عاشقانه

پلک از هم نمی گشاید خورشید
تا من از نسیم تابستانی گل سرخ بنوشم.
از آهوی رمیده،چه می طلبد دوشیانت
که آن دوپای خسته،از ستوه خلش تیغی
آزرده می شود.
و چهرۀ تکیدۀ ماه
بر غلاف ماران به خواب می رود.
بر تو رشک نمی برم که چابکانه فرو می شوی در مه
زیرا
این سایه ای که جویده می شود
دو دست های ارابه ران
به دوردست های مه آلود
می بردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت ۶ ب.ظ توسط سیل سرشک
|