غزلوارۀ ۱۰

۱
شب كه مي شود
من پر از ستاره مي شوم
شب كه مي شود،
مثل آن فشرده عظيم پرشكوه و پر شكوفۀ ازل.
در هزار كهكشان ستاره
پاره پاره مي شوم.
شب كه مي شود
ماهيان كهكشان
با تمام فلس هاي اختران شان
شناورند
در زلال بينشم
شب كه مي شود،
من تمام ماهيان كهكشان،
و تمام فلس هاي اختران شانم،
آي...
بشنو،اي فراتر از تمام آفرينش،
اي تمام!
شب كه مي شود،
من تمام آفرينشم.
۲
شب شده است.
بشنو، اي فراتر!
اي تمام!
شب شده است و باده باز
چون حريري از نوازش و نماز
مي وزد
در رگان من.
شب شده است و من جوان تر از سپيده ام:
عاشق زمين و شرمگين و باز
روح باده مي وزد
در شب شكفته جوان من
۳
شب گذشته است.
بشنو، اي فراتر!
اي تمام!
شب گذشته است و هر رگي
نعره كشيده اي به سوي توست
در نياز باز بازوان من
شب گذشته است.
و برادر نجيب من:
نسيم مرگ
در دوراهۀ سپيده دم
دست مي كشد به شانه ام؛
و مرا
پا به پاي نبض شعر و مستي شبانه ام
مي برد به سوي خواب و خانه ام.
۴
در دو راهۀ سپيده دم،
نياز باز بازوان من
انتظار بارشي است در كوير
در دوراهۀ سپيده دم
هر رگ از رگان من
تندري است نعره زن
كه گويد:
آي تو!
ابر كامكار!
بر من ، اين به راه باد مشتي از غبار،
نم نم نوازشي،اگر نه آبشار بخششي،ببار!
ورنه دير مي شود،
دير...
۵
در دو راهۀ سپيده دم
مي برد مرا برادرم:
نسيم مرگ.
آي تو!
اي ندانم!
اي تمام!
ماهي و پرنده فراتر از هزار تور و دام
(گستريده مثل آسمان و بازوان من)!
باد كز تو ترعه اي شود به سوي تو
_پيش از انجماد نيستي_
خون خسته صبور ناتوان من