حکایت۱


خواهندۀ مغربی در صف بزّازان حلب می گفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستی
    ای قناعت توانگرم گردان          که ورای تــو هیچ نعمت نیست
    کنج صبر اختیار لقمان است     هرکه را صبر نیست حکمت نیست

 

حکایت۲  


دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت عاقبة الاَمر آن یکی علاّمۀ عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت ای برادر شکر نعمت باری عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و تو را میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.
   من آن مورم که در پایم بمالند      نه زنبورم که از دستم بنالند
   کجا خود شکر این نعمت گزارم    که زور مردم آزاری ندارم

حکایت۳


درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی‌دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی‌گفت
     به نان قناعت كنيم و جامۀ دلق
                       که بار محنت خود به که بار منت خلق
کسی گفتش : چه نشينی که فلان دراين شهر طبعی کريم دارد و کرمی عميم . ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته . اگر بر صورت حال تو چنان که هست وقوف يابد پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد. گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن
    همه رقعه دوختن به و الزام کنج صبر
                            کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت
    حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است
                            رفتن به پايمردی همسایه در بهشت

حکایت۴  


یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی در نخواست. پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده‌اند و دراین مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است به جای آورد. رسول علیه السلام گفت این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکیم گفت این است موجب تندرستی زمین ببوسید و برفت
   سخن آنگه کند حکیم آغاز        یا سرانگشت سوی لقمه دراز
   که زناگفتنش خلل زاید            یا ز نا خوردنش به جان آید
   لاجرم حکمتش بود گفتار         خوردنش تندرستی آرد بار

حکایت۵  

در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوّت دهد گفت هذا المِقدارُ یَحمِلُکَ و ما زادَ عَلی ذلک فَانتَ حامِلُه یعنی این قدر تورا بر پای همی‌دارد و هر چه براین زیادت کنی تو حمال آنی

خوردن براى زيستن و ذکر کردن است           

تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است

حکایت۶


دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه‌ای کردند و در به گل بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند در گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده.مردم دراین عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد واین دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.
  چو کم خوردن طبیعت شد کسی را   چو سختی پیشش آید سهل گیرد
  وگر تن پرور است اندر فراخی           چو تنگی بیند از سختی بمیرد

حکایت۷


یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن. گفت اندازه نگهدار، کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسْرِفوا
    نه چندان بخور کز دهانت بر آید
                     نه چندان که از ضعف جانت برآید
    با آن که در وجود طعام است عیش نفس
                             رنج آورد طعام که بیش از قدر بود
    گر گل شكر خوری به تکلف زیان کند
                             ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود
رنجوری را گفتند دلت چه خواهد گفت آنکه دلم چیزی نخواهد
    معده چو کج گشت و شکم درد خاست
                           سود ندارد همه اسباب راست

حکایت ۸


بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسطه هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی اصحاب از تعنت وی خسته خاطرهمی‌بودند و از تحمل چاره نبود صاحب دلی در آن میان گفت نفس را وعده دادن به طعام آسان تر است که بقال را به درم
      ترك احسان خواجه اولي تر      که احتمال جفای بوّابان
      به تمنای گوشت مردن به        که تقاضای زشت قصابان

 

حکایت ۹  


جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند آن بازرگان به بخل معروف بود.
      گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب
                            تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان
جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند باری خواستن از او زهر کشنده است.
           هر چه از دونان به منت خواستی
                           در تن افزودی و از جان کاستی
و حکیمان گفته‌اند آب حیات اگر فروشند فی‌المثل به آب روی دانا نخرد که مردن به علت، به از زندگانی به مذلت
         اگر حنظل خوری از دست خوشخوی
                                 به از شیرینی از دست ترش روی

حکایت۱۰  


یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او درهم کشید و تعرّض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد
   زبخت روی ترش کرده پیش یار عزیز
                               مرو که عیش بر او نیز تلخ گردانی
   به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو
                               فرو نبندد کار گـــــــشاده پیشانی
آورده اند که اندکی در وظیفۀ او زیادت کرد وبسیاری از ارادت کم.دانشمند چون پس از چند روز موّدت معهود برقرار ندید گفت

   بِئس المطاعِمُ حینَ الذُلِّ تَکسِبُها
                            القِدرُ مُنْتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفوضٌ
   نانم افزود وآبرویم کاست
                          بینوایی به از مذلت خواست

حکایت۱۱  


درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبری کنم.دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد یکی را دید لب فروهشته تند نشسته برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش چه کردی گفت عطای او را به لقای او بخشیدم
   مبر حاجت به نزد ترشروى            که از خوی بدش افسرده گردی
   اگر گويى غم دل با كسى گوی      که از رویش به نقد آسوده گردی

حکایت۱۲


خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان ‏بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته
‎ ‎‏      نماند جانور از وحش وطیر و ماهی ومور‏
‏                           که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش‏
        عجب که دود دل خلق جمع می نشود‎ ‎‏ ‏
                           که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش ‏
در چنین سال مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است خاصه در ‏حضرت بزرگان و به طریق اهمال از آن گذشتن هم نشاید که طایفه ای بر ‏عجز گوینده حمل کنند بر این دو بیت اقتصار کنیم که اندک دلیل بسیاری ‏باشد و مشتی نمودار خرواری
‏        گرتتر بکشد این مخنث را           تتری دگر را نباید کشت‏
‏        چند باشد چون جسر بغدادش    آب در زیر و آدمی در پشت‏‎ ‎‏ ‏
چنین شخصی که یک طرف از نعمت او شنیدی دراین سال نعمتی بیکران ‏داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی ‏درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و ‏مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم
‏         نخورده شیر نیم خورده سگ        ور بمیرد به سختی اندر غار‏
‏         تن بیچارگی وگرسنگی              بنه و دست پیش سفله مدار‏
‏         گر فریدون شود به نعمت وملک    بی هنر را به هیچ کس مشمار
‏         پرنیان ونسیچ بر نااهل                لاجورد وطلاست بر دیوار‏

حکایت۱۳


حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای گفت‏‎ ‎بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه‏‎ ‎صحرایی به حاجتی برون رفته بودم ،خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. ‏گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده‌اند؟ گفت:
        هر كه نان از عمل خويش خورد       منت حاتم طائی نبرد‏‎ ‎‏ ‏
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم

حکایت۱۴


موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای ‏موسی دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم ‏موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز آمد از مناجات مرد را دید ‏گرفتار و خلقی انبوه براو گرد آمده گفت این چه حالت است؟ گفتند خمر خورده ‏و عربده کرده و کسی را کشته اکنون به قصاص فرموده‌اند ولطیفان گفته اند‏
        گربۀ مسكين اگر پر داشتى‏‎ ‎‏ ‏
                        تخم گنجشك از جهان برداشتى‏
        عاجز باشد كه دست قوت يابد‏‎ ‎‏ ‏
                        برخيزد و دست عاجزان برتابد‏
و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض موسی علیه السلام به حکمت ‏جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار
‏     ماذاأخاضَکَ یامَغرورُفِی الخَطر        حتّی هَلَکتَ فَلَیتَ النّملُ لَم یَطِر ‏‎ ‎‏ ‏
‏     بنده چو جاه آمدو سیم و زرش       سیلی خواهد به ضرورت سرش‏
‏     آن نشنیدی که فلاطون چه گفت   مور همان به که نباشد سرش ‏‎ ‎‏ ‏
پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی دار است
‏      آن کس که توانگرت نمی گرداند    او مصلحت تو از تو بهتر داند‏

حکایت۱۵

 ‏
اعرابی را دیدم در حلقۀ جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که وقتی در ‏بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر ‏هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی ‏فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است باز آن تلخی و نومیدی که معلوم ‏کردم که مروارید است.‏
    در بيابان خشك و ريگ روان     تشنه را دهان چه دُر چه صدف‏‎ ‎‏ ‏
    مرد بی توشه کاوفتاد از پای    بر کمر بند او چه زر چه خزف‏‎ ‎‏ ‏

حکایت۱۶


یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می گفت
‏ یا لَیتَ قــَبلَ مَنَّیتی یَوماً اَفوزُ بمُنیتی     نَهراًتَلاطَمُ رُکبَتی وَ اَضَلُ أملاءُ قِربَتی‏

حکایت۱۷

 ‏
همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و ‏درمی چند بر میان داشت بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد پس به سختی ‏هلاک شد طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته‏
‎ ‎‏       گر همه زرّ جعفری دارد         مرد بی توشه برنگیرد گام‏
‏        در بیابان فقیر سوخته را        شلغم پخته به که نقرۀ خام‏

حکایت۱۸


هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر ‏وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در ‏آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و ‏بر بی کفشی صبر کردم‏
           مرغ بريان به چشم مردم سير‏‎ ‎‏ ‏
                               كمتر از برگ تره بر خوان است
           وان که را دستگاه و قوت نیست‎ ‎‏ ‏
                               شلغم پخته مرغ بریان است‏

حکایت۱۹


یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور ‏افتادند تا شب در آمد خانه دهقانی دیدند ملک گفت شب آنجا رویم تا زحمت ‏سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا ‏کردن هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم .دهقان را خبر شد ما حضری ترتیب ‏کرد و پیش آورد وزمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن ‏نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد ‏شبانگاه به منزل او نقل کردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنیدندش که ‏قدمی چند در رکاب سلطان همی‌رفت و می گفت
        ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم‏‎ ‎‏ ‏
                                    از التفات به مهمان سراى دهقانى‏
        کلاه گوشۀ دهقان به آفتاب رسید‎ ‎‏ ‏
                                    که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی ‏‎ ‎‏ ‏

حکایت۲۰


گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود یکی از پادشاهان ‏گفتش همی‌نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست اگر به برخی از ‏آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته. گفت ای ‏خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون ‏من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آورده ام گفت غم نیست که ‏به کافر می دهیم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین
‏                 گرآب چاه نصرانی نه پاک است‏
‏                                         مرده می شویی چه باک است‏
                 قالو عَجینُ الکِلْسِ لَیْسَ بِطاهِر‎ ‎‏ ‏
                                         قُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرَزِ‏
شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد وحجت آوردن گرفت وشوخ چشمی ‏کردن بفرمود تا مضمون خطاب از او به به زجر وتوبیخ ملخص کردند
‎ ‎‏        به لطافت چو بر نیاید کار        سر به بی حرمتی کشد ناچار‏
‏         هر که بر خویشتن نبخشاید    گر نبخشد کسی بر او شاید

حکایت۲۱

 ‏
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده وخدمتکار شبی ‏در جزیرۀ کیش مرا به حجرۀ خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای ‏پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است ‏و این قبالۀ فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر ‏اسکندریه دارم که هوایی خوش است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش ‏است سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش ‏به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفراست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به ‏چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسۀ چینی به روم آرم و دیبای ‏رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینۀ حلبی به یمن و برد یمانی به ‏پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم‎ ‎
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای ‏سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای گفتم‏:
           آن شنيدستى كه در اقصاى غور‏‎ ‎‏ ‏
                                         بار سالارى بيفتاد از ستور‏
           گفت چشم تنگ دنیا دوست را‏‎ ‎‏ ‏
                                         یاقناعت پر کند یا خاک گور‏

حکایت۲۲


مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ‏ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن ‏تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربۀ بوهریره را به لقمه‌ای ‏ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی. فی الجمله خانۀ او ‏را کس ندیدی در گشاده  و سفرۀ او را سرگشاده‏
‏               درویش به جز بوی طعامش نشنیدی ‏
‏                                     مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی‏
شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خیال فرعونی در ‏سر حتی اِذا اَدْرَکَهُ الغَرَقُ بادی مخالف کشتی بر آمد‏
             با طبع ملولت چه كند هر كه نسازد؟‏‎ ‎‏ ‏
                               شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی
دست دعا برآورد وفریاد بی فایده خواندن گرفت واِذا رَکِبُوا فِی الفلکِ دَعَوُااللهَ مخلِصینَ لَهُ الدّین
‏             دست تضرع چه سود بندۀ محتاج را ‏‎ ‎‏ ‏
‏                                وقت دعا بر خدای وقت کرم در بغل ‏‎ ‎‏ ‏

        

               از زر و سیم راحتی برسان ‏‎ ‎‏ ‏
‏                                  خویشتن هم تمتعی برگیر‏‎ ‎‏ ‏
‏               وانگه این خانه کز تو خواهد ماند‏
‏                                    خشتی از سیم و خشتی از زر گیر‏
آورده‌اند که در مصر اقارب درویش داشت به بقیت مال او توانگر شدند و ‏جامه‌ای کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی ‏را دیدم از ایشان بر بادپایی روان و غلامی در پی دوان‏
‏                وه که گر مرده باز گردیدی        به میان قبیله وپیوند‏
‏                ردّمیراث سخت تر بودی           وارثان را زمرگ خویشاوند‏
به سابقۀ معرفتی که میان ما بود گفتم
‏         بخور ای نیک سیرت سره مرد       کان نگون بخت گرد کرد ونخورد

حکایت۲۳


صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی ‏براو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت
‎                ‎‏ شد غلامی که آب جوی آرد     جوی آب آمد وغلام ببرد‏
‏                دام هر بار ماهی آوردی          ماهی این بار رفت ودام ببرد
ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش کردند که چنين صيدی در دامت افتاد ‏و ندانستی نگاه داشتن . گفت : ای برادران ، چه توان کردن ؟ مرا روزی ‏نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود . صياد بی روزی در دجله نگيرد ‏و ماهی بی اجل بر خشک نميرد.‏

حکایت۲۴


دست و پا بریده‌ای هزار پایی بکشت صاحب دلی براو گذر کرد و گفت ‏سبحان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی ‏گریختن نتوانست.‏
‏      چو آید زپی دشمن جان ستان        ببندد اجل پای اسب دوان‏
‏      در آن دم که دشمن پیاپی رسید     کمان کیانی نشاید کشید

حکایت۲۵  


ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی ‏مصری بر سر. کسی گفت سعدی چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَم برین ‏حیوان لا یعلَمْ گفتم‏
‎ ‎‏              قَد شابَه بِالوری حَمارٌ       عِجلا جَسداً لَهُ خٌوارٌ
یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا
‏  به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان     مگر دراعه ودستار و نقش بیرونش‏
‏  بگرد در همه اسباب وملک هستی او  که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش‏

حکایت۲۶  


دزدی گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم ‏دراز می کنی گفت‏:
‏         دست دراز از پی یک حبه سیم     به که ببرند به دانگیّ و نیم‏

حکایت۲۷

 ‏
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از ‏دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم ‏سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم
‏    فضل وهنر ضایع است تا ننمایند     عود بر آتش نهند و مشک بسایند‏
پدر گفت ای پسر خیال محال از سر به در کن و پای قناعت در دامن سلامت ‏کش که بزرگان گفته‌اند دولت نه به کوشیدن است چاره کم جوشیدن است
              ‏ کس نتواند گرفت دامن دولت به زور ‏
                         ‏ کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور‏
          

              اگر به هر سر موئیت صد خرد باشد‏‎ ‎‏ ‏
                               خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد ‏‎ ‎‏ ‏
پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جرّ منافع و ‏دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلاّن و تحصیل جاه ‏و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنان که ‏سالکان طریقت گفته‌اند
‏         تا به دکان و خانه در گروی        هرگز ای خام آدمی نشوی‏
         برو اندر جهان تفرّج کن            پیش از آن روزی کز جهان بروی‏‎ ‎‏ ‏
پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنين که گفتی بی شمار است وليکن مسلم ‏پنج طايفه راست : نخستین بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و ‏کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک. هر روزی به شهری و هر شب به ‏مقامی و هر دم به تفرج گاهی از نعیم دنیا متمتع‏
‏        منعم به کوه ودشت وبیابان غریب نیست‏
‏                               هرجا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت‏
         و آن را که بر مراد جهان نیست دست رس‏‎ ‎‏ ‏
                               در زادو بوم خویش غریب است و ناشناخت‏
دومی عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایۀ بلاغت هر جا که ‏رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند‏
                وجود مردم دانا مثال زّر طلی است‎ ‎‏ ‏
                              که هر کجا برود قدر وقیمتش دانند‏
                بزرگ زادۀ نادان به شهر وا ماند‏‎ ‎‏ ‏
                              که در دیار غریبش به هیچ نستانند
سِيُم خوبرويی که درون صاحبدلان به مخالطت او ميل کند که بزرگان ‏گفته‌اند : اندکی جمال به از بسياری مال و گويند روی زيبا مرهم دلهای ‏خسته است و کليد درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنيمت شناسند ‏و خدمتش منت دانند
            شاهد آن جا که رود حرمت و عزّت بیند‎ ‎‏ ‏
                               ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش
‏            پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم‏
                               ‏ گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش‏
            گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد‏‎ ‎‏ ‏
                               هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش ‏‎ ‎‏ ‏
‎ ‎‏

             چون در پسر موافقی و دلبری بود‏
‏                                    اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود ‏
             او گوهرست گو صدفش در جهان مباش‏‎ ‎‏ ‏
                                    دُرّ یتیم را همه کس مشتری بود‏
چهارم خوش آوازى که به حنجرۀ داوودی آب از جريان و مرغ از طيران ‏باز دارد . پس به وسيلت اين فضيلت دل مشتاقان صيد کند و اربابی معنی به ‏منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت کنند
          سمعی اِلی حُسن الاغانی       مَنْ ذا الّذی جَسّ المثانی‎ ‎
      چه خوش باشد آهنگ نرم حزين    به گوش حریفان مست صبوح‏‎ ‎‏ ‏
      به از روى زيباست آواز خوش        که آن حظّ نفس است واین قوت روح‏‎ ‎‏ ‏
یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ‏ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته‌اند
           گر به غريبى رود از شهر خويش‏‎ ‎‏ ‏
                                    سختى و محنت نبرد پینه دوز‏
           ور به خرابی فتد از مملکت‏‎ ‎‏ ‏
                                    گرسنه خفتد ملک نیم روز‏
چنين صفت ها که بيان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر است و ‏داعيۀ طيب عیش و آن که ازین جمله بی بهره است به خیال باطل در جهان ‏برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود‏
‏          هر آن که گردش گیتی به کین اوبرخاست‏
‏                                         به غیر مصلحتش رهبری کند ایام‏
          کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
‏                                          قضا همی بردش تا به سوی دانه ودام‏
پسر گفت ای پدر قول حکما را چگونه مخالفت کنیم که گفته اند رزق اگر چه ‏مقسوم است به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگر چه مقدور از ابواب ‏دخول آن احتراز واجب
‏        رزق اگر چند بی گمان برسد       شرط عقل است جستن از درها‏
‏        ور چه کس بی اجل نخواهدمُرد    تو مرو در دهان اژدرها‏
دراین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس ‏مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمی‌آرم
‏     چون مرد در فتاد زجای ومقام خویش‏
‏                         دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست ‏
      شب هر توانگری به سرایی همی‌روند‎ ‎‏ ‏
‏                         درویش هرکجا که شب آمد سرای اوست‏
این بگفت وپدر را وداع کرد وهمت خواست و روان شد و با خود همی گفت
       هنرور چو بختش نباشد به کام       به جایی رود کش ندانند نام‏‎ ‎‏ ‏
همچنین تا برسید به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و ‏خروش به فرسنگ می رفت
‏       سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی‏
‏                         کمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی‏‎ ‎
‏ گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر ‏بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد ‏یاری نکردند ملاّح بی مروت به خنده بر گردید گفت‏
             زر ندارى نتوان رفت به زور از درِ يا‏ر‎ ‎‏ ‏
                               زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار‏
جوان را دل از طعنۀ ملاّح به هم بر آمد خواست که از او انتقام کشد، کشتی ‏رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ ‏نیست. ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید
          بدوزد شره دیدۀ هوشمند   درآرد طمع مرغ وماهی به بند‎ ‎‏ ‏

چندان که ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود درکشيد و بی محابا ‏کوفتن گرفت . يارش از کشتی به در آمد تا پشتی کند ، همچنين درشتی ديد و ‏پشت بداد . جز اين چاره نداشتند که با او به مصالحت گرايند و به اجرت ‏مسامحت نمایند. کلُّ مداراة صدقةُ
           چو پرخاش بینی تحمّل بیار          که سهلی ببندد در کارزار ‏‎ ‎‏ ‏
‏          به شیرین زبانی ولطف وخوشی    توانی که پیلی به مویی کشی‏‎ ‎‏ ‏
به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند ‏پس به کشتی در آوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان ‏در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاور ترست ‏باید که بدین ستون برود و خِطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم.جوان به غرور ‏دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید و قول حکما که ‏گفته‌اند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی ‏از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت به در آید و آزار در ‏دل بماند
         چه خوش گفت بكتاش با خیل تاش‏‎ ‎‏ ‏
                        چو دشمن خراشیدی ایمن مباش‏

     مشو ایمن که تنگ دل گردی      چو زدستت دلی به تنگ آید‏
     سنگ بر بارۀ حصار مزن            که بود کز حصار سنگ آید‎ ‎‏ ‏
چندانکه مقود کشتی به ساعد بر پیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از ‏کفش در گسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت ‏کشید و سختی دید سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد شبان ‏روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت ‏و بیخ گیاهان بر آوردن تا اندکی قوّت یافت سر در بیابان نهاد و همی‌رفت تا ‏تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید، قومی براو گرد آمده و شربتی آب به ‏پشیزی همی‌آشامیدند. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود ‏رحمت نیاوردند، دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را ‏فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد‏
‏         پشه چو پُر شد بزند پیل را       با همه تندی وصلابت که اوست ‏‎ ‎‏ ‏
‏         مورچگان را چو بود اتفاق         شیر ژیان را بدرانند پوست‏
به حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت . شبانگه برسيدند به مقامی ‏که از دزدان پر خطر بود . کاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر ‏هلاک نهاده . گفت : انديشه مداريد که منم دراين ميان که به تنها پنجاه مرد را ‏جواب می‌دهم و ديگر جوانان هم ياری کنند . اين بگفت و مردم کاروان را ‏به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش ‏دستگيری واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت ‏از دست رفته . لقمه‌ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند  آب در ‏سرش آشاميد تا ديو درونش بيارميد و بخفت . پيرمردی جهان ديده در آن ‏ميان بود ، گفت : ای ياران ، من از اين بدرقۀ شما انديشناکم نه چندان که از ‏دزدان . چنانکه حکايت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و به شب از ‏تشويش لوريان در خانه تنها خوابش نمی‌برد یکی را از دوستان پیش خود ‏آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او ‏بود. چندان که بر درم هاش اطلاع یافت، ببرد و بخورد و سفر کرد. بامدادان ‏دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درم‌های تورا دزد ‏برد گفت لا والله بدرقه برد.‏
       ‏ هرگز ایمن زمار ننشستم        که بدانستم آنچه خصلت اوست‏
‏       زخم دندان دشمنی بتر است   که نماید به چشم مردم دوست‏
چه دانيد؟ اگر اين هم از جمله دزدان باشد که به عياری در ميان ما تعبيه ‏شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مراو را ‏خفته بمانیم و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن ‏در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آنگه خبر یافت که ‏آفتابش در کتف تافت. سر برآورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ‏ره به جایی نبرد تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی‌گفت
‏          من ذایُحدِّ ثُنی وَ زُم ّالعِیس       ما لِلغریب ِسِویَ الغریب اِنیسُ‏
‏          درشتی کند با غریبان کسی    که نابوده باشد به غربت بسی ‏
مسکین دراین سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دور افتاده بود ‏بالای سرش ایستاده همی‌شنید و در هیأتش نگه می‌کرد صورت ظاهرش ‏پاکیزه و صورت حالش پریشان، پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی ‏برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد ملک زاده را بر حال تباه او ‏رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد. ‏پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه ‏بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و ‏غدر کاروانیان با پدر می‌گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی ‏دستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته‏
‏        چه خوش گفت آن تهی دست سلحشور‏
‏                                       جوی زر بهتر از پنجاه من زور‏
پسر گفت ای پدر هرآینه تا رنج نبری گنج بر نداری و تا جان در خطر ‏ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن بر نگیری. نبینی به ‏اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه ‏مایه عسل آوردم‏
‏               گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد‏
‏                                در طلب کاهلی نشاید کرد
‏               غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ‏
‏                                هرگز نکند دُرّ گرانمایه به چنگ‏
آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی کند
‏      چه خورده شیر شرزه در بن غار      باز افتاده را چه قوت بود‏
‏      تا تو در خانه صید خواهی کرد         دست وپایت چو عنکبوت بود‏
پدر گفت ای پسر تورا دراین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که ‏صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی ‏جبرکرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین ‏طمع دگر باره گرد ولع نگردی
‏      صیاد نه هر بار شگالی ببرد    افتد که یکی روز پلنگش بخورد‏
‏ چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به ‏حکم تفرّج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا ‏انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقۀ انگشتری ‏بگذراند خاتم او را باشد.اتفاقاً چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند ‏جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی ‏می‌انداخت باد صبا تیر او را به حلقۀ انگشتری در بگذرانید و خلعت و نعمت ‏یافت و خاتم به وی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا ‏کردی ؟گفت تا رونق نخستین بر جای ماند‏
‏        گه بود کز حکیم روشن رای     بر نیاید درست تدبیری‏
‏        گه باشد که کودکی نادان       به غلط بر هدف زند تیری‏

حکایت۲۸


 ‏
درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته ‏و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده ‏
              ‏ هر که بر خود در سؤال گشاد          تا بمیرد نیازمند بود‏
‏               آز بگذار و پادشاهی کن                گردن بی طمع بلند بود‏
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنین ‏است که به نمک با ما موافقت کنند شیخ رضا داد به حکم آنکه اجابت دعوت ‏سنت است. دیگر روز ملک به عذر قدومش رفت عابد از جای برجست و در ‏کنارش گرفت وتلطف کرد و ثنا گفت. چو غایب شد یکی از اصحاب پرسید ‏شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود ‏ودیگر ندیدیم. گفت نشنیده ای که گفته اند
‏               هر که را بر سماط بنشستی    واجب آمد به خدمتش برخاست‏


‏                گوش تواند که همه عمر وی   نشنود آواز دف و چنگ ونی‏
‏                دیده شکیبد زتماشای باغ     بی گل ونسرین به سر آرد دماغ‏
‏                ور نبود بالش آکنده پر           خواب توان کرد خزف زیر سر‏
‏                ور نبود دلبر هم خوابه پیش    دست توان کرد در آغوش خویش‏
‏                وین شکم بی هنر پیچ پیچ     صبر ندارد که بسازد به هیچ‏