با هم

چنان حالِ خوشي در خويش مي ديدم به بيداري
كه دانستم نخواهم ديد اين حتّي به رؤيا هم

به غم گفتم كه يك امشب مرا با حالِ خود بگذار
ستم ، گر زنده ماندم، مي تواني كرد فردا هم

چنان خوش بودم و بي خود ، كه پندارم فلك هم ديد
به چشم اشكِ تمسخر مي چكاند ابرِ ثريّا هم

سپهرِ تيره دندان مي نمود از اختران با خشم
ثريّا را به كُنجي خواندم و گفتم كه : با ما هم؟!

كوير است اين و مي دانم كه مدفونم كند ريگش
نهنگم مي دريد و كوسه ،گر مي بود دريا هم

ز فرجام و فنا بيمي ندارم،آخرت اين است
ولي خيري نديدم من ، خدا داند، ز دنيا هم

نبينم هيچ بينايي كه راه از چاه بشناسد
همه افسانه مي خوانند ،كاين راه است و آن چاهم

به دفترها هزار افسانه خواندم، با هزار افسون
ولي جز يك حقيقت را نمي جويم ، نمي خواهم

حقيقت چيست ، اي افسانه پردازان حقيقت چيست؟
كه در افسانه پردازي من استادم ، توانا هم

جز اين پيدا و روشن ره ، دو سويش گُم به تاريكي
نبوده است و نباشد ، نيست ، دنيا مان و عقبا هم

بيا تا مهربان باشيم و ياور ، طيّ اين ره را
كه خوش تر طي شود راهِ دو يار مهربان با هم

بيا هم را نيازاريم با «من بر حَقَم» گفتن
كه
زردشت اين چنين فرمود مريم زاده عيسا هم

چرا كشتن ، ستم كردن ،چرا هم نوع آزردن؟
تو اشكت بر زمين جاري و من تا آسمان آهم

چرا سوزي؟ نمي سازي؟ غزا را بس كن اي غازي
تو گرگي يا سگِ تازي ،پلنگي ، يا سه تا با هم؟

«اميد» اين چند و چون بس كن،بدان بازآ كه مي گفتي
شبي بود و دلِ من بود و با من بود و تنها هم

اي وطن

هيچ شب شمعي نمي سوزد چو من ،پروانه اي هم
نيست بي سامان تر از من عاقلي ، ديوانه اي هم

باز هم مست از ميِ پيرِ مغانم، گرچه ديدم
در جهان هر نو خراباتي ، كهن ميخانه اي هم

اي وطن آباد ماني ، سربلند ،‌آزاد ماني
گرچه بهر من نداري ، كلبه اي ، كاشانه اي هم

گرچه بس بيگانه امروزت نمايد خويش و خواهان
بيشِ من خويشي ندارد دوستت ، بيگانه اي هم

عمر و جان كردم نثارت ،عاشقم ديوانه وارت
عاشقي ديوانه چون من نيستت ، فرزانه اي هم

عشق و ايمانم به ايران ، در دو گيتي هم نگنجد
نيست رطلي در انيران سنجد، اين پيمانه اي هم

جغدها هر شب نشانم مي دهند«امّيد !» و گويند
گنجِ معني بين ، ندارد گوشۀ ويرانه اي هم!

غزل پيوندي

                                                                                                         به: فريدون مشيري
                                                                                                         دوست شاعر نازنين

با آرزوي تو اي دوست ،عمري است در جست و جويم
امّا چه دور است ، دردا ،دستِ من از آرزويم

من نيز مي ديدمت كاش،چون ديگران فارغ از عشق
افسوس كاين چشم گريان ، ريزد به خاك آبرويم

با من تو هم مهر داري ، اي ماهِ خورشيد پرتو
امّا تو از بادۀ عشق،چون ساغري، من سبويم

گر آبرو و مال و جاه است، چيزي ندارم از اين جنس
وَر عشق خواهي تو ، آيا بس نيست اشك آبرويم؟

تو مهرِ آشفته مويي ،ماه شبِ آرزويي
با من تو تا رو به رويي ، با مهر و مه روبرويم

من مستم و پيرِ مستان ،جانم از اين دست مستان
زيرا كه گردون به دستان ، زد سنگها بر سبويم

اي دستگيرِ منِ مست ، زلفِ توام بر سرِ دست
با شب مرا الفتي هست ، از خيلِ «وَاللّيل» گويم

غزل

به گمراهان چه از راهم بگويم
چه با اين صوتِ كوتاهم بگويم

مرا با حالِ زارِ خود رها كن
نمي فهمي چه مي خواهم بگويم

به اين گمراهكان ،در چاهَكان ، من
چه از خورشيد و از ماهم بگويم

تو كج بيني همين امروز را نيز
دلت خواهد ز فردا هم بگويم؟

ممان در اين جزيره يْ خشك محصور
كز اقيانوس و دريا هم بگويم

اگر گوشِ تو باشد با لبِ من
نه از پنهان ، كه پيدا هم بگويم

تو را من راست گويم ، بي خم و چم
وگر خواهي معمّا هم بگويم

نه تنها سرّ كار آخرت را
كه رمز و راز دنيا هم بگويم

«اميدا»اين گفتني ها را چو اينجا
ندانم هم نگو ، يا هم بگويم؟

ببار، اي ابر غم

ببار، اي ابر غم،اشك چو باران
دراين تاريكْ شبگير بهاران

بيا اي گنبد غم،خيمۀ درد
جهان دريا كن از اشك چو باران

ببار، اي دردمند،اي داغ ديده
بگريّ ،اي سوگوار ِ سوگواران

دلت شبگوشۀ تنهايي و غم
غمت درياي نا پيدا كناران

نه هرگز نوبتِ اندهگساري
تو را، نه صحبت اندهگساران

مكن خشكي، مخواب اي چشم، مپسند
مرا شرمنده پيش چشمه ساران

گفتند و راست گفتند

ترجيح مي نهادند پيشينيانِ ذيشان
ياران راستين را، بر نادرست خويشان

بر من يقين شد اين حكم، زيرا بس آزمودم
ميشان چو گرگ و گرگان در پوستينِ ميشان

«تركاني پارسي گو،بخشندگان عمرند»
گفتند و راست گفتند «آذر» يكي از ايشان

نه از نيكان و پاكانم، وليكن...

شبِ نيكان خوشا و صبح پاكان
خوش آن دريادلان، اين سينه چاكان

خوش است آن دولتِ بيدار كز خويش
تو را باشد، نه از خوابِ نياكان

نه از نيكان و پاكانم، و ليكن
دلم پُر مهرِ نيكان است و پاكان

من اين باور نمي دارم كه پاكي
برفت از حَيّز امكان و ماكان

ولي دانم كه پاكي همچو نيكي
ملول است و غمين چون دردناكان

چه حسرتها كه نيكي راست در دل
چه وحشت هاست در دلهاي پاكان

از اين پس سوي هزل و هجو پويم
«چو شَزده يْ پاك و از اَوْگوش» خوراكان

بگيرم انتقام از دهرِ نامرد
شوم سنگِ سرِ كمتر ز خاكان

نئي گر دهخدا، بر سيمِ آخر
بزن «امّيد» همچون فخرِ زاكان

قلم در دست تو چون تازيانه است
بزن بر گُردۀ بدبيسراكان

خدايا كَوْن را سنّت دگر كن
مبادا مايكون باشد كماكان

گاراشميش(ضربي)

اوني كه مي خواي اگه نيس،خب بنشين و يادش كن
وقتي كه دلت تنگه، برو بشين گشادش كن

هي با فيس و باد ميگي،كمبودي زياد داريم
مي خواي زياد بشه كمبود، با تلمبه بادش كن

هرچي كمه غربيل كن ، غربيل واسه چي ساختن؟
كمو بريز توي غربيل، بجنبون كون زيادش كن

آب پاكي رُو رو دستش ، يه هو نريز گناه داره
تهِ كيسه رو نشونش ده ، گدا غمگينه شادش كن

مگه سواد سياهي نيس؟ مركّبم سيا رنگه
مركّب روي اين ملّت‌، بريز و با سوادش كن

دادگا هميشه داشتيم ،هركس ميگه بيداده
«بي» رو از سرش وردار ، زود بيدادو دادش كن

عقرب گزيده ت يا مار،خرزهره داري ،وردار
برگاشو بكوب تو هونگ، پازهر و پمادش كن

هي به من نگو اون سالا ، همچي همچي بود و حالا...
جوونيات اگه رفته،بشين با پيرا يادش كن

باز هم شبي سپري شد

مي روم دگر ز ديارت،خيز و توشۀ سفرم كن
دل كه شد لبالبِ دردت، خون به ساغر جگرم كن

چون سبو شكسته سفالم،كوزه گر،نگر به چه حالم
يا درستم از لبِ لعلي، يا از اين شكسته ترم كن

خاكِ ره بسا كه سبويي،گردد و بسا گلِ رويي
يا كه سبزه بر لب جويي،خاك اگر چنين به سرم كن

چون دگر شدن زسفالي،باشد آرزوي محالي
اي كه بي نظير و مثالي،پس دگر تو خود دگرم كن

خوانده اي به بزم جهانم،برنشانده بر سر خوانم
يا به كام دل برسانم،يا ز خانه ات به درم كن

آدمي كه ميرد و زايد،هول و حيرتم بفزايد
مشكلم خرد نگشايد،خاك ديگري به سرم كن

با هزارها خبر از يك،با هزارها اثر از تك
شك بد و يقين بتر از شك، زين دو بد تو برحذرم كن

غرقه شد به وسوسه ها دل،قصّه شد سلامت ساحل
همچو خود پس اي دل غافل،با يقين ز دين به درم كن

اي امينِ شرعِ طريقت،حق ميان ما به وثيقت
با فسانه ها به حقيقت،چون رسد كسي؟خبرم كن

اي طلسم تيره سرشتم، از تو قالبم زتو خشتم
خاكِ مادر،اي به تو كشتم،خيز و شكوه با پدرم كن

هستي آفرين كه هنر كرد،از تو خلق نوع بشر كرد
خاك را به رتبه چو زر كرد،خود نگفته اي تو زرم كن

اي درختِ تيرگي،اي شب،پر شكوفه و گل كوكب
قطع خويش را چو زر وسيم،روشن ارّه و تبرم كن

باز هم شبي سپري شد،وقت نغمۀ سحري شد
خيز «
اميد» و ناي و نوا ساز با ترانۀ سحرم كن