بهارِ خاموش


بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند
بر آن آیینۀ زنگار بسته
بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند

 

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که‌ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده دیری پای بر سر ــ

 

بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

 

نه دود از کومه‌یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.

 

به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
در این ویران به رویش کس نخندید
کس‌اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.

 

کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.

 

نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجیر می‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می‌زند جوش.

 

به هیچ ارابه‌یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.

 

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جادۀ خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.

 

غروبِ روزِ اول لیک، تنها
در این خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت‌ها که رفته‌ است
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...

 

بهار آمد، نبود اما حیاتی
در این ویران‌سرای محنت‌آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

بازگشت


این ابرهای تیره که بگذشته‌ است
بر موج‌های سبزِ کف‌آلوده،
جانِ مرا به درد چه فرساید
روحم اگر نمی‌کُنَد آسوده؟

 

دیگر پیامی از تو مرا نارَد
این ابرهای تیرۀ توفان‌زا
زین پس به زخمِ کهنه نمک پاشد
مهتابِ سرد و زمزمۀ دریا.

 

وین مرغکانِ خستۀ سنگین‌بال
بازآمده از آن سرِ دنیاها
وین قایقِ رسیده هم‌اکنون باز
پاروکشان از آن سرِ دریاها...

 

هرگز دگر حبابی از این امواج
شب‌های پُرستارۀ رؤیارنگ
بر ماسه‌های سرد، نبیند من
چون جان تو را به سینه فشارم تنگ

 

حتا نسیم نیز به بوی تو
کز زخم‌های کهنه زداید گرد،
دیگر نشایدم بفریبد باز
یا باز آشنا کُنَدَم با درد.

 

افسوس ای فسرده‌چراغ! از تو
ما را امید و گرمی و شوری بود
وین کلبۀ گرفتۀ مظلم را
از پَرتوِ وجودِ تو نوری بود.

 

دردا! نماند از آن همه، جز یادی
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سایه کز هیاکلِ ناپیدا
گردد به عمقِ آینه‌یی معلوم...

 

یک باره رفت آن همه سرمستی
یک باره مُرد آن همه شادابی
می‌سوزم ــ ای کجایی کز بوسه
بر کامِ تشنه‌ام بزنی آبی؟

 

مانم به آبگینه‌حبابی سست
در کلبه‌یی گرفته، سیه، تاریک:
لرزم، چو عابری گذرد از دور
نالم، نسیمی ار وزد از نزدیک.

 

در زاهدانه‌کلبۀ تار و تنگ
کم نور پیه‌ سوزِ سفالینم
کز دور اگر کسی بگشاید در
موجِ تأثر آرَد پایینم.

 

ریزد اگر نه بر تو نگاهم هیچ
باشد به عمقِ خاطره‌ام جایت
فریادِ من به گوشت اگر ناید
از یادِ من نرفته سخن‌هایت:

 

«ــ من گورِ خویش می‌کَنَم اندر خویش
چندان که یادت از دل برخیزد
یا اشک‌ها که ریخت به پایت، باز
خواهد به پای یارِ دگر ریزد!»...

 

در انتظارِ بازپسین‌ روزم
وز قولِ رفته، روی نمی‌پیچم.
از
حال غیرِ رنج نَبُردَم سود
ز
آینده نیز، آه که من هیچم.
 

بگذار ای امیدِ عبث، یک بار
بر آستانِ مرگ نیاز آرم
باشد که آن گذشتۀ شیرین را
بارِ دگر به سوی تو باز آرم.

رانده


دست بردار از این هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.

 

دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در.

 

زنده، این‌گونه به غم
خفته‌ام در تابوت.
حرف‌ها دارم در دل
می‌گزم لب به‌سکوت.

 

دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی‌ است
گرچه خود عمر به چشمم باد است.

 

رانده‌اَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
می‌کشم پای بر این جادۀ پرت
می‌زنم گام بر این راهِ عبوس.

 

پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی می‌گذرم سر در خویش
می‌خزد هیکلِ من از دنبال
می‌دود سایۀ من پیشاپیش.

 

می‌روم با رهِ خود
سر فرو، چهره به‌هم.
با کس‌ام کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟

 

دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دلِ تاریکِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟

 

می‌روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
دست بردار از این عابرِ مست
یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

بیمار


بر سرِ این ماسه‌ها دراز زمانی‌ است
کشتیِ فرسوده‌یی خموش نشسته‌ است
لیک نه فرسوده آن چنان که دگر هیچ
چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.
 

حوصله کردم بسی، که ماهی‌گیران
آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛
پُتک ببینم که می‌فشارد با میخ
ارّه ببینم که می‌سراید با چوب.

 

مانده به امید و انتظار که روزی
این به شن‌افتاده را بر آب ببینم ــ
شادی بینم به روی ساحلِ آباد
وین زغم‌آباد را خراب ببینم.

 

پاره ببینم سکوتِ مرگ به ساحل
کآمده با خشّ و خِشِّ موجِ شتابان
هم‌نفس و، زیرِ کومۀ منِ بیمار
قصۀ نابود می‌سراید با آن...

 

پنجره را باز می‌کنم سوی دریا
هر سحر از شوق، تا ببینم هستند؟

 

مرغی پَر می‌کشد ز صخره هراسان.
 

چلّه نشسته قُرُق به ساحل اگر چند،
با دلِ بیمارِ من عجیب امیدی‌ است:

 

از قُرُقِ هوشیار و موجِ تکاپوی
بر دو لبش پوزخنده‌یی‌ست ظفرمند،
وز سمجِ این قُرُق نمی‌رود از روی!

 

کرده چنانم امیدوار که دانم
روزی از این پنجره نسیمکِ دریا
کلبۀ چوبینِ من بیاکنَد از بانگ
با تنِ بیمار برجهانَدَم از جا.

 

خم شوم از این دریچه شسته ز باران
قطره‌یی آویزَدَم به مژه ز شادی:
بینم صیادهای بحرِ خزر را
گرم به تعمیرِ عیبِ کشتیِ بادی.

 

نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسیار
پنجره برهم زنم ز خودشده، مفتون.
کفش نجویم دگر، برهنه‌سروپای
جَست زنم از میانِ کلبه به بیرون!

شعر گم شده


تا آخرین ستارۀ شب بگذرد مرا
بی‌خوف و بی‌خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،
بیدار می‌نشینم در سردچالِ خویش
شب تا سپیده خواب نمی‌جنبدم به چشم،

 

شب در کمینِ شعری گُمنام و ناسرود
چون جغد می‌نشینم در زیجِ رنجِ کور
می‌جویمش به کنگرۀ ابرِ شب‌نورد
می‌جویمش به سوسوی تک‌اخترانِ دور.

 

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
دنبالِ شعرِ گم‌شدۀ خود دویده‌ام
بر هر کلوخ‌پارۀ این راهِ پیچ‌پیچ
نقشی ز شعرِ گم‌شدۀ خود کشیده‌ام.

 

تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد
من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده‌ام

تا دوردستِ منظره، کوه است و برف و برف
من برف‌کاوِ کوهم و از کوه مانده‌ام.

 

اکنون در این مغاکِ غم‌اندود، شب‌به‌شب
تابوت‌های خالی در خاک می‌کنم.
موجی شکسته می‌رسد از دور و من عبوس
با پنجه‌های درد بر او دست می‌زنم.

 

تا صبح زیرِ پنجرۀ کورِ آهنین
بیدار می‌نشینم و می‌کاوم آسمان
در راه‌های گم‌شده، لب‌های بی‌سرود
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

رنجِ دیگر


خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم
گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود،
دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ
ناخنِتان گر نبود دشمنی‌آلود.

 

ورنه چرا بوسه خون چکانَدَم از لب
ورنه چرا خنده اشک ریزَدَم از چشم
ورنه چرا پاک‌چشمه آب دهد زهر
ورنه چرا مِهر بوته غنچه دهد خشم؟

 

من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند
قصۀ این زخمِ دیرپای پُراز درد؟
لابد باید که هیچ گویم، ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

دیدار واپسین


باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
آوازِ در، به نعرۀ توفان، شود هلاک
بیهوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک
بیهوده می‌زنی به در، انگشتِ دردناک.

 

دانم که آنچه خواهی از این بازگشت، چیست:
این در به صبر کوفتن، از دردِ بی‌کسی‌ است.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی‌ است.

 

افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن‌که، درد
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی‌مریض‌دارو! زان زخم‌خورده مَرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!

شعر ناتمام


سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم
از سراشیبی کنون سوی عدم.

 

پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بی‌قرار.

 

جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش،
آبم و، او می‌گدازد از عطش.

 

جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.

 

آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش
چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.

 

لیک از او با من چه باشد کاستن؟
من که‌ام جز گورِ سرگردانِ من؟

 

من که‌ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟
من که‌ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟

 

من که‌ام جز وحشت و جرأت همه؟
من که‌ام جز خامُشی و همهمه؟

 

من که‌ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
من که‌ام جز لحظه‌هایی در ابد؟

 

من که‌ام جز راه و جز پا توأمان؟
من که‌ام جز آب و آتش، جسم و جان؟

 

من که‌ام جز نرمی و سختی به‌هم؟
من که‌ام جز زندگانی، جز عدم؟

 

من که‌ام جز پایداری، جز گریز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک‌ریز؟

 

ای دریغ از پای بی‌پاپوشِ من!
دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!

 

شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.

 

گُل مگر از شوره من می‌خواستم؟
یا مگر آب از لجن می‌خواستم؟

 

بارِ خود بردیم و بارِ دیگران
کارِ خود کردیم و کارِ دیگران...

 

ای دریغ از آن صفای کودنم
چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!

 

با تنِ فرسوده، پای ریش‌ریش
خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.

 

گفتم این نامردمانِ سفله‌زاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد،

 

لیک تا جانی به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند...

 

ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،
پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!

 

من سلام بی‌جوابی بوده‌ام
طرحِ وهم‌اندودِ خوابی بوده‌ام.

 

زادۀ پایانِ روزم، زین سبب
راهِ من یک سر گذشت از شهرِ شب.

 

چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت

سفر


در قرمزِ غروب،
                 رسیدند
از کوره‌راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.
تابیده بود و تفته
                  مسِ گونه‌هایشان
و رقصِ زُهره که در گودِ بی‌تهِ شبِ چشمِشان بود
به دیارِ غرب
ره‌آوردِشان بود.
و با من گفتند:
«ــ با ما بیا به غرب!»
 
من اما همچنان خواندم
و جوابی بدانان ندادم
و تمامِ شب را خواندم
تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.
 

 
در ژاله‌بارِ صبح
                 رسیدند
از جادۀ شمال
                   دو دختر
                            کنارِ من.
لب‌هایشان چو هستۀ شفتالو
وحشی و پُرتَرَک بود
و ساق‌هایشان
با مرمرِ معابدِ هندو
                       می‌مانست
و با من گفتند:
«ــ با ما بیا به راه...»
 
ولیکن من
لب فروبستم ز آوازی که می‌پیچیدم از آفاق تا آفاق
و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم را
و نیمِ روز را خاموش ماندم
به زیرِ بارشِ پُرشعلۀ خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.
 

 
در قلبِ نیمروز
از کوره‌راهِ غرب
                 رسیدند چند مَرد...
خورشیدِ جُست‌وجو
در چشم‌هایشان متلألی بود
و فکِ شان، عبوس
با صخره‌های پُرخزه می‌مانست.
 
در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.
برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست
سرودم شماره زد
با ضربه‌های پُرتپش‌اش
                           گام‌هایمان را.
 

 
بر جای لیک، خاطره‌ام گنگ
خاموش ایستاد
دنبالِ ما نگریست.
و چندان که سایه‌مان و سرودِ من
در راهِ پُرغبار نهان شد،
در خلوتِ عبوسِ شبانگاه
بر ماندگی و بی‌کسیِ خویشتن گریست.

گل‌کو


شب ندارد سرِ خواب.
 
می‌دود در رگِ باغ
باد، با آتشِ تیزابش، فریادکشان.
 
پنجه می‌ساید بر شیشۀ در
شاخِ یک پیچکِ خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان.
 

 
من ندارم سرِ یأس
با امیدی که مرا حوصله داد.
 
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد.
 

گل‌کو می‌آید
گل‌کو می‌آید خنده‌به‌لب.
 

 

گل‌کو می‌آید، می‌دانم،
با همه خیرگیِ باد
                      که می‌اندازد
پنجه در دامانش
روی باریکۀ راهِ ویران،
 

گل‌کو می‌آید
با همه دشمنیِ این شبِ سرد
که خطِ بیخودِ این جاده را
می‌کند زیرِ عبایش پنهان.
 

 
شب ندارد سرِ خواب،
شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک
پنجه بر شیشۀ در می‌ساید.
 
من ندارم سرِ یأس،
زیرِ بی‌حوصلگی‌های شب، از دورادور
ضربِ آهستۀ پاهای کسی می‌آید.

صبرِ تلخ


با سکوتی، لبِ من
بسته پیمانِ صبور ــ
 
زیرِ خورشیدِ نگاهی که از او می‌سوزم
و به‌نفرت بسته‌ است
شعله در شعلۀ من،
 
زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوخته‌تن،
 
زیرِ این خندۀ پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن...
 

 
آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ درجنگ،
 
همرَهانِ بی‌ره با من
یک‌دلانِ ناهمرنگ...
 

 
من ز خود می‌سوزم
همچو خونِ من کاندر تبِ من
 
بی‌که فریادی از این قلبِ صبور
بچکد در شبِ من
 
بسته پیمان گویی
با سکوتی لبِ من.

مه


بیابان را، سراسر، مه گرفته‌ است.
چراغِ قریه پنهان است
موجی گرم در خونِ بیابان است
بیابان، خسته
                لب بسته
                          نفس بشکسته
                           در هذیانِ گرمِ مه، عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند.
«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ است. [می‌گوید به خود، عابر]
    سگانِ قریه خاموش‌اند.
    در شولای مه پنهان، به خانه می‌رسم.
گل‌کو نمی‌داند. مرا ناگاه در
    درگاه می‌بیند، به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ است... با خود فکر می‌کردم که مه گر
    همچنان تا صبح می‌پایید مردانِ جسور از خفیه‌گاهِ خود به دیدارِ عزیزان         بازمی‌گشتند.»
 

 
بیابان را
         سراسر
                  مه گرفته‌ است.
چراغِ قریه پنهان است، موجی گرم در خونِ بیابان است.
بیابان، خسته لب‌بسته نفس‌بشکسته در هذیانِ گرمِ مه عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند...

از زخمِ قلبِ «آبائی»


دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!
دخترانِ امیدِ تنگ
                  در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
                    در خُلق‌های تنگ!
دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
                           در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ
 
از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...
 

 
دخترانِ رودِ گِل‌آلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
دخترانِ عشق‌های دور
                          روزِ سکوت و کار
                                             شب‌های خستگی!
دخترانِ روز
            بی‌خستگی دویدن،
                                  شب
                                      سرشکستگی! ــ
 
در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ
در رقصِ راهبانۀ شکرانۀ کدام
                                        آتش‌زدای کام
بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را
                       خواهید برفراشت؟
 

 
افسوس!
موها، نگاه‌ها
              به‌عبث
عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.
 
دخترانِ رفت‌وآمد
                  در دشتِ مه‌زده!
دخترانِ شرم
               شبنم
                     افتادگی
                              رمه! ــ
 
از زخمِ قلبِ
آبائی
در سینۀ کدامِ شما خون چکیده است؟
پستانِتان، کدامِ شما
گُل داده در بهارِ بلوغش؟
لب‌هایتان کدامِ شما
لب‌هایتان کدام
                ــ بگویید! ــ
در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟
 
شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار می‌مانید
در بسترِ خشونتِ نومیدی
در بسترِ فشردۀ دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
                                           بدرخشاند
تا دیرگاه، شعلۀ آتش را
در چشمِ بازِتان؟
 

 
بینِ شما کدام
                ــ بگویید! ــ
بینِ شما کدام
صیقل می‌دهید
                 سلاحِ
آبائی را
برای
    روزِ
      انتقام؟

بادها


امشب دوباره
               بادها
افسانۀ کهن را آغازکرده‌اند
 

«ــ بادها!
          بادها!
                خنیاگرانِ باد!»

 
خنیاگرانِ باد
              ولیکن
سرگرمِ قصه‌های ملول اند...
 

 
«ــ خنیاگرانِ باد
                    امشب
                             رُکسانا
                                     با جامۀ سفیدِ بلندش
 پنهان ز هر کسی
 مهمانِ من شده‌ است و کنون
                                      مست
 بر بسترم
             افتاده است.
 [این قصه ناشنیده بگیرید!]
 کوته کنید این همه فریاد
 خنیاگرانِ باد!
 بگذارید
         رُکسانا
 در مستیِ گرانش امشب
 این‌جا بمانَد تا سحر.
 های!
      خنیاگرانِ باد!
                       اگر بگذارید!...
 آن‌گاه
 از شرمِ قصه‌ها که سخن‌سازان
 خواهند راند بر سرِ بازار،
 دیگر
 رُکسانا
 هرگز ز کلبۀ من بیرون
                                 نخواهد نهاد پای...»

 

 
بیرونِ کلبه، بادها
پُرشور می‌غریوند...
 

«ــ آرام‌تر!
            بی‌رحم‌ها!
                         خنیاگرانِ باد!»

 
خنیاگرانِ باد، ولیکن
سرگرمِ قصه‌های ملول اند
آنان
از دردهای خویش پریش اند،
آنان
سوزنده‌گانِ آتشِ خویش اند...

 

غبار


از غریوِ دیوِ توفانم هراس
وز خروشِ تُندرم اندوه نیست،
مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ.
 
استوارم چون درختی پابه‌جای
پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی
بی‌ثمر با دست و پای من مپیچ.
 
مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا:
عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم
 
نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:
رفته مدت‌ها که من زین یاوه‌گویی‌ها کَرَم!
 

 
لیک از دریا چو مرغان پَرکشند
روی پل‌ها، بام‌ها، مرداب‌ها ــ
پابرهنه می‌دوم دنبالِشان.
وقت کان سوی افق پنهان شوند
بازمی‌گردم به کومه پاکشان،
حلقه می‌بندد به چشمان اشکِ من
گرچه در سختی به‌سانِ آهنم...
 
یا اگر در کنجِ تنهایی مرا
مرغکِ شب ناله‌یی بردارد از اقصای شب،
اندُهی واهی مرا
می‌کشد در بر، چنان پیراهنم.
 

 
همچنان کز گردشِ انگشت‌ها بر پرده‌ها
وز طنینِ دل‌کشِ ناقوس
وز سکوتِ زنگ‌دارِ دشت‌ها
وز اذانِ ناشکیبای خروس
وز عبورِ مه ز روی بیشه‌ها
وز خروشِ زاغ‌ها
وز غروبِ برف‌پوش ــ
اشک می‌ریزد دلم...
 
گرچه بر غوغای توفان‌ها کَرَم
وز هجومِ بادها باکیم نیست،
گرچه چون پولاد سرسختم به رزم
یا خود از پولاد شد ایمانِ من ــ
گر بخواند مرغی از اقصای شب
اشکِ رقت ریزد از چشمانِ من.

انتظار


از دریچه
با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد
می‌کنم از چشمِ خواب‌آلودۀ خود
                                         صبحدم
                                                 بیرون
                                                       نگاهی:
 
در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور
پاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر...
در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذر
کاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد...
 
من در این‌جا مانده‌ام خاموش
                                   بر جا ایستاده
                                                   سرد
 

 
جاده خالی
زیرِ باران!

تردید


او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام‌گاهی دور، گویا دیده بودم من...
 
لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره‌های دوردست و سردِ مه گم بود.
 
لبخندِ بی‌رنگش به موجی خسته می‌مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می‌زد گوییا لبخند...
 

 
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماقِ نومیدی صدایش کردم:
 
       
                                              «ــ ای پیدای دور از چشم!
«دیری‌ است تا من می‌چشَم رنجابِ تلخِ انتظارت را
«رؤیای عشقت را، در این گودالِ تاریک، آفتابِ واقعیت کن!»

 
وآن دَم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمانِ من لغزید
در قعرِ تردید این‌چنین با خویشتن گفتم:
 

«ــ آیا نگاهش پاسخِ پُرآفتابِ خواهشِ تاریکِ قلبِ یأس‌بارم نیست؟
«آیا نگاهِ او همان موسیقی گرمی که من احساسِ آن را در هزاران خواهشِ پُردرد دارم، نیست؟
«نه!
«من نقشِ خامِ آرزوهای نهان را در نگاهم می‌دهم تصویر!»

 
آن‌گاه نومید، از فروتر جای قلبِ یأس‌بارِ خویش کردم بانگ باز از دور:
                                    
   «ــ ای پیدای دور از چشم!...»
 
او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را
اما صدایش با صدای عشق‌های دورِ از کف رفته می‌مانست...
 
لالایی گرمِ خطوطِ پیکرش، از تاروپودِ محوِ مه پوشید پیراهن.
گویا به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور او را دیده بودم من...

احساس


سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند
رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ
فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ.
 
دو دختر از دریچۀ لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند
 
لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند
فقط از زخمِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیراهنِ من لکه‌یی نارنگ...
 

 
به خانه آمدم از راه، پا پُرآبله دل تنگ و خالی دست
به روی بسترِ بی‌عشقِ خویش افتادم، از اندوهِ گنگی مست
 
شبِ اندیشناکِ خسته، از راهِ درازش می‌گذشت آرام.
کلاغی بر چناری دور، در مهتاب زد فریاد.
در این هنگام
نسیمِ صبحگاهِ سرد، بر درگاهِ خانه پرده را جنباند.
در آن خاموشِ رؤیایی چنان پنداشتم کز شوق، روی پرده، قلبِ دخترِ تصویر می‌لرزد.
 
چنان پنداشتم کز شوق، هر دَم با تلاشی شوم و یأس‌آمیز، خود را می‌کشد آرامک آرامک به سوی من...
 

 
دو چشمم خسته بر هم رفت.
سپیده می‌گشود آهسته جعدِ گیسوانِ تاب‌دارِ صبح.
سحر لبخند می‌زد سرد.
 
طلسمِ رنجِ من پوسید
چنین احساس کردم من لبانِ مرده‌یی لب‌های سوزانِ مرا در خواب می‌بوسید...

خفاش شب


هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال
این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ
خود را به روشنِ سحر
                           نزدیک‌تر کند،
 
لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــ
آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند...
 

 
زین‌روی در ببسته به خود رفته‌ام فرو
در انتظارِ صبح.
 
فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.
 
اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته‌ام
بنشسته‌ام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بسته‌ام
پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم.
 

 
دیری‌ است عابری نگذشته‌ است از این کنار
کز شمعِ او بتابد نوری ز روزنم...
 
فکرم به جُست‌وجوی سحر راه می‌کشد
اما سحر کجا!
 
در خلوتی که هست،
نه شاخه‌یی ز جنبشِ مرغی خورَد تکان
نه باد روی بام و دری آه می‌کشد.
حتا نمی‌کند سگی از دور شیونی
حتا نمی‌کند خَسی از باد جنبشی...
 
غولِ سکوت می‌گزَدَم با فغانِ خویش
و من در انتظار
                 که خوانَد خروسِ صبح!
 
کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندرِ نجات
              چراغِ امیدِ صبح
سوسو نمی‌زند...
 
از شوق می‌کشم همه در کارگاهِ فکر
نقشِ پَرِ خروسِ سحر را
لیکن دوامِ شب همه را پاک می‌کند.
می‌سازمش به دل همه
                             اما دوامِ شب
در گورِ خویش
                ساخته‌ام را
در خاک می‌کند.
 

 
هست آنچه بوده است:
 
شوقِ سحر نمی‌دمد اندر فلوتِ خویش
خفاشِ شب نمی‌خورَد از جای خود تکان.
شاید شکسته پای سحرخیزِ آفتاب
شاید خروس مرده که مانده‌ است از اذان.
 
مانده‌ است شاید از شنوایی دو گوشِ من:
خوانده خروس و بی‌خبر از بانگِ او منم.
شاید سحر گذشته و من مانده بی‌خیال:
بینایی‌ام مگر شده از چشمِ روشنم.

مرگ «نازلی»


«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
    در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
    دست از گمان بدار!
    با مرگِ نحس پنجه میفکن!
    بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»
 

نازلی سخن نگفت
                        سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...
 

 
«ــ
نازلی! سخن بگو!
    مرغِ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را
    در آشیان به بیضه نشسته‌ است!»
 

نازلی سخن نگفت؛
                        چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...
 

 

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم در این ظلام درخشید و جَست و رفت...
 

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
          مژده داد: «زمستان شکست!»
                                               و
                                                 رفت...

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ...


نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشم
نمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ
 
شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد
سحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ صبح را در خویش...
 
دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می‌کُنَدْشان گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگ فرشِ سرد؟
صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟
 

 
نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ
نمی‌لغزانمت بر خواب‌هایِ مخملِ اندیشه‌یی ناچیز: ــ
حبابِ خنده‌یی بی‌رنگ می‌ترکد به شب گرییدنِ پائیز اگر در جویبارِ تنگ،
وگر عشقی کزو امید با من نیست
در این تاریکیِ نومید ساید سر به درگاهم ــ
دو کودک بر جلوخانِ سرایی خفته‌اند اکنون
سه کودک بر سریرِ سنگ فرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مردۀ مرطوب.
 

 
نمی‌لغزانمت بر مخملِ اندیشه‌یی بی‌پای
نمی‌غلتانمت بر بسترِ نرمِ خیالی خام:
 
اگر خواب آورست آهنگِ بارانی که می‌بارد به بامِ تو
وگر انگیزۀ عشق است رقصِ شعلۀ آتش به دیوارِ اتاقِ من،
 
اگر در جویبارِ خُرد، می‌بندد حباب از قطره‌هایِ سرد
وگر در کوچه می‌خواند به شوری عابرِ شبگرد ــ
 
دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه با رؤیایِ آتش می‌کنند تن گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگ فرشِ سرد؟
و صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟
 

 
نمی‌گردانمت بر پهنه‌هایِ آرزویی دور
نمی‌رقصانمت در دودناکِ عنبرِ امید:
 
میانِ آفتاب و شب برآورده‌ است دیواری ز خاکستر سحر هرچند،
دو کودک بر جلوخانِ سرایی مرده‌اند اکنون
سه کودک بر سریرِ سنگ فرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مردۀ مرطوب.

ساعتِ اعدام


در قفلِ در کلیدی چرخید
 
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
 
در قفلِ در کلیدی چرخید
 

 
بیرون
رنگِ خوشِ سپیده‌دمان
مانندۀ یکی نتِ گم‌گشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
                                    سوراخ‌های نی
دنبالِ خانه‌اش...
 

 
در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
 

 
در قفلِ در
کلیدی چرخید.

شعری که زندگی‌ است


موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین
از
زندگی نبود.
در آسمانِ خشکِ خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو.
او در
خیال بود شب و روز
در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای‌بند،
حال‌آن‌که دیگران
دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار
مستانه در
زمینِ خدا نعره می‌زدند!
 

 
موضوعِ شعرِ شاعر
                      چون غیر از این نبود
تأثیرِ شعرِ او نیز
                  چیزی جز این نبود:
 
آن را به جایِ
مته نمی‌شد به کار زد؛
در راه‌هایِ رزم
با دست‌کارِ شعر
هر دیوِ صخره را
از پیش راهِ خلق
                  نمی‌شد کنار زد.
 
یعنی اثر نداشت وجودش
فرقی نداشت بود و نبودش
آن را به جایِ
دار نمی‌شد به کار برد.
 
حال آن‌که من
                به‌شخصه
                          زمانی
 
همراهِ شعرِ خویش
هم‌دوشِ
شن‌چوی کره‌یی
                                جنگ کرده‌ام
یک بار هم «
حمیدیِ‌ شاعر» را
در چند سالِ پیش
بر دارِ شعر خویشتن
                       آونگ کرده‌ام...
 

 
موضوعِ شعر
              امروز
                   موضوعِ دیگری‌ است...
 
امروز
    شعر
        حربۀ خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه‌یی ز جنگلِ خلق‌اند
نه یاسمین و سنبلِ گُلخانۀ فلان.
بیگانه نیست
              شاعرِ امروز
با دردهایِ مشترکِ خلق:
او با لبانِ مردم
                 لبخند می‌زند،
 درد و امیدِ مردم را
با استخوانِ خویش
                     پیوند می‌زند.
 
امروز
     شاعر
           باید لباسِ خوب بپوشد
کفشِ تمیزِ واکس‌زده باید به پا کند،
آن‌گاه در شلوغ‌ترین نقطه‌هایِ شهر

موضوع و وزن و قافیه‌اش را، یکی‌یکی
با دقتی که خاصِ خودِ اوست،
از بینِ عابرانِ خیابان جدا کند:

«ــ همراهِ من بیایید، هم‌شهریِ عزیز!
    دنبالِتان سه روزِ تمام است
                                    دربه‌در
                                          همه جا سرکشیده‌ام!»
 
«ــ دنبالِ من؟
               عجیب است!
                               آقا، مرا شما
لابد به جایِ یک کسِ دیگر گرفته‌اید؟»
«ــ نه جانم، این محال است:
    من وزنِ شعرِ تازۀ خود را
   از دور می‌شناسم»
«ــ گفتی چه؟
                 وزنِ شعر؟»
«ــ تأمل بکن رفیق...
    وزن و لغات و قافیه‌ها را
                                    همیشه من
   در کوچه جُسته‌ام.
   آحادِ شعرِ من، همه افرادِ مردمند،
   از «زندگی» [که بیشتر «مضمونِ قطعه» است]
   تا «لفظ» و «وزن» و «قافیۀ شعر»، جمله را
   من در میانِ مردم می‌جویم...
                                         این طریق
  بهتر به شعر، زندگی و روح می‌دهد...»

 

 
اکنون
هنگامِ آن رسیده که
عابر را
شاعر کند مُجاب
با منطقی که خاصۀ شعر است
تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،
ورنه، تمامِ زحمتِ او، می‌رود ز دست...
 

 
خُب،
حالا که وزن یافته آمد
هنگامِ جُست‌وجویِ
لغات است:
 
هر
لغت
چندان‌که بر می‌آیدش از نام
دوشیزه‌یی‌ است شوخ و دل‌آرام...
 
باید برایِ وزن که جُسته‌ است
شاعر
لغاتِ درخورِ آن جُست‌وجو کند.
این کار، مشکل است و تحمل‌سوز
لیکن
     گریز
         نیست:
 
آقایِ
وزن و خانمِ ایشان لغت، اگر
هم رنگ و هم‌تراز نباشند، لاجرم
محصولِ زندگانیِشان دلپذیر نیست.
مثلِ من و زنم:
 
من
وزن بودم، او کلمات [آسه‌های وزن]
موضوعِ شعر نیز

پیوندِ جاودانۀ لب‌های مهر بود...
 
با آن‌که شادمانه در این شعر می‌نشست
لبخندِ کودکانِ ما [این ضربه‌هایِ شاد]
لیکن چه سود! چون
کلماتِ سیاه و سرد
احساسِ شومِ مرثیه‌واری به شعر داد:
هم
وزن را شکست
هم
ضربه‌هایِ شاد را
هم شعر بی‌ثمر شد و مهمل
هم خسته کرد بی‌سببی اوستاد را!
 
باری سخن دراز شد
وین زخمِ دردناک را
                      خونابه باز شد...
 

 
اُلگویِ شعرِ شاعرِ امروز
گفتیم:
       زندگی‌ است!
 
از رویِ
زندگی‌ است که شاعر
با آب‌ورنگِ شعر
نقشی به روی نقشۀ دیگر
                                  تصویر می‌کند:
 
او
شعر می‌نویسد،
                      یعنی
او دست می‌نهد به جراحاتِ شهرِ پیر
 
یعنی
 
او قصه می‌کند
                 به شب
                         از صبحِ دلپذیر  
 
او
شعر می‌نویسد،
                       یعنی
او دردهایِ شهر و دیارش را
                                 فریاد می‌کند
 
یعنی
او با سرودِ خویش
                    روان‌های خسته را
                                          آباد می‌کند.
 
او
شعر می‌نویسد
                      یعنی
او قلب‌هایِ سرد و تهی مانده را
                                      ز شوق
                                              سرشار می‌کند
 
یعنی
او رو به صبحِ طالع، چشمانِ خفته را
                                           بیدار می‌کند.
 
او
شعر می‌نویسد
                      یعنی
او افتخارنامۀ انسانِ عصر را
                                  تفسیر می‌کند.
 
یعنی
او فتح‌نامه‌هایِ زمانش را
                             تقریر می‌کند.
 

 
این بحثِ خشکِ
معنی‌ الفاظِ خاص نیز
در کارِ شعر نیست...
                        اگر شعر
زندگی‌ است،
ما در تکِ سیاه‌ترین آیه‌هایِ آن
گرمایِ آفتابیِ عشق وامید را
                                  احساس می‌کنیم:
 

کیوان
     سرود زندگی‌اش را
در
خون سروده است
وارتان
      غریوِ زندگی‌اش را
در قالبِ
سکوت،
اما، اگرچه قافیۀ
زندگی
                                در آن
چیزی به غیرِ ضربۀ کش دارِ
مرگ نیست،
در هر دو شعر
                معنیِ هر
مرگ
                                 زند‌گی است!

طرح


بر سکوتی که با تنِ مرداب
بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش
وز عمیقِ عبوس می‌گوید
راز با او، به نغمه‌یی خاموش،
 
رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست
با دمش نیم‌سرد و سرسنگین.
همچو بر گردنِ ستبرِ «
کاپه»
بوسۀ سُرخِ تیغۀ گیوتین!

در رزم زندگی


در زیرِ تاقِ عرش، بر سفرۀ زمین
در نور و در ظلام
در های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باد
در چوبه‌های دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌های تار
در تیک و تاکِ ساعت
در دامِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهر
در زوزۀ سگان
در خون و خشم و لذت
در بی‌غمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاه چال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکه‌های خون
در منجلابِ یأس
در چنبرِ فریب
در لاله‌های سُرخ
در ریگزارِ داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌موی
در بود
در نبود،
 
هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شب
هر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،
 
بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی‌ خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم!
 

                                                                                                  ملهم از «لوک دوکن»

مردِ مجسمه


در چشمِ بی‌نگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست.
 

 
می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ
هیچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.
 
زین‌روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]
بنشسته
          سال‌هاست که می‌رانَد.
 

 
مژگان به هم نمی‌زند از دیده‌گانِ باز.
 
افسونِ نغمه‌هایِ شبانگاهِ عابران
اشباحِ بی‌تکان و خموش و فسرده را
از حجره‌هایِ جِن‌زدۀ اندرونِ او
یک دَم نمی‌رمانَد.
 
از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است ــ
جز سویِ
هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.
و بر لبانِ او
از سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمان
آهنگِ آه نیست...
 
شب‌ها سحر شده‌ است
رفته‌ است روزها،
او بی‌خیال از این همه لیکن
از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست‌اش
اسبابِ بودنی]
پَر باز کرده است،
وز چشمِ بی‌نگاه
                    سویِ بی‌نهایتی
پرواز کرده است.
 

 
می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ درهم و مغشوش و کورِ
هیچ
زابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفت
رنگی نهفته را.
 
زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما
بیند به پرده‌هایِ نگاهش ــ سپید و مات ــ
وهمی شکفته را.
 
یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنید
هم از لبانِ خامُش و تودار و بسته‌اش
رازی نگفته را...

لعنت


در تمامِ شب چراغی نیست.
در تمامِ شهر
نیست یک فریاد.
 
ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست!
تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم‌آیین،
تا نه این شب‌هایِ بی‌پایانِ جاویدانِ افسون‌پایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین، ــ
ظلمت‌آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من
بازنگشایید!
 

 
در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ روز
نیست یک فریاد.
 
چون شبانِ بی‌ستاره قلبِ من تنهاست.
تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته‌ است.
راهِ من پیداست.
پایِ من خسته‌ است.
پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرودِ کهنۀ فتحی قدیمی را.
 
با تنِ بشکسته‌اش،
                      تنها
زخمِ پُردردی به جا مانده‌ است از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:
اشک، می‌جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛
خشمِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.
در شبِ بی‌صبحِ خود تنهاست.
 
از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می‌زند فریاد:
 

«ــ در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ دشت
نیست یک فریاد...
 
ای خداوندانِ ظلمت‌شاد!
از بهشتِ گندِتان، ما را
جاودانه بی‌نصیبی باد!
 
باد تا فانوسِ شیطان را برآویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ این فردوسِ ظلم‌آیین!
 
باد تا شب‌هایِ افسون‌مایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین!»

دیوارها


دیوارها ــ مشخص و محکم ــ که با سکوت
با بی‌حیاییِ همه خط‌ هاش
با هرچه‌اش ز کنگره بر سر
با قُبحِ گنگِ زاویه‌هایش سیاه و تُند،
در گوش‌هایِ چشم
گویایِ بی‌گناهیِ خویش است...
 
 
دیوارهایِ از خزه پوشیده، کاندر آن
چون انعکاسِ چیزی زآیینه‌هایِ دق،
تصویرِ واقعیت تحقیر می‌شود...
 
دیوارها ــ مهابتِ مظنون ــ که در سکوت
با تیغِ تیزِ خطِ نهایی‌ش
تا مرزهایِ تفکیک در جنگ با فضاست...
همواره بادِ طاغی، با ناله‌هایِ زار
شلاق‌ها به هیبتِ دیوار می‌زند
و برگ‌هایِ خشک و مگس‌هایِ خُرد را
وآرامش و نوازش را
همراه می‌کشد
همراه می‌برد...
 

 
عزمِ جدال دارد دیوار
                       هم‌چنین
با مورهایِ باران
با باخت‌هایِ شوم.
 
اما خورشید
همواره
قدرت است، توانایی‌ است!
 

 
بر بام‌هایِ تشنه که برداشته شکاف،
با هر درنگِ خویش
آن پیکِ نورپیکر، داده‌ست اشارتی؛
کرده‌ست فاش ازاین‌سان
                              با هر اشاره‌اش
رمزی، عبارتی:
«ــ دیوارهایِ کهنه شکافد
                                تا
بر هر پیِ شکسته، برآید عمارتی!»
 
او با شتاب می‌گذرد از شکافِ بام
می‌گوید این سخن به لب آرام:
                                    «انتقام!»
وآن‌گه ز دردِ یافته تسکین
با راهِ خویش می‌گذرد آن شتاب‌جوی.
 

 
اما میانِ مزرعه، این دیوار
حرفی‌ است در سکوت!
 
او می‌تواند آیا
معتاد شد به دیدۀ هر انسان،
یا آسمانِ شب را
بینِ سطوحِ خود ندهد نقصان؟
 
دیوارهایِ گنگ
دیوارهایِ راز!
ما را به باطنِ همه دیوار راه نیست.
[بی‌هیچ شک و ریب
دیوارها و ما را وجهِ شباهتی‌ است].
 
لیکن کدام دغدغه، آیا
با یک نگه به داخلِ دیوارهایِ راز
تسکین نمی‌پذیرد؟
 

 
دیوارها
بد منظرند!
 
در بیست، در هزار
این راه‌ها که پای در آن می‌کشیم ما،
دیوارها می‌آیند
                 هم‌راه
                       پابه‌پا
 
دیوارهایِ عایق، خوددار، اخم ناک!
دیوارهایِ سرحد با ما و سرنوشت!
اندوده با سیاهیِ بسیار سرگذشت
دیوارهایِ زشت!
 
دیوارهایِ بایر، چندان‌که هیچ موش
در آن به حرفِ آن سو پنهان نداده گوش،
وز خامُشیِ آن همه در چارمیخ و بند
پوسیده کتفِ شان همه در زنجیر
خشکیده بوسه‌ها همه‌شان بر لب،
وز استقامتِ همه آن مردان
که به لرزیدن پسِ «این دیوار»
                                  محق هستند،
حرفی نمی‌گوید!
 

 
کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد
دیوارِ یک امید
تا سایه‌هایِ شادیِ فردا بگسترد؟
 
با این همه
            برایِ یکی مجروح
دیوارِ یک امید
آیا کفایت است؟
 
و با وجودِ این
در هر نبرد تکیه به دیوار می‌کنیم
همواره با یقین
کز پُشت ضربه نیست، امیدی‌ست بل
                                             کز آن
پُرشورتر در این راه پیکار می‌کنیم
هر چند مرگ نیز
فرمان گرفته باشد
با فرصتِ مزید آزادیِ مزید!
 

 
یک
شیر
         مطمئناً
                خوف است دام را!
هرگز نمی‌نشیند او منکسر به جای:
مطرودِ راه و دَر
مطرودِ وقتِ کَر
چشمش میانِ ظلمت جویایِ روشنی‌ است
می‌پرورد به عمقِ دل، آرام
                                انتقام!

 
                                                                      ملهم از یک شعرِ «گیلویک» به همین نام

کبود


زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر
زیرِ شتابِ روز و شبِ موج
در خلوتِ زنندۀ عمقِ خلیجِ دور
آن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌اند
درهم، ولی گریخته از هم،
آن‌جا که راه بسته به فانوس‌دارِ روز،
آن‌جا که سایه می‌خورد از ظلمتش به روی
رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را ــ
 
آن‌جا
کبود خفته
                  نه غمگین نه شادمان...
 

 
بی‌انتهای رنگِ دو چشمِ کبودِ تو
وقتی که مات می‌بَرَدَت، با سکوتِ خویش
خاموش و پُرخروش
چون حمله‌هایِ موج بر ساحل، به‌گوشِ کر،
آن‌جا که نور و ظلمت داده به پُشت پُشت
آشوب می‌کند!
 

 
ای شرم!
          ای کبود!
تنها برایِ مردمکِ چشم‌هایِ اوست
گر می‌پرستمت.
 

 
خاموش‌وار خفتۀ این مردمِ کبود
در نغمۀ فسونگرِ جنجالِ چشمِ تو
نُت‌هایِ بی‌شتابِ سکوت است.
 
یا آن‌که ناگهان در یک
سوناتِ گرم
بعد از شلوغ و همهمۀ هرچه ساز و سنج
بر شستی‌ِ پیانو
تک‌ضربه‌هایِ نرم.
این رنگِ خواب‌دار
در والس‌هایِ پُرهیجانِ دو چشمِ تو
نُت‌هایِ تُرد و نرمِ سکوت است.
این ساکتِ کبود، جنونِ من است و من
تنها برایِ مردمکِ چشم‌هایِ تو
سنگینِ نرمِ خفتۀ عمقِ خلیج را
بُت‌وار می‌پرستم...
 

 
ای شرم!
          ای کبود!
تنها برایِ مردمکِ چشم‌های اوست
گر می‌پرستمت.

مرغ باران


در تلاشِ شب که ابرِ تیره می‌بارد
رویِ دریایِ هراس‌انگیز
 
وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می‌کشد فریادِ خشم‌آمیز
 
و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه‌خوان گرفته اوج
می‌زند بالای هر بام و سرایی موج
 
و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغموم
ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می‌ریزد ــ
 
می‌کشد دیوانه‌واری
                       در چنین هنگامه
                                          رویِ گام‌هایِ کُند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.
مرغِ باران می‌کشد فریاد دائم:
 

ــ عابر! ای عابر!
   جامه‌ات خیس آمد از باران.
   نیست‌ات آهنگِ خفتن
   یا نشستن در برِ یاران؟...

 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
و به زیرِ لب چنین می‌گوید عابر:
 

ــ آه!
   رفته‌اند از من همه بیگانه‌خو با من...
   من به هذیانِ تبِ رؤیایِ خود دارم
   گفت‌وگو با یارِ دیگرسان
   کاین عطش جز با تلاشِ بوسۀ خونینِ او درمان نمی‌گیرد.

 

 
اندر آن هنگامه کاندر بندرِ مغلوب
باد می‌غلتد درونِ بسترِ ظلمت
ابر می‌غرد وز او هر چیز می‌ماند به ره منکوب،
مرغِ باران می‌زند فریاد:

 
ــ عابر! در شبی این‌گونه توفانی
   گوشۀ گرمی نمی‌جویی؟
   یا بدین پُرسندۀ دل سوز
   پاسخِ سردی نمی‌گویی؟

 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
و به خود این گونه در نجوایِ خاموش است عابر:
 

ــ خانه‌ام، افسوس!
   بی‌چراغ و آتشی آن سان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

 

 
رعد می‌ترکد به خنده از پسِ نجوایِ آرامی که دارد با شبِ چرکین
وز پسِ نجوایِ آرامش
سردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لبِ شب می‌گریزد
می‌زند شب با غمش لبخند...
 
مرغِ باران می‌دهد آواز:

 
ــ ای شبگرد!
   از چنین بی‌نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
و به خود این گونه نجوا می‌کند عابر:
 

ــ با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
   در شبی که‌ش وهم از پستانِ چونان قیر نوشد زهر،
   رهگذارِ مقصدِ فردایِ خویشم من...
   ورنه در این گونه شب این گونه باران این چنین توفان
   که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
   مرغِ مسکین! زندگی زیباست
   خُورد و خُفتی نیست بی‌مقصود.
 
   می‌توان هرگونه کشتی راند بر دریا:
   می‌توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوتِ آرامِ دریا راند
   می‌توان زیرِ نگاهِ ماه با آوازِ قایقران سه‌تاری زد لبی بوسید.
   لیکن آن شب‌خیزِ تن‌پولاد ماهی‌گیر
   که به زیرِ چشمِ توفان برمی‌افرازد شراعِ کشتیِ خود را
   در نشیبِ پرتگاه مظلمِ خیزاب‌هایِ هایلِ دریا
   تا بگیرد زاد و رودِ زندگی را از دهانِ مرگ،
   مانده با دندانش آیا طعمِ دیگرسان
   از تلاشِ بوسه‌یی خونین
   که به گرماگرمِ وصلی کوته و پُردرد
   بر لبانِ زندگی داده است؟
 
   مرغِ مسکین! زندگی زیباست...
   من دراین گودِ سیاه و سرد و توفانی نظر با جُست‌وجویِ گوهری دارم
   تارکِ زیبایِ صبحِ روشنِ فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
   مرغِ مسکین! زندگی، بی‌گوهری این گونه، نازیباست!

 

 
اندر آن سرمایِ تاریکی
که چراغِ مردِ قایقچی به پُشتِ پنجره افسرده می‌ماند
و سیاهی می‌مکد هر نور را در بطنِ هر فانوس
وز ملالی گُنگ
دریا
   در تب هذیانی‌اش
                        با خویش می‌پیچد،
 
وز هراسی کور
پنهان می‌شود
                 در بسترِ شب
                                  باد،
 
وز نشاطی مست
رعد
    از خنده می‌ترکد
 
وز نهیبی سخت
ابرِ خسته
           می‌گرید، ــ
 درپناهِ قایقی وارون پیِ تعمیر بر ساحل
بینِ جمعی گفت‌وگوشان گرم
شمعِ خُردی شعله‌اش بر فرق می‌لرزد.
 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
 
وندرین هنگامه
                رویِ گام‌هایِ کُند و سنگینش
بازمی‌اِستد ز راهش مَرد
وزگلو می‌خواند آوازی که
                             ماهی‌خوار می‌خواند
                                                     شباهنگام
                                                                  آن آواز
                                                                         بردریا
 
پس، به زیرِ قایقِ وارون
با تلاشش از پیِ به‌زیستن، امید می‌تابد به چشمش رنگ...
 

 
می‌زند باران به انگشتِ بلورین
                                   ضرب
                                        با وارون شده قایق
 
می‌کشد دریا غریوِ خشم
می‌خورد شب
                 بر تن
                      از توفان
                              به تسلیمی که دارد
                                                      مُشت
 
می‌گزد بندر
با غمی انگشت.
 
تا دلِ شب از امید انگیزِ یک اختر تهی گردد
ابر می‌گرید
باد می‌گردد...

بودن


گر بدین‌سان زیست باید پست
من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچۀ بن‌بست.
 
گر بدین‌سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک.

 
 

شبانه

 

شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟
 
شبانه
شعری چنین
چگونه توان نوشت؟
 

 
من آن خاکسترِ سردم که در من
شعلۀ همه عصیان‌هاست،
 
من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفان‌هاست،
 
من آن سردابِ تاریکم که در من
آتشِ همه ایمان‌هاست.

شبانه


یارانِ من بیایید
با دردهایِتان
و بارِ دردِتان را
در زخمِ قلبِ من بتکانید.
 
من زنده‌ام به رنج...
می‌سوزدم چراغِ تن از درد...
 
یارانِ من بیایید
با دردهایِتان
و زهرِ دردِتان را
در زخمِ قلبِ من بچکانید.

شبانه


من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:
 
می‌مُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.
 
می‌خواستم به نیمه‌شب آتش،
خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.
 
با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم...

شبانه


                                                                                                  به خانمِ آنگلا باران‌ْی
 
شب که جوی نقرۀ مهتاب
بیکرانِ دشت را دریاچه می‌سازد،
من شراعِ زورقِ اندیشه‌ام را می‌گشایم در مسیرِ باد
 
شب که آوایی نمی‌آید
از درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،
من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می‌سرایم شاد.
 

 
شب که می‌خواند کسی نومید
من ز راهِ دور دارم چشم
با لبِ سوزانِ خورشیدی که بامِ خانۀ همسایه‌ام را گرم می‌بوسد
 
شب که می‌ماسد غمی در باغ
من ز راهِ گوش می‌پایم
سُرفه‌هایِ مرگ را در نالۀ زنجیرِ دستانم که می‌پوسد.

شبانه


با هزاران سوزنِ الماس
نقره‌دوزی می‌کند مهتاب
                            رویِ ترمۀ مُرداب...
 
من نگاهم می‌دود ــ جوشیده از عمقِ عبوسِ فکر
                                                           سویِ پنجره،
                                                                          اما
 
پنجره!
       بیگانه با شوقِ نگاهِ من
                                  به من چیزی نمی‌گوید...
 

 

ــ پنجره
         چون تلخیِ لبخندۀ حُزنی
باز شو
         تا شاخۀ نوری بروید
                                      در شکافِ خاکِ خشکِ رنجم
                                                                از بذرِ تلاشِ من!

 
پنجره
      بیدارِ شب
                 هشیارِ شب
                               در انتظارِ صبحدم چیزی
                                                          نمی‌گوید...
 
ــ
پنجره!
           دانم که آخر، چون یکی لبخند
                   خواهی‌کُشت این روحِ مصیبت را که ماسیده است
در هزاران گوشۀ تاریک و کورِ این شبستانِ سیاهِ وهم...

 
پنجره
     در دَردِ شام‌انجامِ خویش
                                  از ظلمتِ پا درعدم چیزی نمی‌گوید...
 

 

ــ پنجره!
           بگشای از هم
                             چون کتابِ قصۀ خورشید
تا امیدم بازجوید
                     در صدف‌های دهانِ رنج
صبحِ مرواریدتابش را
                           به ژرفاژرفِ این دریای دورافتادۀ نومید!

 

 
پنجره اما
          هم ازآن گونه ــ سر در کارِ خود ــ
                                              بربسته دارد لب
چون گُلِ نشکفتۀ لبخند
رشته‌رشته بذرِ مرواریدش اندر کام.
لیک امیدِ من
از هزاران روزنِ او
                   صبحِ پاکِ تازه‌رو را می‌دهد پیغام.
 

 
با هزاران سوزنِ الماس
                           روی تاقه‌شالِ کهنۀ مُرداب
نقشه‌های بُته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب.

شبانه


وه! چه شب‌هایِ سحرْسوخته
                                      من
خسته
       در بسترِ بی‌خوابیِ خویش
درِ بی‌پاسخِ ویرانۀ هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته‌ام کوفته‌ام.
 
کس نپرسید ز کوبنده ولیک
با صدایِ تو که می‌پیچد در خاطرِ من:
«ــ کیست کوبندۀ در؟»
 
هیچ در باز نشد
تا خطوطِ گُم و رؤیاییِ رُخسارِ تو را
بازیابم من یک بارِ دگر...
 
آه! تنها همه‌جا، از تکِ تاریک، فراموشیِ کور
سویِ من داد آواز
پاسخی کوته و سرد:
«ــ مُرد دلبندِ تو، مَرد!»
 

 
راست است این سخنان:
من چنان آینه‌وار
در نظرگاهِ تو اِستادم پاک،
که چو رفتی ز برم
چیزی از ماحصلِ عشقِ تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیرِ اندوهی در دل، غیرِ نامی به زبان،
جز خطوطِ گُم و ناپیدایی
در رسوبِ غمِ روزان و شبان...
 

 
لیک از  این فاجعۀ ناباور
با غریوی که
             ز دیدارِ به ناهنگامت
ریخت در خلوت و خاموشیِ دهلیزِ فراموشیِ من،
در دل آینه
           باز
سایه می‌گیرد رنگ
در اتاقِ تاریک
شبحی می‌کشد از پنجره سر،
در اجاقِ خاموش
شعله‌یی می‌جهد از خاکستر.
 

 
من در این بسترِ بی‌خوابیِ راز
نقشِ رؤیاییِ رُخسارِ تو می‌جویم باز.
 
با همه چشم تو را می‌جویم
با همه شوق تو را می‌خواهم
زیرِ لب باز تو را می‌خوانم
دائم آهسته به‌نام
 
ای مسیحا!
             اینک!
مرده‌یی در دلِ تابوت تکان می‌خورد آرام‌آرام...

شبانه


۱
 
یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پُشتِ بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آبِ چشمه
شونه می‌کنه
مویِ پریشون...
 
 
       ۲
 
یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
تَهِ اون دره
اون جا که شبا
یکه و تنها
تک‌درختِ بید
شاد و پُرامید
می‌کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مثِ
یه چیکه بارون
به جایِ میوه‌ش
نوکِ یه شاخه‌ش
بشه آویزون...
 
 
       ۳
 
یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون
مثِ شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون جا
که شبِ سیا
تا دَمِ سحر
شهیدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سرِ میدونا:
 
«ــ عمو یادگار!
    مردِ کینه‌دار!
   مستی یا هشیار
   خوابی یا بیدار؟»
 

 
مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ این میدون
رد می‌شه خندون
 
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد...

راز


با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چا گفتم
تو راهِ دراز
به اسبِ سیا گفتم
بی‌کس و تنها
به سنگای را گفتم
 

 
با رازِ کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی

بارون

بارون میاد جرجر
گم شده راه بندر


ساحل شب چه دوره
آبش سیا وشوره

ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست

جادۀ کهکشون کو
زهرۀ آسمون کو

چراغ زهره سرده
تو سیاهیا می گرده

ای خدا روشنش کن
فانوس راه منش کن


گم شده راه بندر
بارون میاد جرجر


بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منیر


لک لک پیر خسّه
بالای منار نشسّه


«-لک لک ناز قندی
یه چیز بگم نخندی
تو این هوای تاریک
دالون تنگ وباریک
وقتی که می پریدی
تو زهره رو ندیدی؟»


« -عجب بلایی بچه!
ازکجا میایی بچه!


نمی بینی خوابه جوجه م
حالش خرابه جوجه م
از بس که غوره خورده
تب داره مثل کوره؟


تو این بارون شَرشَر
هوا سیا زمین تر
تو ابر پاره پاره
زهره چی کار داره؟
زهره خانم خوابیده
هیچکی اونو ندیده...»

بارون میاد جرجر
رو پشتِ بونِ هاجر
هاجر عروسی داره
تاج خروسی داره.


«-هاجرکِ نازِقندی
یه چیز بگم نخندی

وقتی حنا می ذاشتی
ابروتو ور می داشتی
زلفاتو وا می کردی
خالتو سیا می کردی
زهره نیومد تماشا
نکن اگه دیدی حاشا...»

«-حوصله داری بچه!
مگه تو بی کاری بچه؟


دومادو الان میارن
پرده رو ور می دارن
دسّمو می دن به دسّش
باید دَرا رو بسّش


نمی بینی کار دارم من؟
دل بی قرار دارم من؟
تو این هوای گریون
شرشرِ لوس بارون
که شب سحر نمی شه
زهره به در نمی شه...»


بارون میاد جرجر
رو خونه های بی در


چهارتا مردِ بیدار
نشسّه تنگِ دیفار

دیفارِ کنده کاری
نه فرش و نه بخاری


«-مردا،سلامُ علیکم!
زهره خانم شده گم


نه لک لک اونو دیده
نه هاجر ور پریده


اگه دیگه برنگرده
اوهو ،اوهو چه دَرده!


بارونِ ریشه ریشه
شب دیگه صُب نمی شه.»


«_بچۀ خسّه مونده
چیزی به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه


زُهرۀ تابون این جاس
تو گرهِ مشتِ مرداس
وقتی که مردا پاشن
ابرا ز هم می پاشن
خروس سحر می خونه
خورشید خانوم می دونه
که وقت شب گذشته
موقع کار وگشته
خورشید بالا بالا
گوشش به زنگه حالا.»


بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر


رو پشتِ بون هاجر
رو خونه های بی در


ساحل شب چه دوره
آبش سیا وشوره


جادۀ کهکشون کو
زُهرۀ آسمون کو؟

خروسک قندی قندی
چرا نوکتو می بندی؟


آفتابو روشنش کن
فانوس راه منش کن

گم شده راه بندر
بارون میاد جر جر...

پریا


                                                                                            به فاطیِ ابطحیِ  کوچک
                                                                        و رقصِ معصومانۀ عروسک‌هایِ شعرش

یکی بود یکی نبود
زیرِ گنبذِ کبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود
 
زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا.
 
گیسِشون قدِ کمون رنگِ شبق
از کمون بُلَن تَرَک
از شبق مشکی تَرَک.
روبروشون تو افق شهرِ غلامایِ اسیر
پُشتِشون سرد و سیا قلعۀ افسانۀ پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدایِ زنجیر میومد
از عقب از تویِ بُرج نالۀ شبگیر میومد...
 

«ــ پریا! گشنه‌تونه؟
    پریا! تشنه‌تونه؟
    پریا! خَسّه شدین؟
    مرغِ پر بَسّه شدین؟
    چیه این‌های‌هایِ تون
    گریه‌تون وای‌وایِ تون؟»

 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا...
 

 

«ــ پریایِ نازنین
    چه‌تونه زار می‌زنین؟
    توی این صحرای دور
    توی این تنگِ غروب
    نمی‌گین برف میاد؟
    نمی‌گین بارون میاد؟
    نمی‌گین گُرگِه میاد می‌خوردِتون؟
    نمی‌گین دیبه میاد یه لقمه خام می‌کندِتون؟
    نمی‌ترسین پریا؟
    نمیاین به شهرِ ما؟
 
    شهرِ ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد ــ
    پریا!
    قدِ رشیدم ببینین
    اسبِ سفیدم ببینین
    اسبِ سفیدِ نقره‌نَل
    یال و دُمِش رنگِ عسل،
    مرکبِ صرصرتکِ من!
    آهویِ آهن‌رگِ من!
    گردن و ساقِش ببینین!
    بادِ دماغِش ببینین!
 
    امشب تو شهر چراغونه
    خونۀ دیبا داغونه
    مردمِ ده مهمونِ مان
    با دامب و دومب به شهر میان
    داریه و دمبک می‌زنن
    می‌رقصن و می‌رقصونن
    غنچۀ خندون می‌ریزن
    نُقلِ بیابون می‌ریزن
    های می‌کشن
                      هوی می‌کشن:
                                          «ــ شهر جای ما شد!
                                              عیدِ مردماس، دیب گله داره
                                              دنیا مالِ ماس، دیب گله داره
                                              سفیدی پادشاس، دیب گله داره
                                      سیاهی رو سیاس، دیب گله داره»...
    پریا!
    دیگه توکِ روز شیکسّه
    دَرایِ قلعه بسّه
    اگه تا زوده بُلَن شین
    سوار اسبِ من شین
                               می‌رسیم به شهرِ مردم، ببینین: صداش میاد
    جینگ و جینگِ ریختنِ زنجیرِ برده‌هاش میاد.
 
    آره! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لا به ‌لا
    می‌ریزن ز دست و پا.
    پوسیده‌ن، پاره می‌شن،
    دیبا بیچاره می‌شن:
    سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می‌بینن
    سر به صحرا بذارن، کویرو نمکزار می‌بینن
 
    عوضش تو شهرِ ما... [آخ! نمی‌دونین پریا!]
    دَرِ بُرجا وا می‌شن؛ برده‌دارا رسوا می‌شن
    غلوما آزاد می‌شن، ویرونه‌ها آباد می‌شن
    هر کی که غُصه داره
    غمِشو زمین می‌ذاره.
    قالی می‌شن حصیرا
    آزاد می‌شن اسیرا
    اسیرا کینه دارن
    داسِ شونو ورمی‌دارن
    سیل می‌شن: شُرشُرشُر!
    آتیش می‌شن: گُرگُرگُر!
    تو قلبِ شب که بدگِله
    آتیش‌بازی چه خوشگِله!
 
    آتیش! آتیش! ــ چه خوبه!
    حالام تنگِ غروبه
    چیزی به شب نمونده
    به سوزِ تب نمونده
    به جستن و واجِستن
    تو حوضِ نقره جِستن...
 
    الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
    بزنن به جونِ شب، ظلمتو داغونش کنن
    عمو زنجیربافو پالون بزنن واردِ میدونش کنن
    به جایی که شنگولش کنن
    سکۀ یه پولش کنن.
    دستِ همو بچسبن
    دورِ یارو برقصن
    «حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» دربیارن
    «قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» دربیارن
 
    پریا! بسّه دیگه های‌هایِتون
    گریه‌تون، وای‌وایِتون!»...

 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرای باهار گریه می‌کردن پریا...
 

 

«ــ پریایِ خط‌خطی
    لُخت و عریون، پاپتی!
    شبایِ چله‌کوچیک
    که تو کرسی، چیک و چیک
    تخمه می‌شکستیم و بارون میومد صداش تو نودون میومد
    بی‌بی‌جون قصه می‌گُف حرفایِ سربسّه می‌گُف
    قصۀ سبزپری زردپری،
    قصۀ سنگِ صبور، بُز روی بون،
    قصۀ دخترِ شاهِ پریون، ــ
    شمایین اون پریا!
    اومدین دنیای ما
    حالا هی حرص می‌خورین، جوش می‌خورین، غُصۀ خاموش می‌خورین که دنیامون خال‌خالیه ، غُصه و رنجِ خالیه؟
 
    دنیای ما قصه نبود
    پیغومِ سر بَسّه نبود.
    دنیای ما عیونه
    هر کی می‌خواد بدونه:
    دنیای ما خار داره
    بیابوناش مار داره
    هر کی باهاش کار داره
    دلش خبردار داره!
 
    دنیای ما بزرگه
    پُراز شغال و گرگه!
 
    دنیایِ ما ــ هِی هِی هِی!
    عقبِ آتیش ــ لِی لِی لِی!
    آتیش می‌خوای بالاترک
    تا کفِ پات تَرَک‌تَرَک...
 
    دنیایِ ما همینه
    بخواهی نخواهی اینه!
    خُب، پریایِ قصه!

    مرغایِ پر شیکسّه!
    آبِتون نبود، دونِتون نبود، چایی و قلیونِتون نبود،
    کی بِتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
    قلعۀ قصه‌تونو ول بکنین، کارِتونو مشکل بکنین؟»

 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرای باهار گریه می‌کردن پریا.
 

 
دس زدم به شونه‌شون
که کنم روونه‌شون ــ
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروسِ سرکنده شدن، میوه شدن هسته شدن، انارِ سربسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستارۀ نحس شدن...
 
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره:
می‌بینم و حاشا می‌کنم، بازی رو تماشا می‌کنم
هاج و واج و منگ نمی‌شم، از جادو سنگ نمی‌شم ــ
یکیش تُنگِ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ورکشیدم
زدم به دریا تر شدم، از اون‌ورِش به‌در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون‌ورِ کوه ساز می‌زدن، همپای آواز می‌زدن:
 

«ــ دَلنگ دَلنگ! شاد شدیم
     از ستم آزاد شدیم
     خورشید خانوم آفتاب کرد
     کُلّی برنج تو آب کرد:
 
     خورشید خانوم! بفرمایین!
     از اون بالا بیاین پایین!
 
     ما ظلمو نفله کردیم
     آزادی رو قبله کردیم.
 
     از وقتی خَلق پاشد
     زندگی مالِ ما شد.
 
     از شادی سیر نمی‌شیم
     دیگه اسیر نمی‌شیم
 
     هاجِستیم و واجِستیم
     تو حوضِ نقره جِستیم
     سیبِ طلا رو چیدیم
     به خونه‌مون رسیدیم...»
 


 
بالا رفتیم دوغ بود
قصۀ بی‌بی‌م دروغ بود،
پایین اومدیم ماست بود
قصۀ ما راست بود:
 
قصۀ ما به سر رسید
غلاغه به خونه‌ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

سرگذشت


                                                                                            برایِ سرور و ناصر مقبل
 سایۀ ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم:
خارکَن با پُشتۀ خارش به راه افتاد
عابری خاموش، در راهِ غبارآلوده با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصیت که آدم سایۀ یک ابر باشد!»
 
کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم:
برزگر پیراهنی بر چوب، رویِ خرمنش آویخت
دشت‌بان، بیرونِ کلبه، سایبانِ چشم‌هایش کرد دستش را و با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصیت که آدم کفترِ تنهای بُرجِ کهنه‌یی باشد؟»
 
آهویِ وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:
کودکان در دشت بانگی شادمان کردند
گاریِ خُردی گذشت، ارابه‌رانِ پیر با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصیت که آدم آهوی بی‌جفتِ دشتی دور باشد؟»
 
ماهیِ دریا شدم نی زارِ غوکانِ غمین را تا خلیجِ دور پیمودم.
مرغِ دریایی غریوی سخت کرد از ساحلِ متروک
مردِ قایقچی کنارِ قایقش بر ماسۀ مرطوب با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصیت که آدم ماهیِ ولگردِ دریایی خموش و سرد باشد؟»
 

 
کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم
سایۀ ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهیِ دریا شدم بر آب‌های تیره راندم.
 
دلقِ درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یارِ خاموشان شدم بیغوله‌های راز، گشتم.
هفت کفشِ آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغِ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم.
 
خاکِ هفت اقلیم را افتان و خیزان درنوشتم
خانۀ جادوگران را در زدم، طرفی نبستم.
مرغِ آبی را به کوه و دشت و صحرا جُستم و بیهوده جُستم
پس سمندر گشتم و بر آتشِ مردم نشستم.

افق روشن


                                                                                                        برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.
 

 
روزی که کمترین سرود
                          بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ است.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
    افسانه‌یی‌ است
و قلب
برای زندگی بس است.
 
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.
 
روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ است
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.
 
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ است
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
 
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
 
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
 

 
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.

نگاه کن


۱
 
سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.
سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سالِ پست
            سالِ درد
                      سالِ عزا
سالِ اشکِ
پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه...
 
 
     ۲
 
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک...
 
 
     ۳
 
من عشقم را در سالِ بد یافتم
که می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم.
 
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی،
سیاهی نیست
چرا که خاک،
خوب است.
 

 
من
بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سالِ بد دررسید:
سالِ اشکِ
پوری، سالِ خونِ مرتضا
سالِ تاریکی.
و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
 
تو خوبی
و این همۀ اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گریسته‌ام
و این بار راست می‌گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.
 
 
     ۴
 
تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و حرف‌هایم همه شعر شد سبک شد.
عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همۀ اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. ــ
من به اقرارهایم نگاه کردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.
 
 
     ۵
 
دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم
 
نگاه کن:
با من بمان!

عشق عمومی


اشک رازی‌ است
لبخند رازی‌ است
عشق رازی‌ است
 
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
 

 
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
 
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
 

 
درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم
 
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.
 
در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.
 

 
دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دریا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید
 
زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

به تو سلام می‌کنم


به تو سلام می‌کنم کنارِ تو می‌نشینم
و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می‌شود.
 
اگر فریادِ مرغ و سایۀ علفم
در خلوتِ تو این حقیقت را باز می‌یابم.
 

 
خسته، خسته، از راه‌کوره‌های تردید می‌آیم.
چون آینه‌یی از تو لبریزم.
هیچ چیز مرا تسکین نمی‌دهد
نه ساقۀ بازوهایت نه چشمه‌های تنت.
 
بی‌تو خاموشم، شهری در شبم.
تو طلوع می‌کنی
من گرمایت را از دور می‌چشم و شهرِ من بیدار می‌شود.
با غلغله‌ها، تردیدها، تلاش‌ها، و غلغلۀ مرددِ تلاش‌هایش.
 
دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب
و غروبت مرا می‌سوزاند.
 
من به دنبالِ سحری سرگردان می‌گردم.
 

 
تو سخن می‌گویی من نمی‌شنوم
تو سکوت می‌کنی من فریاد می‌زنم
با منی با خود نیستم
و بی‌تو خود را در نمی‌یابم
 
دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد، نمی‌تواند تسکینم بدهد.
 

 
اگر فریادِ مرغ و سایۀ علفم
این حقیقت را در خلوتِ تو باز یافته‌ام.
 
حقیقت بزرگ است و من کوچکم، با تو بیگانه‌ام.
 
فریادِ مرغ را بشنو
سایۀ علف را با سایه‌ات بیامیز
مرا با خودت آشنا کن بیگانۀ من
مرا با خودت یکی کن.

تو را دوست می‌دارم


طرفِ ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی‌کند
کلمات انتظار می‌کشند
 
من با تو تنها نیستم، هیچ‌کس با هیچ‌کس تنها نیست
شب از ستاره‌ها تنهاتر است...
 

 
طرفِ ما شب نیست
چخماق‌ها کنارِ فتیله بی‌طاقت اند
 
خشمِ کوچه در مُشتِ توست
در لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل می‌خورد
من تو را دوست می‌دارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت می‌کند.

دیگر تنها نیستم


بر شانۀ من کبوتری‌ است که از دهانِ تو آب می‌خورد
بر شانۀ من کبوتری‌ است که گلوی مرا تازه می‌کند.
بر شانۀ من کبوتری‌ است باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن می‌گوید
و از انسان ــ که رب‌النوعِ همه خداهاست.
 
من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می‌زنم.
 

 
در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخندی زد.
 
آدم‌ها هم‌تلاشِ حقیقت‌ اند
آدم‌ها همزادِ ابدیت‌ اند
من با ابدیت بیگانه نیستم.
 

 
زندگی از زیرِ سنگ‌چینِ دیوارهای زندانِ بدی سرود می‌خواند
در چشمِ عروسک‌های مسخ، شب‌چراغِ گرایشی تابنده است
شهرِ من رقصِ کوچه‌هایش را بازمی‌یابد.
 
هیچ کجا هیچ زمان فریادِ زندگی بی‌جواب نمانده است.
به صداهای دور گوش می‌دهم از دور به صدای من گوش می‌دهند
من زنده‌ام
فریادِ من بی‌جواب نیست، قلبِ خوبِ تو جوابِ فریادِ من است.
 

 
مرغِ صداطلاییِ من در شاخ و برگِ خانۀ توست
نازنین! جامۀ خوبت را بپوش
عشق، ما را دوست می‌دارد
من با تو رؤیایم را در بیداری دنبال می‌گیرم
من شعر را از حقیقتِ پیشانیِ تو درمی‌یابم
 
با من از روشنی حرف می‌زنی و از انسان که خویشاوندِ همه خداهاست
 
با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم.

سرچشمه


در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشم‌هایت را یافتم
و شبم پُرستاره شد.
 

 
تو را صدا کردم
در تاریک‌ترینِ شب‌ها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
با دست‌هایت برایِ دست‌هایم آواز خواندی
برای چشم‌هایم با چشم‌هایت
برای لب‌هایم با لب‌هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
 
من با چشم‌ها و لب‌هایت
                               اُنس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهوارۀ کودکیِ خویش به خواب رفتم
و لبخندِ آن زمانی‌ام را
                          بازیافتم.
 

 
در من شک لانه کرده بود.
 
دست‌های تو چون چشمه‌یی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهوارۀ سال‌های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهوارۀ رؤیاهایم بود.
 
و لبخندِ آن زمانی، به لب‌هایم برگشت.
 
با تنت برای تن‌ام لالا گفتی.
چشم‌های تو با من بود
و من چشم‌هایم را بستم
چرا که دست‌های تو اطمینان‌بخش بود
 

 
بدی، تاریکی‌ است
شب‌ها جنایت‌کارند
ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم
و تو را به‌سانِ روزی بزرگ آواز می‌خوانم.
 

 
صدایت می‌زنم گوش بده قلبم صدایت می‌زند.
شب گِرداگِردَم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می‌کنم،
از پنجره‌های دلم به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم
چرا که هر ستاره آفتابی‌ است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم‌های تو سرچشمۀ دریاهاست
انسان سرچشمۀ دریاهاست.

بهار دیگر


قصدِ من فریبِ خودم نیست، دل پذیر!
قصدِ من
فریبِ خودم نیست.
 
اگر لب‌ها دروغ می‌گویند
از دست‌های تو راستی هویداست
و من از دست‌های توست که سخن می‌گویم.
 

 
دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اند.
 
از جنگل‌های سوخته از خرمن‌های باران‌خورده سخن می‌گویم
من از دهکدۀ تقدیرِ خویش سخن می‌گویم.
 

 
بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم.
تو طلوع می‌کنی من مُجاب می‌شوم
من فریاد می‌زنم
و راحت می‌شوم.
 

 
قصدِ من فریبِ خودم نیست، دل پذیر!
قصدِ من
فریبِ خودم نیست.
 
تو این‌جایی و نفرینِ شب بی‌اثر است.
در غروبِ نازا، قلبِ من از تلقینِ تو بارور می‌شود.
با دست‌های تو من لزج‌ترینِ شب‌ها را چراغان می‌کنم.
 
من زندگی‌ام را خواب می‌بینم
من رؤیاهایم را زندگی می‌کنم
من حقیقت را زندگی می‌کنم.
 

 
از هر خون سبزه‌یی می‌روید از هر درد لبخنده‌یی
چرا که هر شهید درختی‌است.
من از جنگل‌های انبوه به سوی تو آمدم
تو طلوع کردی
من مُجاب شدم،
من غریو کشیدم
                    و آرامش یافتم.
 
کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردم
و تو
   در گذرگاه‌های شب‌زده
عشقِ تازه را اخطار کردی.
 

 
من هلهلۀ
شب‌گردانِ آواره را شنیدم
در بی‌ستاره‌ترینِ شب‌ها
لبخندت را آتش‌بازی کردم
و از آن پس
قلبِ کوچه خانۀ ماست.
 

 
دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اند
بگذار از جنگل‌های باران‌خورده از خرمن‌های پُرحاصل سخن بگویم
بگذار از دهکدۀ تقدیرِ مشترک سخن بگویم.
 
قصدِ من فریبِ خودم نیست، دل پذیر!
قصدِ من
فریبِ خودم نیست.