جاده اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد...
در كنار مرگ اين تنها پرستاري كه دارم
مانده ام بيدار، نقش مرگ خود را مي نگارم
جاده اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد
خسته ام،اما هنوز آسيمه سر ره مي سپارم
هركجا باشم تو را هستم كه داري خانه در من
مرگ من بادا اگر ازخانه پا بيرون گذارم
بالهاي بسته ام را،رفتن پيوسته ام را
دستهاي خسته ام را از تمناي تو دارم
جست وجو كردم ،نديدم هيچ جا آيينه ام را
من كدامين اخترم كاين گونه بيرون از مدارم؟
كاش بعد از مرگ حتي،آن من پنهان بيايد
تا بكارد شمع آتشناك اشكي بر مزارم
من نمي دانم كدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم
مانده ام بيدار، نقش مرگ خود را مي نگارم
جاده اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد
خسته ام،اما هنوز آسيمه سر ره مي سپارم
هركجا باشم تو را هستم كه داري خانه در من
مرگ من بادا اگر ازخانه پا بيرون گذارم
بالهاي بسته ام را،رفتن پيوسته ام را
دستهاي خسته ام را از تمناي تو دارم
جست وجو كردم ،نديدم هيچ جا آيينه ام را
من كدامين اخترم كاين گونه بيرون از مدارم؟
كاش بعد از مرگ حتي،آن من پنهان بيايد
تا بكارد شمع آتشناك اشكي بر مزارم
من نمي دانم كدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|