رسوای تو
پروانۀ شمعِ رُخِ زیبای توام
دلباختۀ قامت رعنای توام
آشفته ام از فراقت، ای دلبر حُسن
برگیر حجاب من که رسوای توام
پروانۀ شمعِ رُخِ زیبای توام
دلباختۀ قامت رعنای توام
آشفته ام از فراقت، ای دلبر حُسن
برگیر حجاب من که رسوای توام
آن روز که عاشقِ جمالت گشتم
دیوانۀ روی بی مثالت گشتم
دیدم، نبود در دو جهان جز تو کسی
بی خود شدم و غرق کمالت گشتم
تا روی تو را دیدم و دیوانه شدم
از هستی و هر چه هست، بیگانه شدم
بیخود شدم از خویشتن و خویشی ها
تا مست، ز یک جرعۀ پیمانه شدم
فرهادم و سوزِ عشق شیرین دارم
امّید لقاء یار دیرین دارم
طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم
یادش همه شب در دل غمگین دارم
گر بر سرِ کوی دوست، راهی دارم
در سایۀ لطف او، پناهی دارم
غم نیست که راه رفت و آمد باز است
طاعت اگرم نیست، گناهی دارم
از دست فراقت، برِ کی داد برم؟
فریاد رس، از تو، به که فریاد برم؟
طوفان غمت رشتۀ هستی بگسیخت
یاد تو شود، یاد خود از یاد برم
از دست تو در پیش که فریاد برم؟
از دادستان همچو تویی داد برم؟
گر لطف کنی، نوازیم با نظری
صاحب نظران را همه از یاد برم
آن روز که ره به سوی میخانه برم
یاران همه را به دلق و مسند سپرم
طومار حکیم و فیلسوف و عارف
فریاد کشان و پای کوبان بدرم
ای دوست، مدد نما که سیری بکنم
طاعت به کناری زده، خیری بکنم
فارغ ز تویی و منی و سرّ و علن
یاری طلبم، روی به دیری بکنم
گر بر سر کوی تو نباشم، چه کنم؟
گر والۀ روی تو نباشم، چه کنم؟
ای جان جهان به تار موی تو اسیر
گر بستۀ موی تو نباشم، چه کنم؟
تا چند ز دست خویش، فریاد کنم؟
از کردۀ خود کجا روم داد کنم؟
طاعات مرا گناه باید شمری
پس از گنه خویش چه سان یاد کنم؟
من پشّه ام، از لطف تو طاووس شوم
یک قطره ام، از یم تو قاموس شوم
گر لطف کنی، پربگشایم چو ملک
آمادۀ پابوس شه طوس شوم
یاران، نظری که نیک اندیش شوم
بیگانه ز قید هستیِ خویش شوم
تکبیر زنان رو سوی محبوب کنم
از خرقه برون آیم و درویش شوم
ای روی تو نور بخش خلوتگاهم
یادِ تو فروغِ دلِ ناآگاهم
آن سرو بلند باغ زیبایی را
دیدن نتوان، با نظر کوتاهم
طاعت نتوان کرد، گناهی بکنیم
از مدرسه رو به خانقاهی بکنیم
فریاد اناالحق، رهِ منصور بود
یا رب مددی که فکر راهی بکنیم
ای روی تو شمع محفل بیماران
وی یاد تو مرهم دل بیماران
بر بستر مرگ ما، طبیبانه بیا
ای دیدِ تو حلّ مشکل بیماران
بیدار شو ای یار، از این خواب گران
بنگر رخ دوست را به هر ذرّه عیان
تا خوابی، در خودیّ خود پنهانی
خورشید جهان بُوَد ز چشم تو نهان
ای دوست، مرا خدمت پیری برسان
فریاد رَسا، به دستگیری برسان
طور است، هوس در این ره دور و دراز
یاری کن و یارِ خوش ضمیری برسان
ای پیر، مرا به خانقاهی برسان
یاران همه رفتند، به راهی برسان
طاقت شدم از دست و پناهی نرسید
فریاد رَسا، پناهگاهی برسان
ای یاد تو، راحت دل درویشان
فریاد رسانِ مشکل درویشان
طور و شجر است و جلوۀ روی نگار
یاران! این است حاصل درویشان
سرمست ز بادۀ تو خواهم گشتن
بی هوش فتادۀ تو خواهم گشتن
از هوش گریزانم و از مستی، مست
تا شاد ز دادۀ تو خواهم گشتن
غیر ره دوست، کی توانی رفتن؟
جز مدحت او کجا توانی گفتن؟
هر مدح و ثنا که می کنی، مدحِ وی است
بیدار شو ای رفیق، تا کی خفتن؟
فخر است برای من، فقیرِ تو شدن
از خویش گسستن و اسیرِ تو شدن
طوفان زدۀ بلای قهرت بودن
یکتا هدفِ کمان و تیر تو شدن
فرهاد شو و تیشه بر این کوه بزن
از عشق، به تیشه ریشه کوه بکن
طور است و جمال دوست همچون موسی
یاد همه چیز را جز او دور فکن
دیوانه شو، این عقال از پا واکن
طاووس، ز جلوۀ زاغ را رسوا کن
حال دلِ عقل را ز دیوانه مپرس
مفتون عقال و عقل را پیدا کن
فاطی! ز علایق جهان دل برکن
از دوست شدن به این و آن، دل برکن
یک دوست که آن، جمال مطلق باشد
بگزین تو و از کون و مکان دل برکن
ای فرّ هما، بر سر من سایه فکن
فریاد رس و وجودم از پایه فکن
طوقی که به گردنم فکنده است، هوس
یارا، تو به گردن فرومایه فکن
ای پیر خرابات دل، آبادم کن
از بندگی خویشتن، آزادم کن
شادی به جز از دیدن او، رنج بود
شادی بزدای از دلم، شادم کن
ای پیر، بیا به حق من پیری کن
حالم دِه و دیوانۀ زنجیری کن
از دانش و عقل، یار را نتوان یافت
از جهل در این راه مددگیری کن
طاووس هما، سایه فکن بر سر من
یاری کن و برگشای بال و پر من
فریاد رس، از قید خود آزادم کن
از اختر خود، نیک نما اختر من
فاش است به نزد دوست، راز دلِ من
آشفته دلیّ و رنج بی حاصل من
طوفان فزاینده ای اندر دل ماست
یا رب! ز چه خاکی بسرشتی گِل من
ای شادی من، غصّۀ من، ای غم من
ای زخم درون من و ای مرهم من
بنما نظری، به ذرّه ای بی مقدار
تا بر سر آفاق رود، پرچم من
ای عقده گشای دلِ دیوانۀ من
ای نوِر رخت، چراغ کاشانۀ من
بردار حجاب از میان تا یابد
راهی به رخ تو چشم بیگانۀ من
ای یاد تو، مایۀ غم و شادی من
سرو قد تو نهال آزادی من
بردار حجاب از رخ و رو بگشای
ای اصل همه خراب و آبادی من
فرزانه شو و ز فرّ خود غافل شو
از علم و هنر گریز کن، جاهل شو
طی کن ره دیوانگی و بی خردی
یا دوست بخواه یا برو عاقل شو
ای مرغ چمن، از این قفس بیرون شو
فردوس، تو را می طلبد، مفتون شو
طاووسی و از دیار یار آمده ای
یادآور روی دوست شو، مجنون شو
فاطی، تو و حقِّ معرفت یعنی چه؟
دریافت ذات بی صفت یعنی چه؟
ناخوانده الف به یا نخواهی رَه یافت
ناکرده سلوک موهبت، یعنی چه؟
ای پیر، مرا به خانقه منزل ده
از یاد رخ دوست، مراد دل ده
حاصل نشد از مدرسه، جز دوری یار
جانا مددی به عمر بی حاصل ده
یا رب، نظری ز پاکبازانم ده
لطفی کن و ره به دلنوازانم ده
از مدرسه و خانقهم، باز رهان
مجنون کن و خاطرِ پریشانم ده
این شیفتگان که در صراطند، همه
جویندۀ چشمه حیاتند، همه
حق می طلبند و خود ندانند آن را
در آب به دنبال فُراتند، همه
برخیز که رهروان به راهند، همه
پیوسته به سوی جایگاهند، همه
آنجا که به جز دوست، ز کس یادی نیست
افسرده دلان روی سیاهند، همه
ای مهر، طلوع کن که خوابیم، همه
در هجر رُخت در تب و تابیم، همه
هر برزن و بام از رخت روشن و ما
خفّاش وشیم و در حجابیم، همه
ای دوست، به عشق تو دچاریم، همه
در یاد رُخ تو داغداریم، همه
گر دور کنی یا بپذیری ما را
در کوی غم تو پایداریم، همه
غیر از در دوست، در جهان کی یابی؟
جز او به زمین و آسمان کی یابی؟
او نور زمین و آسمانها باشد
قرآن گوید، چنان نشان کی یابی؟
از دیدۀ عاشقان، نهان کی بودی؟
فرزانۀ من، جدا ز جان کی بودی؟
طوفان غمت ریشۀ هستی برکند
یارا، تو بریده از روان کی بودی؟
فارغ اگر از هر دو جهان گردیدی
از دیدۀ این و آن، نهان گردیدی
طومار وجود را به هم پیچیدی
یار از پس پرده ها عیان گردیدی
عاشق نشدی، اگر که نامی داری
دیوانه نه ای، اگر پیامی داری
مستی نچشیده ای، اگر هوش توراست
ما را بنواز تا که جامی داری
ای دیده، نگر رُخش به هر بام و دری
ای گوش، صداش بشنو از هر گذری
ای عشق، بیاب یار را در همه جا
ای عقل، ببند دیدۀ بی خبری
ای دوست، به روی دوست بگشای دری
صاحب نظرا، به مستمندان، نظری
ما بی خبرانیم ز منزلگه عشق
ای با خبر از بی خبر آور خبری