نمانده است ازمن مگر نیمه جانی
که گم گشته در مشتی از استخوانی
گلی برد وشاخش تبه گشت و برگش
طراوت سفر کرده چون کاروانی
کنون روزگار جوانی ز دستم
چنان تیز پرّد که تیر از کمانی
شود محو در موج های گذشته
چون اشکی که در لجّۀ بیکرانی
کمین کرده پیری چو دزدی توانا
که خواهد همه چیز از ناتوانی
گرفتم یکی کلبه در روستایی
چو مرغی که بر شاخه ای آشیانی
همه روح فرسایم وجان گدازم
به امیّد آبی ،به سودای نانی
نه خویشی،نه یاری،نه عیشی،نه عشقی
نه وجدی،نه حالی،نه جسمی،نه جانی
نه مه چهرۀ پرنیان دست وساقی
نه گل پیکرِ پیرهن پرنیانی
نه صوتی، به جز نعرۀ چارپایی
نه سازی،به جز هی هی دیهقانی
همه روز سرگرم تعلیم طفلان
چو در گلۀ گوسپندی، شبانی
همه شب گرفتار درس بزرگان
چو در کشتِ کم حاصلی کِشتبانی
زبس شور و غوغا نماندم به شهری
گزیدم به ده کوره ای خانمانی
کنون دورم از جمله خویشان و یاران
چو شاخی گل از ساحت گلستانی
در این کوره ده، مانده دور از حبیبان
من و دوستی نام او
مرزبانی
نکو دوستی از نژاد بزرگان
هنرمند وخوش خلق وشیرین زبانی
سیه چرده ای همچو من قدش کوته
به فکرت بلندی، سخنور جوانی
سخن کوته آرم، علی ماند و حوضش
همین ماند «
امّید» و کلک و بنانی
به امید نامی که جاوید ماند
نماندم به جای از خوشیها نشانی
فراموش کردند از من حبیبان
چه کم لطف خوبان نامهربانی
نه
ناصر،نه شهنا،نه زآن طول وپهنا
عمادی،حبیبُ اللّهی،قهرمانی
نه با نامه ای یادی از من کند کس
نه شعری فرستند چون ارمغانی
مرا چشم بر آستان ماند و هرگز
غباری نمی آید از آستانی
بدا،شوم چهرا،بلای غریبی
که افتاده بر من چو بار گرانی