جواب اخوانيّۀ صدّيق
شب چو گشود زلف چليپا را
ظلمت گرفته خيمۀ خضرا را
گوي بُلورِ زرد فرو افتاد
ساغر شكست گنبد مينا را
چون دودِ شعله بارِ شفق گسترد
گردون نهفت در آن سيما را
چون چادرِ عشاير ، تاريكي
در خود گرفت تودۀ غبرا را
بردند سوي گوش ،اذان گويان
دستان ، و صحيه كردند اعضا را
از لا اله گفتن و الّا الله
شيطان گرفت گوشِ معادا را
رفت از زمين كه در كنفِ برزخ
در خوردِ خود گزيند سكنا را
مابينِ راه ، در ملأ بغداد
پا سُست كرد جُستنِ ملجا را
ناگه لَتِ «عليّ وَليِ الله»
بشكست از او دو دستِ تمنا را
ديد از پيِ حلول دلِ صدّام
بازو گشاده ، گفته «بفرما» را
آمد فرود و كرد در او خانه
آماده يافت مأمنِ اغوا را
نسلِ يزيد و شيطنتِ ابليس
ساكن ببين و مسكنِ رسوا را
***
از پيش و پس سُرايي ، مسجدها
كج بافتند پردۀ آوا را
از بس كه قيل و قال به پا گرديد
شد شب نظير ، محشر غوغا را
من مي شنيدم از دو سه جانب ، گرم
آغازِ شبِ تغنّيِ «لالا» را
امّا نبود موقعِ خوابيدن
هر چند مي شنيدم «ري را» را
خواندم نماز و شكر و ثنا گفتم
پروردگارِ حَيّ توانا را
دو حمد و سوره نيز روان كردم
غفرانِ روحِ مادر و بابا را
بر رفتگانِ پُشتِ شما رحمت
گفتم تمام مردمي دنيا را؟
***
بعد از نماز خواندن گستردم
از بَهرِ خويش سفرۀ صهبا را
من ساقي و حريفِ خودم هر شب
هم شاكرم معالمِ شكوا را
آسان گرفته معنيِ اين هستي
خوانم هَنئي هرچه مهيّا را
زين رو بُوَد كه وقتِ نبودن نيز
گويم درود عيشِ مهنّا را
آمد بُتم ،فكنده چنانچون شب
بر دوشِ خويش زلفِ چليپا را
همچون بنفشۀ طَبَري تازه
نو شُسته بود موي مطرّا را
سروِ سهي روان شد و پيش آمد
باز نمود قامتِ رعنا را
بالاي او چنانكه تو پنداري
پايين شمرده عالمِ بالا را
هم عَرضه بود و هم به دلم مي ديد
بازارِ گرمِ شوق و تقاضا را
من با هزار ميل و تهيدستي
نظّاره آن نفيسي كالا را
گفت: اين شتاب چيست به مي ،كم زانك
بعد از نمازْ فاصله اي ، يارا؟
گفتم كه هر كدام به جاي خويش
نشنيده اي حكايت ملّا را؟
وقتي كه ما به مدرسه مي رفتيم
خواندن كتاب و درسِ الفبا را،
كم كم حساب و هندسه و املا
خوانديم و هم نوشتن انشا را
ساعت يكيش خاصۀ انشا بود
و آن ديگريش ويژه بُد املا
كَنَستعين كَنَعبدِ من بر جاست
هم پاي را شناسم و هم جا را
نك وقتِ نستعينِ مِن الخمر است
بشناس خار و خاره و خرما را
او را به بر نشانده و بنمودم
در آسمان ضريحِ ثريّا را
گفتم ببين چه تيره شبِ شومي است
بُرده به عرش قهقه و خُنيا را
من در دلم هزار شبِ قطبي است
همره هزارها شبِ يلدا را
شايد دمي به باده كنم روشن
اين تيره ذاتِ شوم دَم افزا را
مولا گواست شكوه نمي بافم
ما شاكريم ، همّت مولا را
ليكن دريغ و درد كه دارم من
هر شب به دست دستِ دريغا را
امّا بتم شكست سبو ،خندان
و آشفته كرد آن دگر اشيا را
پروا نكرده تن به قضا دادم
تا در دلش بيابد ارضا را
او آفتابِ اين شب و من حربا
وز آفتاب شكوه نه حربا را
از او نه شكوه دارم و نه رنجش
يوسف گرفته جاي زليخا را
وقتي كه ديد شمع بر او خندد
پروانه شكوه بنهد و پروا را
دارم بتي كه مي ندهد رخصت
از بعدِ لا نگفتن الّا را
او را پرستم ، اين به تو گويم فاش
هر چند سخت خائفم افشا را
امّا بُتم طبيعي و انساني است
عابد نيَم نه لات و نه عزّا را
يارب نگاه دارم و كوته كن
از من دراز دستيِ اعدا را
داني تو خود ،خدايا نپسندم
رسوا شتر سواري دولّا را
اهلِ ريا نيّم من و به داني
از من تو آشكار و خبايا را
هستم سياه مست و سيه طومار
امّا دو تا نگفتم يكتا را
***
خواندم هزار زير و بم و نگشود
رهِ سوي سمع صخرۀ صمّا را
از كُرد و لُر سرود نخواهد روس
كم خوان ز خمسه مردمِ نمسا را
بهر كران سرود مخوان ،هشدار
كم خسته كن زبانِ گهر زا را
مي جوي همدلي كه زبان داند
درياب گوشِ هوشِ نيوشا را
ارباب مزرعه است و به خوابي خوش
كي درك كرده محنت شب پا را؟
او هر چه ديده ، ديده علي العُميي
با شب چه كار ديدۀ عميا را؟
حل كرده است مشكل بسياري
در جدولي شبيه معمّا را
در جدولي شبيه معما ، نه
در عالمي مشابهْ رؤيا را
آيينۀ تو صيقلي و صاف است
امّا چه سود خانۀ اعما را؟
افتاده سترِ شب ، چه نمايي روي
زشت ار نئي تو ، اخفش و اعشا را
بر سنگِ چاه ديوان ، كم تابان
خورشيدِ صبحِ صوتِ «پريسا» را
خوكِ عرب چگونه كند ادراك
سرِ سرودهاي اَوِستا را؟
اهريمن پليد چه سان فهمد
قدر نشيد پاك اهورا را؟
از واليِ ولايتِ ممسو خان
هرگز مخواه عالي و اعلا را
يزدان شناس قدر شناسد نيك
كالاي مَزديَسني و يَسنا را
ابناي پاك با پدر و مادر
دانند جاي و رتبت آبا را
سرّ است هر سرود كه بگذارند
آباي نيكخو ، سَرَه ابنا را
***
امشب دلم گرفته چنان كز غم
شب آينه است روزِ مبادا را
عمري است بسته اند ، خدا داند
بر هر شبم دريچۀ فردا را
با طوطي ام كه نامِ گُلَش «مايا» است
گويم ، ولي نه كنه خفايا را
آموزمش كه نام تو را گويد
آموخته است تازه «خدايا» را
نگذارم اينكه رنج بداند چيست
و آگه شود غمان و بلايا را
و آن دردها كه مي فسرد در دل
اي خالقِ كريم ، بَرايا را
چشمانِ سرخ گونۀ او پرسان
خواهد ز من نهانِ قضايا را
او را بَرَم ز راهِ دگر با خويش
تا ننگرد نهفتِ زوايا را
امشب چه گفت،گفت:چه بدجايي است
دنيا،و بست منطقِ گويا را
وقتي نگاه كردم ، ديدم اشك
پوشانده است چهرۀ مايا را !
***
يارِ كهن ، غلامرضا صدّيق !
خواندم ز تو قصيدۀ غرّا را
الحق كه در سخن هنري كردي
دادي نشان به ما يَدِ طولا را
ني قاصر است اين ، يَدِ طولي چيست؟
بنموده اي به شب يَدِ بيضا را
شرمنده كرد شعرِ تو و شاكر
اين بي دماغ و دلْ تنِ تنها را
اكنون چه سان جواب فرستم من
مجنون صفت قبيلۀ ليلا را
اين زه گسسته چنگ چه وا گويد
الحانِ رامتين و نكيسا را؟
اين ناگوارْ تلخك شورابه
خجلت بَرَد ، زلالِ گوارا را؟
گفتي چرا به توس نمي آيي
تقبيلِ آستانِ مصفّا را؟
هم حُرمتِ زيارتِ فردوسي
هم عزّت نبيرۀ زهرا را
بر سينه دست هشتن و خم كردن
سر ، احترامِ زادۀ موسا را
گلدسته ها و گنبدِ آن مصداق
زيبايي و شكوه و بُلندا را
ني ني كه لفظ نيست رسا اينجا
توصيفِ آن بناي مُعلّا را
در تنگنا فكنده و دشواري
وصفش «شكوهمنديِ زيبا» را
وقتي دقيق مي نگرد چشمت
دلكش مناظري است مرايا را
خاكي كه فرشِ آن شَرَفِ عرش است
كرباس را نگه كن و ديبا را
گُمبوتۀ گياهِ بيابانش
تاج سر است سِدره و طوبا را
من جمله روح و تن طلب و شوقم
شاهد كنم خداي تعالا را
شوقِ مرا ندارد ،بر آن خاك
هندو ، نه آب گنگ و نه جَمنا را
ليك اشتياقِ تنها ، بي تو فيق
سودي نداده عاشقِ شيدا را
خواهم به زادگاهِ خود آيم شاد
ديدار را و فال و تماشا را
كوشش چه سود ، بي كششِ معشوق
چون من غريب عاشقِ كوشا را ؟
هر چند پُر ز سنگ شد و كندم
از جورِ درد كيسۀ صفرا را،
صفرا به جوشم آيد اندر سر
از خود نرانده حملۀ سودا را
فردوسي ار رقيب نمي خواهد
حضرت چرا نمي طلبد ما را ؟
از نان لبي بس است و دمي آبم
وز كيسه خرج مي كنم اينها را
نُقل و نبات و قند نمي خواهم
نه نانِ خامه اي ، نه مربّا را
نه جوز قند خواهم و نه آجيل
نه اَرده و نه شيره نه حلوا را
يك لقمه نان ،دو جُرعه عَرَق گر بود
جنّت شمار خانه و صحرا را
مركب كنيم ، گر نَبُوَد خودرو
ما پاي هاي باد پيما را
وز بهرِ جامه خواب ،پتويي بس
روي در نورد اطلس و كمخا را
درويش قانع است به خوابيدن
بر روي خاك و زير سرش خارا
چون زيرِ خاك خفتن و بر رو سنگ
دارد ، اگر ندار و گر دارا
آيم به توس وقتِ گُلِ ني ، گر
جويي براي معركه جا پا را
ترسم ميان راه بگيرندم
پرّيده رنگ بادۀ حمرا را
يك جانماز آب بكش ، وآنگاه
محراب را بروب و مصلّا را
***
بر قاره يْ سياه نگاهي كن
يكسو نه آسيا و اروپا را
موساي چمبه ، نَز سيهيّ رنگش
نوشيد خونِ سرخِ لومومبا را
ژاپن گرفتم اينكه گناهي داشت
مي خواست كيفرِ هروشيما را
محدودۀ خودي چه گناهي كرد
داني يقين حكايتِ كوبا را
بگذر از اين همه ، چه گناهي بود
صبراييان و اهلِ شتيلا را؟
حرص و عصب به قعرِ جنون رانده است
گمره جهانِ منقلب ما را
از دعوتت سپاس ، ولي بپّا
تا نشكني تو لولۀ لمپا را !
پيرانِ ره شناسِ حقيقت جوي
جُستند بس طريقتِ اولا را
از حكمتِ قديم شناساندند
ماهيِت و وجود و هيولا را
زي گوشِ هوشِ خلق روان كردند
بارانِ حكمتِ گهر آسا را
گفتند پندِ عدل، سلاطين را
دادند درسِ صبر ،رعايا را
هم حكمتِ بكن مَكنِ اعمال
هم رخصتِ نبايد و بايا را
گاه از بزرگمهر حِكَم خواندند
گه قصّۀ عدالت كسرا را
آدم چه كار كرد كه لايق گشت
تشريفِ خاصِ علّم الأسما را
موسي چگونه بود كه بر فرعون
چون گور كرد عرصۀ هيجا را
از بهرِ قبطيان ز چه رو خون كرد
نيلِ جليل ، سفلي و عليا را
از جمله پندهاي حكيمانه
اين است و بين اشارت و ايما را:
كز مذهب و ذهاب و ذهب كم گوي
بيرون مريز سرّ سويدا را
اين پند ناشنيده گرفتم من
امّا چرا، و گوش كن امّا را:
ما را ذهاب صبر و ذَهَب صفر است
ز آن فارغيم ترس و تقلّا را
مذهب و ليك صلح و صفا داريم
با كفر و دين ، نهفته و پيدا را
صلحيم،صلحِ كل ، من و دل عمري است
خلقِ جهان ، چه پير و چه برنا را
هم صحبتيم مُسلم و بهدين را
بدگوي نه ، يهودي و ترسا را
حُرمت نهم چو مسجدِ اسلامي
آتشكده و كنِشت و كليسا را
نه بدسگالِ امّتِ موسايم
نه امّت محمّد و عيسا را
هم نيكخواهِ ملّتِ زردشتم
هم مخلصم عشايرِ بودا را
يلدا شبان به باده چراغاني
سازيم برف و كاجِ مسيحا را
وانگه كنم به جرأت و گستاخي
راضي ، محمّدِ زكريّا را !
سنگِ گران و ليك به درد آرد
پاي زنندۀ كو و تيپا را
چند اَر مذاهبي كه جهان دارد
صد عمر از تو خواهد اِحصا را ،
در صُلح كوش ،تا كه نبازي عمر
پيچ و خم عداوت و بَغضا را
گيرم كه دشمن است جهان با تو
هرگز مَبَر ز يادْ مدارا را
من روحِ صُلح را ز پدر دارم
دَينم ، بدو چون قسطا ، لوقا را
بهرش عزا نگيرم و ننشينم
خود مثل چوبْ صَدرِ معزا را
او بود مردِ سادۀ عطّاري
همره توكّلي و تولّا را
بنّا نبود ،تا بشناسد نيك
شاقول را و ماله و خرپا را
امّا نهاده بود فرا رويش
سه چار حرفِ سادۀ «آيا» را
يك شب پس از نماز نشستم من
خواندن كتابِ حوصله فرسا را
پهناش قُطرِ هاي جهان گشته
ديگر حساب كن تو درازا را
آمد پدر كه چيست تو مي خواني؟
دادم نشان طويلۀ طُغرا را
گفت او : كتابِ ماركس بخوان امّا
هرگز مدان طلا تو مطلّا را
اين تازه نيست ،حرفِ كهنسالي است
ديده هزار مأمن و مأوا را
مزدك هزار و چند صد از اين پيش
خوش تر سرود شعرِ شكوفا را
مَردِ پناهِ مردم مزدك بود
داناي جمع ، قسمت و منها را
ليك او خداي كس نگرفت از كس
مزدك شناخت حُرمتِ مزدا را
***
من صلحِ كلِ توسم و ني بدخواه
نه انزلي ، نه رشت و نه كسما را
همچون ثناي دُخْتو و زهرا گرم
گويم درود مريمِ عذرا را
نه آمنه ز ياد بَرم ،نه نيز
خاتون خديجه را و صفورا را
بغضا هزار سال چه حاصل داد
مر كافرانِ بوكفريّا را؟
بگذار زندگي بكند زنده
بهتر شِمَر ز قتلْ مواسا را
نسخه يْ قتالْ به نكند دردي
من خوانده ام كتابِ اطبّا را
باباي من كه بود يكي عطّار
هرگز نبست نسخۀ امحا را
هرگز نكُشت ، تا كه مرا ياد است
مرغِ هوا و ماهيِ دريا را
هرگز نخواست اينكه بَرَد از بين
نه از كسي بنا و نه بنّا را
هرگز نخواست بهر كسي ، هرگز
موت دراز و مرگ مفاجا را
بودش انارِ فهرجيِ شيرين
عُقده يْ مَلَس نبودش عَقّدا را
در جايگاه آبِ كدو دادن
هرگز نداد نُقلِ منقّا را
بادام تلخ چونكه بُدَش تجويز
رخصت نداد گردويِ بويا را
او مي شناخت معني صورتها
چون خُبره بود صورت و معنا را
وقتي كه مرگ را به عيان مي ديد
مي خوانْد آيه هاي تسلّا را
او باورش نبود كه مرغي سَهْم
ايفا كند وظيفۀ ماما را
او منتظر نبود كه سيمرغي
آرد براي او پَرِ عنقا را
نه چون محمّدِ زكريّا بود
نه مثلْ ، بوعليِ بنّ سينا را
ليكن شفا براي كسان مي خواست
سائل نجات ، ايزد دانا را
سود و زيانِ بيد و زبان گنجشك
مي ديد ، چون صنوبر و افرا را
هرگز نديدم اينكه كند نوميد
هرچند بي معالجه مرضا را
كوشش به حدّ دانشِ خود مي كرد
دايم اميد داشت مداوا را
در كهنه آسياي جهانِ پست
چشمي نداشت نوبت و پَستا را
نفرت ز كس نداشت ، چه گر چون مار
بو مي شناخت پونه و نعنا را
هرگز نگفت عيسيِ عصرم من
«احيا نكرد با دَمْ موتا را»
چون گلشكر خوراند به بيماران
ميوه يْ فلوس ، يا گلِ زوفا را
در حد شناخت درد و دواي درد
هم اعتقادِ دُنيي و عُقبا را
اسفرزه مي شناخت چو مرزنگوش
وَاْفرنجمشك و عاقَرَ قَرحا را
او مي شناخت سردي و گرما زانك
آمُخته بود گرمي و سرما را
هرگز نگفت در تبِ سرما سوز
افزون كنيد تابشِ گرما را
وقتي دَري شكايتِ خشكي داشت
روغن حواله بودش لولا را
كِبري نداشت تا كه كند صٌغري
هرگز مقامِ منطقِ كُبرا را
هم رفق داشت آخوند اصغر را
هم مهر داشت آتون صغرا را
گهگاه با «خديجه نَرَه » مي گفت
يك بار از اين بگو ، نه اذان ما را !...
***
اي مهربان حبيبِ كهن ، صدّيق
از من سلام گوي احبّا را
هم بي گناه را و عظيمي را
سَروِ سهيّ و حضرتِ والا را
آن باغبان كه با غزلِ چون گُل
پُر عطر كرده اَدني و اقصا را
ديگر جواهري كه دگر فرّخ
هست و بقا و باقي اَعِزّا را
احمد كمال كيست ، جمالِ شعر
او مَفخر است مولد و منشا را
شعري بلند دارد ، چون قدّش
در صنفِ خود ندارد همتا را
امّا براي ايران نشنيدم
از او به غير لامْ اَلِف لا را !
و آن تاج حاج ، فخرِ ادب قدسي
استادِ مطلق است همه ما را
نيز از محمدّ بنِ حبيب الله
من ذكرِ خير دارم ، تذكارا
گر بُرده ام ز ياد كسي را من
بادا بَقا بقيّه بَقايا را
پيري بَرَد ز يادِ سمرقندي
حتّي بخور و بوي بخارا را
بلقيس گفت: صنعتِ پيري برد
يادِ سبا و فكرتِ صنعا را
اينجا عماد و من چون غريبانيم
كمتر جليس احمدِ شهنا را
خورده فريبِ هستي و آگه زانك
باشد فريب شيوۀ فريبا را
ها ، آه را گرفته بهاي عمر
روز آه خرج كرده و شب ها را
سيّد خديو جمّ و شفيعي آگاه
يادي كنند با تلفن ما را
امّا «قديمي» آن سَرَه مردِ نو
بُرده ز ياد كهنه اَخلّا را
حاجيّ و مستطيع شده و زاير
امّ القُرا و كعبه و بطحا را
سي سال رنج بُرد و كتب بِنْوِشت
مدّاحي و تصلّب و طاطا را
اكنون رسيده است به اسلامش
در زيرِ ران كشيده مطايا را
كرده است مِعدۀ تلفن يك سو
بسته مِرّي و مدخلِ اَمعا را
گفتند گُربه را كه گُهَت داروست
چوبي چپاند مَقعد و اَحشا را
از حاج عَمْرو عاصِ شُريح آيين
كم جو نجابت علي(ع) آقا را
ابناء دهر رنگِ پدر گيرند
وارث اصول را و مزايا را
بي رنگ دهر ما يَلَه مردانيم
سردارِ تاجِ سرخِ سَرِ دارا
با پنبه سَر بُرَندَت دژخيمان
هان كم مگير اِنجِلسيّا را
من ضدّ سُلطه و ستمم، آري
نه همرهش، گواهِ من اشعارا
سلطانِ سلطه جو طلبد مدّاح
توجيه گر پسندد و ظُلم آرا
مدّاح را نمي شمرم شاعر
تجليلگر نه ، غير اَجلّا را
با خيرِ ماكرين شبِ دي گفتم
يا ليت كنت مثلك مكّارا
گفت اي «اميد» راهِ پدر بسپار
او بود صلحِ كلّ و بي آزارا
***
گفتم چنانكه گفت اَخي صدّيق:
«اي برگزيده محنت غربا را»
شايد به يادگار نگه دارد
بهرِ خود اين قصيدۀ شيوا را
شرمم كه شعر سوي خراسان بُرد
خالي نهاد جا يكِ امضا را
تكرار نيست قافيه را ،حتّي
يك جاي و باز گويم حتّا را
جُز «ما» كه مي دريغ نبايد داشت
از تشنه كامْ خشك لبان «ما» را
در اختتامِ اين قُدَمايي شعر
يادي كنيم حضرت نيما را