اينك بهار ديگر
اينك بهار ديگر! شايد خبر نداري؟
يا رفتن زمستان، باور دگر نداري؟
اينك عيان و روشن،بنگر حقيقت است اين
افسانۀ خبر را ،باور اگر نداري
اكنون همه درختان پر جَست و پر جوانه است
اعجازِ روحِ رويش ، باور مگر نداري؟
نسلِ نوِ بهاري ،بيدار و كارزاري است
تو پير بُن اگر شاخي بارور نداري
يكسو زن از نظرگاه ،اين پردۀ چو ديوار
باري دريچه بگشا، گر ره به در نداري
در سارۀ پلاسين ، پاي نگه ببندد
حيف از تو ، چشم ومنظر داري ،نظر نداري
ز آن خشك و خم چو حلقه ،نور و نگين تراويد
ديگر به شاخ بي برگ، كم گو كه بر نداري
نقشي است بس نگارين ، تنديسِ آرزوها
امّا چگونه بيني ،تا پرده بر نداري؟
باران تند جَرجَر ،بنگر به بام هاجر
اي مرد خشك باور ،گر كامِ تر نداري
شَرشارِ ناودانها ، پُر كرده آسمانها
اين بشنوي از آنها ،گر گوشِ كر نداري
دست از شكافِ روزن ، بيرون فرست و درياب
خود چشم و گوش خود را ،گر معتبر نداري
ز آويزه هاي بُلّور ،از شدّه هاي باران
بر هر دري است پرده ،امّا تو در نداري
***
«اين كوي خسته خامان، بُن بست بيمْ بامان
وين تو ، همان كه راهي زآن سوي تر نداري
گمگشته اي است ما را ،مانندي تو قضا را
از او خبر _خدا را _ ور مختصر نداري؟
اينجا از او نشاني ، دادند و اين هماني
امّا تو زآن معاني، الّا صُوَر نداري
باور نمي كنم من ،كآن گرمپو تو باشي
اي سنگِ سردِ ساكن ،ز آتش اثر نداري
او مرغِ شعله پَر بود ،او عاشقِ خطر بود
خاكستري تو ،سردي ، شورِ شرر نداري
او مي پريد تا اوج ، او مي تپيد چون موج
تو ساكني ، خموشي ، خاكي ، تو پر نداري
او شير دل خطيري ،بي خوف و با خطر بود
تو خوف داري از خويش ،امّا خطر نداري
اي مرده خون خراطين ،آن زنده دل شرر كو ،
باري بگو خدا را ،از او خبر نداري؟
اي خشمگين خروشت ، چاووشِ كاروان ها
شوقي به دل نماندت ،شوري به سر نداري
بود از بَدِ خبرها ،كز راهها رميدي ؟
يا شوميِ نشانها ، كان شور و شر نداري؟
اي خسته چاوشي خوان ،با هر جرس هم افغان
آيا چه شد كه ديگر شوق سفر نداري؟
در آن خَمِ سه راهي ،ير سنگها چه خواندي
كز اين سكوتِ سنگي ، عمري گذر نداري؟
چاووشيِ غنيمت ،در دشت و در نپيچد
گلبانگِ آتشين در كوه و كمر نداري
شعرِ تو نفي و نفرين ،درد و دريغ و دشنام
هرگز تو زَهرْ بوته ديگر ثمر نداري
آتشفشانِ خشمي ،يا سردْسوزِ نفرت
چون زمهرير و دوزخ ، جز اين هنر نداري
بر هر دو روي هر سنگ،گفتي عبث كتيبه است
اين است و نيست جز اين ،وز اين مفر نداري
تنها همين تراود ،از شاخِ شومِ شعرت
ديگر جز اين سرودي ، از خشك و تر نداري
خلق از پيِ زن و زر ،تو مرد و ناتوانگر
حرصي به زن نورزي ،شوقي به زر نداري
ما آمديم اينك ، آمادۀ سفرها
ما آمديم اينك ، گر همسفر نداري
برخيز تا بكوچيم ، از درّۀ زمستان
يا شوقِ اين سفر هم در دل دگر نداري؟
مي جستي از پيِ كوچ ،هر جا كه نيست اينجا
برخيز اگر رفيقي ،خوف از خطر نداري
از خيزران عصايي است ،با كولبارِ زادي
تو گفته اي كه حاجت زين بيشتر نداري
برخيز اگر رفيقي ،همگام اين طريقي
وز چند و چون دشوار هول و حذر نداري
جهد وجهاد بايد ،تا سنگِ سد گشايد
كي ره سپرده آيد ، تا گام بر نداري؟
در ما غريبه اي نيست، خيز اي ره آشنا مرد
همراه باش و همدل ، يا خود جگر نداري؟
اي سنگخون يخين جغد ، در بيشۀ زمستان
اينك بهار ديگر ! شايد خبر نداري؟!»