استحالۀ هوا

گاهي هوا در گنجه هاي كهنه مي گردد
و در غبار هالۀ محبوس
ناگه
شاعري ياد آرد آوازي كه مي خوانده است:
يا اين گل خوشبوي
يا عشق دشمن خوي
گاهي هوا در عكس هاي كهنه مي گردد
احياي حالت هاي ديرين را
مي برم از هر عكس و عكسي تازه مي سازم.
تا پيشتاز گله هاي آسماني باشد
طرح گوزني را به كاغذ پاره ابري مي اندازم.
در آسمان ملتهب از بوسۀ پاييز،
تك چهره اي مي سازم: آتشزاد و باران خيز.
و مي نهم بر كفه همسنگ بازوي ترازويي
پروانه و پرهيز:
يا مي پذيري اين گل خوشبوي
يا بر گريز عشق دشمن خوي
عطر قديمي را
سر مي كشم از ريشه هاي باد.
با قطره خوني كه از گل مي چكد
نقش نگينم را مي آرايم.
وز عكس بانويي كه از اوهام تاريخي است
با سر در شمس العماره ست آنچه نقش انگار خواهم كرد
وز لحظه هاي يادگاري، ساعتش را نيز
از خواب ها بيدار خواهم كرد.
يا اين گل خوشبوي
يا عشق دشمن خوي
گاهي هوا در جامه دان كهنه مي خوابد
آنگاه،
در لباس يك زن
غبار آلود
تك بازويي
آهسته جان يابد.
جو دانه ها مي رويد از سرما،به روي پوست
مرغان مهتابي بر آن نوك مي زنند و دانه مي چينند.
و آبياري مي كند باران به نوري ناب
آن چهر غايب را
و با لب گوياي آن آواز مي خواند:
مي پذيري اين گل خوشبوي را
يا خزان عشق دشمن خوي را