بهارِ خاموش
ندانم این نسیمِ بالْ بسته،
چه خواهد کرد با جان های خسته.
پرستو می رسد غمگین و خاموش.
دریغ از آن بهاران خجسته!
ندانم این نسیمِ بالْ بسته،
چه خواهد کرد با جان های خسته.
پرستو می رسد غمگین و خاموش.
دریغ از آن بهاران خجسته!
شب، غیر هلاکِ جان بیداران نیست.
گلبانگ سپیده بر سپیداران نیست.
در این همه ابر، قطرهای باران نیست؟
از هیچ طرف صدایی از یاران نیست...؟
یادش به خیر،
عهدِ جوان،
که تا سحر،
با ماه می نشستم،
از خواب، بی خبر!
اکنون که می دمد سحر، از سوی خاوران
بینم شبم گذشته،
ز مهتاب بی خبر!
این سان، که خواب غفلتم، از راه مي برد
ترسم که بگذرد ز سرم آب، بی خبر!
در آمد از در،
بیگانه وار، سنگین، تلخ!
نگاه منجمدش،
به راستای افق، مات، درهوا می ماند.
نگاه منجمدش رابه من نمی تاباند!
*
عزایِ عشق کهن را سیاه پوشیده!
رُخش همان سمنِ شیرِماه نوشیده!
نگاه منجمدش، خالی ازنوازش و نور،
نگاه منجمدش کور!
ازغبارغرور!
هزارصحرا ازشهرآشنایی دور!
*
نگاه منجمدش
همین نه بر رخم،ازآشتی دری نگشود،
که پرس وجویِ دونا آشنادر آن گم بود!
*
نگاه منجمدش رانگاه می کردم.
تنم از این همه سردی به خودمی پیچید.
دلم ازاین همه بیگانگی فروپاشید!
*
نگاه منجمدش رانگاه می کردم
چگونه آن همه پیوند را زخاطر برد؟
چگونه آن همه احساس رابه هیچ شمرد؟
چگونه آن همه خورشیدرابه خاک سپرد؟!
*
در این نگاه،
در این منجمد، در این بی درد!
مگرچه بود، که پای مرابه سنگ آورد؟
مگرچه بودکه روح مراپریشان کرد!
*
به خویش می گفتم:
چگونه می برّرّد از راه، یک نگاه تو را؟
چگونه دل به کسانی سپرده ای، که به قهر،
رهاکنند و بسوزند بی گناه تورا؟!
*
نگاه منجمدش رانگاه می کردم.
چگونه صاحب این چهره،سنگدل بوده است؟!
دلم، به ناله آمد:
ـ ای صبورِ ملول!
درون سینۀ اینان،نه دل ،
که گِل بوده است!
امروز را به باد سپردم.
امشب، کنار پنجره، بیدار مانده ام
دانم که بامداد،
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد!
بهترین لحظه های روز و شبم
لحظه های شکفتن سحر است
که سیاهی شکسته پا به گریز
روشنایی گشوده بال و پر است.
گلِ نگاه تو، در کار دلربایی بود.
فضای خانه پُر از عطر آشنایی بود
به رقص آمده بودم چو ذرّه ای در نور
ز شوق و شور،
که پرواز در رهایی بود.
چه جای گل، که تو لبخند می زدی با مهر
چه جای عمر، که خواب خوش طلایی بود!
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود.
شب از کرانۀ دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودیّ و روشنایی بود
تنها،
غمگین،
نشسته با ماه .
در خلوتِ ساکت شبانگاه .
اشکی به رُخم دوید، ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم ، آه !
باران، قصیدهواری،
ـ غمناک ـ
آغاز کرده بود.
میخواند و باز میخواند،
بغض هزار سالۀ دردش را،
انگار میگشود.
اندوه زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...،
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!
پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟
گفتند اگر تو نیز،
از اوج بنگری،
خواهی هزار بار از او تلختر گریست!
گفته می شد: «هر که با ما نیست با ما دشمن است»!
گفتم: آری، این سخن فرمودۀ اهریمن است!
اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،
ای شما، با خلق دشمن! قلب تان از آهن است؟!
من نمی گویم در این عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی،
پاک، روشن،
مثل باران،
مثل مروارید باش
تو را دارم ای گل، جهان با من است.
تو تا با منی، جانِ جان با من است.
چو می تابد از دور پیشانیات
کران تا کران آسمان با من است.
چو خندان به سوی من آیی به مهر
بهاری پُر از ارغوان با من است !
کنار تو هر لحظه گویم به خویش
که خوشبختی بی کران با من است.
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است.
چه غم دارم از تلخی روزگار،
شکر خندۀ آن دهان با من است.
روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیههاش
آرزو باز می کشد فریاد:
در کنار تو میگذشت، ای کاش!
عشق، هر جا رو کند آنجا خوش است.
گر به دریا افکند دریا خوش است.
گر بسوزاند در آتش، دلکش است.
ای خوشا آن دل، که در این آتش است.
تا ببینی عشق را آیینهوار
آتشی از جان خاموشت برآر!
هر چه میخواهی، به دنیا در نگر
دشمنی از خود نداری سختتر!
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش میزند در ما و من.
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو، خورشیدوار.
عشق هستیزا و روحافزا بود
هر چه فرمان میدهد زیبا بود.
هیچ و باد است جهان؟
گفتی و باور کردی!؟
کاش، یک روز، به اندازۀ «هیچ»
غم بیهوده نمیخوردی!
کاش، یک لحظه، به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر مي بردی!
شنیدم مصرعی شیوا، که شیرین بود مضمونش
« منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش »
به خود گفتم تو هم مجنون یک لیلای زیبایی
که جان داروی عمر توست در لبهای میگونش
بر آر از سینه جان شعر شورانگیز دلخواهی
مگر آن ماه را سازی بدین افسان افسونش!
نوایی تازه از ساز محبت، در جهان سرکن،
کزین آوا بیاسایی ز گردشهای گردونش.
به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن
که خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش.
ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی،
که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،
به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین
همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش
غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند
که غمهای دگر را کرد از این خانه بیرونش!
غرور حسنش از ره میبرد، ای دل صبوری کن!
به خود باز آورد بار دگر شعر فریدونش.
شب بود و ابر تیره و هنگامۀ باد
ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد!
من ماندم و تاریکی و امواج اوهام
در جنگل یاد!
آسیمه سر، در بیشه زاران می دویدم.
فریادها بر می کشیدم.
درد عجیبی چنگ زن در تار و پودم.
من، ماه خود را،
گم کرده بودم!
از پیش من صفهای انبوه درختان می گذشتند
«ــ ... بی ماهِ من این ها چه زشتند...!»
ــ آیا شما آن ماه زیبا را ندیدید؟
ــ آیا شما، او را نچیدید؟...
ناگاه دیدم فوج اشباح
دست کسی را می کشند از دور، با زور
پیش من آوردند و گفتند:
اهریمن است این!
خودکامه باد!
دیوانه مستی که نفرینها بر او باد!
ماه شما را
این سنگدل از شاخه چیدهاست!
او را همه شب تا سحر در بر کشیدهاست!
آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیدهاست.
من دستهایم را به سوی آن سیهچنگال بردم
شاید گلویش را فشردم!
چیزی دگر یادم نمیآید از این بیش
از خشم، یا افسوس، کم کم رفتم از خویش!
دربیشهزار یادها، تنهای تنها
افتاده بودم، باد در دست!
در آسمان صبحدم، ماه،
می رفت سرمست!
هیچ جز یاد تو رؤیای دلاویزم نیست
هیچ جز نام تو حرف طرب انگیزم نیست
عشق می ورزم و می سوزم و فریادم نه
دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست
نور می بینم و می رویم و می بالم شاد
شاخه می گسترم و بیم ز پاییزم نیست
تا به گیتی دل از مهر لبریزم هست
کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست
بخت آن را که شبی پاک تر از باد سحر
با تو ای غنچه نشکفته بیامیزم نیست
تو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق
چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست
تو با روح من از روز ازل یارترین
کودک شعر مرا مهر تو غم خوارترین
گر یکی هست سزاوار پرستش به خدا
تو سزاوارترینی تو سزاوارترین
عطر نام تو که در پردۀ جان پیچیده است
سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین
ای تو روشنگر ایام مه آلودۀ عمر
بی تماشای تو روز و شب من تارترین
در گذرگاه نگاهِ تو گرفتارانند
من به سرپنجۀ مهر تو گرفتارترین
می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدارترین
از آتشكان، چون تو جهانخواري نيست
زور و زر خورشيد برت باري نيست
تنها نه چو تو درنده خو،هاري نيست
از تو به زبان گزنده تر ماري نيست
از بر بادان سبك چو من خواري نيست
خاشاك صفت در بنه ام باري نيست
مسكين تر از اين خس كه منم، خاري نيست
امّا به دلي ز دستم آزاري نيست
سويت چو كمند عشق و بخت افكنديم
تف بر سر تاج و روي تخت افكنديم
اين خرقه و تخته پوست ديديم و به شوق
از خويش فرود آمده ، رخت افكنديم
ويرانگر خود عاقبت آباد شود
رهرو باشد،روشنِ آزاد شود
از شاديِ دوست شاد گشتن سهل است
از شاديِ دشمنانِ خود شاد شود
من شهد چشم،كَبَست نتوانم ديد
من مردم زشت و پست نتوانم ديد
من مي خواهم كه هر چه بايد باشد
من دهر چنين كه هست نتوانم ديد
با مرگ مپندار كه نابود شوي
يا آتشي افتد به تَنَت ، دود شوي
چون بود خوراكت زتنِ پيشينان
در كشتِ پسينان تو هم كود شوي
با مرگ مبادا كه به ترديد افتي
چون در خاكت كنند و از ديد افتي
زادي زهمين مادر و چون رفتي باز
در چرخۀ آب و خاك و خورشيد افتي
رفتند به ماه و صد سخن آوردند
تصوير و گپِ سرّ و عَلَن آوردند
اي رنجبرِ باركشِ خاك نشين
امّا چه براي تو و من آوردند؟
ما باز همان بار كش و خار كَنيم
كالاخركان و جان فروشان فَنيم
محكوم بخور نمير و مي مير و بِدَم
بازيچۀ تصوير و صدا و سخنيم
از باغِ گل و سبزه خسي نيز نماند
ناكس چه بسا ماند و كسي نيز نماند
افسوس كه افسوس خوران محو شدند
فرياد كه فريادرسي نيز نماند
مي كآرندت خوب بجوشان و مجوش
تا ميكربش را بكشي،نيك بكوش
حتي عرقش پر از سموم است امروز
آب آتشِ از زغال بگذشته بنوش
از صافيِ پُر زغال طبّي كه چكيد
خود نوش و بنوشان،نه به حدّ تركيد
وقتي كه نبود،بايد آنگه چه كنم؟
آنگه چو من سماق بايست مكيد
هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی
هر لحظه ز بی صبری شوریده ترم بینی
در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم
گه نعرهزنم یابی گه جامهدرم بینی
در دایرهٔ گردون گر در نگری در من
چون دایرهای گردان بی پای و سرم بینی
چندان که در این دریا میجویم و میپویم
از آتش دل هر دم لبخشکترم بینی
از بسکه به سرگشتم چون چرخ فلک بر سر
چون چرخ فلک دایم زیر و زبرم بینی
در ره گذرت جانا با خاک شدم یکسان
تا بو که برون آیی بر رهگذرم بینی
بر خاک درت زانم تا گر ز سر خشمی
بر بنده به در آیی بر خاک درم بینی
نی نی که نمیخواهم کز من اثری ماند
آن به که در این وادی رفته اثرم بینی
تا در ره تو مویی هستیم بود باقی
صد پرده از آن مویی پیش نظرم بینی
چون شمع سحرگاهی میسوزم و میگریم
چون صبح برآ آخر تا یک سحرم بینی
در ماتم هجر تو از بس که کنم نوحه
زیر بن هر مویی صد نوحه گرم بینی
گر آب خورم روزی صد کوزه بگریم خون
گر قوت خورم یک شب خون جگرم بینی
خاک است مرا بستر خشت است مرا بالین
ور هیچ نخفتم من خوابی دگرم بینی
خون جگر عطار خورد این تن و خفت ای جان
برخیز و بیا آخر تا خواب و خورم بینی
چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینی
چو رخت به پرده اندر تتق قمر نبینی
ز فراق چون منی را چه کشی به درد و خواری
گه اگر بسی بجویی چو منی دگر نبینی
چه نکوییت فزاید که بد آید از تو بر من
چه بود اگر به هر دم به دم از بتر نبینی
مکن ای صنم که گر من نفسی ز دل برآرم
ز تف دلم به عالم پس از آن اثر نبینی
ز غم تو جان عطار اگر از جهان برآید
تو ز بخت و دولت خود پس از آن نظر نبینی
هرچه هست اوست و هرچه اوست توی
او تویی و تو اوست نیست دوی
در حقیقت چو اوست جمله تو هیچ
تو مجازی دو بینی و شنوی
کی رسی در وصال خود هرگز
که تو پیوسته در فراق توی
زان خبر نیست از توی خودت
که تو تا فوق عرش تو به توی
تا وجود تو کل کل نشود
جزو باشی به کل کجا گروی
نقطهای از تو بر تو ظاهر گشت
تو بدان نقطه دایما گروی
نقطهٔ تو اگر به دایره رفت
رو که کونین را تو پیش روی
ور در این نقطه باز ماندی تو
اینت سجین صعب وضیق قوی
چون تو در نقطه کِشته باشی تخم
نه همانا که دایره دروی
نتوان رست از چنان ضیقی
جز به خورشید نور مصطفوی
کرد عطار در علو پرواز
تا بدو تافت اختر نبوی
ای لب گلگونت جام خسروی
پیشهٔ شبرنگ زلفت شبروی
پهلوی خورشید مشکآلود کرد
خط تو یعنی که هستم پهلوی
مردم چشمت بدان خردی که هست
میببندد دست چرخ از جادوی
کی توان گفت از دهان تو سخن
زانکه صورت نیست آن جز معنوی
گاه همچون آفتابی از جمال
گاه همچون ماه از بس نیکوی
من ندانم کافتابی یا مهی
کژ چه گویم راست به از هر دوی
عاشقان را جامه میگردد قبا
تو کله بنهاده کژ خوش میروی
گفته بودی آنکه دل برد از تو کیست
من ندارم زهره تا گویم توی
ور بگویم من که تو بردی دلم
دل به من ندهی و هرگز نشنوی
دل ندارم زان ضعیفم همچو موی
تو دلم ده تا شود کارم قوی
من که تخم نیکوی کشتم مدام
بر نخوردم از تو الا بدخوی
تو که با من تخم کین کاری همه
درو نبود کانچه کاری بدروی
در سخن عطار اگر معجز نمود
تو به اعجاز سخن مینگروی
گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی
تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی
سایهای شو تا اگر خورشید گردد آشکار
تو چو سایه محو خورشید آیی و محرم شوی
جانت در توحید دایم معتکف بنشسته است
تو چرا در تفرقه هر دم به صد عالم شوی
بودهای همرنگ او از پیش و خواهی بد ز پس
این زمان همرنگ او شو نیز تا همدم شوی
چون نداری ز اول و آخر خبر جز بیخودی
گر بکوشی در میانه بی خود اکنون هم شوی
رنگ دریا گیر چون شبنم ز خود بیخود شده
تا شوی همرنگ دریا گرچه یک شبنم شوی
چیست شبنم یک نم از دریاست ناآمیخته
گر بیامیزی تو هم در بحر کل بی غم شوی
ور در آمیزی ز غفلت با هزاران تفرقه
چون نتابد بحر صحبت بو که تو محرم شوی
دل پراکنده روی از جام جم در آینه
جز پراکنده نبینی از پی ماتم شوی
هیچ نبودی هیچ خواهی شد کنون هم هیچ باش
زانکه گر تو هیچ گردی تو ز هیچی کم شوی
گر تو ای عطار هیچ آیی همه گردی مدام
ور همه خواهی چو مردان هیچ در یک دم شوی
سرمست درآمد از سر کوی
ناشسته رخ و گره زده موی
وز بی خوابی دو چشم مستش
چون مخموران گره بر ابروی
ترک فلکش به جان همی گفت
کای من ز میان جانت هندوی
فریاد کنان فلک که احسنت
کو چشم که بنگرد زهی روی
پیش لبش آب خضر شد خاک
زیر قدمش بهشت شد کوی
دل زار به های های بگریست
میگفت به های های کای هوی
یک دم بنشین که این دل مست
چون باد همی رود به هر سوی
جان میخواهد ز هر کسی وام
بر روی تو میدهد به صد روی
عطار تویی و نیم جانی
با دوست به نیم جان سخن گوی
نگاری مست لایعقل چو ماهی
درآمد از در مسجد پگاهی
سیه زلف و سیه چشم و سیه دل
سیه گر بود و پوشیده سیاهی
ز هر مویی که اندر زلف او بود
فرو میریخت کفری و گناهی
درآمد پیش پیر ما به زانو
بدو گفت ای اسیر آب و جاهی
فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاهگاهی
چو پیر ما بدید او را برآورد
ز جان آتشین چون آتش آهی
ز راه افتاد و روی آورد در کفر
نه رویی ماند در دین و نه راهی
به تاریکی زلف او فرو ریخت
به دست آورد از آب خضر چاهی
دگر هرگز نشان او ندیدم
که شد در بی نشانی پادشاهی
اگر عطار با او هم برفتی
نیرزیدش عالم برگ کاهی
جان به لب آوردهام تا از لبم جانی دهی
دل ز من بربودهای باشد که تاوانی دهی
از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه
زانکه هم بر تو فشانم گر مرا جانی دهی
تو همی خواهی که هر تابی اندر زلف توست
همچو زلف خویش در کار پریشانی دهی
من چو گویی پا و سر گم کردهام تا تو مرا
زلف بفشانی و از هر حلقه چوگانی دهی
من کیم مهمان تو، تو تنگها داری شکر
میسزد گر یک شکر آخر به مهمانی دهی
من سگ کوی توام شیری شوم گر گاه گاه
چون سگان کوی خویشم ریزهٔ خوانی دهی
چون نمییابند از وصل تو شاهان ذرهای
نیست ممکن گر چنان ملکی به دربانی دهی
من که باشم تا به خون من بیالایی تو دست
این به دست من برآید گر تو فرمانی دهی
کی رسم در گرد وصل تو که تا میبنگرم
هر دمم تشنه جگر سر در بیابانی دهی
داد از بیداد تو عطار مسکین دل ز دست
دست آن داری که تو داد سخن دانی دهی
آفتاب رویت ای سرو سهی
بر همه میتابد الا بر رهی
نی خطا گفتم که میتابد بسی
بر من و من مینبینم ز ابلهی
گرچه عالم پر جمال یوسف است
نیست چشم کور را از وی بهی
چون بود کز بحر پر گوهر بسی
باز گردد خشک لب دستی تهی
باز گردیدند از این بحر عجب
خشک لب هم مبتدی هم منتهی
قعر این دریا جز این دریا نیافت
دیگران هستند از مشتی کهی
حلقه بر در میزنند و میروند
نیست از ایشان کسی را آگهی
جمله را جز عجز آنجا کار نیست
نه مهی است آن جایگاه و نه کهی
می فرو افتد در این حیرت زهم
گر تو اینجا دو جهان برهم نهی
ای فرید اینجا که هستی محو گرد
چند گویی کوتهی بر کوتهی
زلف تیره بر رخ روشن نهی
سرکشان را بار بر گردن نهی
روی بنمایی چو ماه آسمان
منت روی زمین بر من نهی
تا کی از زنجیر زلف تافته
داغ گه بر جان و گه بر تن نهی
وقت نامد کز نمکدان لبت
دام من زان نرگس رهزن نهی
تا سر یک رشته یابم از تو باز
خارم از مژگان چون سوزن نهی
گر مرا در دوستی تو ز چشم
اشک ریزد نام من دشمن نهی
گفته بودی خون گری تا مهر عشق
بیرخم بر دیدهٔ روشن نهی
گر بگریم تر شود دامن مرا
تو مرا در عشق تر دامن نهی
بار ندهی لیک قسم عاشقان
همچو یوسف بوی پیراهن نهی
ور دهی در عمر خود بار جمال
بار غم بر جان مرد و زن نهی
وصف تو چون از فرید آید که تو
افصح آفاق را الکن نهی
گه به کرشمه دلم ز بر بربایی
گه ز تنم جان به یک نظر بربایی
ننگ نیاید تو را که هیچ کسی را
گه دل و گه جان مختصر بربایی
چون تتق از آفتاب چهره کنی دور
عقل براندازی و بصر بربایی
چون سر زلف تو سرکشی کند آغاز
از سر مویی هزار سر بربایی
از سر کین زان سنان غمزه کنی تیز
تا به سنانی ز مه قمر بربایی
قصد کنی چون در آینه نگری تو
کز لب خود ز آینه شکر بربایی
بر طرفی میروی ز من که من مست
طرف ندارم که از کمر بربایی
در رخ من ننگری به دیدهٔ رحمت
بلکه بدان بنگری که زر بربایی
گر بربایی هزار دل تو به روزی
سیر نگردی تو و دگر بربایی
چون نشکیبی ز دلربایی عشاق
جهد بر آن کن که بیشتر بربایی
تا به ابد ای فرید تو بنمیری
از لب او یک شکر اگر بربایی
ای راه تو را دراز نایی
نه راه تو را سری نه پایی
این راه دراز سالکان را
کوته نکند مگر فنایی
عاشق ز فنا چگونه ترسد
چون عین فنا بود بقایی
چون از تو نماند هیچ بر جای
آنجاست اگر رسی به جایی
ای دل بنشستهای همه روز
بر بوی وصال جانفزایی
در لجهٔ بحر عشق جانت
شد غرقه به بوی آشنایی
دری که به هر دو کون ارزد
دانی نرسد به ناسزایی
هرگز دیدی که هیچ سلطان
بر تخت نشست با گدایی
هرگز دیدی که رند گلخن
می خورد ز دست پادشایی
ای دل خون خور که آن چنان ماه
فارغ بود از غم چو مایی
ای بس که من اندر این بیابان
ره پیمودم ز تنگنایی
دردا که ز اشتران راهش
بانگی نشنیدم از درایی
باری چه بدی که غول را هم
دل خوش کندی به مرحبایی
چون در خور صومعه نیم من
اکنون منم و کلیسیایی
در بسته چهار گوشه زنار
از حلقهٔ زلف دلربایی
بس پرگره است زلفش و هست
زان هر گرهی گرهگشایی
گر خون دلم بریزد آن زلف
خونریزی اوست خون بهایی
گر تو سر عین عشق داری
دیری است که گفتمی صلایی
ورنه ز درم برو که در پاش
دادند نشان پارسایی
عطار تو خویشتن نگه دار
از آفت خویشتن نمایی
منم و گوشهای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
هر زمانم به عالمی میلی
هر دمم سوی شیوهای رایی
مانده در انقلاب چون گردون
گاه شیبی و گاه بالایی
ساکن گوشهٔ جهان ز جهان
همچو من نیست هیچ تنهایی
ای عجب گرچه ماندهام تنها
ماندهام در میان غوغایی
رهزن من بسی شدند که من
راه گم کردهام به صحرایی
کارم اکنون ز دست من بگذشت
که در افتادهام به دریایی
نیست غرقه شدن در این دریا
کار هر نازکی و رعنایی
من سرگشته عمر خام طمع
میپزم بر کناره سودایی
مانده امروز با دلی پر خون
منتظر بر امید فردایی
الغیاث الغیاث زانکه ندید
کس چو عطار هیچ شیدایی
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
چو تو حیران خود را دست گیری
ز پا افتادهام حیران کجایی
ز بس کز عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی
بیا تا در غم خویشم ببینی
چو گویی در خم چوگان کجایی
ز شوق آفتاب طلعت تو
شدم چون ذره سرگردان کجایی
شد از طوفان چشمم غرقه کشتی
ندانم تا در این طوفان کجایی
چنان دلتنگ شد عطار بی تو
که شد بر وی جهان زندان کجایی
تنها سخنگوي جهان طبيعت،آزمايش است،پس بايد هميشه به تجربه پرداخت و هركار را به هزار شكل آزمود.
انسانها به نسبت ظرفيتي كه براي كسب تجربه دارند عاقل به شمار مي روند كساني خوشبخت هستند كه از تجربۀ ديگران استفاده مي كنند و تجربۀ ديگران را دوباره تجربه نمي كنند.
سبب اندوه است كه اشخاص در حد ميانه نيز به حواس خود توجه نمي كنند.نگاه مي كنند ولي نمي بينند،گوش مي دهند ولي نمي شنوند،لمس مي كنند ولي احساس نمي كنند،غذا مي خورند ولي مزۀ غذا را حس نمي كنند.
همان گونه كه روز خوب،خواب خوش در پي دارد،زندگي هم اگر به خوبي سپري شود،
مرگي آمرزيده در پي خواهد داشت.
درست همان گونه كه اگر آهن را به كار نگيريم،زنگ مي زند.همان گونه كه آب راكد مي گندد و يا به هنگام سرما يخ مي بندد،اگر از آگاهي و مغز خود بهره نگيريم،آن را از دست مي دهيم.
عشقِ سرشار در صورتي به وجود مي آيد كه از آنچه دوست داريد،آگاهي فراوان داشته باشيد.
شكست جام جوانيم و پير شد دل من
دگر زجان،به درستي كه سير شد دل من
بدا، به صد بتر ارزانيا،به نفرينا
زمان تيره دماني كه پير شد دل من
چه روز يا شب هول آوري،نمي دانم
چنين به چاه تنم،كي اسير شد دل من
سرآمد آن چهل و اند سال جنگ و ستيز
ز پا فتاد و دگر دستگير شد دل من
بدا،زبد بترا،آن زمان كه سنگ سپهر
شكست جام جوانيم و پير شد دل من