چشم به راه


آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد

به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایهٔ آزارش

شب در اعماق سیاهی ها
مَه چو در هالهٔ راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید

سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر

همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید

زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را

آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد

لیکن این قصه که می گوید
کی به نرمی رَوَدم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش

می روم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که بَرَم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را

شمع ، ای شمع چه می خندی ؟
به شب تیرهٔ خاموشم
به خدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم

آیینهٔ شکسته


دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زاین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجهٔ او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را
ای آینه مُردم من از حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن ،چه بگویم ، که شکستی دل ما را

دعوت


تو را افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
چرا بیهوده می گویی ، دل چون آهنی دارم
نمی دانی ، نمی دانی ، که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم ، بادهٔ مرد افکنی دارم

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمی ترسی ، نمی ترسی ، که بنویسند نامت را
به سنگ تیرهٔ گوری ، شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

تو را افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار می سوزی
دروغ است این اگر ، پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

خسته


از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بی کرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسهٔ آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تأمل گفت
« او یک زن ساده لوح عادی بود»

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسهٔ جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کاو عشق تورا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که تورا نثار ره کردم
در سینهٔ دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشهٔ آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در به در نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وآن آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

بازگشت


ز آن نامه ای که دادی و زآن شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایهٔ امید من ، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانهٔ من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته می نگرم ، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر ، غیر رنجش یارم به من چه داد

این درد را چگونه توانم نهان کنم
آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعر ها که روح تو را رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس ، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

حکایت ۲۸  


درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی براو بگذشت درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفۀ خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
      پادشه پاسبان درویش است        گرچه رامش به فر دولت اوست
      گوسپند از برای چوپان نیست      بلکه چوپان برای خدمت اوست
      یکی امروز کامران بینی              دیگری را دل از مجاهده ریش
      روزکی چند باش تا بخورد            خاک مغز سر خیال اندیش
      فرق شاهی وبندگی بر خاست    چون قضای نبشته آمد پیش
      گر کسی خاک مرده باز کند         ننماید توانگر و درویش
ملک را گفتِ درویش استوار آمد گفت از من تمنا بکن گفت آن همی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی.گفت مرا پندی ده گفت
    دریاب کنون که نعمتت هست به دست
                   کاین دولت و ملک می رود دست به دست

حکایت ۲۹  


یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنّون بگریست و گفت اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جملۀ صدّیقان بودمی.
       گر نه امید وبیم راحت ورنج       پای درویش بر فلک بودی
       ور وزیر از خدا بترسیدی           همچنان کز مَلِک مَلَک بودی

حکایت ۳۰      


پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد گفت ای ملک به موجب خشمی که تورا بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند.
      دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
                     تلخی و خوشی و زشت وزیبا بگذشت
      پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد
                     در گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او بر خاست.

حکایت ۳۱   


وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی‌زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد وزیران در نهانش گفتند رای ملک را چه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم گفت به موجب آن که انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا پس موافقت رای ملک اولی تر است تا اگر خلاف صواب آید، به علت متابعت از معاتبت ایمن باشم.
      خلاف رای سلطان رای جستن          به خون خویش باشد دست شستن
      اگر خود روز را گوید شب است این     بباید گفتن آنک ماه و پروین

شمارهٔ ۱

 بزرگی مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردان خرد آشکار می شود.

شمارهٔ ۲

هرگاه بتوانیم از نیروی تخیل به همان اندازه بهره ببریم که از نیروی بصری استفاده می کنیم،هرکاری انجام پذیر است.

شمارهٔ ۳

بشر،حیوان به کار برندۀ ابزار است.در هیچ نقطه ای او را بدون ابزار نمی توان یافت.با نداشتن ابزار در حکم هیچ است و با داشتن آن،همه چیز.

شمارهٔ ۴

ای بشرگرچه خلق شده ای،برخیز وثابت کن که اشرف مخلوقاتی.

شمارهٔ ۵

 برای آنکه در زندگی دچار لغزش نشوی،همواره قلب خود را پاک نگه دار.

حکایت ۳۲


شیّادی گیسوان بافت یعنی علوی است و با قافلۀ حجاز به شهری در آمد که از حج همی‌آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته‌ام. نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم. معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت.
گفت ای خداوند روی زمین یک سخن دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت
     غریبی گرت ماست پیش آورد            دوپیمانه آب است ویک چمچه دوغ
     اگر راست می خواهی از من شنو     جهان دیده بسیار می گوید دروغ
ملک را خنده گرفت و گفت از این راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به خوشی برود.

حکایت ۳۳  


یکی از وزرا به زیر دستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی اتفاقاً به خطاب ملک گرفتار آمد همگان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند وبزرگان شکر سیرت خوبش به افواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او در گذشت صاحب دلی بر این اطلاع یافت و گفت:
        تا دل دوستان به دست آری       بوستان پدر فروخته به
        پختن دیگ نیک خواهان را          هرچه رخت سراست سوخته به
        با بد اندیش هم نکویی کن        دهن سگ به لقمه دوخته به

حکایت ۳۴  


یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی. هارون گفت ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندان که انتقام از حد درگذرد آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل خصم
    نه مرد است آن به نزدیک خردمند
                        که با پیل دمان پیکار جوید
    بلی مرد آن کس است از روی تحقیق
                        که چون خشم آیدش باطل نگوید

حکایت ۳۵   


با طایفۀ بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرق شد دو برادر به گردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر به رهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خورده‌ام در طفلی.گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَلیها

     تا توانی درون کس مخراش       کاندرین راه خارها باشد
     کار درویش مستمند برآر          که تو را نیز کارها باشد

حکایت ۳۶   


دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.
     به دست آهن تفته کردن خمیر
                      به از دست بر سینه پیش امیر
    

     عمر گرانمايه در اين صرف شد
                     تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
     ای شکم خیره به نانی بساز
                     تا نکنی پشت به خدمت دو تا

حکایت ۳۷


کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن تورا خدای عزّوجل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت.
      اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست     که زندگانی ما نیز جاودانی نیست

حکایت ۳۸   


گروهی حکما به حضرت کسری در به مصلحتی سخن همی‌گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش. گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگویی گفت وزیران بر مثال اطبا اند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را پس چو بینم که رای شما بر صواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد.
     چو كارى بى فضول من بر آيد       مرا در وی سخن گفتن نشاید
     و گر بینم که نابینا و چاه است     اگر خاموش بنشینم گناه است

حکایت ۳۹


هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد نبخشم این مملکت را مگر به خسیس ترین بندگان. سیاهی داشت نام او خصیب در غایت جهل. مُلک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه ای حرّاث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی وقت آمد و تلف شد گفت پشم بایستی کاشتن.
     اگر دانش به روزی درفزودی    زنادان تنگ روزی تر نبودی
     به نادانان چنان روزی رساند   که دانا اندر آن عاجز بماند

     بخت و دولت به کاردانی نیست   جز به تأیید آسمانی نیست
     اوفتاده است در جهان بسیار      بی تمیز ارجمند و عاقل خوار
     کیمیاگر به غصه مرده ورنج         ابله اندر خرابه یافته گنج

حکایت ۴۰  


یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد ملک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پرۀ بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی.
        تو گویی تا قیامت زشت رویی
                         بر او ختم است و بر یوسف نکویی
چنان که ظریفان گفته اند
      شخصی نه چنان کریه منظر    کز زشتی او خبر توان داد
      آنگه بغلی نعوذ بالله               مردار به آفتاب مرداد
آورده اند که سیه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت بامدادان که ملک کنیزک را جست ونیافت حکایت بگفتند خشم گرفت وفرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق دراندازند یکی از وزرای نیک محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت سیاه بیچاره را در این خطایی نیست که سایر بندگان وخدمتگاران به نوازش خداوندی متعوّدند. گفت اگر در مفاوضه او شبی تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی.گفت ای خداوند روی زمین نشنیده ای
      تشنه سوخته در چشمۀ روشن چو رسید
                                 تو مپندار که از پیل دمان اندیشد
      ملحد گرسنه در خانۀ خالی بر خوان
                                 عقل باور نکند کز رمضان اندیشد
ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت اکنون سیاه تو را بخشیدم. کنیزک را چه کنم. گفت کنیزک سیاه را بخش که نیم خورده او هم او را شاید
      هرگز آن را به دوستی مپسند    که رود جای نا پسندیده
      تشنه را دل نخواهد آب زلال        نیم خورد دهان گندیده

بخش۳۸

مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسواکنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند وتخم نیفشاند

بخش۳۹  


از تن بی دل طاقت نیاید و پوست بی مغز بضاعت را نشاید

بخش۴۰  


نه هر که در مجادله چُست در معامله درست
   بس قامت خوش که زیر چادر باشد    چون باز کنی مادر مادر باشد

بخش۴۱


اگر شب ها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی
   گر سنگ همه لعل بدخشان بودی     پس قیمت لعل وسنگ یکسان بودی

بخش۴۲   

نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست مار اندرون دارد نه پوست
      توان شناخت به یک روز در شمایل مرد
                   که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
      ولی زباطنش ایمن مباش و غره مشو
                   که خبث نفس نگردد به سال ها معلوم

بخش۴۳   


هر که با بزرگان ستیزد خون خود ریزد
     خویشتن را بزرگ پنداری       راست گفتند یک دو بیند لوچ
     زود بینی شکسته پیشانی   تو که بازی کنی به سر با غوچ

بخش۴۴   

پنجه بر شیر زدن ومشت با شمشیر کار خردمندان نیست
      جنگ و زور آوری مکن با مست   پیش سر پنجه در بغل نه دست

 

بخش۴۵  


ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویشتن
    سایه پرورده را چه طاقت آن       که رود با مبارزان به قتال
    سست بازو به جهل می فکند    پنجه با مرد آهنین چنگال

بخش۴۶

بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله بر آرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد
   کند هر آینه غیبت حسود کوته دست      که در مقابله گنگش بود زبان مقال

بخش۴۷


گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس
   اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب     شبی زمعده سنگی شبی زدل تنگی

بخش۴۸   


مشورت با زنان تباه است وسخاوت با مفسدان گناه
        خبث را چو تعهد کنی و بنوازی       به دولت تو گنه می کند به انبازی
هر که را دشمن پیش است اگر نکشد دشمن خویش است
         سنگ در دست و مار سر بر سنگ    خیره رایی بود قیاس ودرنگ

بخش۴۹  


کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آنکه اختیار باقی است توان کشتن وتوان بخشیدن وگر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد
     نیک سهل است زنده بی جان کرد      کشته را باز زنده نتوان کرد
     شرط عقل است صبر تیرانداز             که چو رفت از کمان نیاید باز

بخش۵۰   

حکیمی که با جهال در افتد توقّع عزت ندارد و گر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگی است که گوهر همی شکند
       نه عجب گر فرو رود نفسش    عندلیبی غراب هم قفسش

    گر هنرمند از اوباش جفایی بیند
                         تا دل خویش نیازارد و در هم نشود
    سنگ بد گوهر اگر کاسۀ زرین بشکست
                         قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

بخش۵۱  

خردمندی را که در زمرۀ اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبۀ دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند
    بلند آواز نادان گردن افراخت        که دانا را به بی شرمی بینداخت
    نمی داند که آهنگ حجازی         فرو ماند زبانگ طبل غازی

بخش۵۲


جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نا مستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علوی است و لیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است
    چو کنعان را طبیعت بی هنر بود       پیمبر زادگی قدرش نیفزود
    هنر بنمای اگر داری نه گوهر           گل از خار است و ابراهیم از آزر

بخش۵۳   


مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید دانا چو طبلۀ عطار است خاموش وهنر نمای ونادان چو طبله غازی بلند آوار و میان تهی
     عالم اندر میان جاهل را            مثلی گفته اند صدیقان
     شاهدی در میان کوران است     مصحفی در سرای زندیقان

بخش۵۴


دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند
   سنگی به چند سال شود لعل پاره ای
                  زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ

بخش۵۵   

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گریز رأی . رأی بی قوت مکر و فسون است و قوت بی رأی جهل وجنون
   تمیز باید وتدبیر و عقل وآنگه ملک
              که ملک ودولت نادان سلاح جنگ خداست

بخش۵۶  

جوانمرد که بخورد وبدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است
     عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند   بیچاره در آیینۀ تاریک چه بیند

بخش۵۷


اندک اندک خیلی شود وقطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند
      وَقَطرٌ عَلی قَطرٍ إذا اتَّفَقَت نَهرٌ           وَنهرٌ علی نهرٍ اذا اجتَمَعت بحرٌ
      اندک اندک به هم شود بسیار    دانه دانه است غله در انبار

بخش۵۸  

عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم
   چو با سفله گویی به لطف وخوشی   فزون گرددش کبر وگردن کشی

بخش۵۹


معصیت از هر که صادر شود نا پسندیده است و از علماء ناخوب تر که علم سلاح جنگ شیطان است خداوند سلاح را چو به اسیری برند شرمساری بیش برد
      عام نادان پریشان روزگار        به ز دانشمند نا پرهیزگار
      کان به نابینایی از راه اوفتاد    وین دو چشمش بود ودر چاه اوفتاد

بخش۶۰  


جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم دین به دنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند أَلَم أعهَد الَیکُم یا بَنی آدم أن لا تَعبُدوا الشیطان
     به قول دشمن پیمان دوست بشکستی
                               ببین که از که بریدی و با که پیوستی

بخش۶۱


شیطان با مخلصان بر نمی آید و سلطان با مفلسان
     وامش مده آنکه بی نماز است      گرچه دهنش زفاقه باز است
     کو فرض خدا نمی گذارد              از قرض تو نیز غم ندارد
     امروز دومرده بیش گیرد مر کن      فردا گوید تربی از اینجا برکن

بخش۶۲  


هر که در زندگانی نانش نخورند چون بمیرد نامش نبرند لذت انگور بیوه داند نه خداوند میوه یوسف صدیق علیه السلام در خشک سال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فراموش نکند
     آن که در راحت وتنعم زیست    او چه داند که حال گرسنه چیست
     حال درماندگان کسی داند       که به احوال دل خویش درماند

      ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار
                   که خر خار کش مسکین در آب وگل است
      آتش از خانۀ همسایۀ درویش مخواه
                   کانچه بر روزن او می گذرد دود دل است

بخش۶۳

درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا به شرط آنکه مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش
      خری که بینی و باری به گل درافتاده
                  به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
      کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد
                  میان ببند وچو مردان بگیر دُمب خرش

بخش۶۴

دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم
     قضا دگرنشود ور هزار ناله وآه
                به کفر یا به شکایت برآید از دهنی
     فرشته ای که وکیل است بر خزاین باد
                چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی