سايۀ من

                                                                                در تنگ شام تيره چو بر آب هاي صاف
هر شاخسار سايه زند مبهم و سياه
مرغان در به در به سوي بيشه ها شوند
آنگه كه كاروان گذرد از كنار راه

آن دم كه از نگاه فسونكار تيرگي
پنهان شوند جمله ددان در مغاك تنگ
يك سايه يك خيال زند سر ز گوشه اي
چون غول در كنار يم مي كند درنگ

بر سنگ مي نشيند و بالا نظر كند
تا اختران شب همه چشمك به وي زنند
تا مرغ حق بگريد در نيمه هاي شب
بر آن خيال تيره ، بر آن سايۀ نژند

آنقدر آن سياهي غمگين و خسته دل
در ظلمت شبانه كشد انتظار ماه
آنقدر مي نشيند در ساحل كبود
تا جلوه گر شود شبحي از كنار راه

افسوس كان شبح ، شبح نازنين وي
هرگز نمي دمد ز افق چون ستاره اي
ليكن ز دور بيند افتاده روي آب
از دامن دريدۀ شب ماه پاره اي

خم شو بر آب ها

خم شو كه سايه ات
بر آب ها بريزد
بگذار سايه ات را
دستان چشمه ها بنوازد.
بگذار
گنجشك ها بگويند:
گل كرد باغچه
تا آن طلايي
             آن زيباي آفتابي
در باغ آمد.
خم شو كه حلقه بندد
بر آب روشنايت
و حل شود در آب
ياقوتِ گونه هايت.
بگذار تا شعاع درخشانت،
بر آب ها بيفتد،
و چشمه را پر از شيارهاي گل آجين كند.
در يك غروب غمگين
به لحظه هاي كهربايي من
                              پا بگذار
تا من به شوق آمدنت ، در باغ ها
آواز هاي پاييزي را
يكسر به بادها بسپارم.
زيباتر از خدايان
زيبا تر از تمام اساطير
بانوي دلفريب تتاري
اين سان مرا مسوزان
                         با عشق خويش
با آن نگاه هوشربا
اين سان دل غريبِ مرا ،مپريش.
روحم پُر از افق هاست.
تا آن نگاه روشن با توست
وز دوردست ها مي خندد
دنياي سحرناك من و تو
چون صبح آشنايي.
اكنون ستارۀ شب من !ستارۀ شب ها!
خم شو بر آب ها و حس كن
در سير آسمان ژرفايش را.

در اهتزاز آن خنكاي آبي ، بگذار
گيسوت حس كند خنكايش را.