شماره ۱


پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
برسرتختی نشسته با غرور
ماه،برق کوچکی از تاج او
هر ستاره،پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او،کهکشان
رعدوبرق شب،طنین خنده اش
سیل وطوفان،نعرۀ توفنده اش
دکمۀ پیراهن او،آفتاب
برق تیغ وخنجر او،ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
ازخدا،در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود وخشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین
بود،اما در میان ما نبود
مهربان وساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم ازخود،ازخدا
اززمین،ازآسمان،از ابرها
زود می گفتند:این کار خداست
پرس وجو ازکار او کاری خطاست
هرچه می پرسی ،جوابش آتش است
آب اگر خوردی،عذابش آتش است
تا ببندی چشم،کورت می کند
تا شدی نزدیک،دورت می کند
کج گشودی دست،سنگت می کند
کج نهادی پای،لنگت می کند
تا خطا کردی، عذابت می کند
درمیان آتش،آبت می کند...‏
با همین قصه ،دلم مشغول بود
خوابهایم،خواب دیو وغول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان ِشعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران ِگرز آتشین
محو می شد نعره هایم،بی صدا
در طنین خندۀ خشم خدا
نیّت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه می کردم،همه از ترس بود
مثل ازبرکردن یک درس بود
مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ،مثل خنده ای بی حوصله
سخت،مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
درمیان راه،در یک روستا
خانه ای دیدم،خوب وآشنا
زود پرسیدم:پدر،این جا کجاست؟
گفت:این جا خانۀ خوب خداست
گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی،دست و رویی تازه کرد
با دل خود،گفتگویی تازه کرد
گفتمش:پس آن خدای خشمگین
خانه اش این جاست؟این جا،در زمین؟
گفت آری خانۀ او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور ونشانش روشنی
خشم،نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او ازآشتی،شیرین تر است
مثلِ قهرِ مهربان ِمادر است
دوستی را دوست،معنی می دهد
قهرما با دوست،معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود ،قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...‏
تازه فهمیدم خدایم،این خداست
این خدای مهربان وآشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
ازرگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال وخواب بود
چون حبابی،نقش روی آب بود
می توانم بعد ازاین،با این خدا
دوست باشم،دوست پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفرۀ دل را برایش باز کرد
می توان دربارۀ گل حرف زد
صاف وساده ،مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره،صدهزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد
می توان دربارۀ هرچیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
‏«پیش از این ها فکر می کردم خدا...»‏

شماره ۲


دست عشق از دامن دل دور باد!‏
می‌توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد
موج را آیا توان فرمود:ایست
باد را فرمود:باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

شماره ۳


دل داده‌ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد
ای عشق ازآتش،اصل ونسب داری
ازتیرۀ دودی،از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
هرقصر بی شیرین،چون بیستون ویران
هرکوه بی فرهاد،کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما، از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید
تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

شماره ۴


سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است،ما برده ایم
اگر دشنۀ دشمنان،گردنیم
اگرخنجر دوستان،گرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه:‏
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم!‏
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم

شماره ۵


لبخند تو خلاصۀ خوبی‌هاست
لختی بخند، خندۀ گل زیباست
پیشانی ات تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کمان عشق اهورایی
از پشت شیشۀ دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست
با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آنکه ارتفاع تو دور از ماست

شماره ۶


بفرمایید فروردین شود اسفند های ما
نه برلب،بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سرمویی اگر با عاشقان داری سر یاری
بیفشان زلف ومشکن حلقه پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز ازتو می گوییم ومی گویند،کاری کن
که «می بینم»بگیرد جای «می گویند»های ما
نمی‌دانم کجایی یا که‌ای، آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده های ما

شماره ۷


حرف‌های ما هنوز ناتمام...‏
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است،
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظۀ عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...‏
ای دریغ و حسرتِ همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود.‏

شماره ۸


وقتی تو نیستی‎ ‎
نه هست‌های ما‎ ‎
چونان که بایدند‎ ‎
نه بایدها...‏
مثل همیشه آخر حرفم‎ ‎
و حرف آخرم را‎ ‎
با بغض می‌خورم
عمری است‎ ‎
لبخندهای لاغر خود را‎ ‎
در دل ذخیره می‌کنم:‏
باشد برای روز مبادا!‏
اما‎ ‎
در صفحه‌های تقویم‎ ‎
روزی به نام روز مبادا نیست‏
آن روز هر چه باشد‎ ‎
روزی شبیه دیروز‎ ‎
روزی شبیه فردا‎ ‎
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید‎ ‎
امروز نیز روز مبادا باشد!‏
وقتی تو نیستی‎ ‎
نه هست‌های ما‎ ‎
چونان که بایدند‎ ‎
نه بایدها...‏
هر روز بی تو
روز مبادا است!‏

شماره ۹


این روزها که می‌گذرد، هر روز
احساس می‌کنم که کسی در باد
فریاد می‌زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است‏
آن روز ناگزیر که می‌آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند...‏
آن روز
پرواز دست های صمیمی
درجستجوی دوست ‏
آغاز می شود
روزی که روز تازۀ پرواز
روزی که نامه‌ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه‌ای بفرستیم
صندوق‌های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست...‏
ای روز آفتاب
ای مثل چشمهای خدا آبی
ای روز آمدن
ای مثل روز،آمدنت روشن
این روزها که می‌گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

شماره ۱۰


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتۀ‌ سخن درآورم‏
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان‏
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادۀ سرودنم درد می کند
انحنای روح من، شانه‌های خستۀ‌ غرور من‏
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
درد های پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
درد، حرف نیست
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

شماره ۱۱


اعجاز ما همین است:‏
ما عشق را به مدرسه بردیم
درامتداد راهرویی کوتاه‎ ‎
در آن کتابخانۀ کوچک‏‎ ‎
تا باز این کتاب قدیمی را‎ ‎
که از کتابخانه امانت گرفته ایم‎ ‎
ـ یعنی همین کتاب اشارات را ـ
با هم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بی صدا مطالعه می‌کردیم‎ ‎
اما کتاب را که ورق می‌زدیم
تنها‎ ‎
گاهی به هم نگاهی...‏
ناگاه‎ ‎
انگشت‌های «هیس!»‏
ما را‎ ‎
ز هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشم های من وتو‎ ‎
سکوت را‎ ‎
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!‏

شماره ۱۲


چه اسفندها... آه!‏
چه اسفندها دود کردیم!‏
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می‌رسی
از همین راه!‏

شماره ۱۳


قطار می‌رود‎ ‎
تو می‌روی‎ ‎
تمام ایستگاه می‌رود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کناراین قطار رفته ایستاده ام
و همچنان‎ ‎
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام

شماره ۱۴


شهیدی كه بر خاک می‌خفت
چنین در دلش گفت:‏
‏«اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»‏

شماره ۱۵


شهیدی كه بر خاک می‌خفت
سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت
دو سه حرف بر سنگ:‏
‏«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
كه بر جنگ!»‏

شماره ۱۶


مرا‎ ‎
به جشن تولد
فراخوانده بودند

چرا
سر از مجلس ختم
درآورده‌ام؟

شماره ۱۷


دلم را ورق می‌زنم
به دنبال نامی که گم شد
در اوراق زرد و پراکندۀ این کتاب قدیمی
به دنبال نامی که من
ـ من ِ شعرهایم که من هست و من نیست‎ ‎ـ
به دنبال نامی که تو
ـ توی آشنا، ناشناس تمام غزل‌ها ـ
به دنبال نامی که او‎
به دنبال اویی که کو؟

شماره ۱۸


نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ...‏
گریز از میان مایگی
آرزویی بزرگ است.‏

شماره ۱۹


و‎ ‎قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود