ای جنگل


ای جنگل بزرگ من! این برگ‌های زرد
بازیچه‌های بال و پر بادهای سرد

زیبایی گشاده رخ رازهای تو
خوشرنگی نهفته آوازهای تو

فردا شوند یکسره در برف ناپدید
خسبند زیر چادر یخ بسته سفید

در شاخه‌های لخت تو زنگوله‌های تیز
گردند بر سر کفن برف اشک ریز

آهو به سان کودک بی مادر و پدر
تنها گرسنه، کمرو گمراه، در به در

افتند گاه گاه، چو تیر از کمان مرگ
در برف سم و پوزه گذارد برای برگ

این ابرها که روی تو هستند در گذار
مانند کوه و دره و دریای بال دار

با گنج‌های زرین از کان آفتاب
در دست‌های لاغر تو سیم‌های ناب

فردا شوند یکسره چون کیسۀ سیاه
ریزند همچو مستان در برد و باختگاه

یک روز برف‌های تو گردند زیر و رو
یخ‌ها شوند آبله رخسار و زشت رو

آهوی بی گناه شود زخم دار و لنگ
با خون خود نویسد در برف سیم‌رنگ:

از میخ‌های چکمۀ مرد تفنگدار
بدرود،جنگل من،خوش باش در بهار

باز باران


باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها
رودها راه اوفتاده
شاد و خرم

یک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می‌خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان

کودکی ده ساله بودم
شاد وخرم
نرم ونازک
چست وچابک

از پرنده
از خزنده
از چرنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل
تازه و تر
همچو می مستی دهنده

بر درختان می‌زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه‌ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی

سنگ‌ها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دم به دم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان

چرخ می‌زد چرخ می‌زد، همچو مستان
چشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم زخانه

می‌کشانیدم به پایین
شاخه‌های بید مشکی
دست من می‌گشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی

می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی

هر چه می‌دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا
شاد بودم
می‌سرودم:

«روز، ای روز دلارا!
داده‌ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی‌جان

این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می‌بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی‌ است، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی است از خورشید باشد»

اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره‌ خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هرجا

برق چون شمشیر بران
پاره می‌کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می‌زد ابرها را

روی برکه مرغ آبی
از میانه، از کرانه
با شتابی چرخ می‌زد بی شماره
گیسوی سیمین مه را
شانه می‌زد دست باران

بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه ها در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل
به، چه زیبا بود جنگل!

بس فسانه، بس ترانه
بس ترانه، بس فسانه

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!

می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی:

«بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره،خواه روشن
هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا»

خانۀ ویران

از خانۀ تار و نیمه ویران
رفتم به درون آن شتابان

آواز جگرخراش برخاست
فریاد زدم: «کسی در اینجاست؟»

دادم به زمین و آسمان گوش
خاموش، چو گور ِ تیره، خاموش

ایوان و اتاق و پله و بام
آرام، چو چشم ِ مرده آرام

از پنجره دیدم آسمان را
مه می‌شد ناپدید و پیدا

پوشیده ز ابر پاره پاره
همراه یکی دو تا ستاره

رومیزی، فرش، پاره پاره
آجر، گچ، گِل، به هر کناره

چون بومِ سیاهِ چشم بسته
ساعت با شیشۀ شکسته

این دست بریده روی دیوار
لالش کرد و فکندش از کار

می‌زد پیوسته زنگِ هستی
وقت کر، با دراز دستی

بالش‌ها زیر پایه تخت
این مرده مومیایی سخت

رخساره سیاه کرده از دود
نام دیرینه‌اش دُشک بود

رفتم، به شتاب، روی ایوان
یک میز، سه صندلی، سه فنجان:

فریاد زدم دوباره:«این کیست؟»
اینجا، یک خانواده می زیست

یک گربۀ سیاه و ترس انگیز
دُم چون نخ، گرد پایه میز

لاغر، نازک، چو چوب کبریت
با پنجه و روی و موی عفریت

چشمش: دو ستاره در بُن چاه
گویی، می‌گفت، در دلش: «آه

پایش: موهای ایستاده
بیگانه!کجاست خانواده؟»

برف

پشت شیشه باد شبرو جار می‌زد
برف سیمین شاخه‌ها را بار می‌زد

پیش آتش یار مهوش نرم نرمک تار می‌زد
جنبش انگشت‌های نازنینش

به چه دلکش
به چه موزون
نقش‌های تار و گلگون
بر رخ دیوار می‌زد

جام‌های می تهی بودند از بزم شبانه
لیک لبریز از ترانه

چون دل من
پنجۀ نرم نگار خوشگل من

بسته می‌شد باز می‌شد
جان من لرزنده از ماهور و از شهناز می شد

چشم‌هایم می‌شدند از گرمی پندار سنگین
پلک‌ها از خواب خوش می‌آمدند آهسته پایین

با پر موزیک جان می‌رفت بیرون
در بهشتی پاک و موزون

ای زمین بدرود با تو
ای زمین بدرود با تو:
سوی یک زیبایی نو سوی پرتو

دور از نیرنگ هستی
رنج پستی تیره روزی، کشمکش دیوانگی
بی خانمانی خانه سوزی

دارد اینجا آشیانه آرزوی پاک و مغز کودکانه
آرزوی خون و نیروی جوانی دارد اینجا زندگانی

دور از هم چشمی شیطان و یزدان
دور از آزادی و دیوار زندان دور دور از درد پنهان

دور؟ گفتم دور؟ گفتم سوی خوشبختی پریدم؟
چشم‌ها را باز کردم، آه! دیدم:

یار رفته تار رفته آن همه آهنگ خوش از پردۀ پندار رفته
پشت شیشه باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می‌زد

باز باد مست خود را بر در و دیوار می‌زد
در رگ من نبض حسرت تار می‌زد

گیلان

گیلان، ای سرزمین سبزۀ خوش رنگ
دورم من از تو، گر هزاران فرسنگ
زیر بلند آسمانِ آبی و زیبا
نیست دلم دور از آن بهشتِ دلارا

دور توان شد مگر ز مادر ِ دلبند؟
می‌رود این جانِ دردناک، چو فرزند
دور توان شد مگر ز سینۀ پر مهر؟
سوی تو، ای مادر گرامی و خوش چهر

رفتم یک روز توی جنگل و بیشه
پرتو خورشید گویی از پس شیشه
برگِ زمرد به شاخه‌های درختان
می آمد: سبز و زرد و آبی ِ تابان

نوک می‌زد دارکوب و خوش آهنگ
پیچک پیچیده بود نازک و خوش رنگ
قهقه می‌زد ترنگ خرم و خوشحال
گرد درختان سربلند و کهنسال

مرغابی می‌پرید اینجا، آنجا
بادِ خوش نیم روز ِ شادی افزا
نیلوفر روی آب می‌زد پرپر
بوی تر و نیم گرم مستی آور

آری گیلان! بهشت سبزۀ خوش رنگ
جنگل تو، با پرندگان خوش آهنگ
کوه تو، با ابرها و پرتو خورشید
در دلم افکنده‌اند عکسی جاوید