لعنتِ پيري
ديدي آخر لعنتِ پيري به من هم رو نهاد
غم سرم بر دست و دست آرنج بر زانو نهاد
روزها ديگر برايم كوچه هاي غربت است
كاين شبِ نفرين شده يْ بُن بَست سويم رو نهاد
مي شود نزديك تر هر دم صداي پاي مرگ
دم به دم نبضم به گوش اين سيلي از هر سو نهاد
مثلِ نور صحنه هرجا مي روم او با من است
وين شكنجه يْ روشنم فانوسِ چين ،بر رو نهاد
اي فغان ، آن صورتك رقصانِ بي معني كجاست
تا زنم دادش به سر ، كاين رسمِ بيداد او نهاد
چشمِ حسرت داد ،يا چينِ جبينِ خستگي
آن كه م از خشم و گره بالاي چشم ابرو نهاد
حدّ و رَسمِ ناتواني بود و نامش اختيار
راهها پيشِ نهادم جبر پُر نيرو نهاد
روز تاريك است و شب تاريك تر ، آه كجاست
كز سيه بختم كله بر سر ، ولي وارو نهاد
نوشدارو مي دهد سهراب را كاووس شاه
ليك اميد! آنگه كه بر خاك عدم پهلو نهاد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|