حکایت۱
خواهندۀ مغربی در صف بزّازان حلب می گفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستی
ای قناعت توانگرم گردان که ورای تــو هیچ نعمت نیست
کنج صبر اختیار لقمان است هرکه را صبر نیست حکمت نیست
خواهندۀ مغربی در صف بزّازان حلب می گفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستی
ای قناعت توانگرم گردان که ورای تــو هیچ نعمت نیست
کنج صبر اختیار لقمان است هرکه را صبر نیست حکمت نیست
در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوّت دهد گفت هذا المِقدارُ یَحمِلُکَ و ما زادَ عَلی ذلک فَانتَ حامِلُه یعنی این قدر تورا بر پای همیدارد و هر چه براین زیادت کنی تو حمال آنی
خوردن براى زيستن و ذکر کردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
بِئس المطاعِمُ حینَ الذُلِّ تَکسِبُها
القِدرُ مُنْتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفوضٌ
نانم افزود وآبرویم کاست
بینوایی به از مذلت خواست
از زر و سیم راحتی برسان
خویشتن هم تمتعی برگیر
وانگه این خانه کز تو خواهد ماند
خشتی از سیم و خشتی از زر گیر
آوردهاند که در مصر اقارب درویش داشت به بقیت مال او توانگر شدند و جامهای کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان و غلامی در پی دوان
وه که گر مرده باز گردیدی به میان قبیله وپیوند
ردّمیراث سخت تر بودی وارثان را زمرگ خویشاوند
به سابقۀ معرفتی که میان ما بود گفتم
بخور ای نیک سیرت سره مرد کان نگون بخت گرد کرد ونخورد
اگر به هر سر موئیت صد خرد باشد
خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد
پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جرّ منافع و دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلاّن و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنان که سالکان طریقت گفتهاند
تا به دکان و خانه در گروی هرگز ای خام آدمی نشوی
برو اندر جهان تفرّج کن پیش از آن روزی کز جهان بروی
پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنين که گفتی بی شمار است وليکن مسلم پنج طايفه راست : نخستین بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک. هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرج گاهی از نعیم دنیا متمتع
منعم به کوه ودشت وبیابان غریب نیست
هرجا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت
و آن را که بر مراد جهان نیست دست رس
در زادو بوم خویش غریب است و ناشناخت
دومی عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایۀ بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند
وجود مردم دانا مثال زّر طلی است
که هر کجا برود قدر وقیمتش دانند
بزرگ زادۀ نادان به شهر وا ماند
که در دیار غریبش به هیچ نستانند
سِيُم خوبرويی که درون صاحبدلان به مخالطت او ميل کند که بزرگان گفتهاند : اندکی جمال به از بسياری مال و گويند روی زيبا مرهم دلهای خسته است و کليد درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنيمت شناسند و خدمتش منت دانند
شاهد آن جا که رود حرمت و عزّت بیند
ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش
پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم
گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش
گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد
هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش
چون در پسر موافقی و دلبری بود
اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود
او گوهرست گو صدفش در جهان مباش
دُرّ یتیم را همه کس مشتری بود
چهارم خوش آوازى که به حنجرۀ داوودی آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد . پس به وسيلت اين فضيلت دل مشتاقان صيد کند و اربابی معنی به منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت کنند
سمعی اِلی حُسن الاغانی مَنْ ذا الّذی جَسّ المثانی
چه خوش باشد آهنگ نرم حزين به گوش حریفان مست صبوح
به از روى زيباست آواز خوش که آن حظّ نفس است واین قوت روح
یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفتهاند
گر به غريبى رود از شهر خويش
سختى و محنت نبرد پینه دوز
ور به خرابی فتد از مملکت
گرسنه خفتد ملک نیم روز
چنين صفت ها که بيان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر است و داعيۀ طيب عیش و آن که ازین جمله بی بهره است به خیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود
هر آن که گردش گیتی به کین اوبرخاست
به غیر مصلحتش رهبری کند ایام
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی بردش تا به سوی دانه ودام
پسر گفت ای پدر قول حکما را چگونه مخالفت کنیم که گفته اند رزق اگر چه مقسوم است به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگر چه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب
رزق اگر چند بی گمان برسد شرط عقل است جستن از درها
ور چه کس بی اجل نخواهدمُرد تو مرو در دهان اژدرها
دراین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمیآرم
چون مرد در فتاد زجای ومقام خویش
دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست
شب هر توانگری به سرایی همیروند
درویش هرکجا که شب آمد سرای اوست
این بگفت وپدر را وداع کرد وهمت خواست و روان شد و با خود همی گفت
هنرور چو بختش نباشد به کام به جایی رود کش ندانند نام
همچنین تا برسید به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت
سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی
کمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی
گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاّح بی مروت به خنده بر گردید گفت
زر ندارى نتوان رفت به زور از درِ يار
زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار
جوان را دل از طعنۀ ملاّح به هم بر آمد خواست که از او انتقام کشد، کشتی رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست. ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید
بدوزد شره دیدۀ هوشمند درآرد طمع مرغ وماهی به بند
چندان که ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود درکشيد و بی محابا کوفتن گرفت . يارش از کشتی به در آمد تا پشتی کند ، همچنين درشتی ديد و پشت بداد . جز اين چاره نداشتند که با او به مصالحت گرايند و به اجرت مسامحت نمایند. کلُّ مداراة صدقةُ
چو پرخاش بینی تحمّل بیار که سهلی ببندد در کارزار
به شیرین زبانی ولطف وخوشی توانی که پیلی به مویی کشی
به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به کشتی در آوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاور ترست باید که بدین ستون برود و خِطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم.جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید و قول حکما که گفتهاند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت به در آید و آزار در دل بماند
چه خوش گفت بكتاش با خیل تاش
چو دشمن خراشیدی ایمن مباش
مشو ایمن که تنگ دل گردی چو زدستت دلی به تنگ آید
سنگ بر بارۀ حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید
چندانکه مقود کشتی به ساعد بر پیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش در گسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان بر آوردن تا اندکی قوّت یافت سر در بیابان نهاد و همیرفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید، قومی براو گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همیآشامیدند. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند، دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد
پشه چو پُر شد بزند پیل را با همه تندی وصلابت که اوست
مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست
به حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت . شبانگه برسيدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود . کاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده . گفت : انديشه مداريد که منم دراين ميان که به تنها پنجاه مرد را جواب میدهم و ديگر جوانان هم ياری کنند . اين بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگيری واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمهای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند آب در سرش آشاميد تا ديو درونش بيارميد و بخفت . پيرمردی جهان ديده در آن ميان بود ، گفت : ای ياران ، من از اين بدرقۀ شما انديشناکم نه چندان که از دزدان . چنانکه حکايت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و به شب از تشويش لوريان در خانه تنها خوابش نمیبرد یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود. چندان که بر درم هاش اطلاع یافت، ببرد و بخورد و سفر کرد. بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درمهای تورا دزد برد گفت لا والله بدرقه برد.
هرگز ایمن زمار ننشستم که بدانستم آنچه خصلت اوست
زخم دندان دشمنی بتر است که نماید به چشم مردم دوست
چه دانيد؟ اگر اين هم از جمله دزدان باشد که به عياری در ميان ما تعبيه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مراو را خفته بمانیم و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت. سر برآورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره به جایی نبرد تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همیگفت
من ذایُحدِّ ثُنی وَ زُم ّالعِیس ما لِلغریب ِسِویَ الغریب اِنیسُ
درشتی کند با غریبان کسی که نابوده باشد به غربت بسی
مسکین دراین سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دور افتاده بود بالای سرش ایستاده همیشنید و در هیأتش نگه میکرد صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان، پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد. پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر میگفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته
چه خوش گفت آن تهی دست سلحشور
جوی زر بهتر از پنجاه من زور
پسر گفت ای پدر هرآینه تا رنج نبری گنج بر نداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن بر نگیری. نبینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم
گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد
در طلب کاهلی نشاید کرد
غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ
هرگز نکند دُرّ گرانمایه به چنگ
آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی کند
چه خورده شیر شرزه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود
تا تو در خانه صید خواهی کرد دست وپایت چو عنکبوت بود
پدر گفت ای پسر تورا دراین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبرکرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع نگردی
صیاد نه هر بار شگالی ببرد افتد که یکی روز پلنگش بخورد
چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به حکم تفرّج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقۀ انگشتری بگذراند خاتم او را باشد.اتفاقاً چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی میانداخت باد صبا تیر او را به حلقۀ انگشتری در بگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم به وی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا کردی ؟گفت تا رونق نخستین بر جای ماند
گه بود کز حکیم روشن رای بر نیاید درست تدبیری
گه باشد که کودکی نادان به غلط بر هدف زند تیری
گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ ونی
دیده شکیبد زتماشای باغ بی گل ونسرین به سر آرد دماغ
ور نبود بالش آکنده پر خواب توان کرد خزف زیر سر
ور نبود دلبر هم خوابه پیش دست توان کرد در آغوش خویش
وین شکم بی هنر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ