شمارهٔ ۱


دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است
چگونه سر کند اینجا ترانۀ خود را
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟
هزار چشمۀ فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است
مرا به زاویۀ باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق،پاک و بی رنگ است

 

شماره ۲


پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود‎ ‎امّا
‏ دریغ، زَهرۀ‌ دریا شدن نداشت‏
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتی علف اجازۀ زیبا شدن نداشت‏
گم بود در عمیق زمین شانۀ بهار‏
بی‌تو ولی زمینۀ پیدا شدن نداشت‏
دل ها اگرچه صاف،ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

شماره ۳


دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو
امروز می‌آید از باغ بوی بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در کوچه های غم و درد
غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟
دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ
امروز خورشید در دشت، آیینه دار من و تو
غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران
صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو
این فصل، فصل من وتوست فصل شکوفایی ما
برخیزبا گل بخوانیم اینک بهار من وتو
با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم
در باغ می‌ماند یا دوست گل یادگار من و تو
چون رود امیدوارم بی تابم و بی قرارم‏
من می‌روم سوی دریا جای قرار من و تو

شماره ۴


اگر چه عمر تو در انتظار می‌گذرد
دل فقیر من! این روزگار می‌گذرد
بهار فرصت خوبی است گل فشانی را
به میهمانی گل رو بهار می‌گذرد
چه مانده ای به تماشای تیرگی و غبار
همیشه هست غبار و سوار می‌گذرد
تمام چشمه دلان از کنار ما رفتند
اگر نه سنگدلی جویبار می‌گذرد
دلی که شوق رهایی در اوست ای دل من
بدون واهمه از صد حصار می‌گذرد

شماره ۵


ای کاش درختی باشم
تا همه تنهایان
از من پنجره‌ای كنند
و تماشا كنند در من
كاهش دلتنگی شان را
اگر این گونه بود
پس دلم را‏
به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می‌بردم
تا معبر
بكرترین عطرها باشم
كه تاكنون هیچ مشامی نبوییده باشد
و قاب تصویر های متحرک
از خیال سبز در باغ آسمان
كه قوی‌ترین چشم‌ها آن را
رصد نمی‌توان كرد
ای کاش درختی باشم
تا از من دریچه‌ای بسازند
و از آن خورشید را بنگرند‏
كه حرارت و بزرگی را
ازپیشانی مردی وام گرفت
كه خانه‌ای داشت
كوچكتر از دو گام كه برداری
ای كاش مرا تا خدا وسعت دهند
تا نشان دهم
انسان یعنی
چهل سال آیینه‌وار زیستن
من تصویرهایی دارم از سكوت كه در بیابانش
واژه ها لالند و كلمه ها كوچک
بروز سكوت
در جنگل كلمه
چگونه آیا؟
ای کاش پنجره ای باشم!‏

شماره ۶


من دست‌های مهربانم را
به تو می‌بخشم
و در این بخشش
جز درک عشق گمشده‌ام
هیچ نمی‌خواهم
من و دلم
تماممان را به تو می‌بخشیم
تا حس زنده بودن خود را
که در نگاه معلوم یک مرد
در بخشش تمام به تو بازیابیم
من پاهایم را
در جسم فسردۀ خاک می‌کارم
و آب را
در عطش کویر
زمزمه می کنم
و در این بخشش
معرفتی است
که من آن را
با هستی
و با زیبایی آن لحظه
که مرگ پس آن می‌آید
آشتی می‌دهم

شماره ۷


در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می‌کنند
اما من که دغدغۀ خوشبختی‌ام نیست
به شادی این خوشبخت‌های کوچک می‌خندم
پس می‌آیم با زنبیل‌هایی از ترانه و آویشن
و مردانی را سلام می‌دهم
که تو را در تنفس خود دارند
ویک لبخند تورا
به هزار بار عافیت محض
ترجیح می دهند
کسانی که از هم می‌پرسند:‏
‏«چگونه هنوز هم زنده ایم؟»‏
نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم
و ترانه‌هایم را از زیبایی می‌آکَنم
و با تمام حنجره‌های صبور
آواز می‌خوانم
نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم
میان آفتاب و مردم راه می‌روم
و ترانه‌هایم را که از امید سرشارند
در جیبشان می‌ریزم
در سبدهای خالیشان
در دلشان
ودفترلبخندهایم را
بامردم کوچه وخیابان
ورق می زنم
با کودکان امسال
مردان سال‌های دیگر
که منشور تحقق آفتاب را
در سر انگشتان خویش دارند
کودکانی روشن
کودکانی از پشت آفتاب
از صلب سخاوتمند بهار
کودکانی که هر پنجشنبه عصر
در بهشت شهیدان
آیندۀ وطنم را به شور می‌نشینند
کودکانی که مسیر بهار را تعیین می‌کنند
نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم
و ترانه هایم را ز آب و آفتاب پر می‌کنم
برای بهاری که هست
برای بهاران در راه
نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم
با تمام حنجره های تشنه
فریاد می‌زنم:‏
تحقق آفتاب حتمی است
پرندگان می آیند

شماره ۸


سجاده‌ام كجاست؟
می‌خواهم از همیشۀ این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید
تأثیر سایۀ من است‏
كه این سان گستاخ و سنگ وار
بین خدا و دلم ایستاده‌ام
سجاده‌ام كجاست؟

شماره ۹


جهان، قرآن مصور است‎ ‎
و آیه‌ها در آن
به جای آن که بنشینند، ایستاده‌اند
درخت یک مفهوم است
دریا یک مفهوم است
جنگل و خاک و ابر
خورشید و ماه و گیاه
با چشم های عاشق بیا
‏ تا جهان را تلاوت کنیم‏

شماره ۱۰


شب فرو می‌افتد
و من تازه می‌شوم
از اشتیاق بارش شبنم
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز می کنم
ای آفرینندۀ شبنم و ابر‏
آیا تشنگی مرا پایان می‌دهی؟
تقدیر چیست؟
می‌خواهم از تو سرشار باشم

شماره ۱۱


کنار شب می‌ایستم
چشم بر شمد سورمه‌ای آسمان می‌اندازم
ستاره‌ها
با نخ نور گلدوزی شده‌اند
و من می‌شنوم زمزمۀ درختان را:‏
ـ چه ملایمت خنکی!‏
من آبستن یک شکوفه‌ام
که همین تابستان گلابی می‌شود
کنار شب می‌ایستم
شب از تو لبریز است
من در دو قدمی تو
در زندان فراق گرفتارم

شماره ۱۲


دنیا آتشکدۀ موقتی است‏
تا من و تو
در آن بنشینیم
نه عبوس
که چون ققنوس
دوباره شدن را
و به امید دیداری در ناکجا.‏
مرا این معنی
با غروب مأنوس کرده است.

 

شماره ۱۳


دلا چندی است صحرایی شدی تو
رفیق خوب تنهایی شدی تو
بگو آن دورها با کی نشستی
که مثل گل تماشایی شدی تو‏