در صبح ماهتابي،
در بامداد آب و نوازش،
وقتي كه آفتاب و شقايق مي آميزند
با جويبار جاري؛
و تو چه شادمانه نيايش گري
فرياد ارغوان را
در شهري، آن سوي آب ها
كه جاودانه صدا مي كند تو را،
_اي باغ سبز انساني،اي شهر!
فريادي از بهار شنيدم
در چشم نيلگون زني رهگذر
ديدم بهار مي گذرد
فريادگر،
با چشم هاي طاغي
و بازوان عطشان،
و خون و خواب و خاطره آميختند ناگاه
در رهگذار آبي دلتايي
و آفتاب و آژير
در صبح ماهتابي
انديشۀ فلق بود_ بيداري فلق!
و خواب بود هرچه كه ديدم
در ژرفناي روشن بيداري؛
ديدم روان بودند
صدها شهاب ثاقب.
ژرفاي آب آبي را انديشيدم
در چشمه روان.
و ماهي شهابي را ، تنها،
ديدم كه مي گريخت
از كهكشان سرخ قزل آلاها
تا دور
تا ژرفناي آبي دريا.
فريادي از بهار شنيدم
مثل شهاب ثاقب،
مانند انفجاري نيلي
هنگام عشق ها،
هنگام يگانه آغوش؛
وقتي كه دست هاي تو باز است
از مشرق فلق
تا مغرب شفق.
آه اي تو با من، اي تو پريشاي رهسپار؛
با چشم هاي طاغي
مغرور و ملتهب!
آه اي بهار دير شتابان به سوي باغ!
فردا چه خواهد شد،
فرداي انفجار؛
وقتي كه منفجر شود اين كهكشان سرخ
تا ژرفناي نيلي نزديك،
مثل شهاب ثاقب...
فردا چه خواهد شد؟
و زن كه رهسپار،
در بامداد روشن مهتابي
تنها و بيقرار است،
(مثل قزل آلايي زخمي از تيغ آفتاب)
مي ايستد
و كيف ارغوانيش را، آشفته وار،
مي گردد
و دست هاي لرزانش مي يابد
سيگاري را.
و چشم هاي نيلي رخشانش
يك لحظه آشكارا،
مثل شهاب ثاقب
در من نگاه مي كند و مي گويد:
_آتش؟
من دست هايم را
با كهكشان آتش مي آرايم
و دود نيلگونۀ سيگار
نيلوفرانه مي شكفد در باغ
زن مي گويد با من:
_ اي دوست:
اندوهگين نبينمت از بيم!
و آنگاه
رنگين كمان بازوهايش
از انتهاي پاسخ
تا ابتداي پرسش
آرام مي گشايد،
از مغرب شفق
تا مشرق فلق
و آن صداي بيدار
در كهكشان شهر صدا مي كند ما را.
در دور دست آبي آرامش
رنگين كماني دارد مي رويد
و باز مي پيوندد؛
از مشرق فلق
تا مغرب شفق.
زن صبح ماهتابي را مي نوشد
و با غريو نيلي چشمانش
لبخند مي زند
و خواب گيسوان كبودش را
با دست هاي لرزانش مي آشوبد
من، با تمام هستي بيدارم،آغوش مي گشايم.
زن مي گشايد بازوهايش را
از مشرق فلق_ كه هياهو گرانه اوست
تا مغرب شفق_كه هياهوگرانه من
و هردو يگانه بيدار_خواب مستي
در صبح ماهتابي
در بامداد آب و نوازش،
آغوش مي گشاييم
از مشرق فلق
تا مغرب شفق...