حکایت۱۵
اعرابی را دیدم در حلقۀ جوهریان بصره که حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسهای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است.
در بيابان خشك و ريگ روان تشنه را دهان چه دُر چه صدف
مرد بی توشه کاوفتاد از پای بر کمر بند او چه زر چه خزف
اعرابی را دیدم در حلقۀ جوهریان بصره که حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسهای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است.
در بيابان خشك و ريگ روان تشنه را دهان چه دُر چه صدف
مرد بی توشه کاوفتاد از پای بر کمر بند او چه زر چه خزف
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|