جواب اخوانيّۀ صدّيق

شب چو گشود زلف چليپا را
ظلمت گرفته خيمۀ خضرا را
گوي بُلورِ زرد فرو افتاد
ساغر شكست گنبد مينا را
چون دودِ شعله بارِ شفق گسترد
گردون نهفت در آن سيما را
چون چادرِ عشاير ، تاريكي
در خود گرفت تودۀ غبرا را
بردند سوي گوش ،اذان گويان
دستان ، و صحيه كردند اعضا را
از لا اله گفتن و الّا الله
شيطان گرفت گوشِ معادا را
رفت از زمين كه در كنفِ برزخ
در خوردِ خود گزيند سكنا را
مابينِ راه ، در ملأ
بغداد
پا سُست كرد جُستنِ ملجا را
ناگه لَتِ «
عليّ وَليِ الله»
بشكست از او دو دستِ تمنا را
ديد از پيِ حلول دلِ
صدّام
بازو گشاده ، گفته «بفرما» را
آمد فرود و كرد در او خانه
آماده يافت مأمنِ اغوا را
نسلِ
يزيد و شيطنتِ ابليس
ساكن ببين و مسكنِ رسوا را

***

از پيش و پس سُرايي ، مسجدها
كج بافتند پردۀ آوا را
از بس كه قيل و قال به پا گرديد
شد شب نظير ، محشر غوغا را
من مي شنيدم از دو سه جانب ، گرم
آغازِ شبِ تغنّيِ «
لالا» را
امّا نبود موقعِ خوابيدن
هر چند مي شنيدم «ري را» را
خواندم نماز و شكر و ثنا گفتم
پروردگارِ حَيّ توانا را
دو حمد و سوره نيز روان كردم
غفرانِ روحِ مادر و بابا را
بر رفتگانِ پُشتِ شما رحمت
گفتم تمام مردمي دنيا را؟

***

بعد از نماز خواندن گستردم
از بَهرِ خويش سفرۀ صهبا را
من ساقي و حريفِ خودم هر شب
هم شاكرم معالمِ شكوا را
آسان گرفته معنيِ اين هستي
خوانم هَنئي هرچه مهيّا را
زين رو بُوَد كه وقتِ نبودن نيز
گويم درود عيشِ مهنّا را
آمد بُتم ،فكنده چنانچون شب
بر دوشِ خويش زلفِ چليپا را
همچون بنفشۀ طَبَري تازه
نو شُسته بود موي مطرّا را
سروِ سهي روان شد و پيش آمد
باز نمود قامتِ رعنا را
بالاي او چنانكه تو پنداري
پايين شمرده عالمِ بالا را
هم عَرضه بود و هم به دلم مي ديد
بازارِ گرمِ شوق و تقاضا را
من با هزار ميل و تهيدستي
نظّاره آن نفيسي كالا را
گفت: اين شتاب چيست به مي ،كم زانك
بعد از نمازْ فاصله اي ، يارا؟
گفتم كه هر كدام به جاي خويش
نشنيده اي حكايت ملّا را؟
وقتي كه ما به مدرسه مي رفتيم
خواندن كتاب و درسِ الفبا را،
كم كم حساب و هندسه و املا
خوانديم و هم نوشتن انشا را
ساعت يكيش خاصۀ انشا بود
و آن ديگريش ويژه بُد املا
كَنَستعين كَنَعبدِ من بر جاست
هم پاي را شناسم و هم جا را
نك وقتِ نستعينِ مِن الخمر است
بشناس خار و خاره و خرما را
او را به بر نشانده و بنمودم
در آسمان ضريحِ ثريّا را
گفتم ببين چه تيره شبِ شومي است
بُرده به عرش قهقه و خُنيا را
من در دلم هزار شبِ قطبي است
همره هزارها شبِ يلدا را
شايد دمي به باده كنم روشن
اين تيره ذاتِ شوم دَم افزا را
مولا گواست شكوه نمي بافم
ما شاكريم ، همّت مولا را
ليكن دريغ و درد كه دارم من
هر شب به دست دستِ دريغا را
امّا بتم شكست سبو ،خندان
و آشفته كرد آن دگر اشيا را
پروا نكرده تن به قضا دادم
تا در دلش بيابد ارضا را
او آفتابِ اين شب و من حربا
وز آفتاب شكوه نه حربا را
از او نه شكوه دارم و نه رنجش
يوسف گرفته جاي زليخا را
وقتي كه ديد شمع بر او خندد
پروانه شكوه بنهد و پروا را
دارم بتي كه مي ندهد رخصت
از بعدِ لا نگفتن الّا را
او را پرستم ، اين به تو گويم فاش
هر چند سخت خائفم افشا را
امّا بُتم طبيعي و انساني است
عابد نيَم نه لات و نه عزّا را
يارب نگاه دارم و كوته كن
از من دراز دستيِ اعدا را
داني تو خود ،خدايا نپسندم
رسوا شتر سواري دولّا را
اهلِ ريا نيّم من و به داني
از من تو آشكار و خبايا را
هستم سياه مست و سيه طومار
امّا دو تا نگفتم يكتا را

***

خواندم هزار زير و بم و نگشود
رهِ سوي سمع صخرۀ صمّا را
از كُرد و لُر سرود نخواهد روس
كم خوان ز خمسه مردمِ نمسا را
بهر كران سرود مخوان ،هشدار
كم خسته كن زبانِ گهر زا را
مي جوي همدلي كه زبان داند
درياب گوشِ هوشِ نيوشا را
ارباب مزرعه است و به خوابي خوش
كي درك كرده محنت شب پا را؟
او هر چه ديده ، ديده علي العُميي
با شب چه كار ديدۀ عميا را؟
حل كرده است مشكل بسياري
در جدولي شبيه معمّا را
در جدولي شبيه معما ، نه
در عالمي مشابهْ رؤيا را
آيينۀ تو صيقلي و صاف است
امّا چه سود خانۀ اعما را؟
افتاده سترِ شب ، چه نمايي روي
زشت ار نئي تو ، اخفش و اعشا را
بر سنگِ چاه ديوان ، كم تابان
خورشيدِ صبحِ صوتِ «پريسا» را
خوكِ عرب چگونه كند ادراك
سرِ سرودهاي اَوِستا را؟
اهريمن پليد چه سان فهمد
قدر نشيد پاك اهورا را؟
از واليِ ولايتِ ممسو خان
هرگز مخواه عالي و اعلا را
يزدان شناس قدر شناسد نيك
كالاي مَزديَسني و يَسنا را
ابناي پاك با پدر و مادر
دانند جاي و رتبت  آبا را
سرّ است هر سرود كه بگذارند
آباي نيكخو ، سَرَه ابنا را

***
امشب دلم گرفته چنان كز غم
شب آينه است روزِ مبادا را
عمري است بسته اند ، خدا داند
بر هر شبم دريچۀ فردا را
با طوطي ام كه نامِ گُلَش «مايا» است
گويم ، ولي نه كنه خفايا را
آموزمش كه نام تو را گويد
آموخته است تازه «خدايا» را
نگذارم اينكه رنج بداند چيست
و آگه شود غمان و بلايا را
و آن دردها كه مي فسرد در دل
اي خالقِ كريم ، بَرايا را
چشمانِ سرخ گونۀ او پرسان
خواهد ز من نهانِ قضايا را
او را بَرَم ز راهِ دگر با خويش
تا ننگرد نهفتِ زوايا را
امشب چه گفت،گفت:
چه بدجايي است
دنيا،و بست منطقِ گويا را
وقتي نگاه كردم ، ديدم اشك
پوشانده است چهرۀ مايا را !

***

يارِ كهن ، غلامرضا صدّيق !
خواندم ز تو قصيدۀ غرّا را
الحق كه در سخن هنري كردي
دادي نشان به ما يَدِ طولا را
ني قاصر است اين ، يَدِ طولي چيست؟
بنموده اي به شب يَدِ بيضا را
شرمنده كرد شعرِ تو و شاكر
اين بي دماغ و دلْ تنِ تنها را
اكنون چه سان جواب فرستم من
مجنون صفت قبيلۀ ليلا را
اين زه گسسته چنگ چه وا گويد
الحانِ رامتين و نكيسا را؟
اين ناگوارْ  تلخك  شورابه
خجلت بَرَد ، زلالِ گوارا را؟
گفتي چرا به توس نمي آيي
تقبيلِ آستانِ مصفّا را؟
هم حُرمتِ زيارتِ
فردوسي
هم عزّت نبيرۀ زهرا را
بر سينه دست هشتن و خم كردن
سر ، احترامِ
زادۀ موسا را
گلدسته ها و گنبدِ آن مصداق
زيبايي و شكوه و بُلندا را
ني ني كه لفظ نيست رسا اينجا
توصيفِ آن بناي مُعلّا را
در تنگنا فكنده و دشواري
وصفش «شكوهمنديِ زيبا» را
وقتي دقيق مي نگرد چشمت
دلكش مناظري است مرايا را
خاكي كه فرشِ آن شَرَفِ عرش است
كرباس را نگه كن و ديبا را
گُمبوتۀ گياهِ بيابانش
تاج سر است سِدره و طوبا را
من جمله روح و تن طلب و شوقم
شاهد كنم خداي تعالا را
شوقِ مرا ندارد ،بر آن خاك
هندو ، نه آب گنگ و نه جَمنا را
ليك اشتياقِ تنها ، بي تو فيق
سودي نداده عاشقِ شيدا را
خواهم به زادگاهِ خود آيم شاد
ديدار را و فال و تماشا را
كوشش چه سود ، بي كششِ معشوق
چون من غريب عاشقِ كوشا را ؟
هر چند پُر ز سنگ شد و كندم
از جورِ درد كيسۀ صفرا را،
صفرا به جوشم آيد اندر سر
از خود نرانده حملۀ سودا را

فردوسي ار رقيب نمي خواهد
حضرت چرا نمي طلبد ما را ؟
از نان لبي بس است و دمي آبم
وز كيسه خرج مي كنم اينها را
نُقل و نبات و قند نمي خواهم
نه نانِ خامه اي ، نه مربّا را
نه جوز قند خواهم و نه آجيل
نه اَرده و نه شيره نه حلوا را
يك لقمه نان ،دو جُرعه عَرَق گر بود
جنّت شمار خانه و صحرا را
مركب كنيم ، گر نَبُوَد خودرو
ما پاي هاي باد پيما را
وز بهرِ جامه خواب ،پتويي بس
روي در نورد اطلس و كمخا را
درويش قانع است به خوابيدن
بر روي خاك و زير سرش خارا
چون زيرِ خاك خفتن و بر رو سنگ
دارد ، اگر ندار و گر دارا
آيم به توس وقتِ گُلِ ني ، گر
جويي براي معركه جا پا را
ترسم ميان راه بگيرندم
پرّيده رنگ بادۀ حمرا را
يك جانماز آب بكش ، وآنگاه
محراب را بروب و مصلّا را

***

بر قاره يْ سياه نگاهي كن
يكسو نه آسيا و اروپا را

موساي چمبه ، نَز سيهيّ رنگش
نوشيد خونِ سرخِ
لومومبا را
ژاپن گرفتم اينكه گناهي داشت
مي خواست كيفرِ
هروشيما را
محدودۀ خودي چه گناهي كرد
داني يقين حكايتِ
كوبا را
بگذر از اين همه ، چه گناهي بود
صبراييان و اهلِ شتيلا را؟
حرص و عصب به قعرِ جنون رانده است
گمره جهانِ منقلب ما را
از دعوتت سپاس ، ولي بپّا
تا نشكني تو لولۀ لمپا را !
پيرانِ ره شناسِ حقيقت جوي
جُستند بس طريقتِ اولا را
از حكمتِ قديم شناساندند
ماهيِت و وجود و هيولا را
زي گوشِ هوشِ خلق روان كردند
بارانِ حكمتِ گهر آسا را
گفتند پندِ عدل، سلاطين را
دادند درسِ صبر ،رعايا را
هم حكمتِ بكن مَكنِ اعمال
هم رخصتِ نبايد و بايا را
گاه از
بزرگمهر حِكَم خواندند
گه قصّۀ عدالت
كسرا را
آدم چه كار كرد كه لايق گشت
تشريفِ خاصِ علّم الأسما را

موسي چگونه بود كه بر فرعون
چون گور كرد عرصۀ هيجا را
از بهرِ قبطيان ز چه رو خون كرد
نيلِ جليل ، سفلي و عليا را
از جمله پندهاي حكيمانه
اين است و بين اشارت و ايما را:

كز مذهب و ذهاب و ذهب كم گوي
بيرون مريز سرّ سويدا را
اين پند ناشنيده گرفتم من
امّا چرا، و گوش كن امّا را:
ما را  ذهاب صبر و ذَهَب صفر است
ز آن فارغيم ترس و تقلّا را
مذهب و ليك صلح و صفا داريم
با كفر و دين ، نهفته و پيدا را
صلحيم،صلحِ كل ، من و دل عمري است
خلقِ جهان ، چه پير و چه برنا را
هم صحبتيم مُسلم و بهدين را
بدگوي نه ، يهودي و ترسا را
حُرمت نهم چو مسجدِ اسلامي
آتشكده و كنِشت و كليسا را
نه بدسگالِ امّتِ موسايم
نه امّت محمّد و عيسا را
هم نيكخواهِ ملّتِ زردشتم
هم مخلصم عشايرِ بودا را
يلدا شبان به باده چراغاني
سازيم برف و كاجِ مسيحا را
وانگه كنم به جرأت و گستاخي
راضي ،
محمّدِ زكريّا را !
سنگِ گران و ليك به درد آرد
پاي زنندۀ كو و تيپا را
چند اَر مذاهبي كه جهان دارد
صد عمر از تو خواهد اِحصا را ،
در صُلح كوش ،تا كه نبازي عمر
پيچ و خم عداوت و بَغضا را
گيرم كه دشمن است جهان با تو
هرگز مَبَر ز يادْ مدارا  را
من روحِ صُلح را ز پدر دارم
دَينم ، بدو چون
قسطا ، لوقا را
بهرش عزا نگيرم و ننشينم
خود مثل چوبْ صَدرِ معزا را
او بود مردِ سادۀ عطّاري
همره توكّلي و تولّا را
بنّا نبود ،تا بشناسد نيك
شاقول را و ماله و خرپا را
امّا نهاده بود فرا رويش
سه چار حرفِ سادۀ «آيا» را
يك شب پس از نماز نشستم من
خواندن كتابِ حوصله فرسا را
پهناش قُطرِ هاي جهان گشته
ديگر حساب كن تو درازا را
آمد پدر كه چيست تو مي خواني؟
دادم نشان طويلۀ طُغرا را
گفت او : كتابِ
ماركس بخوان امّا
هرگز مدان طلا تو مطلّا را
اين تازه نيست ،حرفِ كهنسالي است
ديده هزار مأمن و مأوا را

مزدك هزار و چند صد از اين پيش
خوش تر سرود شعرِ شكوفا را
مَردِ پناهِ مردم
مزدك بود
داناي جمع ، قسمت و منها را
ليك او خداي كس نگرفت از كس

مزدك شناخت حُرمتِ مزدا را

***

من صلحِ كلِ توسم و ني بدخواه
نه
انزلي ، نه رشت و نه كسما را
همچون ثناي
دُخْتو و زهرا گرم
گويم درود
مريمِ عذرا را
نه
آمنه ز ياد بَرم ،نه نيز
خاتون
خديجه را و صفورا را
بغضا هزار سال چه حاصل داد
مر كافرانِ
بوكفريّا را؟
بگذار زندگي بكند زنده
بهتر شِمَر ز قتلْ مواسا را
نسخه يْ قتالْ به نكند دردي
من خوانده ام كتابِ اطبّا را
باباي من كه بود يكي عطّار
هرگز نبست نسخۀ امحا را
هرگز نكُشت ، تا كه مرا ياد است
مرغِ هوا و ماهيِ دريا را
هرگز نخواست اينكه بَرَد از بين
نه از كسي بنا و نه بنّا را
هرگز نخواست بهر كسي ، هرگز
موت دراز و مرگ مفاجا را
بودش انارِ
فهرجيِ شيرين
عُقده يْ مَلَس نبودش
عَقّدا را
در جايگاه آبِ كدو دادن
هرگز نداد نُقلِ منقّا را

بادام تلخ چونكه بُدَش تجويز
رخصت نداد گردويِ بويا را
او مي شناخت معني صورتها
چون خُبره بود صورت و معنا را
وقتي كه مرگ را به عيان مي ديد
مي خوانْد آيه هاي تسلّا را
او باورش نبود كه مرغي سَهْم
ايفا كند وظيفۀ ماما را
او منتظر نبود كه سيمرغي
آرد براي او پَرِ عنقا را
نه چون
محمّدِ زكريّا بود
نه مثلْ ،
بوعليِ بنّ سينا را
ليكن
شفا براي كسان مي خواست
سائل
نجات ، ايزد دانا را
سود و زيانِ بيد و زبان گنجشك
مي ديد ، چون صنوبر و افرا را
هرگز نديدم اينكه كند نوميد
هرچند بي معالجه مرضا را
كوشش به حدّ دانشِ خود مي كرد
دايم اميد داشت مداوا را
در كهنه آسياي جهانِ پست
چشمي نداشت نوبت و پَستا را
نفرت ز كس نداشت ، چه گر چون مار

بو مي شناخت پونه و نعنا را
هرگز نگفت
عيسيِ عصرم من
«احيا نكرد با دَمْ موتا را»
چون گلشكر خوراند به بيماران
ميوه يْ فلوس ، يا گلِ زوفا را
در حد شناخت درد و دواي درد
هم اعتقادِ دُنيي و عُقبا را
اسفرزه مي شناخت چو مرزنگوش
وَاْفرنجمشك و عاقَرَ قَرحا را
او مي شناخت سردي و گرما زانك
آمُخته بود گرمي و سرما را
هرگز نگفت در تبِ سرما سوز
افزون كنيد تابشِ گرما را
وقتي دَري شكايتِ خشكي داشت
روغن حواله بودش لولا را
كِبري نداشت تا كه كند صٌغري
هرگز مقامِ منطقِ كُبرا را
هم رفق داشت آخوند اصغر را
هم مهر داشت آتون صغرا را
گهگاه با «خديجه نَرَه » مي گفت
يك بار از اين بگو ، نه اذان ما را !...

***

اي مهربان حبيبِ كهن ، صدّيق
از من سلام گوي احبّا را
هم
بي گناه را و عظيمي را
سَروِ
سهيّ و حضرتِ والا را
آن باغبان كه با غزلِ چون گُل
پُر عطر كرده اَدني و اقصا را
ديگر
جواهري كه دگر فرّخ
هست و بقا و باقي اَعِزّا را
 
احمد كمال كيست ، جمالِ شعر
او مَفخر است مولد و منشا را
شعري بلند دارد ، چون قدّش
در صنفِ خود ندارد همتا را
امّا براي ايران نشنيدم
از او به غير لامْ اَلِف لا را !
و آن تاج حاج ، فخرِ ادب
قدسي
استادِ مطلق است همه ما را
نيز از محمدّ بنِ حبيب الله
من ذكرِ خير دارم ، تذكارا
گر بُرده ام ز ياد كسي را من
بادا بَقا بقيّه بَقايا را
پيري بَرَد ز يادِ سمرقندي
حتّي بخور و بوي بخارا را

بلقيس گفت: صنعتِ پيري برد
يادِ
سبا و فكرتِ صنعا را
اينجا
عماد و من چون غريبانيم
كمتر جليس
احمدِ شهنا را
خورده فريبِ هستي و آگه زانك
باشد فريب شيوۀ فريبا را

ها ، آه را گرفته بهاي عمر
روز آه خرج كرده و شب ها را
سيّد خديو جمّ و شفيعي آگاه
يادي كنند با تلفن ما را
امّا «
قديمي» آن سَرَه مردِ نو
بُرده ز ياد كهنه اَخلّا را
حاجيّ و مستطيع شده و زاير
امّ القُرا و كعبه و بطحا را
سي سال رنج بُرد و كتب بِنْوِشت
مدّاحي و تصلّب و طاطا را
اكنون رسيده است به اسلامش
در زيرِ ران كشيده مطايا را
كرده است مِعدۀ تلفن يك سو
بسته مِرّي و مدخلِ اَمعا را
گفتند گُربه را كه گُهَت داروست

چوبي چپاند مَقعد و اَحشا را
از حاج
عَمْرو عاصِ شُريح آيين
كم جو نجابت
علي(ع) آقا را
ابناء دهر رنگِ پدر گيرند
وارث اصول را و مزايا را
بي رنگ دهر ما يَلَه مردانيم
سردارِ تاجِ سرخِ سَرِ دارا
با پنبه سَر بُرَندَت دژخيمان
هان كم مگير اِنجِلسيّا را
من ضدّ سُلطه و ستمم، آري
نه همرهش، گواهِ من اشعارا
سلطانِ سلطه جو  طلبد مدّاح
توجيه گر پسندد و ظُلم آرا
مدّاح را نمي شمرم شاعر
تجليلگر نه ، غير اَجلّا را
با خيرِ ماكرين شبِ دي گفتم
يا ليت كنت مثلك مكّارا
گفت اي «
اميد» راهِ پدر بسپار
او بود صلحِ كلّ و بي آزارا

***

گفتم چنانكه گفت اَخي صدّيق:
«اي برگزيده محنت غربا را»
شايد به يادگار نگه دارد
بهرِ خود اين قصيدۀ شيوا را
شرمم كه شعر سوي خراسان بُرد
خالي نهاد جا يكِ امضا را
تكرار نيست قافيه را ،حتّي
يك جاي و باز گويم حتّا را
جُز «ما» كه مي دريغ نبايد داشت
از تشنه كامْ خشك لبان «ما» را
در اختتامِ اين قُدَمايي شعر
يادي كنيم حضرت
نيما را

نخل نور و نخل ناز

الف، يا ،نون، الف، اين است اينا
درختِ صبحِ خورشيد آفرينا
درختي ريشه در ژرفاي تاريك
وليكن برگ و بر روشن ترينا
فرودينش به خاك ، امّا فرازين
فراتر رفته از بامِ برينا
درختِ آسماني روحِ روشن
فشانده برگ و برها بر زمينا
دروغين مُژدگان را طعنِ تلويح
وَ خود صبح صريحِ راستينا
طَلي را زرّ از اين گلدسته سايند
به گنبدها بر ، اكنون تا پسينا
جُلِ زرّين از اين خرگاه پوشند
فرا گاوِ زمين ، سر تا سرينا

الف ، يا ، نون ، بلي اين نخل نور است
كه گيتي گرم و روشن دارد اينا
برومندي تناور ، بال گستر
بر اَقطارِ بسيطِ بآفرينا
درختي بيش برگ و برتر اندام
بر اين پهناور آفاق زمينا
مهين ناطور كرد اين ، تا بتابد
ز پيشين بام تا شامِ پسينا
سپهر ، اين قرن خواره پير ديهور
جز از اين نيستش خاطر نشينا،
كزين سان نخلبنديهاي شيرين
فراوان كرده ناطورِ مهينا
فروغ و فرِهي گستر بُنش بين
بَر از بامِ درود و آفرينا
درود و آفرينها بر چنان بُن
فروغ و فرّهي گستر چنينا
رواق و طاقِ گردون را جبينش
كتيبه يْ روشنِ فتحِ مبينا
خوش آن فتح مبين ، كاين تاج تابان
گذارد خاوران را بر جبينا
چه تاجي در همه روز و همه سال
هميشه همچنان تر همچنينا

***

چنين صبحِ خوشي بي شك به دنبال
شبي خوش دارد ؛ اين دارم يقينا
چو كوچد روز و تاريكي كشد جَلد
به گردِ شهرِ شب ديوارِ چينا
كمان داران و شب پايان نشينند
به برج خويش هر يك در كمينا
پس از پاسي دو از خاور برآيد
حَرَمْ بانوي شب ،هودج نشينا
ز ماهش بر جبين بر نيمتاجي
به گِردش دختران مه جبينا
چو زرّين ماهي اندر سبزْ دريا
سراپا پولكِ نور و نگينا
تو گويي عرضه مي دارد سليمان
به بانوي سبا گنجِ دفينا
پس از صبحي چنان ، آمد مرا نيز
شبي شيرين و شادي آفرينا
خوشم بادا كه خوش خواهم جهان را
اگرچه بوده ام عمري غمينا

***

مرا دوشين شبي خوش بود و سرشار
مي ام خوش تر ، حريفم خوش ترينا
گُزين جام و گُزين نُقل و گُزين مي
گُزين تر ساقي ام  زآنها و زينا
خوشا دوشين كه بزم عشرتم بود
گُزين اندر گُزين اندر گُزينا
همه شب جامِ يادي بود و شادي
كه رسم اين است در ايرانزمينا
اگر يادي خوري بر نامِ دوران
و گرنه شاديِ گِشت و قرينا
بر اين سنّت خورند احرار ايران
مي از ايّامِ پورِ آتبينا
سُنَن هر قوم را سِرّ است و با اوست
ز پيشين روزها ، تا آخرينا
ز هر قومي ، چنانچون سايۀ روح
سنن مي مانَد از طيّ سنينا
چو من هم مردي از ايران زمينم
خراسان زادْبومي ، ري نشينا؛
گرامي دارم ايراني سُنَن را
چنانچون عهدِ خود حُرّ اَمينا
گرامي دارم اسرارِ كياني
چنان كي آرمين و كي پشينا
چو گفتِ كيقباد و عهدِ كاووس
به نزدِ كي پشين ، كي آرمينا
الا يا ساقيِ نوشين ، كه چون بخت
شبِ دوشين مرا بودي قرينا
همي پيمودي ام تا دير شب مي
همه با يادي و شادي رهينا
چو در بزم آمدي ، گفتي به آيين
سلامي اهل و سهل و دلنشينا
عَرَب دختر ! سلام ، اهلا و سهلا
به شادي پاسخت گفتم چنينا
چو ديدمْت از گمان به ، ز آرزو بيش
به شكرانه فشاندم آستينا
تو ماندي با من و دلّاله برگشت
خوش از برگي دو زرّ كاغذينا
تو را من خطبه خواندم ،با سه آيين
كه باشد وصل بر آيين و دينا
به زردشتيّ و اسلام و مسيحي
كه محكم كارئي باشد متينا
شبي چاكر زني باشي به آيين
سه خطبه خوانده از محكم ترينا
نخستين شُستَمَت از پاي تا سر
به صابوني لطيف و عطر گينا
سپس پوشاندَمَت نو جامه ، دلخواه
نه پُر عريان،نه مستوره يْ دفينا
عرب دختر ، بگردم نخل نازت
همان دوش و بر و ساق و سرينا

اگر با «خسرواني» باربد شاد
هم از «پاليزبان» وَز «انگبينا»

نكيسا گر به «زيرِ قيصران» خوش
و گر سركب خوش از «شِكّر تُوِينا»
مرا «جامه دران» و «راهْ گل» بِه
سپس «زير افكنِ» «نوشين لبينا»

***

گرفتم تار را در بر ، نوازان
تو رقصان شاد و خوش ، من هم چنينا
الا من «نخلِ ناز» امشب نوازم
اگر «سروِ سهي» زد
رامتينا
تو آوازِ خوشي خواندي پس از رقص
فزون تر شاد و گاه اندك حزينا
فرستاديم سوي اختران نيز
دروديّ و سرودي خوش طنينا
چو مي خواندي برايم شعر تازي
صدايت بيش مي شد دلنشينا
يكي بشنو ، جز آن نوشين جوانه
منوش اي لعبتِ نوش آفرينا
ميِ كمْ كيف زن را بيش سازد
سبكروح و لطيف و نازنينا
چه مَردافكن بنوشد زن ، چه پوشد
نمد زين بر تن ابريشمينا
تو زن مردافكن خوزي مخور ، ليك
مرا مردانه پُر كن ساتگينا
تو را مغزي خوراندم نغز و خوشخوار
نه سرد و سست ، سُتوار و رزينا
به حال آوردمت ، چندان كه گفتي
زهي ، احسنت ، بَخ بَخ  آفرينا
دگر آغاز بدمستي چه باشد
ستودن كهنه خمرِ اَندرينا؟
حدود و حرمتِ سوگند بشناس
قَسَم كم دِه به خيرالماكرينا
و گر سوگند خواهي داد ، باري
_ كه من مي نشنوم _ زيتون و تينا
زنِ بدمست ِ تازي بر نتابم
هم ايدون اهلِ ديگر سرزمينا
ز خمرِ «اندرين» خوش تر نديده است
عرب گويي به كام و جام و مينا
كمي پُر كيفْ خَمرِ خُوزيِ ما
به از درياي خمرِ اندرينا
هم ايدون خُلّري خمر و خَبُوشي
ارُوُمي و اَراكي  وَاسْفَرينا
دگر جُلفاييِ گلفام و گلبوي
چو گونه يْ دخترِ آزرمگينا

***

چنان گفتم كه آن آويزه گو گفت:
«اَلا هُبّي بصحنك فاصبَحينا»
به يادِ
عَمْرو بِنْ كُلثوم بشنو
«ولا تبقي خُمُورَ الأندرينا»
حديثِ نخلِ نور و نخلِ ناز است
چنان كآميزۀ شير انگبينا
سزد كآويزۀ آفاق گردد
«
اميد!» اين شعرِ شيرين و متينا

رزمندگان ايران ، به پيش!

گرچه مي بافند بهر شيرها زنجيرها
بگسلند آخر همه زنجيرها را شيرها
اين دليرانِ نكو با بد چه جنگي مي كنند
همچو جنگِ شيرها با تير و با شمشيرها
تيرهاشان باد يارب ، كاري و دشمن فكن
سينه هاشان ايمن از آسيب تيغ و تيرها
چهره شان پيش از شهادت  ديده ام ،هم بعد از آن
بود خشم آلود و آنگه راحت آن تصويرها
ديگر اكنون از جوانيمان خجالت مي كشيم
گرچه چندان بد نبودستيم ما هم، پيرها
اين شهيدان نامشان تا جاودان پاينده است
زير ها بس گر زبر گردد ، زبر ها زير ها
نامشان چون تاجِ فخري بر سرِ اين كشور است
خامۀ زرّين نويسد اين به خطّ ميرها
خيره سازد چشم گردون را فروغ فخرشان
مي گذارد بر زمينِ زنده هم تأثير ها
اي دليرانِ وطن ، با
زنده باد ايران ، به پيش!
شورِ ايمانْتان فزون تر باد و زور از شيرها
گرچه من
مَزدُشتي ام ،امّا به زندان نيز هم
مي گرفتم وجد و حال از شورِ اين تكبيرها
عنترك
صدّام را با دار و دسته يْ بُزدلش
بر فرازِ دار رقصانيم ، با زنجيرها
روستا و شهر و باغ و خانه ويران مي كنند
روبهان ، وانگه گريزند از نبرد شيرها
سنگدل پيرند و تضعيف جوانان كارشان
ريشه شان از خاك بركن ، يارب از آن زيرها
خاك خود را پس بگيريد ، اي دليرانِ وطن
از جهانخوارانِ غرب وشرق و اين اكبيرها
اين دغل دونان دشمن را برانيد از وطن
با قوي تر رزمها و برترين تدبيرها
ملكِ خوزستان و ديگر جاي ها گر شد خراب
باز آبادان شود ،با بهترين تعميرها
اي جوانان ، فتحِ فرجامين بود آنِ شما
من خورم سوگند بر پيغمبران و پيرها
اين شهيدان ، زخميان را بيند آيا آسمان؟
كر شود گوشِ زمين از صيحۀ آژيرها
غم مخور «
امّيد» بي شك بُگسلند آخر ز هم
گرچه مي بافند بهرِ شيرها زنجيرها

قصيده

دوباره سبز شد دشت و دمن ها
گل آذين شد همه باغ و چمن ها
درختاني كه ماهي چند بودند
به خوابي سرد ،با عريان بدن ها
فكنده رخت پارين و سپرده
به باران و تگرگ و برف تن ها
بهاران باز پوشانيدشان گرم
ز سبزينه يْ طراوت پيرهن ها
كنون مرغانِ خوشخوان مي سرايند
سر آمد نوبت زاغ و زغن ها
فروغِ لاله ها ،در برگشان سبز
چو شمعِ لعل در زُمْرُد لگن ها
شكوفه ها چو خندان كودكانند
نَشُسته بين لبانْشان از لبن ها
به ابر اندر درخشان برق چونان
غبارِ جنگ و تيغ ِ تيغ زن ها
خروش تُندرِ ابرِ بهاران
چنانچون نعره هاي تهْمتن ها
ز بارانهاي سيل آسا فكندند
به صحرا سيلها ، نعره فكن ها
به دشت اندر چو كوچد سيل ، بيني
به هر سو پيچ و خم ،چين و شكن ها
كَنَد از جا به راهش هر چه بينند
به جان مانَد فراوان آبكن ها
به باغ و باغچه رويد چه بسيار
بنفشه ها ، قرنفلها ، سمن ها
برويَد خوشۀ خوشبو اقاقي
بر آيد تاجِ رنگين نسترن ها
به باغ و بوستان ها باز گردد
دوباره چترهاي نارون ها
چو طفلان غنچه ها بيني گشوده
به سويِ ابرِ مادرْشان دهن ها

***

نمي گويم بهاران است ،درياب
كنارِ جوي ها ، دشت و دمن ها
نگويم مي خوشا بر سبزه ،و احباب
كشيده مرغها بر بابزن ها
زمين آذين و آيين كرده نو باز
نوردد كهنه طومارِ زمن ها
بيا ما نيز نو جوييم آيين
دگر سازيم خوي و خويشتن ها
خداي خويشتن جوييم و از بُن
براندازيم اصنام و وثن ها
نوين راهِ خودي گيريم در پيش
همه يكدل شده ،بي لا و لن ها
سوي بتخانۀ بيگانه تا كي
نمازِ بُت گزاريد ، اي شمن ها

***

خدايي_مردمي ،راهي مرا هست
كه پويانم در آن تنهاي تن ها
يكي آزاده مردم ، ساده انديش
ندانم چند و چونِ مكر و فن ها
نه شرقيّ و نه غربيّ و نه تازي
همين گويم ،نه پر چون پر سخن ها
رهِ آزادگر
مَزْدُشت پويم
نه راه غرب و شرق و راهزن ها
رهِ آزادي و اشراق و شادي است
ز چشمان خرد شُسته وَسَن ها
نه راهِ منطقش تكفير و شمشير
رهِ بيگانه خويان ، بي وطن ها
نه بستن پاي مردم را ، زن و مرد
ز هول و جهل و حاجت با رسن ها
نه در آن چار ماه از سال ،بل بيش
تمامِ خانه ها بيت الحزن ها

***

تك و تنها ره مَزْدُشت پويم
نيازارم ز جور و سوء ظن ها
چه آزارندم امّا ، از چه ترسند
ز تنهايي چو من ،آن قدر تن ها؟
ولي تنها نه ،يارند ار بفهمند
همه ايرانيانم ،مرد و زن ها
اگر با غيرت و آزاده باشند
چو من پويند ، در سرّ و علن ها
تويي
مَزْدُشت و من ،يا هر كه نوجوست
رها از غير و از قيدِ كهن ها
ز «
من» كمتر سخن گويم، كه «ما»ييم
رها كرده خودِ خودخواه و
من ها
رهِ آزادي و اشراق پوييم
رهِ بالا و والاتر شدن ها
كه صد ره ز اَنْجم و افرشته برتر
شدن دانند ، فرد و انجمن ها
چو باشد روح و راهم اورمزدي
از آن خصمند با من اهرمن ها

اي درخت معرفت...

                                                                                        اهدا به دكتر عبدالحسين زرّين كوب
 

اي درخت معرفت، جز شكّ و حيرت چيست بارت
يا كه من باري نديدم ، غير از اين بر شاخسارت
بر زمين كشت و بردت سر به سوي آسمانها
باغبان شوخ چشم پير و پنهان آبيارت
يا از آن سر شاخه هاي دور و پنهان از نظرها
ميوه اي ديگر فرو افكن براي خواستارت
يا برآي از ريشه و چون من به خاك مرگ درشو
تا نبينم سبز  زين سان ،هم زمستان هم بهارت
حاصلي جز حيرت و شك ، ميوه اي جز شكّ و حيرت
چيست جز اين؟ نيست جز اين ،اي درخت پير بارت
عمرها بردي و خوردي ،غير از اين باري ندادي
حيف ، حيف از اين همه رنج بشر ، در رهگذارت
چند و چون فيلسوفان ،چون بر ديوار ندبه است
پيرك چندي زنخ زن ، ريش جنبان در كنارت
وعده هاي اين ، همه نقل است و عقل دير باور
شاخه اي از توست ، چون بپذيرد اين شعر و شعارت؟
قيل و قال آن ،همه فهم است و فهم جستجو گر
هر كران پويد كه گردد هم عنان با شهسوارت

شهر افلاطون ابله ، ديده تا پسكوچه هايش
گشته ، وز آن بازگشتم ، مي كند خمرش خمارت
ما غلامانيم و شاعر ، در فنون جنگ ماهر
سنگ ، چون اردنگ مي سازيم ، اي ابله نثارت
چيستي و از كجايي، اي گياه ريشه در گم
وي بنفشه ي اطلسي ، آيا شناسم من تبارت؟
اي كلاغ صبحهاي روشن و خاموش برفي
خوش تر از هر فيلسوفي دوست دارم قارقارت
پال پال و كورمالان ، من كه عمري خرج كردم
زير سرد بي مروت سايه ات ،يعني حصارت
چون گشودم چشم عبرت ، ناگهان ديدم كه بي گه
پرده اي برفينه پوشيده سرم ، يعني غبارت
من غبار گردبادآسا بسي در دور و در نزديك
ديده ام ، امّا نديدستم كه آيد ز آن سوارت
هم «ندار» ي با من و هم تا گل قالي _حصيرم
مي برد دار و ندار ،اي پير ليلا جان ، قمارت
مرغزار گونه گون سبز تو را ، نزديك يا دور
گر خوش و ناخوش ،چريده است اين غزال بي قرارت
گرم و سردت ديده و خشك و تر و نزديك ماهت
يا كه مهر دور ،و تن بس شسته در هر آبشارت
ديده پنهان و آشكارا ،مرغزاران تو هر جا
نيستم چونان كه پنداري تو ، چندان شرمسارت
ليك از اين  ديدار و دانش ، دل سوي اشراق و تابش
خواند و بدرود با پير ابلق ليل و نهارت
چون «
سمك» شادي خور عيّار مردان جهانم
بلحسن گويد: «سوي خرقان كش ، اي ماهي ، مهارت
گرچه خود را دور از هر باد مي پنداري ، امّا
ديده ام بسيار دست افشان به هر بادي چنارت»

سفرهاي آب

آب را بين كه چه خوش سير و سفرها دارد
قصّه اش پيچ و خم و زير و زبرها دارد
بارد از ابر ، به رخشندگيِ اخترِ صبح
بي خبر آيد و جانبخش خبر ها دارد
خاك را زندگي و روح و طراوت بخشد
به جر و جوي و دَر و دَشت گذرها دارد
چاه و نَهر و دَرَه و چشمه و دريا و قنات

گونه گون راهگذرها و مقرها دارد
هم شود در دل تاريك زمين راهسپر
هم گذر بر زبر كوه و كمرها دارد
اين همه نقش كه از سبزه و گل دارد خاك
كارِ آب است كه صد گونه هنرها دارد
همه از معجزِ آب است ،اگر مي بيني
دشت و در سبزه و گل ،باغْ ثمرها دارد
قطره ها جويَك و جوها كه شود رود ، بگوي
زنده باد آب كه بس نام و نفرها دارد
رودها چون كه رسيدند به درياي بزرگ
روحِ خورشيد نگه كن چه اثرها دارد
جذبِ خورشيد و زمينِ اصل هنر باشد و آب
بازيِ فرعيِ زنجير و فنرها دارد
آبْ پرواز كنان راهِ فلك گيرد پيش
قطره هر قطره چو مرغي است كه پرها دارد
بحرْ بِدرود كنان ، چشم پُر از اشك كند
سفر دور كه داند چه خطرها دارد؟
ليك در اوج فلك باز شود بارش  و  ابر
نو كند زندگي و  شام و سحر ها دارد
كاش من نيز چنين پويه و پروازم بود
ليكن اين آرزوي دورْ اگرها دارد
حسرت آرد به دهان آبم و گويم «
امّيد»
آب را بين كه چه خوش سير و سفرها دارد

مثلي: مثل

گفتند: مثل حيا ندارد
رو راست بود ، ريا ندارد
نامش مثل است و هيچ پروا
از كي و كي و كجا ندارد
از گير و كدو گرفته ، تا نس
يا «مايه» و «اون» ابا ندارد
تشبيه و كنايه و مجازش
اي واي حقيقتا ندارد
گيرم كه دعاست ، يا كه دشنام
قولي چو مثل صفا ندارد
با دشمن و دوست ، هر دو ، يكسان
ربطي به شما و ما ندارد
اخلاق سگش سزاگزايي است
هم بيم ز ناسزا ندارد
مجبور صفت ، در اختيارات
كارش لن و ليس و لا ندارد
بايد برساند او پيامش
واين امر چه سان ، چرا ندارد
چون كرد پيام خويش ابلاغ
ديگر به كس اعتنا ندارد
وقتي كه به جا نشست ، باكي
از شكوۀ نابجا ندارد
لا يستحيي ، خدا از آن گفت
كه ضربِ مثل حيا ندارد
باران و تگرگ و برف او كار
با نيك و بد هوا ندارد
با هيچ كسي غرض نورزد
با هيچ كجا ، غزا ندارد
بايد كه روان ، به جا ببارد
تنها ،
نه به جا ، روا ندارد
در عشق لطافتش نسيمي است
كابريشم او صبا ندارد
در چنگ خروش و غرّش او
صد بهمن و رعد ، پا ندارد
در طنز و هجا ،چو بي دوا درد
چوبي كه زند ، صدا ندارد

***
تو چون مثلي ، كه بي حيايي

وين حكم برو بيا ندارد
وقتي چو عروسِ بد ، زني نيش
ديگر زدنت عزا ندارد
اي همچو مثل ، به جا زنندت
پس شكوه مكن ، كه جا ندارد


چون تو مثلي ،ادب كنندت
يعني زده اند و مي زنندت!

در رثاي احمد سروش

شفق را كه خنجر به حنجر كشيد؟
جهان غرقِ خون شد ، كه خنجر كشيد؟
چه دستور و دستي است كاين نطعِ سرخ
بر آفاق از آن خسته حنجر كشيد؟
چه شد، واي! خورشيد ناگه چه شد
كه از خاك و خون پرده بر سر كشيد؟
بپوشاند با دستها چشم و چهر
فغانش جهان را به آذر كشيد
به گرد اندرش زاريِ ابرها
به آتش دلِ ماه و اختر كشيد
شب و روز گفتي در آميختند
زغم مهرِ هر يك به ديگر كشيد
مصيبت ببُرد از ميانْشان دويي
كه يك دردشان دل به خون در كشيد
هنوز اين كران روز خون مي گريست
شب آن سو عزا فام چادر كشيد
به شيون همه روشنانِ سپهر
عزاشان به سر تيره معجر كشيد
خروش از جگر ،زار، هر اختري
به همدردي مهرِ انور كشيد
ثواب خروشان و سيّارگان
ز دل هر يكي ضجّه ها بر كشيد
مگر شوم نامادرِ ما ، زمين
كه خورشيد از او رو به هم در كشيد
فرستاد نفرين به روزي كه اين
كلوخينه چرخك به چنبر كشيد
«تفو باد بر رويِ بي آبِ خاك»
بگفت و غريو آتشين تر كشيد
كه:«فرزندكُش زالِ زنهار خوار
زمين ، چون يدك نامِ مادر كشيد»
«دريغا و غبنا ! كه در نسل و نام
منجّم به يك رشته مان در كشيد!»

***

دگر باره بر باروي آدمي
دَدِ مرگ چون ديو لشكر كشيد
بر اين شش درِ چارسو بي حفاظ
سپاه از همه سوي و هر در كشيد
به داغِ
سروشم جگر سخت سوخت
وز آن سوزم آتش به پيكر كشيد
از اين ناگهان گيريِ شومِ مرگ،
دلم
را غمي هول در بر كشيد
شباهنگِ شاهين شكارِ مرا
به خاك و به خون چون كبوتر كشيد
دل از سوگِ اين همزبان قمري ام
به كوكو؟ سرِ ضجّه در پر كشيد

***

نمي خورد مي بي حريفان، سروش
چه بود اين كه تنها، نهان سر كشيد
نه از خيلِ تنها خوران ديدمش
نه پنهان شنيدم كه ساغر كشيد
چو بودش بَطي مي ، برابر نهاد
كسان را و خود را چون برادر كشيد
وگر شطّ مي داشت ، اصحاب را
برادر گرفت و برابر كشيد
چه مي بود اين، كز حريفان نهان
به يك جرعه جامش به سر بر كشيد؟
مگر شوكرانِ اجل بود، اين
كه تنها بنوشيد و دم دركشيد؟
شد اين رند، درويش و دل بي مراد
چو تن زيرِ خاك آن قلندر كشيد

***

به ويران زمين آسمان راست رشك
كه در بر چنو گنجِ گوهر كشيد
قديم است با زندگي حشرِ مرگ
به جنگي كه خواهد به محشر كشيد
حريفان قَدَر مي نمودند ، ليك
قضاشان به گودِ مقدّر گرفت

سروش از كفِ زندگي رفت و مرگ
قوي تر شد و كين گران تر كشيد
دگر مرگ بر زندگي دست يافت
كه بازي به مات و به ششدر كشيد
از اين پيش با زندگي بود بُرد
كنون مرگ از او سخت كيفر كشيد
چه كوتاه و كم بود عمرِ
سروش
چه گر رنج بي حدّ و بي مر كشيد
چو خواند از خطِ آسماني دو سطر
قلم بر زمين و زن و زر كشيد
هواهاي ديگر به سر داشت ،زانك
مي از تاك بُنهاي ديگر كشيد
به هر پير و هر مرشدي سر سپرد
به هر كنج و بيغوله اي سر كشيد
عنان گه سويِ
سيدِ كسروي
گهي سوي «كشته ي» دلاور كشيد
گهي سوي سيّد جمال ، آن اسد
گهي سوي
سيّد غضنفر كشيد
پس از سالها قهر با شور و شعر
سر از چنبرِ
كسروي بر كشيد
روان ، پر زنان زآن سيه تنگنا
به آفاقِ ارواحِ برتر كشيد
از آن خشكي و ناخوشي رست و باز
مي از جامِ شعرِ خوش و تر كشيد
دلش سوي
اقبال ، عطارِ هند
زشعرش جهاني ، معطّر كشيد
در
ايران بگسترد ديوان او
كه اوّل نهيب از لها ور كشيد
دلك بس به هر فكر و مسلك نهاد
سرك بس به هر راه و معبر كشيد
بسي نازِ استاد و مرشد به جان
چنان منّت شيخ و رهبر كشيد
به چشمان بسي خاكِ كُتْبِ كهن
چو گَردِ نو آورده دفتر كشيد
كتبخانۀ هفت ملّت نشُست
نه كبّادۀ هفت كشور كشيد
ولي اوج افكار و آمالشان
زخود كرد و زآن سر فراتر كشيد
هم از مشرب كفر و ايمان چشيد
هم از كوزۀ عقل داور كشيد
سرانجام درمانده و نامراد
مديحش به طعن و به تسخر كشيد

چو باور شدش جدّ و بازي يكي است
خطِ نسخ بر جدّ و باور كشيد
چو سر خورد از آمال و فرداي دور
بر امروز و نزديك خنجر كشيد
همه بحرها چون نمودش سراب
سوي ساحلِ باده لنگر كشيد
چو پروانگان رختِ سرخوردگي
به كانون و كوي سمندر كشيد
نه بس دير ، كارش گذشت از رحيق
به نوشين حريق و به نشتر كشيد
سرانجام ،سِرّ آزما ،رَختِ روح
به سر منزلِ سِرّ اكبر كشيد
سرِ شب سكوت و سخن هر دو داشت
سحر سكته خط بر سخنور كشيد

سفرتان خوش

سلام! اي گله يْ مرغهاي مهاجر
روان بال در بال ، چون ابرِ عابر
چو دلْتان بگيرد از اين منظر، آسان
گشاييد پَر سوي ديگر مناظر
گه آواز خوان ره سپاريد و بي تاب
گهي نيز خاموش و آرام و صابر
نواي شما خوش تر از هرچه خوش خوان
سرودِ شما بهتر از هر كه شاعر
سپاريد ره سويِ آفاقِ دلخواه
سوي دور و نزديكِ مطلوبّ خاطر
سوي پهنه ور آبهاي گران موج
چنان سفره مرداب و زيبا جزاير
چو پنهان شويد از نگاهم به پرواز
شود شادي ام غايب ، اندوه حاضر
دلم مي تَپَد شاد ، با شوق بسيار
چو بينم كه از دور گشتيد ظاهر
خوشا صيد و پرواز و گشت و گذرْتان
كه بسيار زيباست در چشمِ ناظر
فراز و فرودآي و هنجارتان گاه
نه زيباست تنها ، كه سِحر است و ساحر
الا صيد و پروازتان بي خطر باد
گذرگاهتان دور باد از مخاطر
الا جوجه ها، و آشيانْتان به منزل
مصون از بلا باد و ايمن معابر
چه آن صخرۀ سخت و پيدا به ساحل
چه آن پهن نيزارِ مستور و ساتر
دلم گاه مي گويد: اي كاش من هم
يكي از شما بودم و طيرِ طائر
مرا نيز بال و پري هست در خور
نيم چون شما ،گر به پرواز ماهر
توانم شدن سويِ آفاق ديگر
نه گر چون شما ،مثلِ مردِ مسافر
ولي خونِ من ريشه در خاك دارد
به هجرت از اين سرزمين نيست قادر

بد و نيك من نيز هست آن بد و نيك
كه اين خاك دارد ، چه عادي چه نادر

شما را به حيرت تماشا گرم من
سفرْتان خوش ، اي مرغهاي مهاجر!

اي شيراز

گرچه عمري است ثنا خوانِ توام اي شيراز
چند روزي است كه مهمان توام اي شبراز
پيرِ پروردۀ
فروسي و خيّامم ، ليك
شيرها خورده ز پستانِ تو اي شيراز
چون دو همسايه پسر، شير ز يك دايه خوران
محرمِ حرمتِ دامانِ توام اي شيراز
گرچه «ايشان» نتوانست دل از من ببرد
خاك دروازۀ «ايشانِ» توام اي شيراز
نيست اسلامِ من از مكّه و از خاكِ عرب
گبركي نيمه مسلمانِ توام اي شيراز

حافظ آموخت به من راه مسلماني را
چاكرِ
حافظِ قرآنِ توام اي شيراز
گرچه پيمانه كش و رند و حريفِ فلكم
باز همان بر سرِ پيمان توام اي شيراز
گرچه همچون خَطِ بيرون زده از حاشيه ام
خواجه را گو بَرِ ديوان توام اي شيراز

غربتِ تربتِ حافظ چه سيه ابري بود
آسمان ديد كه گريانِ توام اي شيراز
خاكبوسِ قدمِ
سعديِ شيرين سخنت
خارِ بستان و گلستان توام اي شيراز
دلم از خامُشي مقبرۀ
سعدي سوخت
آنكه گفت: اختر تابان توام اي شيراز
بر سرِ تربتِ او شامِ غريبان شوم است
من نه از غير و غريبان توام اي شيراز
خجلتم سخت گريبان تأثر بگرفت
بين كه من سر به گريبان توام اي شيراز
هر بزرگي پَسِ مُردن سر و ساماني يافت
من چرا بي سر و سامان توام اي شيراز
كاش بودم چو كبوتر به سرش بال زنان
ليك پرورده ، نه پرّان توام اي شيراز
تنِ بي جان تري از من نتوان يافت، ولي
هم به جانِ تو كه چو جانِ توام اي شيراز
خرده سنگم كه فرو خفته به خاكِ خَمُشي
باز هم گوهري از كانِ توام اي شيراز
سروِ آزادِ تو هم بندۀ «آزادۀ» ماست
گرچه خود بيدِ بيابان توام اي شيراز
گيسواني است مرا جمع و رها تا سرِ دوش
تاري از زلفِ پريشان توام اي شيراز
بنده «امّيد»م و قربانِ خدا هم نشوم
ليك قربانِ تو قربانِ توام اي شيراز
چند روزي است كه مهمانِ توام،سرخوش و مست
روز و شب شنگ و غزلخوان توام اي شيراز
همدلِ
حجّتي و قاسمي و قيصر و سيف
مخلصِ هر بچه شيطان توام اي شيراز
ميزبانِ تو چو «
آزاده» بود، جا خوش كن
ناصحِ مشفقِ مهمان توام اي شيراز
خجل از زحمت
نينا و ناتاشاي عزيز
دستبوسِ گُل و ريحان توام اي شيراز

سلامِ قطره

                                                                  اي قصيده را براي كتاب يادنامۀ مرحوم علّامۀ اميني
                                                                          صاحب الغدير سرودم و در آن كتاب چاپ شد.

 

اگر صيّاد را باشد دل از صيديّ و دامي خوش
و گر آهو به دشتي ايمن از خرّم خرامي خوش
اگر روشنْ دلِ روز از طلوعِ طلعتِ مهري

و گر شب با درخشان انجم و ماهِ تمامي خوش
اگر طوطي به همتاي دروغينش در آيينه
وگر كفتر به جفتي راستين در بُرج و بامي خوش
اگر شهبانوان ،شاهان ، به طوق و تاجِ زر مايل
چو قمري طوق و پوپك تاجِ پر ، عنقا به نامي خوش
اگر عاشق به پيغامي ، خمار آلوده با جامي
رياضت كش به باداميّ و شاعر با كلامي خوش
اگر شهرت طلب با نام ،ابله با خيالِ خام
مجاهد با قيامِ عام  و حزبي با مرامي خوش
گر افلاطون ،اَبَر شهر كلوخين را كهن معمار
مهين سودا پز شهر ،از خيال و خشتِ خامي خوش
ابر شهر آفرينانِ پس از وي را ، اگر باري
دل از طورِ طرازي ،طُرّه اي يا فنّ و فامي خوش
و گر باري يه شهري چند ،بي آن نامِ خاص ، امروز
دلِ خوش باورانْش از وعدۀ اِنعامِ عامي خوش
دغل زهادِ دينْ كالا ، گر از طاعت به مزدي شاد
جبينْشان مُهرِ تضمينِ قعودي يا قيامي خوش
سگ ، اين دُم لابه خو، قلّاده بوي پوزه بر موزه
اگر سر بآستانِ صاحب از طعمِ طعامي خوش
وَ گرگ ، آن شعله خون ،آن دود گون ، مويينه پوش آتش
به صيدش _عزّت آزادي_ و وحشت كنامي خوش
قلندر گر دلش با چار ضربِ چار مو خرسند
وَ سيك از رشتنِ هر موي ، تا ريسد مسامي خوش
كشيش ار با دمي در وعظها پر جذبه ، چون ناقوس
كه هر يكشنبه بازارش كند بيش ازدحامي خوش
چو يابد ظلمتِ مطلق ،به گيتي صولتِ نا حق
ننوشد چون زمينِ دق ، ز نور آبي به كامي خوش؛
شباهنگ ار شود تسكين ، به حق حق گفتنِ غمگين
و گر اين هِق هِق خونين شمارد التيامي خوش
زبون را گر همان ننگين مدارا  با مدارِ جور
ستم را شربتِ خونِ شهيدان در نيامي خوش
اگر موبد ستودن اورمزد و ايزدانش را

به گاثاها سرودن پيشِ آتش با پنامي خوش
منِ سرخوردۀ بي آرزو، چون ملحدي مسكين
ندارم ديگر از كامِ دو عالم دل به دامي خوش
نه از قاموسِ پيدا و نهان خاطر به هيچم شاد
نه از تقويم شطرنجي زمان ، صبحيّ و شامي خوش
چو فهرستِ دريغ و درد ، داغ آجين دلي دارم
كه شيرين تلخ تسخر داند ار نامي ، چو كامي خوش

***

خوش آن عهدي كه بودم رند و جوياي مي و معشوق
به ديدارِ حريفان روز و شب با كام و جامي خوش
خوش آن عهدي كه عاشق بودم و در گير و دارِ شوق
به لبخندي ، نگاهي ، وعده اي ،پيكي ، پيامي خوش
خوشا باغ نخستين عشق و من نوباغبان ،پر سعي
به شيرين نوبرِ پاسخ گرفتن  از سلامي خوش
كنون اسبي پريزادم ، كه ديگر داشت نتوانم
سر از فرزند و زن ، يا شعر و شهرت با لگامي خوش
الا رخشِ حقيقت پويۀ افسانه جولان كو
كز او در قعر هشتم خان كند دل پورِ سامي خوش
پس از عمري كه ژرف آميختم با محضِ هر كامي
 حلالي نغز ، يا _ايزد ببخشايد_ حرامي خوش
قصورِ عهد و ايمان را بسي تا اوجِ برتر بام
در امصاري معاني درنورديدم به گامي خوش
بسي در نيستانِ خفته شيران شعلۀ فرياد
فكندم ، با خروشان شعر و بي پروا پيامي خوش
همه سرّ و سرود و هوش و همّت وقف آنم بود
كه در جنگِ بد و بيداد و رزم اهتمامي خوش
جهاد و جهد ها كردم كه نا حق را براندازم
حقيقت را نشانم بر سريرِ احتشامي خوش
فدا كردم همه فرّ جواني و سلامت را
كه دوزخ درّۀ دنيا شود دارالسّلامي خوش
دگرگون
من شدم ، امّا جهان را همچنان بر جاست
نهادِ هر گزاره شوم و هر ناخوش نظامي خوش
كنون در آستانِ پيري ام ، با نيستي در گير
نه امنِ خاطر از عهدي ، اميدي ، وعد و وامي خوش
نه گنجي زيرِ سر ، يا پيشِ كس قازي پس اندازي
نه از ميراث و مالي، مكنتي ، سودي ، سهامي خوش

نه حتّي آبِ باريكي ، لبي نان آردم بر خوان
نه از قولِ ضماني ، يا اماني ، اعتصامي خوش
مصيبت نامه را مانَد ، از اين پس عمر و مي دانم
به نفرين ناگزيري بد ، ندارد اختتامي خوش
نه سر ديگر نماز آرد به هيچ آيين و محرابم
نه دل ديگر توانم كرد از ايمان و امامي خوش
به صيدِ خاطري ديگر دلم خاطر نرنجاند
وگر شنگد بُتي آهو خرامي ، با غرامي خوش
نه تحسينم برانگيزد ، نه رشكم ، هيچ توفيقي
نه من قدري نهم ، ني دل  به مقدار و مقامي خوش
از اين مهتاب گرم و تر ، تراود پوچي و تسخر
گرفتم با سترون ابر آرايد خيامي خوش
نه خشمي مانده تا دل دارم از كانونِ قهري گرم
نه كيني مانده تا خاطر كنم با انتقامي خوش
همه احساسِ پوچِ هيچي است و نفرتش فرجام
گرفتم فرصتي ديگر گرفتم ، و اغتنامي خوش

***

حق آييني چو من گر حق به ذلّت ديد و بي حرمت
چگونه دل كند با عزّ نام و  احترامي خوش
چو حق مطرود و ناحق چيره گردد ، و  آبها تيره
زلال انديشِ روشن چون كند دل با ظلامي خوش؟
كه را بختِ شهادت نيست ،پس ذوق سعادت نيست
الا وقتِ شهادت شيوه بادا بر دوامي خوش

اميني وار مرداني كه در اكرام ِ حق كوشند
جز اين در زندگيشان نيست عشقي يا مرامي خوش
اَبَر مردانِ گُنداومند و سالارانِ چون و چند
« كز ايشان يافت اركانِ حقيقت انتظامي خوش»

اميني پاكبازِ دين و حق، كاندر قمارِ عشق
نه نقدِ عمر وهستي زد، همه داوِ تمامي خوش

غديري كرد بي همتا ، چنانچون بيكران دريا
لبالب از رحيق حق ، جهان را ز او مشامي خوش
از اين دريا دل آماده ،
غديري ايزدي باده
خوش آن رندي كزين مشرب كند شُرب مدامي حوش
الا يادش گرامي باد و نامش جاودان والا
به حقّ حق « اميد» اينك حديثِ حق ، ختامي خوش

ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم

                                                                                  تقديم به دكتر جليل دوستخواه اصفهاني
                                                                                                         و ديگر آزاده مردم ايراني

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا ، اي كهن بوم و بر دوست دارم
ترا ، اي كهن پيرِ جاويدْ برنا
ترا دوست دارم ، اگر دوست دارم
ترا ، اي گرانمايه ، ديرينه
ايران
ترا اي گرامي گهر دوست دارم
ترا ، اي كهن زادْبومِ بزرگان
بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنر وار انديشه ات رخشد و من
هم انديشه ات ، هم هنر دوست دارم
اگر قولِ افسانه ، يا متنِ تاريخ
و گر نقد و نقلِ سِيَر دوست دارم
اگر خامه تيشه است و خط نقَر در سنگ
بر اوراقِ كوه و كمر دوست دارم
و گر ضبطِ دفتر ز مشكين مركّب
نئين خامه ،يا كلكِ پَر دوست دارم
گمانهاي تو چون يقين مي ستايم
عَيانهاي تو چون خبر دوست دارم
هم اُرمَزد و هم ايزدانت پرستم
هم آن فرّه و فَرْوهَر دوست دارم
به جان پاك پيغمبرِ باستانت
كه پيري است روشنگر دوست دارم
گرانمايه
زردشت را من فزون تر
ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند
من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيكش بهين رهنماي جهان است
مفيدي چنين مختصر دوست دارم
ابر مرد ايرانئي راهبر بود
من ايرانيِ راهبر دوست دارم
نه كُشت و نه دستور كُشتن به كس داد
از اينروش هم معتبر دوست دارم
من آن راستين پير را، گرچه رفته است
از افسانه آن سوي تر ، دوست دارم
هم آن پورِ بيدار دل بامدادت
نشابوريِ هور فر دوست دارم
فري
مزدك ، آن هوشِ جاويد اعصار
كه ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد
من آن شير دلْ دادگر دوست دارم
جهانگير و دادآفرين فكرتي داشت
فزون ترْش زين رهگذر دوست دارم
ستايش كنان
مانيِ ارجمندت
چو نقّاش و پيغام وَر دوست دارم
هم آن نقش پردازِ ارواحِ برتر
هم ارژنگِ آن نقشگر دوست دارم
همه كشتزارانَت ، از ديم و فاراب
همه دشت و در ،جوي و جر دوست دارم
كويرت چو دريا و كوهت چو جنگل
همه بوم و بر ،خشك و تر دوست دارم
شهيدانِ جانباز و فرزانه ات را
كه بودند فخرِ بشر دوست دارم
به لطفِ نسيمِ سحر روحشان را
چنانچون زآهن جگر دوست دارم
هم افكار پرشورشان  را ، كه اعصار
از آن گشته زير و زبر دوست دارم
هم آثارشان را ،چه پند و چه پيغام
وگر چند ،سطري خبر دوست دارم
من آن جاودانيادْ مردان ، كه بودند
به هر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعرانِ تو ، و آثارشان را
به پاكيّ نسيمِ سحر دوست دارم
ز
فردوسي ، آن كاخ افسانه كافراخت
در آفاقِ فخر و ظفر دوست دارم
ز
خيّام ،خشم و خروشي كه جاويد
كند در دل و جان اثر دوست دارم
ز
عطّار ، آن سوز و سوداي پر درد
كه انگيزد از جان شرر دوست دارم
وزآن
شيفته يْ شمس ، شور و شراري
كه جان را كند شعله ور دوست دارم
ز
سعدي و از حافظ و از نظامي
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت وگرگان و مازندرانت
كه شان همچو بحرِ خزر دوست دارم
خوشا حوزۀ شربِ كارون و اهواز
كه شيرين ترش از شكر دوست دارم
فري آذر آبادگانِ بزرگت
من آن پيشگام خطر دوست دارم
صفاهانِ نصفِ جهانِ تو را من
فزون تر ز نصفِ دگر دوست دارم
خوشا خطّۀ نُخبه زاي خراسان
زجان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهي شهرِ شيرازِ جنّت طرازت
من آن مهدِ ذوق و هنر دوست دارم
بر و بومِ كُرد و بلوچ ترا چون
درختِ نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرفِ كرمان و مرز جنوبت
كه شان خشك و تر،بحر و بر دوست دارم
من
افغانِ هم ريشه مان را كه باغي است
به چنگِ بَتر از تَتَر دوست دارم
كهن سغد وخوارزم را ، با كويرش
كه شان باخت دوده يْ قجر دوست دارم
عراق و خليجِ ترا ، چون وَراَز رود
كه ديوار چين راست در دوست دارم
هم
ارّان و قفقازِ ديرينه مان را
چو پوري سراي پدر دوست دارم
چو ديروزِ افسانه ،فرداي رؤيات
به جان اين يك و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را ، كه خوش تر ز طفلان
برويانَدَم بال و پر دوست دارم
هم آفاقِ رؤيايي ات را ؛ كه جاويد
در آفاقِ رؤيا سفر دوست دارم
چو رؤيا و افسانه ،ديروز و فردات
به جاي خود اين هر دو سر دوست دارم
وليكن از اين هر دو ،اي زنده ،اي نقد
من امروزِ تو بيشتر دوست دارم
تو در اوج بودي ، به معنا و صورت
من آن اوجِ قدر و خطر دوست دارم
دگر باره بر شو به اوجِ معاني
كه ت اين تازه رنگ و صُوَر دوست دارم
نه شرقي ، نه غربي ، نه تازي شدن را
براي تو ، اي بوم و بر دوست دارم

جهان تا جهان است ،پيروز باشي
برومند و بيدار و بهروز باشي

من اين پاييز در زندان

در اين زندان براي خود‌،هواي ديگري دارم
جهان گو بي صفا شو ، من صفاي ديگري دارم
اسيرانيم و با خوف و رجا درگير ، امّا باز
در اين خوف و رجا من دل به جاي ديگري دارم
در اين شهرِ پر از جنجال و غوغايي ، از آن شادم
كه با خيلِ غمش خلوتسراي ديگري دارم
پسندم مرغ حق را ، ليگ با حق گويي و عزلت
من اندر انزواي خود ، نواي ديگري دارم
شنيدم ماجراي هر كسي ،نازم به عشقِ خود
كه شيرين تر زهر كس ماجراي ديگري دارم
اگر روزم پريشان شد، فداي تاري از زلفش
كه هر شب با خيالش خوابهاي ديگري دارم
من اين زندان به جرم مرد بودن مي كشم ، اي عشق
خطا نسلم اگر جز اين خطاي ديگري دارم
اگرچه زندگي در اين خراب آباد زندان است
وَ من هر لحظه در خود تنگناي ديگري دارم؛
سزايم نيست اين زندان و حرمان هاي بعد از آن
جهان گر عشق در يابد، سزاي ديگري دارم
صباحي چند از صيف و شتا هم ،گرچه در بندم
ولي پاييز را در دل ، عزاي ديگري دارم
غمين بارِ مرا باشد،بهار راستين، پاييز
كه با اين فصل من سرّ و صفاي ديگري دارم
من اين پاييز در زندان، به يادِ باغ و بستانها
سرودِ ديگر و شعر و غناي ديگري دارم
هزاران را بهاران در فغان آرد ، مرا پاييز
كه هر روز و شبش حال و هواي ديگري دارم
چو گريد هاي هاي ابرِ خزان شب بر سر زندان
به كنجِ دخمه من هم هاي هاي ديگري دارم
عجايب شهر پر شوري است اين
قصر قجر ، من نيز
در اين شهر عجايب روستاي ديگري دارم
دلم سوزد، سري چون در گريبانِ غمي بينم
براي هر دلي جوش و جلاي ديگري دارم
چو بينم موج خون و خشم دلها ، مي برم از ياد
كه در خون غرقه، خود خشم آشناي ديگري دارم
چرا ؟ يا چون نبايد گفت؟ گويم، هرچه باداباد!
كه من در كارها چون و چراي ديگري دارم
به جان بيزار از اين عقلِ زبونم ، اي جنون گُل كن
كه سودا و سرِ زنجيرهاي ديگري دارم
بهايي نيست پيش من نه آن
مس را نه اين به را
كه من با نقدِ
مزدشتم، بهاي ديگري دارم
دروغ است آن خبرهايي كه در گوش تو خواندستند
حقيقت را خبر از مبتداي ديگري دارم
بسي ديدم «ظلمنا» خوي ِ مسكين «ربّنا» گويان
من امّا با اهورايم، دعاي ديگري دارم
خداي ساده لوحان را نماز و روزه بفريبد
وليكن من براي خود خداي ديگري دارم
ريا و رشوه نفريبد ، اهوراي مرا ، آري
خداي زيركِ بي اعتناي ديگري دارم
ز
قانونِ عرب درمان مجو ،درياب اشاراتم
نجاتِ قوم خود را من شفاي ديگري دارم
بَرَد تا ساحلِ مقصودت از اين سهمگين غرقاب
كه حيران كشتي ات را ناخداي ديگري دارم

زخاك تيره برخيزي ،همه كارت شود چون زر
من از بهر وجودت كيمياي ديگري دارم
تملّك شأنِ انسان ،وز نجابت نيست، بينا شو
بيا كز بهر چشمت توتياي ديگري دارم
همه عالم به زيرِ خيمه اي، بر سفره اي با هم
جز اين هم بهرِ جانِ تو غذاي ديگري دارم

محبّت برتر آيين ، رضا، عقد است در پيوند
من اين پيمان ز پيرِ پارساي ديگري دارم
بهين آزاد گر
مَزْدُشت، ميوه يْ مزدك و زردشت
كه عالم را ز پيغامش رهاي ديگري دارم
شعورِ زنده اين گويد ، شعار زندگي اين است
اميد ! امّا براي
شعر راي ديگري دارم
سنائي در جنان نوشد ، به يادم زآن طهوري مي
كه بيند مستم و در جان سناي ديگري دارم
سلامم مي كند
ناصر ، كه بيند در سخن امروز
چنين «نصرٌ من اللّهي» لواي ديگري دارم
مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هر چند در فصل و فضاي ديگري دارم
نصيبم لاجرم باشد ، همان آزار و حرمانها
همان نسج است كز آن من قباي ديگري دارم

سياست دان شناسد كز چه رو من نيز چون مسعود
هر از گاهي مكان در قصر و ناي ديگري دارم
سياست دان نكو داند كه زندان و سياست چيست
اگرچ اين بار تهمت ز افتراي ديگري دارم
چه بايد كرد
سهم اين است و من هم با سخن باري
زمان را هر زمان ذمّ و هجاي ديگري دارم
جوب
هايْ باشد هوي ، مثل ،وين پند
من از كوهِ جهان با هوي و هاي ديگري دارم

بيامرز ، پروردگارا

                                                                                              خطاب به اهورامزدا گفته شده

 

نه تنها از من و ما و شما به
من انسان ديده ام گاه از خدا به
تو آخر خالقي ، پروردگارا
نمي داني چه ها بد ،يا چه ها به؟
اگر اين است عُمر و زندگاني
بقا را من ندانم از فنا به
بَدان پُر كدورت را نوازي
ز انسانهاي خوب و با صفا به
يلي ، پاكي ، جوانمردي چو
عباس
تو بايد بركشيش از اوليا به
نه سقْا يا قمر خوانند و دانندْش
سپهسالار نيرو زَ اشقيا به
تو نسلِ دزدِ
بوسفيانِ دون را
دهي كام از
عليّ مرتضا به
تو فاسق تولۀ آدمكشش را
كني زور از شهيد كربلا به
حسين آن روز اگر پيروز مي شد
يقين امروز بود احوال ما به
دو ماه از سال را گريان نبوديم
كه موسيقي و شادي از عزا به

پريسا ها ، قمرها گر بخوانند
مرا از نوحۀ «
كَلْ خينسا» به
عمادي ، ايرجي گلبانگ و چهچه
ز بَه بَه وايِ «
ملّا مَمْرضا» به
نمي داني چه بد خوانند بعضي
كه از آوازشان مرگ فجا به؟
چگون باغباني كه نداني
به باغت نارْ يا سيبِ كجا به
اروپا خوكداني و خَرِستان
تو اكنون كرده ايش از آسيا به
(خود ايشان كرده اند ،البتّه ، با جهد،
تو هم تو فيقشان دادي زِ ما به )
همه پيغمبرانت آسيايي
اروپا ، يا كه آمريكا، چرا به؟
بد و بيراه در كارِ تو كم نيست
نگويم من بد و بيراه را به
علي الاطلاق گويم ،بي كم و بيش
كه من بد را نگويم مُطلقا به
بدي را مصلحت خوانند و حكمت
بلا گويند چون باشد قضا به
چه حكمت باشد اين كز نيكِ معقول
بگويي مصلحتهاي كذا به؟
چو بر لوح قضا بينم خَطِ بد
صواب اين دان كه نشناسم خطا به
چو بتواني خُطوطِ خوش رقم كرد
خطِ خرچنگ قُرباغه چرا به ؟
مگر زآياتِ زيبا روزِ روشن
تواني گفت زشتي و دُجا به؟
من از اهريمني تاريكي و شب
يقين دانم كه روز و روشنا به
تو از روحِ گُل و دلكش رَوايح
تواني گفت سير و گندنا به؟
جوانمرگي بسي بَد اقتضايي است
چرا از اين نباشد اقتضا به؟
كسي دَردِ جوانمرگان شناسد
كه بودش دختري از
لاله ها به
كه بودش يك پسر مانندِ
ناصر
جوانمردي به خوي از اتقيا به
بلي پيرِ جوانش رفته گويد
چو من ، زين داغ و دردِ بي دوا به
به آن شيخ رداپوشان بگوييد
كه جامه يْ كار هرچند از ردا به،
تو را گويند امام آخر ، دعا كن
كه بنويسند بر لوحِ قضا به
شهادت بي گمان نيك و شريف است
ولي پيروزيِ نيكان مرا به
از اين زنديق هم بشنو ، كه شايد
بگويد از مريدانت بسا به
خدايا، با تو دارم حرفِ بسيار
شنيدن حرفِ اين بي ادّعا به
چرا آدمكشي تقدير كردي؟
اَلا جاري كن از اين ماجرا به
چرا ممكن كني آدمكشي را؟
كه از بيدادْ دَستِ بد جدا به
چرا كشتارِ حيوانات حتّي؟
نمي شد كرد از اين امرِ غذا به؟
كوير لوت را بين ،تا بپرسم
نمي شد كرد از آنجا و فضا به؟
به شهركهاي گِردَش بين ، كز آنها
جهنّم را بُوَد حال و هوا به
چرا گرما و سرما بي تعادل
بگويم قطب را ، يا استوا به؟
به صحراهاي سوزان سخت و عطشان
چرا باران نباري بيش يا به؟
دگر جا سيل باري،خانمان كن
نمي شد كرد از اين تقسيمها به؟
چرا فقر و غنا دور از عدالت؟
فريب است آن گَپِ فقر از غنا به
چرا كار ضعيفانِ جهان زار
وليكن وضع و حال اقويا به؟
چرا هم شرق و هم غربِ جهانخوار
ز ما سوِم جهانِ بينوا به؟
ببين كار جهان در دست كي هاست
وَگر باشد به دستانِ كه ها به ؟
سياهان ، سرخها ، از بين رفتند
نگاهي كن به اين خلق اي خدا به
جهانخواران جهان را پاك خوردند
از اين نامردمان مَر دُم گيا به
هوا را صاف تر كن ،تا رساند
به گوشَت اين «چرا» ها را صدا به
به مَزْدُشتانِ خود ياري رسان تا
كنند اوضاع گيتي را بسا به
ببخشا ،گاهگه گر تند راندم
كه تُندي گاه اگر باشد بجا به
سزا و صدق گفتم، وَز دعايي
كه باشد كذب ، حتّي ناسزا به
برآنم من كه اين دشنام گونه
 بُوَد از كذبِ اصحابِ دعا به
چراها زين نمط بسيار دارم
ولي اكنون به اندك اكتفا به
«خدا مُرده است» گويد
نيچه، امّا
ندانم اين سخن را از خطا به
خدا زنده است ،ليكش اعتنايي
نباشد بر جهان زين گونه ها به
به دنيا گاه گاهي اعتنا كن
كه گفتَت خالقِ بي اعتنا به؟
يكي آزاده مَردَم بي ريا ، من
حريف آزاده مردِ بي ريا به
چنين شعري ز صد توحيد و تمحيد
به حقّ حضرتت ، عزّ علا به
دلت شايد بجنبد ، تا بسازي
اُمورِ اين جهان سر تا به پا به
اُمور آن جهان را هر چه كردي
تو خود داني ز پنهان و خفا به
اُمورِ اين جهان را خوب تر كن
كه نقد از نسيه بهرِ ناشتا به
من اين گُستاخي از لُرها گرفتم
گرفتن خويِ ايل و روستا به
نه من از دوزخت ترسم كه گويم
بد و بيراه چون هست از وَرا به
نه مي خواهم بهشتت را ، كه خوانم
زِ بَزمِ بادۀ اهلِ صفا به
دروغ است و ريا ، هرگز نگويم
كه رَسته يْ كج زِ راهِ راستا به
به من بسپار جايت را و بنگر
جهان را از بهشتت بارها به
حيا كن ليك «
اميد» آيا نداني
نواي ني ز بوق و كرّنا به؟
وزين مُشتي خَسِ پُرخار شعرت
گُلِ خاموشي و حجب و حيا به
نك ا
ستغفار يارب، اين ببخشاي
كه عفو از آن مقامِ كبريا به

حبسيّۀ ناتمام

اي سالِ سياه بار بسته
اي بار به خاطر سفر بسته
اكنون كه عنان گرفته اي در دست
هم پا به ركابي و كمر بسته؛
دارم ز تو شكوه اي، چو عُمرِ گل
كوتاه و چو رازِ غنچه سربسته
نُه مه ز توام گذشت در زندان
چون قُمريَكي اسير و پر بسته
ديدارِ چمن محال و درها سخت
بر پيك و پيام و بر خبر بسته
نه جرأت آنكه بركشم فرياد
كه م بود دهان به مشت بر بسته
نه رخصت گردش و گذر ، كه م بود
ره بر همه كوي و رهگذر بسته
هم راهِ نظر به دشت و در مسدود
هم بالِ سفر به جوي و جر بسته...

اينك بهار ديگر

اينك بهار ديگر! شايد خبر نداري؟
يا رفتن زمستان، باور دگر نداري؟
اينك عيان و روشن،بنگر حقيقت است اين
افسانۀ خبر را ،باور اگر نداري
اكنون همه درختان پر جَست و پر جوانه است
اعجازِ روحِ رويش ، باور مگر نداري؟
نسلِ نوِ بهاري ،بيدار و كارزاري است
تو پير بُن اگر شاخي بارور نداري
يكسو زن از نظرگاه ،اين پردۀ چو ديوار
باري دريچه بگشا، گر ره به در نداري
در سارۀ پلاسين ، پاي نگه ببندد
حيف از تو ، چشم ومنظر داري ،نظر نداري
ز آن خشك و خم چو حلقه ،نور و نگين تراويد
ديگر به شاخ بي برگ، كم گو كه بر نداري
نقشي است بس نگارين ، تنديسِ آرزوها
امّا چگونه بيني ،تا پرده بر نداري؟
باران تند جَرجَر ،بنگر به بام هاجر
اي مرد خشك باور ،گر كامِ تر نداري
شَرشارِ ناودانها ، پُر كرده آسمانها
اين بشنوي از آنها ،گر گوشِ كر نداري
دست از شكافِ روزن ، بيرون فرست و درياب
خود چشم و گوش خود را ،گر معتبر نداري
ز آويزه هاي بُلّور ،از شدّه هاي باران
بر هر دري است پرده ،امّا تو در نداري

***

«اين كوي خسته خامان، بُن بست بيمْ بامان
وين تو ، همان كه راهي زآن سوي تر نداري
گمگشته اي است ما را ،مانندي تو قضا را
از او خبر _خدا را _ ور مختصر نداري؟
اينجا از او نشاني ، دادند و اين هماني
امّا تو زآن معاني، الّا صُوَر نداري
باور نمي كنم من ،كآن گرمپو تو باشي
اي سنگِ سردِ ساكن ،ز آتش اثر نداري
او مرغِ شعله پَر بود ،او عاشقِ خطر بود
خاكستري تو ،سردي ، شورِ شرر نداري
او مي پريد تا اوج ، او مي تپيد چون موج
تو ساكني ، خموشي ، خاكي ، تو پر نداري
او شير دل خطيري ،بي خوف و با خطر بود
تو خوف داري از خويش ،امّا خطر نداري
اي مرده خون خراطين ،آن زنده دل شرر كو ،
باري بگو خدا را ،از او خبر نداري؟
اي خشمگين خروشت ، چاووشِ كاروان ها
شوقي به دل نماندت ،شوري به سر نداري
بود از بَدِ خبرها ،كز راهها رميدي ؟
يا شوميِ نشانها ، كان شور و شر نداري؟
اي خسته چاوشي خوان ،با هر جرس هم افغان
آيا چه شد كه ديگر شوق سفر نداري؟
در آن خَمِ سه راهي ،ير سنگها چه خواندي
كز اين سكوتِ سنگي ، عمري گذر نداري؟
چاووشيِ غنيمت ،در دشت و در نپيچد
گلبانگِ آتشين در كوه و كمر نداري
شعرِ تو نفي و نفرين ،درد و دريغ و دشنام
هرگز تو زَهرْ بوته ديگر ثمر نداري
آتشفشانِ خشمي ،يا سردْسوزِ نفرت
چون زمهرير و دوزخ ، جز اين هنر نداري
بر هر دو روي هر سنگ،گفتي عبث كتيبه است
اين است و نيست جز اين ،وز اين مفر نداري
تنها همين تراود ،از شاخِ شومِ شعرت
ديگر جز اين سرودي ، از خشك و تر نداري
خلق از پيِ زن و زر ،تو مرد و ناتوانگر
حرصي به زن نورزي ،شوقي به زر نداري
ما آمديم اينك ، آمادۀ سفرها
ما آمديم اينك ، گر همسفر نداري
برخيز تا بكوچيم ، از درّۀ زمستان
يا شوقِ اين سفر هم در دل دگر نداري؟
مي جستي از پيِ كوچ ،هر جا كه نيست اينجا
برخيز اگر رفيقي ،خوف از خطر نداري
از خيزران عصايي است ،با كولبارِ زادي
تو گفته اي كه حاجت زين بيشتر نداري
برخيز اگر رفيقي ،همگام اين طريقي
وز چند و چون دشوار هول و حذر نداري
جهد وجهاد بايد ،تا سنگِ سد گشايد
كي ره سپرده آيد ، تا گام بر نداري؟
در ما غريبه اي نيست، خيز اي ره آشنا مرد
همراه باش و همدل ، يا خود جگر نداري؟

اي سنگخون يخين جغد ، در بيشۀ زمستان
اينك بهار ديگر ! شايد خبر نداري؟!»

ای خدا خوانده«خودآ»

آنکه راه دل ما سوی تو بگشود تویی
وآنکه بر وی  دلم از غیر وی آسود تویی
آنکه در روز ازل گفت جهان را:«شو!» وشد
وآنکه زین گونه بفرماید و فرمود تویی
امرِ «کن فیکون» هستی و خواهی بودن
آفرینندۀ هر «باشد» و هر «بود» تویی
گرچه هر قوم تورا نامِ دگرگونه دهند
از نشانها همه پیداست که مقصود تویی
به تو راهی بود از هر دل پویان سوی تو
وآنکه بگشود هزاران ره و بنمود تویی
به کلیسا و به آتشکده و مسجد و دیر
رهبرِ هر که رهی سوی تو پیمود تویی
راست است این که جهان خلق نکردی پی ِ سود
کآنکه ایجاد گراست از کرم و جود تویی
سنگ و پولاد و بشر سوده وفرسوده شوند
وآن نفرساید جاوید و نه فرسود تویی
هر دو کون از تو وبا «لم یلد» و «لم یولد»
گفت قرآن که نه والد تو،نه مولود تویی
بی نهایت تویی و هر عددی پیشت صفر
ناسخ هرچه عددگستر و معدود تویی
ماهی از آب زِیَد،غوطه خوران غافل از آن
خلق ِ غافل ز تو را نیز یم و رود تویی
درجهان کاهش وافزایش بسیار بسی است
آن فزون مایه که نه کاست نه افزود تویی
همگان هیچ و نبودند بر هستی تو
جان جاوید تویی،هست تویی،بود تویی
برتر از جان و زمان،نام ونشانی هرچند
دور ونزدیک تو،دیرنده تو و زود تویی
نامهایت به هزار ویکی افسانه شده است
یک وجودی به حقیقت تو و موجود تویی
اگر این «جان جهان» خواندت و آن «روح بزرگ»
وآن سیه دیدت و این سرخ زراندود تویی
مَلِک و مالک و بخشنده و بخشاینده
آفرینندۀ ساجد تو ومسجود تویی
«یهوه» و «تاری» و «الله» و «اهورا مزدا»
ای خدا خوانده «خودآ» زین همه مقصود تویی
چار مِلیارد بشر حامدت اکثر وآنگاه
خالق ورازق هر مرتد ومردود تویی
گر یکی نام نُوَت بود و نه اکثر ز اقدم
واقدیما،نه اقلِ نو ومحدود تویی
من ولی برترت از نام و نشانها بینم
زانکه دانم که به هر معبد معبود تویی
سبزه و آب و درخت و حَیَوان هم به وداد
حمد وتسبیح تو گویند،که مودود تویی
بس سپاس تو گزارد دل وشکرت گوید
ای سزاوار همه حمد که محمود تویی
من تو را نیز به هر نام که خواهم خوانم
ور زیانم رسد از دهر چه غم ، سود تویی
جنگ کوته نظران همچو ددان از بدی است
از بد ای نیک ترین،آیا خوشنود تویی
منطق و فلسفه گنگی وسفه باشد و راه
آنکه زِاشراق و زعرفان به تو بنمود تویی
ما خدایی که نبینیم پرستش نکنیم
دیده دل بس که نهان شاهد و مشهود تویی
نیستش جز به تو امّید،دل آزرده
امید
کانکه راه دِلَکَش سوی تو بگشود تویی