سايۀ من
در تنگ شام تيره چو بر آب هاي صاف
هر شاخسار سايه زند مبهم و سياه
مرغان در به در به سوي بيشه ها شوند
آنگه كه كاروان گذرد از كنار راه
آن دم كه از نگاه فسونكار تيرگي
پنهان شوند جمله ددان در مغاك تنگ
يك سايه يك خيال زند سر ز گوشه اي
چون غول در كنار يم مي كند درنگ
بر سنگ مي نشيند و بالا نظر كند
تا اختران شب همه چشمك به وي زنند
تا مرغ حق بگريد در نيمه هاي شب
بر آن خيال تيره ، بر آن سايۀ نژند
آنقدر آن سياهي غمگين و خسته دل
در ظلمت شبانه كشد انتظار ماه
آنقدر مي نشيند در ساحل كبود
تا جلوه گر شود شبحي از كنار راه
افسوس كان شبح ، شبح نازنين وي
هرگز نمي دمد ز افق چون ستاره اي
ليكن ز دور بيند افتاده روي آب
از دامن دريدۀ شب ماه پاره اي