جنون مدد کن و برگردان مرا به جادۀ ویرانی


جنون مدد کن و برگردان مرا به جادۀ ویرانی
به انتهای برآشفتن در ابتدای پریشانی
چو تا ابد من سرگردان دچار عقل نخواهم شد
چه بسته ای در زندان را به روی حسرت زندانی؟
دلم اسیر تماشاها، زبان و شکوۀ حاشاها
بگو چگونه نیندیشم به عشوه های خیابانی؟
زبان به نام تو می گردد هنوز در دهنم ، امّا
نمانده جرأت ابرازی در این جسور بیابانی
جسور حوصله فرسا من ، که رنگ خواهش خاکستر
فرا گرفت وجودم را ز فرط بی سر و سامانی
بر آن سرم که برافروزم چراغ چشم خیالت را
مگر ز دل ببرم شاید هراس این شب ظلمانی

 

در زمین جایی ندارم...

از تو پنهان می کنم رنگ صدایم را هنوز
پیش چشمت می کنم گم دست و پایم را هنوز
غربتم را با تو قسمت می کنم از راه دور
می پذیری دست های بینوایم را هنوز ؟
بشنو آواز مرا از سایه ها و سنگ ها
مردم اما نیست پایان ، ماجرایم را هنوز
چیست آیا جرم انسان جز به دنیا آمدن؟
آنکه می آرد نمی بخشد خطایم را هنوز؟
در زمین جایی ندارم آرزویم مردن است
آسمان نشنیده می گیرد دعایم را هنوز

آخر داد بر بادم

زلف رها در بادت آخر داد بر بادم
لایق نبودم بندگی را کردی آزادم
بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت
لب وا نکرد اما صدای سرمه بنیادم
در هر کجا باشی فراموشت نخواهم کرد
گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی
یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
خواهد شنید آخر ، تو می گفتی دلا! دیدی
پشت در بی اعتنایی ماند فریادم
آیینه ای بودم پر از شیرین که خسرو زد
بر سنگم اکنون سایۀ سنگین فرهادم
جای شگفتی نیست آتش زایی شعرم
آذرپرستی چون اوستا بوده استادم
یوسف دلت پیش زلیخا بود و فرسودی
بیهوده عمری پای در زنجیر بیدادم

می دهد آیینه ام تشویش...

تا اسير گردش خويشم،برنمي گرداندم گرداب
سايۀ سنگيني كوهم،برنمي خيزد سرم از خواب
جاده ام،پيچيده در منزل،گردبادم عقده ها در دل
موج دور افتاده از ساحل،رود پنهان مانده در مرداب
پا به پاي سايه سر در پيش،با نسيمي مي روم از خويش
مي دهد آيينه ام تشويش،مي برد آشفته تا مهتاب
در شبى اینگونه وهم آور، یافتن، همرنگ گم کردن
باختن، بارى گران بر دل، بردنم، نقشى زدن بر آب
کاش امروزى نمى آمد تا که فردایى نمى دیدم
هر شبم فردا شبى دارد، اى شب آخِر مرا دریاب!
بازدرمن سایه اى پنهان ـ روبه رو با مرگ ـ می گوید:
بهترین فرجام تو میدان! آخرین پُل! اولین پایاب!
گرچه تاریکم، رهایم کن! نیستم نومید از این بودن
خاطرم را مى کند روشن، جستجوى مقصدى نایاب
پوستم را مى درد بر تن، جان به شوق دیدن موعود
دل به سوى لحظه ى میعاد، مى شود از سینه ام پرتاب
مى برد هر جا که مى خواهد، دستهاى ناتوانم را
گردش گرداب وار خون، با هزاران ماهى بی تاب

جاده اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد...

در كنار مرگ اين تنها پرستاري كه دارم
مانده ام بيدار، نقش مرگ خود را مي نگارم
جاده اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد
خسته ام،اما هنوز آسيمه سر ره مي سپارم
هركجا باشم تو را هستم كه داري خانه در من
مرگ من بادا اگر ازخانه پا بيرون گذارم
بالهاي بسته ام را،رفتن پيوسته ام را
دستهاي خسته ام را از تمناي تو دارم
جست وجو كردم ،نديدم هيچ جا آيينه ام را
من كدامين اخترم كاين گونه بيرون از مدارم؟
كاش بعد از مرگ حتي،آن من پنهان بيايد
تا بكارد شمع آتشناك اشكي بر مزارم
من نمي دانم كدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم