ياسِ زرد
چه زيبا و خوشبوست اين ياسِ زرد
چه با ناز او را نوازد صبا
نمايد چو پارينه شهزادگان
به زرّين كلاه و زُمُرّد قبا
گشوده دهان ، گويد و زيبدش
كه بَر عطر و زيبايي ام مرحبا !
چه زيبا و خوشبوست اين ياسِ زرد
چه با ناز او را نوازد صبا
نمايد چو پارينه شهزادگان
به زرّين كلاه و زُمُرّد قبا
گشوده دهان ، گويد و زيبدش
كه بَر عطر و زيبايي ام مرحبا !
به حيرت مانده ام،پنهان چه سازم
حقايق را چو بينم آشكارا،
كه آيا ما خدا را خلق كرديم
و يا او خلق فرموده است ما را؟
چه دورها و چه نزديك ها سپردم و ديد
كجا طريق نماند هماره هموارا
درشتناكي باشد، ز بعد همواري
وَ نيز پست، پسِ هر بلند، ناچارا
مگر نديدي نقّاش چيره دستِ بهار
چه ها نگاشت به دشت اندر و به كهسارا
چه سحرهاي عجايب،چه معجزات غريب،
چه نقشهاي نگارين، چه طرفه هنجارا
به لونهاي بديع و به گونه هاي شگرف
نگار كرد همه طرف باغ و گلزارا
به لاژوردي و شنگرف، نيلي و زنگار
چو كوي رنگرزان كرد روي دنيا را
خزان سترد همه گونه هاي اوي و نماند
نه لاژورد و نه شنگرف و نيل و زنگارا
همي ببايد ديدن خزان ز بعد بهار
كجا چنين بُوَد آيينِ چرخ دوارا
اگرت عمر بپايد ، خزان شود سپري
دگر فراز رسد نوبهار بنگارا
چو عيش و طورِ ربيعت هواست، بايد ساخت
به طيش و جورِ شتا ، كآن گُل است، اين خارا
وَرَت بُوَد سرِ آن كانگبين به دست آري
ز نيش مُنج مينديش و پيش نه پا را
چه طرفه زد مثل آن شهرۀ هزارۀ پيش
كه رودكيش كند ياد در به اشعارا:
«دلا، كشيدن بايد عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بي خار و كنز بي مارا»
ويلك! اي جبريلكِ چُربك فروشِ جي، سروش
اي كه صُحْفِ مدح ديدم دستك و دفتر تو را
جبرئيلِ عرشِ مداحان ، به شرعِ «بازگشت»
مي توان ناميد ، با اين شعر و شور و شر تو را
مدحِ شاهان قجر مي گفتي و ايشان صِلَت
هم لقب دادند و هم بخشيد سيم و زر تو را
تا نپنداري كه خرْشان كرده ، زرْشان برده اي؟!
بلكه ايشان كرده اند ،اي نوعِ ناطق ، خر تو را
«خان اصفاهان» لقب دادند و «شمسِ شاعران»
ملعبت كردند صناعانِ لعبتگر تو را
گوهرِ شعر و بلاغت نيك نادر گوهري است
داده بود ايزد چه دريايي از اين گوهر تو را
سِحرِ زرْشان مسخ و منتر كرد نادر گوهرت
شعرِ زرّين ،گشت خاكِ مدح از آن منتر تو را
اي سروش ،اي شغلِ شاغل كرده مدحت گستري
نقد در كف مشتري جوشان و مدحت خر تو را
شاعرِ مشهورِ قرنِ سيزده ،اي كز مديح
نحس عارض شد ، عَرَض شد شعرِ پر جوهر تو را
خرجِ ديوان تو كردم روزكي چند و شبان
در شبستانِ تو بودم همدم و همبر تو را
پيش از اينها ديده بودم اندكي از شعر تو
ديده بودم ليك بسياري ستايشگر تو را
بس بليغ از نقلِ بالغْ شعري ات پيش از بلوغ
در شگفت و كرده با ناباوري باور تو را
بافته ناباور و باور ، فسانه و راستين
طُرفه ديبايي ز شهرت ، خوش تر از ششتر تو را
اندكي نظم تو رايج بود و نقل تذكره،
من شناسا بيشتر قاآني و كمتر تو را
دارم اكنون كلّيات شعرِ تو پيشِ نظر
مي شناسم جزء و كلّ از گونه گون منظر تو را
زنده امروزت «محمّد جعفر محجوب» كرد
او مسيحاي دگر شد ، اي دگر عازر تو را
نام و يادت پايمالِ مرگ و نسيان بود و او
دست بالا كرد و داد اين زندگي از سر تو را
جهدِ محجوب از تو جعفر بست تا شطّ ابد
فرض گشت آزاديِ بسيار از اين جعفر تو را
هم شدي احياي محجوبِ حفاظ آيين و هم
بي حجاب از اين پسر شد شعر نادختر تو را
زآنكه ثابت گشت چون اغلبْ اَسفارِ مديح
چون قلاده يْ لعنِ فربي ، گردني لاغر تو را
آفتابي شد ز شمس شاعران هم دستِ كج
مشت وا شد كفِ چسبانِ زهر سو بر تو را
قربِ پنجه سال گفتي شعر و عمرت قربِ شصت
قربِ شش بيور بزاد از طبع بار آور تو را
قرب سه بيور كنون برجاست زآن شش ، ليك هيج
بيتي ايران را نديدم ، زآن همه بيور تو را
جز مديح و منقبت _وين غالباً مغشوش از آن _
اي عجب! موجي نمي زد بحر پهناور تو را؟
گر مدايح گفت سنجر را معزّي ، و آن دگر
وين قبايح بود اگر سرمشق چون محمود يا سنجر تو را؟!
«از حلب تا كاشغر ميدانِ سلطان سنجر است»
بي گمان دانم كه بودت ياد و هم باور تو را
ني رجز بود و نه مدحت ،گر چنان گفت انوري
وين حقيقت باشد از خورشيد روشن تر تو را
صد يك از آنها كه گفتند انوريّ و عنصري
گفتن اندر ناصرالدّين شه بود در خور تو را؟
اجنبي ، ز اقطار ، نيمي سطح ايران را محيط
زين شهان و مدحشان پيرامُنِ خاطر تو را؟!
حق اگر خواهي، خود ايشان را هجا بايد، نه مدح
غيرت ايدون گويد و دين و شرف ايدر تو را
ور نمايد اينكه ايشان را تو خر گفتي به مدح
با صلتهاي نموده بي حد و بي مر تو را
گفتم ايشان بالله و تالله كه خر تر كرده اند
بي شك اي گوغاله آدم كُرّه بُز خر تر تو را
***
نقد منظومي است اين، پرسان ز غايات و غرض
چند وچون سنجي كند ميراث خشك و تر تو را
اين محك نقدِ معاني سنجد و اغراضِ شعر
مي نپرسد از صُوَر ، يا مشق يا مسطر تو را
از «چه گفتي» و«چرا» پرسد، سپس از «چون وچند»
يا چه گفتن بود و مانندِ كيان در خور تو را
گرچه مولانا جلال الدّين شدن در وهم نيز
فكرش اي شمسِ نه تبريزي كند كافر تو را
نيز اگر بودت هوا فردوسيِ ديگر شدن
ساختند افسوس! آن نا لو طيان عنتر تو را
ناصر و بابا و عين و سيف و بوالفتح و فريد
همچنان بعضي دگرها، پيشكش ديگر تو را
ليك چون مجدود بن آدم شدن بودت مجال
نك چه بي مجد و چه محدود آدمي، بنگر تو را
زيستي چون مكّه عمري ، اي مدينه يْ عزّ و كام
نعمت و حرمت خرامان ،مُحرِم از هر در تو را
در كنار دولت بي خون دل ، بخت بلند
داشت دور از بد ميان خوب سنگر تو را
هاله گرد اندر نگين ماه را چون حلقه گشت؟
زر _كليدِ كامها_ زين گونه گرد اندر تو را
آن دو غرفه يْ بحرِ غفران«ماهي» و «گوهر» بنام
كه دو خاتونِ سرا بودند و دو همسر تو را؛
پور و دختي چند، هر يكشان بنام ايزد ، بزاد
نور چشم و نور باغ و ميوۀ نوبر تو را
پاكزاداني ، بنام ايزد ،بزوديها شده
دخترانِ صالح و پوران ِ نام آور تو را
نام و نان و احترام و ناز و نوش بر دوام
بود حاصل ، بر سريّ طبعِ سخن گستر تو را
بهره هايي اين چنين ، در صورت و معني تمام
بختياران را كم آيد بر در و در بر تو را
داشت ارزاني كدامين آب و خاك اين بهره ها
بر سرِ خوانِ كدامين مردم و كشور تو را؟
هيچ شد معلوم ،نامش چيست آن بي كس ديار؟
دانش و دينش چه؟ اي بي دينِ دانشور تو را؟
در زبانِ بوميِ مسكين كدامين بوم و بر
اين بلاغت بهره كردند ، اي زبان آور تو را؟
هيچ كردي ياد آن ،كاين خاك زاد و پروريد
عاقِ پِدماما، چو داهي ناخلف پرور تو را
هيچ دامن گوشۀ خاطر، به دست عاطفت
سوي عهدي عطف كرد ، اين مهد ، اين مادر تو را؟
ياد از ملك عجم كردي،ولي يك جا كه بود
بهر اثبات احاديث عرب ياور تو را؟
ياد آن دردآشيان يك بار كردي ، وان غلط
تيرِ تزويرِ دساتيري شكسته پر تو را !
وين سزايِ مادرِ«اصلي» فراموشي چو توست
تا بمالد گوشِ هوش ،اي ناسپاس «اندر» تو را
مادۀ خوك حيض و نر سگ هيضه اي تا رستخيز
هي بشاشاد و رياد اي دد به مرقد بر تو را
بگذرم ، هرچند مي سوزد دلم بر حال شعر
كوفت خواهم مشت از آتش بر سرا پيكر تو را
آن همه سحر بلاغت، ايزدالحق حيف كرد
واين همه افسون، بل اعجاز فصاحت مر تو را
حيف از آن لطف قريحت ،حيف از آن ذوق بديع
بذل و بخشِ اعظم، از بخشندۀ اكبر تو را
بگذرم باري ، و زين پرسم ، كِت ار دين راست بود
چون نبود ايچ از دروغ و از دغل بُگذر تو را؟
منقبت گويا! ائمه يْ دين ستايا !چون نگشت
روحِ پاكان سوي راهِ راستان رهبر تو را؟
اي عجب ، در راسته يْ دين ، بيع كالاي دروغ
بود عمري بي زيان ،اي هرزه سودا گر تو را؟
خود نه تنها بيعِ كالاي حرامت پيشه بود
بلكه عنوان شد چو بايع، مشتري پرور تو را !
هيچت آيا مي نيامد شرمي از آن ياوه ها
كه به نام شعرِ مدح از طبع مي زد سر تو را؟
انوري مي خواند شعر مدح را «حيض الرّجال»
آنكه مي زاد اظلمش از طبع نا انور تو را
شرم آيد بنده را بالله ز نقل ياوه هات
گرچه ني شرم از خدا بود و نه پيغمبر تو را
آدَمَكشاهي زبون ، چون ناصرالدّين قجر
هيچ داني وصف و مدحش چيست در دفتر تو را؟
بي وجودي همچنو كشور فروش ، اندر مديح
مي نمايد داهئي سالارِ صد لشكر تو را
گفته اي با وي كه:«خوانَد آسمان گاهِ خطاب
آفتابِ خسروان و سايۀ داور تو را»!
«زيور و پيرايۀ شاهان بَوَد تنها گوهر
هم گهر پيرايه باشد ، هم هنر زيور تو را»!
«چون نشيني بر فرازِ تختِ شاهي ،آسمان
باز نشناسد ز افريدون و اسكندر تو را»!
اي تفو بر اين اراجبف و اكاذيب ، سروش!
چون نيامد نفرت از اين ياوه ها آخر تو را؟!
بي گمان تو آسمان را كور مي پنداشتي
كوريِ باطن شود زين چشمه ظاهر تر تو را
در شگفتم كآسمان را كور چون مي ديده اي
گرچه مي زد چشم خندِ اختران تسخر تو را؟!
ويحك ، اين بيدار دل ديهور پُر چشم شعور
چون مي آمد در نظر زآن گونه بي مشعر تو را
آسمان را گر بيان باشد، به تكذيب اي دغل
مُنكِر آيد زاين دروغ و تهمتِ منكَر تو را
گرچه گردون چون تو بس دون ديد و بس تهمت شنيد
از قماشِ آنكه باشد طُرفه هاش از بر تو را؛
ليكن از آنجا كه سوگندِ خموشي خورده است
خشمگين بشكيبد و پاسخ نگويد مر تو را
بر جگر دندان فشارد ،ز آن اراجيف و تُهَم
نشكند مُهرِ خموشي ليك پيش اندر تو را
زين سبب با خونِ دل خوان گسترد هر بام وشام
شب نمايد نطعِ پُر ثقبه يْ جگرْش اختر تو را
گاهي امّا مي زند فرياد و مي گريد به درد
آنكه باران در نظر مي آيد و تندر تو را
او بدين شور و شغب امشب مرا مأمور داشت
تا دهم پاسخ گهي پاداش و گه كيفر تو را
در مَثَل گويند«المأمور معذور» ، اين دُرُست
ليك من خود نيز بودم خشمگين بر سر تو را
ناگهم سوزِ درون از پرده بيرون زد،سروش!
هان ببخش ار زد لهيبش پرده بر بستر تو را
اين ظلامه نفثة المصدورِ خاك و خون ماست
كز چه غيرت كور بود ، امّا عواطف كر تو را؟!
از دماوندِ غم و الوندِ خشم ،اين شعله بار
بر تو اي صد قافلان غفلت تپان در بر تو را
ناسپاسي ديده خاك ؛ از خشم بي حرمت شدن
چرخ و پر در گِردبادِ كين كند چنبر تو را
در بر و بوم كهن،خاك اين چنين توفد به خشم
با دلِ نَسْپاس و حق نشناسِ بوم و بر تو را
از «اميد» اين لكّه ابرِ عابرِ آفاقِ يأس
درگذر ، گر در عبورش سايه زد معبر تو را
هم بر او ايزد ببخشاياد و دامن گستراد
با فروغِ مهر ، و هم تا دامنِ محشر تو را!
الحق چه ساده مي گذراند ، چه قدر خوب
اين مرده زندگي را ، اين هيچ و پوچ را
بافد براي خاليِ زنبيل كهنه اش
آن دسته اي كه خيره كند هر بلوچ را
قادر نيم ، چو بينمش اين قدر سازگار
در ذهن خود دهم ره رؤياي كوچ را
خدا ، دانم ، كه تا انسان نخواهد
نمي گيرد از او جان و تنش را
از اين شش روزه مهلت بهره اي بر
شناسي خوب و بد ، مكر و فنش را
بنوش ابله ، ز مينا ، مي چو داري
شكستي هم شكستي ، گردنش را
سپهسالار را بنگر ، كه بردند
نشان و نام و وقف و مأمنش را
در اين كشور نپايد وقف حتّي
به نفرين وقف كن پيرامنش را
كفن پوشد اَجَل ، هنگام مرگت
بچسب و ول مكن پيراهنش را
بَرَد با خود تو را در دامن خاك
در آن ول كرد خواهي دامنش را !
هان اي عليِ موسويِ گرمارودي
آلوده به منّت مكن اين لقمۀ نان را
اي مردِ نه شرقيّ و نه غربي ،ز حقايق
بشنو ز من اين نكته و تصديق كن آن را
حالت به از اين است چه در شرق و چه در غرب
اهلِ ادب و فضل و خداوندِ بيان را
«طاغوت» روا داشت به من ناني و آبي
هر چند به خون دلم آغشتي خوان را
«ماموت» گر اين همه نه روا دارد ، بايد
بدرود كنم اهل خود و خانه و مان را
در جمع بَري آبِ مرا بهر دوتا نان
كاو كار نياورده برد مزد مجان را؟
من كاركِ خود مي كنم و كرده ام از پيش
آثار گواه است و شناسي تو خود آن را
سي سال نبردِ من و «طاغوت» عيان است
حاجت به بيان نيست ،مَثَل گفت عيان را
زندان و گرفتاري و بدبختي و تبعيد
خود بود نبردِ من و آن كم خبران را
پيريّ و نداري است كنون حاصل عمرم
تا عبرتِ من پند شود نسلِ جوان را
گر زانكه تو جاي من و من جاي تو بودم
كردار نه اين بود من كارْ ندان را
لجّاره اگر عيب تو مي كرد،به تفضيح
صد مشت حوالت ز مَنَش بود دهان را
من اين همه از چشم تو بينم ، نه دگر كس
باور نكنم جرئت بهمان و فلان را
گر ميل و اشارت نَبُوَد از تو به تشجيع
كي ناسره مردم سپرد راهِ عوان را؟
اين سگ به من انداختن و بسته چنين سنگ
شعبانِ نجابت نپسندد رمضان را
گفتي كه نوانخانه و اِطعام نداريم
اي دست مريزاد ، بگو خيلِ نوان را
من شكوه به جدّ تو علي(ع) مي برم امشب
او مردِ كريم و سره اي بود جهان را
ني ني كه شكايت ز تو هم نزد تو آرم
اهليّت و انصافِ تو قاضي است ميان را
تركانه متاز، اي سره مردي كه سواري
اكنون كه به دستِ تو سپردند عنان را
گيريم كه لجّاره نداند ، تو كه داني
قدر من و فضل و ادب و شعر روان را
گر در همه بنگاه تو يك ثاني دارد
از جمع بران ثالثِ مهدي اخوان را
وَر زانكه ندارد بَدَل و نيك شناسي
اين شنعت و شر از چه پسنديّ و هوان را؟
آن حال نمانْد، اي بَبَم ، اين نيز نمانَد
احوال بگردد به زمين دورِ زمان را
***
اينجا به دلم كرد خطور اينكه روا نيست
شكواي من آن يار گرانمايه روان را
گر گفتۀ من بر تو گران آيد و شايد
زآن روحِ سبك بِستُرم اين گُرم گران را
اين نفثةِ مصدورِ من از ظلم بدان بود
نيكي تو،نبايست مخاطب شوي آن را
اي مردِ يقين ، گر كه گمانم به تو بد بود
خواهم ز يقين پوزشِ ناخوب گمان را
شكواي من از ناسره ابناي زمان است
باري چه گناهي سَرَه انحاي مكان را؟
گر من گله دارم ز دماوند و ز الوند
نَبْوَد به مَثَل جرم، سهند و سبلان را
گر زانكه ري و جي به من از جهل ستم كرد
جُرم ار چه نويسند عراق و همدان را؟
گر زانكه بديها ز اَرَسبار و ارس بود
كفران نَسِزَد نيكيِ كارون و كران را
بيداد معاويّه كند ، بد عَمّروبنِ العاص
آنگاه شكايت ز علي(ع) ، شكوه كنان را
من نَك دهم انصاف ، تو تقصير نكردي
از مهر و مروّت حَدِ مقدور و توان را
بي منّت و بي مزد ز كارم گرهي كور
بگشودي و با شكر گواهم دل و جان را
بگذر كه جهان جايِ گذشت است و گذرگاه
و «آسان گذران كارِ جهان گذران را»
باري تو بمانيّ و نكو نامِ تو ماناد
چندان كه جهان حفظ كند نام و نشان را
طوفان صفِ صد ديو كين، صد غولموجش زير زين
كابوس وار از صد كمين،تازان به شهر خواب ها
گويي كه چرخي تُنْدران ،گردان و غرّان هر كران
هر لحظه آواري گران ، مي ريزد از دو لاب ها
اينك شبي كور و سيه ،بي چشمِ اختر ، روي مَه
وين كشتي گم كرده ره ،در وحشتِ غرقاب ها
كشتي نشينان هم صدا ،پرخاشگر با ناخدا
وان ناخدا دل با خدا ،خونش زتب در تاب ها
سوزان ، گدازان روحها ، در كورۀ اندوهها
و امواجْ كوبان كوهها، بر كاهِ كشتي ز آبها
از موج هر سو فوج ها ، فوجِ حضيض و اوج ها
وز پيچ و تاب موج ها ،كشتي به پيچ و تاب ها
با آن بلند و پست ها ،كج مج روان چون مست ها
بر پا چو گيرد دست ها ، با سر شود پرتاب ها
پهلو به پهلو اوفتد، بر پشت و بر رو اوفتد
اين سوي و آن سو اوفتد ، چون سنگ از قُلّاب ها
هر سو هجوم صف بر او ، صفهاي موج و كف بر او
سيلي زنان چون دف بر او ، يا ساز را مضراب ها
من با خطر پهلو زنم ،در زورقم پارو زنم
هي چنگ سوي او زنم ، تا گيرمش قُلّاب ها
با خستگي پارو زنان ، هو يا مدد يا حق كنان
مي كوشم او را همچنان ،بِرْ هانم از گرداب ها
كشتي گلاويزِ خطر ،ني رهسپر ، ني مستقر
گم كرده است دست و پا وسر ، در سهمگين خيزاب ها
دلِ من لوحِ محفوظ است و مكتوب
در او سِرّ ازلها و ابدها
خدا داده خرد دارم، كه گيرد
پيام از علمها و از خردها
نيايش با خداي خويش دارم
كه خوبِ من! نگه دارم ز بدها
سحرگاهان مرا خوانَد به باغش
به دور از چشم و چهرِ ديو و ددها
چو برگردم ز گلزارش، مرا هست
ز شعر و شور دامنها ، سبدها
اگر باري دهد شيطان فريبم
(دلم گويد كه دهها بار و صدها)
دوباره باز مي گردم سوي دوست
چو پيشِ عقلِ كُلها بي خردها
سرافكنده ، خجل، ترسان ولرزان
چو در سرما شبانان و نمدها
زمن پرسد كه حال و كار چون است
چه صنعت مي كني با جزر و مدها؟
پريشب حالِ خوبي داشتي ، ليك
دلت پر بود باز از خشم و ردها
تو چون من صلحِ كل بودي،چرا نيست
ز والدها نشاني در ولدها؟
عربها با عجمها فرقشان چيست
بجز « في جيدهم حبل المسد»ها؟
چو مي داند، چرا پرسد نگارم
ز نقش و رنگِ شُدها و شَوَدها؟
***
دوباره بر سرم مي گسترد مهر
چو بر جنگل ز مِه لطفِ شمدها
دوباره بازگردد شور و شعرم
غزالان فارغ از ببر و اسدها
وجودم لوحِ محفوظ است و ايمن
ز يارِ خوبم ، از بيداد و بدها
از خود بپرس ،حضرتِ زردشت از چه رو
تكرار مي كند به اَوِستايِ مستطاب
كز راستي چه ها رسدت، وز دروغ چه
پرسيده ام من از خود و اين يافتم جواب
خوانَد تو را به راستي و روحِ راستي
خواهد كه از دروغ به جد وَرزي اجتناب
او را به شور با «منشِ نيك» و «راستي» است
زيباترين نيايش و دلكش ترين خطاب
كز آبِ راستي است تو را زندگي درست
هرگز نخورده آب كس از بازيِ سراب
روزها و شبها كه چنين مي گذرد از پيِ هم
يك به يك دفترِ عُمر است ورق مي خورَدَت
شويي و غرق كني در عَرَق اوراقش، ليك
تو عَرَق را نخوري، بلكه عَرَق مي خورَدَت
داستان گرگ و بره،ماجراي زور و ضعف
در جهان غرب و شرق ، از بهترين تمثيل هاست
دين و قانون و عطوفت ،پيشِ زورِ سلطه جوي
هيچ معنايي ندارد ، بلكه چون باد هواست
مشت را با مشت پاسخ گو ،نه با قانون و دين
زور را باشد ستم قانون و دين جور و جفاست
«حرف حق را از دهان توپ مي بايد شنيد،
حق بود با غالب» اين شعر و شعار اقو ياست
داستان گرگ و بره ،نيز مي گويدت همين
شاخ و برگ از نظم غرب و ريشه اش از شرق ماست
***
گرگي آمد، گرسنه، له له زنان از تشنگي
بر لب آبي، كه گفتي اشك چشمان صفاست
از زلالي در ته جو ، ريگ را مي شد شمرد
گرگ به به گفت و نوشيد آب از آن،چندان كه خواست
بعد، از آن بالا نگاهي سوي پايين دست كرد
بره اي را ديد و در دل گفت،با كي؟ وز كجاست؟
بره مي نوشيد آب، امّا ز بس هول و هراس
گه نگاهي سوي چپ مي كرد، گاهي سوي راست
گرگ ، چوپان و سگي با او نديد و گفت: هان
اين همان عيسي شبان،گم كرده ره ، بره يْ خداست!
در دلش گويي ز شادي قند مي كردند آب
گفت: با اين «گمره» اكنون جاي بس چون و چراست
چون ،نمي داند كه اين آب و چراگاه از من است؟
يا چرا ،چونين به «قانون ادب» بي اعتناست؟
رفت وگفت: اي برۀ گمراه بي شرم و ادب
كه تو را، از خدا خوفي به دل ، نز ما حياست
چون كني آبشخور ما را گل آلود و كدر؟
ما چو نوشيم آب ، اين كار از تو ، جرم و نارواست
بره گفت: آب از فراز آيد به سوي اين نشيب
من چگونه اين چنين كاري توانم كرد و خواست؟
گفت گرگ: امّا تو بودي آنكه ما را پارسال
ناسزاها گفتي و «تأديب» تو اكنون سزاست
مادرت مي گفت:ساكت باش! امّا تو بسي
فحشها دادي به ما، اين كار را كشتن جزاست
گفت بره: مادرم امسال زاييده مرا
برۀ امساله ام،سهوي چنين دور از شماست!
زورگو گفتش: تو را بي شك برادر بوده است،
كان همه بدها به ما گفت و ز بدگويي نكاست
من تو را اكنون به كيفر مي رسانم، در عوض
تا سپس عبرت بگيرد، هر كه بد جنس و دغاست
بره گفت: آخر چه قانوني دهد حكمي چنين
جرم از غير، و عقوبت كش دگر كس؟ نابجاست
وانگهي، من ، هم يكي يكدانه، هم نوزاده ام
ور جز اين باشد،تنم هم سفرۀ تو ، هم غذاست
گفت گرگ:اين چند و چون بس كن،كه ناهارم گذشت
عذرهاي تو ، سراسر واهي و پرت و پلاست!
تو ، به جرم ضعف محكومي و من حاكم به زور
مي درم اينك تو را، و ين ساده تر قانون ماست!
بره گفت: آري ، من اين دانستم،از اوّل نگاه
هان بيا، حقّ محكوم ضعيف و بينواست!
گرگ برجست و دريد او را، وزينجا شهره گشت
داستان زور و بي زوري، كه محكوم فناست
حق و ناحق را بدان ، وز ناتوان و زور مند
ماجرا بشنو، كه تلخ و عبرت افزا ، ماجراست
بر روان و ياد جاويدان، لافونتن درود
كاو در اين افسانه ها، هم پيرو و هم پيشواست
نوميدتر از هر كس و نامِ تو «اميد» است
همچون خبرِ بد كه بگويند نويد است
آيا نشنيدي ز نظامي كه چه گفته است؟
پايان شبِ تار و سيه، صبحِ سپيد است
پند ز پيشينيان، مي شنوي بارها
اينكه ادب مرد را خوب ترين زيور است
مرد و زني هم به رُخ مي كشدت، اينكه هان
زينتِ مرد از ادب ، زيور زن از زر است
نزد نصيحتگران، مردِ ادب شيوه را
خاك بُوَد در نظر ، گرچه زر و گوهر است
ليك در اين روزگار،گشته چنان حال و كار
كانكه چنين شيوه داشت،گويندش كاو خر است
بي زر و زوري كنون ،حاصلِ مرد زبون
مال و منالِ فزون ، مايۀ فخر و فر است
مردِ مؤدّب، فقير ، پيش زنش سر به زير
ليك زنِ مال دار ، بر سرِ مرد افسر است
***
مرد ادب شيوه اي، بود و فروتن چو خاك
گفتي از خوي پاك ، فرشته اي ديگر است
نيك جواني متين ،پند شنو، نازنين
بود چنان كاو يقين فرشتگان را سر است
ليك درآمد كَمَش ، بود و نه زين ره غمش
قصّۀ زر كم زخاك ،گويي كش باور است
بودش زيبا زني ،خوي و قناعت كني
گويي از او گلشني، خانه و بوم و بر است
تا پسري زاد زن، سالم و زيبا به تن
گلبنِ نو را چنين غنچه بهين نوبر است
يك دو سه سالي گذشت ،خرج بسي بيش گشت
زن گله مند و ملول،كاين چه زبون شوهر است...
***
روزي صبحِ سحر ،كرد صدا زنگِ در
رفتم و ديدم بلي،پند شنو بر در است
ديدم بيچاره مرد ، دست و نفَس هر دو سرد
حال خرابش گواه، زاين كه بسي مضطر است
گرفتم از بازويش ، بُردم از در تويَش
هرچه سلام و درود، گفتم، گفتي كر است
_«حرف بزن، قصّه چيست؟» گفت و به سختي گريست
ديدم، باري ، همان غصّۀ درد آور است
بعدِ شكاياتِ زن، ديشب خفته است و صبح
ديده زنش بچه را بُرده و جايش تر است!
سورئي را طفيلئي مي گفت:
سوريان را خدا سبب ساز است
روي خوانها به سويشان، چونانك
خانۀ اسخيا درش باز است
كشكِ سورش، چو دوغِ همسايه
به ز حلواي خانه همساز است
گر «يك اندازِ»سور دوغ و دروغ
به كه ش از خوان خود«شش انداز» است
گفت سوري كه:راست گفتي و راز
به درستي كه راستي راز است
ليكن اين راز را كهن مثلي
نو به نو فاش عذر پرداز است
«فَنّ مردم شناخت»را حُكمي است
كه ز پيشينيان پس انداز است
آدمي آزمودگان، گويند
آز با روحِ آدم انباز است
كمِ بيگانه اش نمايد بيش
بيشِ خويشش فرامُش آز است
صد نمايد شكسته جَنْدَكِ غير
صد درستِ خودش چو يك قاز است
جوجه تيغي است قوچ و قوي خودي
مرغ همسايه در نظر غاز است
اي همه كبر و كين و حُمق و ريا
شايد اين جلوه ها ز دين شماست
كفر و الحاد بر كسان بستن
حَربه و حُجّت مبينِ شماست
به خدايي كه شك در او نكنم
شكّ من بهتر از يقينِ شماست
صداي ماهِ قمر را هنوز مي شنوم
اگر چه دور چو ماه و چو ناله در چاه است
قمر هزار قناري درون حنجره داشت
اگر چه اوج قناري هنوز كوتاه است
چو شير غرّد اگر رعد، و رود صيحه كشد
براي ماه چو پروانه كان كشيد آه است
پسِ هزار نوار و هزار صفحۀ پير
قمر هنوز جوان و صداي او ماه است
امام جمعۀ تهران، جنابِ خامنه اي
كسي كه اين ورق آرد حسين منزوي است
حسين منزوي از شاعران زنجاني است
جوان و فاضل و صاحب قريحه اي قوي است
چكد زلطف و تري آب از غزلهايش
به شور نيز گهي چون جنابِ مولوي است
چو ريش و پشم اگر گشته خط عارض او
خطِ كتابت او همچو نقش مانوي است
چو من ندارد اگر هيكليّ و بالايي
چه غم ،نه خوشگل صوري ،كه خوب معنوي است
سه چار بيت از او موقعِ ورود امام
سروده گشته و طومار آن نه منطوي است
«امام» گشت چو بيمار ، او سرود دعا
كه چاپ گشت و مجلّه يْ سروش محتوي است
كتابِ « حنجرۀ زخميِ تغزّل» او
هنوز رشك چه بسيار كهنه اي ، نوي است
وي از نباير شيخُِ شهيدِ اشراق است
نه انگليسي و روسيّ و نه فرنسوي است
به راديو، به جرايد، به جامِ جم ، صدها
مقال داشته ، فارغ ز كُلّ ماسوي است
(ببخش ماسَوي ار گشت ماسوي به ممال
نه از خطاي من آن ، اقتضاي اين رَوي است)
نگويم اينكه بود مثل صاحبِ عبّاد
نگويم آنكه نويري است، يا تَهانَوي است
سخنسراي و مقال نويس و اهل قلم
يكي ز خمسويانِ وطن ، نه نَمْسَوي است
يكي مسلمان زاده است و اهل اين كشور
نه اهل كيش يهود و بها ، نه عيسوي است
جوان سخنور پا در رهي است رو به كمال
نه صوفي است و نه مزدشتي و نه نُقْطَوي است
به فارسيّ و به تركي است ذولسانيني
كه وزن و قافيه اش راست،مثل مثنوي است
الا كه لطف خود از اين جوان دريغ مدار
ثواب اخروي اينجا، اگرنه دنيوي است
جوانِ شاعرِ صاحبدلي وطن خواهي است
نه تودگي و نه غربي، نه خويش پهلوي است
چنين شناخته بودم كه فضل با اسلام
هماره نسبتشان مثل شكل و محتوي است
مگر ميانۀ اسلام، با وطن خواهي
چنان چون فضل و ادب، اختلافِ ماهوي است؟
چرا گرسنه بمانند اين چنين فضلا؟
چرا زمانه چنين بي درايت و غوي است؟
كنون كه مسند قدرت توراست دستش گير
كه دستگير ضعيفان فضيلت قوي است...
من اين مُسوِّدِ توسيم كه مي برم به بياض
كه نام قطعه به ديوان حسين منزوي است
تو زشت ترين چهرۀ تاريخ جهاني
هر چند كه تاريخ پُر از چهرۀ زشت است
آيد ز پي آن كس كه قلم دارد و غربال
نيماي من اين را به يكي نامه نوشته است
آينده به تحقيق نبازد به گذشته
درياست، بزن هر چه تو را نيمه و خشت است
امّيد ! مبادا كه به نوميد گرايي
درياب كه بافندۀ دادار چه رشته است
قرنِ ديو است و ددان را همچنان درّندگي،
همچنان بر نسلِ آدمْشان ترحّم نيست، هست؟
غربيِ جرّاره شرق اوبار و مردم خواره اند
رسمشان هر اسم دارد، جز كه بَلهُم نيست، هست؟
همرهِ ديوِ فرنگ ، اهريمنِ ينگي فرنگ
جز به عهد و مَهدِ انسانْشان تهاجم نيست، هست؟
از بدِ تاراجشان مانَد بسي ميراثِ شوم
صد بتر زآن بد كه چندينش تداوم نيست، هست؟
حزب بازي مانَد و تمهيدِ باجِ بردگي
تا سقوط، آن علم كه ش رنجِ تعلّم نيست، هست؟
فرّ يزدان است و معجز، نام ايران گر هنوز
محو يا معدوم، يا گم در تراكم نيست، هست؟
***
ملكِ ايرانِ نوين اين روزها دارد دو حزب
گرچه با احزاب مردم را تفاهم نيست، هست؟
حزب «ايران نوين» و حزب «مردم» نامشان
حاجتي چندان به سوم و چارم نيست، هست؟
پارلمان بازي و دولت سازي و اين حرفهاست
سِن وسيع است و حريفان را تزاحم نيست، هست؟
اكثريّت حزبِ ايران نوين ، مردم اقل
اغلب آقا پوش و جز شش هفت خانم نيست، هست؟
چون كه در اصلِ نمايش لال بازي ناطق است
غالبا نقش آفرينان را تكلّم نيست، هست؟
جنگِ اكثر با اقل رسمِ چنين مشروطه هاست
مثلِ جنگِ زرگران، امّا تصادم نيست، هست؟
هر چه مي خواهي بخوان هر حزب را، امّا بدان
راست دُم خواندن علاجِ نيشِ كژدم نيست، هست؟
من نمي دانم چرا توضيح واضح مي كنم؟
رشته بي ابهام سر پيداست، در گم نيست، هست؟
حزبِ «مردم» نيست بالله حزبِ ايران نوين
حزبِ «ايران نوين» هم حزب مردم نيست، هست؟
گفتم به غم چه تلخ شبِ تار و تيره اي است
گويي ز روزِ هول قيامت ذخيره اي است
دريايِ دد مرا سوي غرقاب مي كشد
خنديد جامِ مي كه در اينجا جزيره اي است
انگيزۀ شكواي من از بيش و كمي نيست
با بيش و كمي ساخته ام ، دير زماني است
باشد چه گمانيش به امثال من ايّام
مي پُرسم و خواهم كه بدانم چه گماني است
غرقند بسي بي هنران در نِعَم و ناز
ما تيرِ ستم را هدف ، اين از چه كماني است
باشد زهوا قوتِ من آيا چو فرشته؟
كو بال و پرِ كوچ؟ كه بيرحم جهاني است
بشنو ، به خداي بزرگ ، بشنو،
اي كوچكِ ابله ، وَرَت خدا نيست
بيرون ز خود ار كس نمي شناسي
دردي است تو را كه ش دگر دوا نيست
در طبّ نو و طبّ سوزني هم
درمانِ تو بيمار مبتلا نيست
گيرم كه خدا هم نگفته اين را
وَز آن كُتُبي كآمد از سما نيست
بشنو زِ يكي خاكيِ زميني:
« آثار خدا از خدا جدا نيست»
گر گفت «اناالحق» صواب مي گفت
نشنيدي و گفتي كه جز خطا نيست
افسانه نمودت حقيقتي محض
حق زانكه بدين هيأت و نما نيست
حق را نتوان ديد و اين « اناالحق»
جز قامت و جز صوت و جز ردا نيست
حق قامت و صوت و ردا بدل كرد
نشناختي او را ، كه آشنا نيست
او داشت صدايي رسا ، كه ده قرن
دريافت كه اين قابل را فنا نيست
بگْرفت همه غرب و شرقِ عالم
رَعدِ فلكي هم چنين رسا نيست
نشناختي امّا صداي حق را
گفتي كه خدا را چنين صدا نيست
آن را كه «مَنَم چون شما بشر»گفت
سنجيدي و گفتي كه هست يا نيست؟
پيروز چو آمد، يه طوعْ يا كره
پذرفتي و گفتي كه نابجا نيست
تا زيرِ شكم چون شكم چراندي
گفتي كه جُز او پير و مقتدا نيست
اي بندۀ دندان و عَبدِ حَمْدان
بالله كه خُدايت جز اين دوتا نيست
وقتي كه حسين آمد و زحق گفت
گفتي تو كه فرزند مصطفا نيست
او پورِ علي مرتضي(ع) و زهرا ست
از نسلِ محمّد(ص) رسول ما نيست
فريادِ انالحقّ وَ الحقيقه
بشنو، نه چه سان هست، يا چه ها نيست
بالله كه خدايت به جز هوي نه
هم صوم و صلاتِ تو جز ريا نيست
گر زانكه دلي داري و دروني
بشناس، كدورت كه چون صفا نيست
از هر كه شنيدي صداي حق را
كم گو كجايي ست، وز كجا نيست
بشنو زكسي چوم من اين كهن قول:
حق هست و جدا هم ز ماسوا نيست
***
مَزْدُشت كنون گويدت اناالحق
گر دار به پا هست، يا به پا نيست
چون كار جهان را جنون گرفته است
پرسي كه بجا هست ، يا بجا نيست
ديوانگي ، اي عاقلِ كذايي
هرگز گرهي را گره گشا نيست
سوزد دلم از بَهرِ اين جماعت
كز دل كسي اين حال را رضا نيست
اشكم ننهد ماجرا فزودن
هرچند به از اشك ماجرا نيست!
نيست صيادي در اين عالم كه خود هم صيد ني
نيز صيدي را نمي بيني ، كه خود صياد نيست
جمله هم صيديم ، هم صياد ، در اين ددكده
وآخرين صياد هم مرگ است ، وين بيداد نيست
آدمي با سرنوشتي اين چنين ، بد يا نه بد
اختيارش هست ، ليك از جبر هم آزاد نيست
بيدرمباد و ستمبادي گلويم مي فشرد
چون پزشكم ديد، گفتا:شكر كن غمباد نيست
خشك و ترها ديده ام در مغز و دامانِ جهان
گرچه كونِ كائنش جز بحر و برّي بيش نيست
بختي برخوردار بايد از سعادتهاي عمر
ورنه بود و رفتِ ما جز كرّ و فرّي بيش نيست
پدر بزرگ شدم ، دخترم پسر زاييد
خجسته بادا گفتم، كه اين ببايد گفت
زنم، كه او هم مادر بزرگ شد ، نوه را
به بر گرفت و ببوسيد و شاد گشت و شكفت
فرا رسيد چو شب،گفتم اي خدا چه كنم؟
زنم «چه گفتي» پرسيد و پاسخي نشنفت
پدر بزرگ شدن خود به خود ندارد عيب
چگونه در بَرِ مادربزرگ بايد خفت؟!
ملامت را به «كيفر شهر» مرزي است
«توانست و نكوشيد» ش علامت
ولي «كوشيد و نتوانست» دور است
از آسيبِ ملامت ، چون سلامت
هميشه خويش را چون مدّعي باش
پس آنگه داوري كن، با شهامت
چو كوشي ممكن و مقدور خود را
مترس از تير بارانِ ملامت
گر دورِ روزگار به كامِ تو سفله بود
دستت دراز بود به بد، عرصه ات فراخ
نه ايمن از جفاي تو مي بود مرد و زن
نه راحت از ستمگري ات داشت كوخ و كاخ
شكرِ خدا كن،اي خَرِ ابله، كه عاجزي
خر را خدا شناخت، كه او را نداد شاخ
عمري ز تو بگذشت به تاريخ نوشتن،
تا آنكه نوشتند تو را نيز به تاريخ!
بس ميخ «توفي» كه به تابوت مشاهير
مي كوفتي آسان ،چه به توجيه ، چه توبيخ
تا آنكه به تابوت تو نيز ،اي شجر فضل
از جنس «توفي» زد ، نجار اجل ميخ
كربلايي كرم، گداي خدا
كدخداي كلانه «مير عماد»
دور جاليز خويش،گرمگهي
شاد و شاكر ز فيضِ ربّ عباد
پرسه مي زد، به عادت معهود
با سگِ بي بخار خود «ميلاد»
شادمان از حصول حاصل خوب
كشت و كاري به حدّ و بار زياد
كار يك كشتكار و شش مزدور
همچو كبلاي ما همه استاد
خطۀ طوس و باغتّرۀ ديم
حاصلش بهترينِ جمله بلاد
باغت آباد ! طوس ، كندوي شهد!
آب و خاكت بهين بياض و سواد
خريزه قند و هندوانه نبات،
تپل مُشكنگبين ، زمين قنّاد
بارِ موفورِ باغترّه ، چنان
تور پُر ماهي و كرم صيّاد
***
باري ، آن گرمگاه ، درويشي
رهروي ژنده پوش و بي زر و زاد
دو ستون مركبي، جريده روي
پر تَرك پا مجّدي ، چو جراد
گشل و گردن چو يال و اسب و اسد
سر و سبلت ، چو بيشۀ آساد
راحت از گير و دار بود و نبود
فارغ از چند و چونِ كون و فساد
سر به هر گوشه و كنار جهان
زده ، چون ره ، به پاي استعداد
«گُلِ مولا»ي برگ سبز به دست
جز ز مولا نكرده استمداد
منقبت خوان روان و ابن سبيل
بي خيال زر و زن و اولاد
با تبر زين و خرقه و كشكول
تكيه بر مَنْتَشا ، به لب اوراد
قُرب ظهري ، در آن اواخر تير
رفته داغي فرازِ حدّي حاد
آمد از راه،تشنه تر زكوير
گفت هو حق مدد! علي امداد !
كربلايي! به كربلاي حسين
عطش اينك چو شمر شد جلّاد
العطش ! لعنِ حق به شمر و يزيد
العطش! و ابن سعد و ابنِ زياد
كربلايي كرم! عطش جگرم
سوخت ، و آتش پرم، ضماد ، ضماد!
هر كه آبي،عطش كُشي، به فقير
برساند ، رسد به اجرِ جهاد
كربلايي كرم! الا ، در ياب
حقِ ابدال و حرمت اوتاد
كرم مرتضي علي(ع) كرما
دست گيرد تو را به يوم تَناد
***
جودِ كبلاي ما،كرم ، گُل كرد
شد به بخشش فريدي از افراد
گفت: جانم فداي نامِ علي
ذاكرش را مطيعم و منقاد
گُلِ مولا ! خوش آمدي، اينها
همه آنِ تو ، با خلوص و وداد
گرچه امسال صيفي و شَتَوي
رزقِ زارع كم است و كسبْ كساد
ليك مهماني و حبيبِ خدا
هم دعايت ذخيره بهر معاد
اين تو، آن هم سبو، ولي مرشد
بايدم آنگه اين كني ارشاد:
طالبي هندوانه ات بخشم،
يا كه خر بوزه، چيست ميل و مراد؟
چون شنيد اين خوشامد آن درويش
از كرم، حاتمِ كريمْ اجداد
كرد اَلِف دال ، تا نشنيد، ليك
نقطه سان روي ذالِ عذر ، افتاد
ديد آن بيكرانه كِشتِ وسيع
و آن فراوان حصول و وقتِ حصاد
وين گدا طبع، كز كساد و كمي
نالد اين سان،به لابۀ معتاد
پاسخ اين گفت، زهر خند به لب
جگرش تفته كورۀ حداد:
_« گر ز جاليزِ وجود و كشتِ كرم،
هر دوانه به، اي كريمِ جواد
ليك اگر بخل و منّت آلوده است
وز لئيمي ، توانگري ، شيّاد
آنچ از او حيّ نبات و حيوان است
مايعش بفشرد گلو، چو جماد
آب گردد چو آتشِ نمرود
دوزخِ جان ، حدايقِ شدّاد »
پس خصمان بر عصا ، علي مددي
گفت و بر پا عمود شد، چو عماد
همچنان تشنه، رو نهاد به راه
راهِ بي وعده، مردِ بي ميعاد...
***
آدميزادگان، كه همسانند
در تن و طور و فطرت ايجاد
اي شگفتا !كه در شمايلِ روح
چه دگر گونه اند و چون متضاد!
اي بزرگ، اي بآفرين درويش!
شاهِ شاهان تو ، راستين درويش!
شدستم كارخانۀ قندِ خود سوز
همه گر آب نوشم، قند گردد
نمانْد از من جز اين دمْ و ادَم و بس
الهي آن هم از بن بند گردد!
يك بار دگر عبث در آينه
غمگين و خموش خنده بر من كرد
يك بار دگر زخوشۀ سيگار
در آينه آه و دود خرمن كرد
مشرق چُپُق طلايي خود را
برداشت ، به لب گذاشت، روشن كرد
زرّين دودي گرفت عالم را
آفاق رداي روز بر تن كرد
و آن زلف گلابتونِ آبي پوش
باغي گلِ آتشي به دامن كرد
پرّيد از آشيان پرستو جلد
كي سنگِ پرنده در فلاخن كرد؟
طاووس گشود چترِ بوقلمون
خفّاش به كنج غار مسكن كرد
البرز كلاهٍ سرخ بر سر داشت
برداشت ، قباي زرد بر تن كرد
هر چند كه تازه مي كني دردم
اي صبح ، سلام بر تو، خوش بر دم!
دل شب، آن زمان كز بركۀ سيم
زمين غمرنگي از سيماب مي خورْد
روان رود و آرامِ كناران
سراپا غوطه در مهتاب مي خورد
بزرگ اروندِ پهناور چو شب ژرف
نه دم مي زد ، نه پيچ و تاب مي خورد
گذار شطْي، از خامش خرامي
تماشايي فريبِ خواب مي خورد
دل شب، كز بلند آبشخوران، نور
زمين هم ديم و هم فاراب مي خورد
به چشم از برقِ باران شُسته كرمك
فروغِ گوهرِ شبتاب مي خورد
چو هِق هِق،ساز جانسوز شباهنگ
به حَق حَق، دم زنان مضراب مي خورد
به تاب از درد و غم،در حلقۀ هول
دلِ زنجيري ام قُلّاب مي خورد
شبم با هولِ فردا،يا ز يك جوي
گوزني يا پلنگي آب مي خورد!؟
***
سحرگاهان كه خاك از ماه و از مِه
نَمِ نِزم و دَمِ مهتاب مي خورد
زمين در نازكايِ مَلملِ سرخ
صبوحي آتشِ خوشاب مي خورد
دلم، گهوارۀ غمهاي عالم
زمشرق تا به مغرب تاب مي خورد!
الا ديشب چه هول آور شبي بود
كه خون خون ، تب تَنَم بي تاب مي خورد
شبي قتّال، چون روزِ مبادا
كه خون روشنان چون آب مي خورد
به نفرت از هزاران نخلِ نفرين
چو باران تيرِ غم پر تاب مي خورد
شكوفه يْ باغم از ابر جهنّم
تگرگ سرخ چون عنّاب مي خورد
دل از ياد سروشم باز پر درد
به زنجيرِ جنون قُلْاب مي خورد
به درد از داغ آن شيرين قلندر
دل از جوي جگر خوناب مي خورد
حبيبان! رفت بي همتا حبيبم
كه تنها او غم احباب مي خورد
چنانچون انبيا دردِ اُمّم داشت
غمِ اقطار چون اقطاب مي خورد
حريفم غرق شد، مستان! كه در هوش
چو من از گلِ گرداب مي خورد
شب آن دريا دلم در ياد و ساحل
ز هولم غوطه در غرقاب مي خورد
دلم چون طفل، در گهوارۀ درد
ميان خون و آتش تاب مي خورد!
به يك مو بسته جانم ، اي گُلِ شب
بِهِل زلفِ تو دستم را بگيرد
دلم آهوي جنگلهاي چشمت
مكن كاري كه اين آهو بميرد
جُز آن دو سُرخ نُك لرزانْ كبوتر
دگر طفلت چه پستاني پذيرد؟
مخواه اين طفل كفتر بازگردد
چو زين ره رفت، مشكل باز گردد
نه بهدينم پسندد ني مسلمان
كه آن زنديق و اين گبرم شناسد
جنون آرامي ام را خوش ندارد
خرد سُتواريِ صبرم شناسد
خور از زردشت و مزدك ، اين دو دريا
به چرخم بر كشد، ابرم شناسد
چه غم روباه و كفتار ار ندانند
كه شير بيشه ام، ببرم شناسد
رسد كاسفنديار اين رستمي كيش
ز تير و تيغ و از گبرم شناسد
مرا اين اختيار آمد ز تاريخ
گرفتم فلسفي جبرم شناسد
به خاك اندر چو شد اميّد ، شايد
مِتاع چند و چون قبرم شناسد
اوقات دير مي گذرد در جواني ات
هنگامِ پيري آن نگذشته است، اين رسد
باور نكرده اي كه شد ارديبهشت ماه
تا چشم را به هم زده اي،فرودين رسد!
دور از تو پري ، چون نفس ديو سپيد
دود از دل ساعاتِ سياهم خيزد
با شبروِ ياد تو ، شبيخون زنِ غم
چون نقب به خلوتِ پناهم ميزد؛
گفتم دگر اي ايمني، اي خواب، وداع!
بس كآتش و خون ديده به راهم بيزد
دريادريا، اگرچه مي بارم اشك
دوزخ دوزخ شعله ز آهم خيزد
با اين همه ، در باغِ خيالت شبِ هجر
خرمن خرمن گل از نگاهم ريزد!
بخندد بُت ، چو قرباني پسين آب
به شوقِ رأفتِ قصّاب نوشد
دريغا ! «بيشۀ گرگان» هميشه
ز خونِ « دشت ميشان» آب نوشد!
تنها صداست كه مي ماند
فروغ فرخزاد
گاه از خيال و خلوتِ خود پرسم
كآن چيست، يا چه هاست كه مي ماند؟
از كائناتِ حسّي و عقلي چيست
گيرم دروغ و راست كه مي ماند؟
وز اَمر و خلقِ عالم و آدم چيست
كآن نز درِ فناست كه مي ماند؟
ز اجرام چرخ، روشن اگر تاريك
تا چند و چندتاست كه مي ماند؟
از جنبش و سكون،كه دو آيين است
تا خود چه مقتضاست كه مي ماند؟
وز آن سه روحِ مادر، آيا حس
يا نطق، يا نماست كه مي ماند؟
چار اُسطُقُسّ و شش جهت و نُه بام
ز ايشان امان كراست كه مي ماند؟
آيات روشنايي و زيبايي،
يا زشتي و دُجاست كه مي ماند؟
شب ، با خيامِ ظلمت صد تويش
يا روز و روشناست كه مي ماند؟
ارواحِ آبها و زلاليها
يا غلظت و غطاست كه مي ماند؟
زاغِ پليد و خاك سيه، يا آنك
سيمرغ و كيمياست كه مي ماند؟
سنگ و سفالِ تيره دل و سفله
يا دُرّ پُر بهاست كه مي ماند؟
روحِ گُل و روايحِ جان پرور
يا سير و گندناست كه مي ماند؟
ديهور ، آن قديم بلند، آن سر
يا خاكِ زير پاست كه مي ماند؟
از آدمي ، كه ماهْگُل هستي است
خود چيست، در چه جاست كه مي ماند؟
زين شاهكارِ خلق، كدامين امر
شايستۀ بقاست كه مي ماند؟
از جاري و ز پاري و پيراري اش
آيا چه ماجراست كه مي ماند؟
گند وقيح و رذل وقاحت، ياك
عطرِ گُلِ حياست كه مي ماند؟
يكرنگي و فروتني و پاكي
يا كبر ، يا رياست كه مي ماند؟
رنجِ گدا و ناله و نفرينش
يا عيشِ پادشاست كه مي ماند؟
از نطفه هاش، نسلِ شَبَق، و الماس
يا لعل و كهرباست كه مي ماند؟
وز گنبدانْش،چين و ختن ، يا هند
يا روم، يا ختاست كه مي ماند؟
آبادْ بوم، شهر گُل آذين ،ياك
ويرانه روستاست كه مي ماند؟
از يادگارهاي عزيزش چيست؟
وآن كرد وگفت و خواست كه مي ماند؟
شعرش، صدا و سايۀ روحش،آن
بر ذات او گواست كه مي ماند؟
يا آن تغنّي غم و تنهايي اش
آن شور و آن نواست كه مي ماند؟
ز آن نقشها كه بست، كدامين نقش
بر لوحِ اقتضاست كه مي ماند؟
وز آن كتيبه هاي كتب،كآراست
گفتن يكي سزاست كه مي ماند؟
در غربتِ وجود، سلامي گرم
از يارِ آشناست كه مي ماند؟
اين آتشِ نجيبِ سعادت، عشق
اين اوجِ اوجهاست كه مي ماند؟
اين روح را بلندترين پرواز
در زروۀ علاست كه مي ماند؟
يا خشم وكين و نفرت و بيداري
يا حيلت و دغاست كه مي ماند؟
***
گفت آن عزيز و آرزويي زيباست
«تنها صدا، صداست كه مي ماند»
اين آرزوست، آرزويِ ماندن
وانگاه ادّعاست كه مي ماند
آيا صدا ، تپيدن موجي چند
در پردۀ هواست كه مي ماند؟
آن چند لرزۀ گم و گور، آن محو
در بيكران فضاست كه مي ماند؟
هر موج كاوفتد به هوا، يا خود
تنها صداي ماست كه مي ماند؟
امواجِ سفلگي هم، يا تنها
امواجِ اعتلاست كه مي ماند؟
گيرم كه مانْد،تازه خود اين،دردا
درد است ، ني دواست كه مي ماند
از كوه مرغِ روح و تني چونان
اين كاهپر رواست كه مي ماند؟
خورشيد ميرد_آن عظمت _ وز او
اين ذرّه ، اين هباست كه مي ماند
اين هرزه لرزه هاي پريشانگرد
چون است؟ يا چراست كه مي ماند؟
و آيا پس از هزار هزاران سال
كس پرسد اين كه راست كه مي ماند؟
باز آفرين جان و جمال ما،
يا چيزكي جداست كه مي ماند؟
گويند روح ماند، يا شايد
ارواحِ پارساست كه مي ماند؟
شايد صداي روح، صداي دل
و آن شعلۀ ذكاست كه مي ماند؟
گيرم كه مانْد_فرض و خيال_ امّا
با كيست، يا كجاست كه مي ماند؟
روحي جماد و بي حركت،يا آنك
در نشو و ارتقاست كه مي ماند؟
ماندن چه سود، بي تپش و تابش
سنگ است؟ يا گياست كه مي ماند؟
ديهور گفت: هيچ نمانَد،هيچ
وين آرزو خطاست كه مي ماند
جز خود نخواهد «او»_ چه كنم_ وآنگاه
ماشاء و مايشاست كه مي ماند!
قدّوس دوس ،هل لله لو، گويا
تنها خدا، خداست كه مي ماند؟!
هرگز طمع مدار از اين فرقه روحِ روز
اينان همان تجسّم تاريكي و شَبَند
امّا اكنون سوارِ مرادند و كامياب
وز كبر و كين و جهل و تعصب لبالبند
با اين وجود قومِ تو هستند و همزبان
در دفعِ غير همچو تو بي تاب و در تبند
در نفيِ غرب وشرق تو را همدلند جزم
تك توك نيز عارف و اشراق مشربند
با گندمينه رنگ نواللّهيان بجوش
اغلب اگر چه پارسيانِ معرّبند
بر سينه دو شيرين شكر آويز فرو هشت
زآن زلف و دلم بافته صد بار به هر بند
وانگه به ظرافت كمري بست و چه زيبا
با آن شكرآويز همآهنگ شكربند
بندِ كمر از جلوۀ باريكْ ميانش
زيباتر از آن شد كه ميانش ز كمربند
از آينه پرسيد سراپاش چگونه است؟
آن هوش ربا مست و دلاويز جگربند
آيينه سراپا نگه و آن گلِ تصوير
جانش به تن ، امّا شده مسحور و نظربند
اينك من واين باغ به گلگشت روانيم
تجريش و تماشاگهِ پُل، گو همه در بند!
روز ، آفاقِ عاج خواندْ سرودي
شب اقاليم آبنوس شنفتند
*
سايه در سايه سِحرهاي شبانه
تن در امواج گيسوي تو نهفتند
روزها طالعِ طلاييِ خود را
همچو رازي كهن به روي تو گفتند
اين جدايان جاودان چه بسا شد
در تو با هم چو نقش و آينه خفتند
سِحرِ شب را به راز روز بسي من
در تو اي طاق ديده ام كه چه جفتند
*
باز صبح است و روشنانِ پگاهي
رويْ شُستند و گَردِ آينه رُفتند
باز اقاليم عاج خواند از آن دست
كه در آفاق آبنوس شنفتند
طه حسين ، طنزِ لطيفي نهفته است
در طيّ چند واژه، كه زيبا و در خورند
او هديه كرده است نهال برآوري
بر جنگلي، كه جمله تنومند و بي برند
از آنچه جستني است، نجويند غير عيب
وَز آنچه خوردني است، فقط غبطه مي خورند
بيكارگانِ عاطل و باطل نشسته اي
كز كار كردنِ ديگران رنج مي برند!
حاج يحيي دولت آبادي ببخش
گر فضولي بد زباني مي كند
طبع تو «شيرين زباني» گفته اي
«وين سر پيري ، جواني مي كند»
«از قلم عنبر فشاني» گفته اي
«وز زبان شيرين بياني مي كند»
« در هواي آب و آتش» گفته اي
«خاكيان را فرقداني مي كند»
يا نمي دانم دگر طبعت چه ها
يا چه ها ديگر كه داني مي كند
خواندم اين بلبل زبانيهاي تو
طبع خامت هرزه خواني مي كند
چون نمي داني كه اين كج ذوقِ خام
بد به الفاظ و معاني مي كند؟
خواني اش رهوار اسب و قاطرك
بد ركابي ، كج عناني مي كند
«فرقداني مي كند» از طبع توست
راست بين چون كج دهاني مي كند؟
اين نه تعبير و بيان پارسي است
يا كه تازي تركماني مي كند؟
الغرض لنگد كميتِ ذوق تو
كاين چنين جفتك پراني مي كند
«فرقداني مي كند»؟ بخ بخ ! زهي!
واقعاً شيرين زباني مي كند
تا سه مصرع ساده گوييّ و سبك،
چارمين ثقل و گراني مي كند
بويش آيد، راست گفتي ، طبع تو
« از قلم عنبر فشاني مي كند»
عنبريني خود، قلم عنبر فشان
اين چنين، كار آن چناني مي كند
عنبرين شعرت ز طبع عنبرين
جمله ديوان عنبراني مي كند
بوي عنبر خيزد از ديوان تو
وز درونت ترجماني مي كند!
چون نهادي نام آن« ارديبهشت»
كاو بهاران را خزاني مي كند؟!
باد بوي عنبر آرد ز اصفهان
شهر تو شعرت جهاني مي كند
اين چنين نصف جهان ، با يك جهان
عنبرين بازارگاني مي كند
اصفهان ،با آن همه ذوق و هنر
نفرت از اين اصفهاني مي كند
الغرض ، اسبت دو شيهه در ميان
انكر الاصوات خواني مي كند
دختر طبعت نه دزد و روسپي است
يكّه چيني ،تك پراني مي كند
بازگو «آمد زمين را زآسمان
كاين نداي آسماني مي كند»؟!
از زمين بشنو جواب آن ندا
كاين حقيرِ گم نشاني مي كند
حاج يحيي دولت آبادي! دگر
رفع زحمت عبدِ فاني مي كند!
بس هنر ورزند در تحرير و در تذهيبِ او
وَز حرير و ترمه و اطلس ، جلد و رو پوشش كنند
بارها خوانند و معني هم بسا دانند از آن
نيز چون حِرزِ امان بر بازو و دوشش كنند
در عمل امّا و در رفتار با خلق خدا
چشم پوشند و زبيخ و بُن فراموشش كنند
گويد ار : ديدم ، شنيدم،اين حرام است، آن گناه
كهنه پاره در دهان و پنبه در گوشش كنند
صرفه جويانند و دكّانها چو بگشايند صبح
چون چراغٍ زايدش بينند و خاموشش كنند
پايتختِ شاه شيطان است بازار، اي «اميد»
هر كه رفت آنجا، شياطين لخت و مدهوشش كنند!
از علي ، مستِ خدا ، گوش كن اين نادره را
آنكه از نابِ شرابش همه هشيار شوند:
خُفتگانند همه مردم و در غفلت غرق
چون بميرند، رَوَد غفلت و بيدار شوند!
كمند افكنِ آسمانيم ، باز
شب دوش، جَلد از زمين در ربود
گمانم ز يك چشمك افزون نشد
كه م اينجا ببست و به گردون گشود
وَ شايد مرا چشم بربسته برد
كه نشناسم از ره فراز و فرود
به گردون ز بندم رها كرد و باز ،
چو بگشود چشمم، نهان گشت زود
دگر باره در عرصۀ ايزدان
دلم طُرفه هاي شگفت آزمود
تماشا گهي بود ، تاراجِ هوش
خرد موركي خُرد در تند رود
بر آن بيكران پردۀ رازها
ندانم چه ها بود و چون مي نمود
كه خاموشْ تسليم حيرت شدن
رساتر سخن، برتر انديشه بود
به بينندگان آفريننده را
دلم ديد و سِرّ سرودش شنود
جهان بين نهان بين شد و آشكار
ز سرّش به هر سو شنيدم سرود
شدم روحي از روشنان بر سپهر
گريزان ز تن، چون شراري ز دود
پس از ساعتي چند گلگشت و سير
در آن مزرعِ نور كشت و درود؛
چو مي آمدم،برنشسته به رخش
چنانچون شهابي زچرخ كبود
دلم زآن شگفت آزمونها به وجد
بزرگ آفريننده را مي ستود
كه چون گستَرَد ز اختران بر سپهر
چنان بيكران پرده اي نابسود
كه ش از روشن و راز نقش است و رنگ
وز افسانه و راستين تار و پود؟
در آن كاو چنين شاهكاري شگرف
عيان كرد و خود در نهانگه غنود،
چه شبها كه انديشه كردم بسي
ولي بيش بر حيرتم برفزود
***
فري چيره صيّادم ، آن طرفه كار
كه از بهر جود است صيدش نه سود
فري آن كمند افكنِ چابكم
كه چشمم بر آفاق برتر گشود
نهان است از چشم و دل بيندش
از آيينه گر زنگ بتوان زدود
خوش آن كو نمازش به بينش گزارد
به درگاه او جبهه بي شبهه سود
بيا تا فرستيم ، اي دل به جان
بر آن آشكاراي پنهان ، درود!
بر آن آشكاراي پنهان، درود...
امروز صبوحي زده ام، تا كه بدانم
اين صبح چنان است كه شب نيز چنان بود؟
ديشب شَبَكي داشتم از صبح جوان تر
دل نيز جوان بود و همه چيز جوان بود
آري همه آفاق پُر از ماه و ستاره
وز پرتو مَه نور كران تا به كران بود
وز اين دلِ چون ريشه به تاريكيِ اعماق
نورِ شفقت تا سرِ هر برگ روان بود
وين صبح كه خورشيد دميد از پسِ كوهسار
ديدم دلِ يلداييِ من باز همان بود
گنجشك اسيرِ ستمِ پنجۀ شاهين
مسكين دِلَكَش چون دلِ من زار و تپان بود
خورشيد چرا روشنيِ گرم نياورد
وين صبح چرا تيره تر از هر شبمان بود؟
اندوهِ جوان كشته شدن ، داغِ دلِ خلق
قوتِ شب و صبح من و قلبِ نگران بود
پس باده هم انگار حريف غم من نيست
امروز صبوحي زدنم تلخ و گران بود
بهار ، اي بهارِ بهشتي ، سلام!
نسيم ، اي نسيمِ بهاري ، درود!
فرحبخشِ دريا و ساحل، سلام!
طرب زاي دشت و صحاري، درود!
دمِ دلكشِ باغ و بستان، سلام!
نسيمِ خوش كوهساري، درود!
جهان از تو ارتنگِ ماني، سلام!
هوا از تو مشك تتاري، درود!
به اين فصل پرشور و شادي،سلام!
بر اين موسم بي قراري، درود!
به سرمستْ مرغانِ خوشخوان،سلام!
به سرمستي و هوشياري، درود!
به مهتاب شبهاي كارون،سلام!
به صبح خوش مرغزاري، درود!
به شب زنده داران ساحل، سلام!
به عشق و به شب زنده داري ، درود!
به خاك چمن، و آتشِ گل، سلام!
به بادِ وزان،و آبِ جاري، درود!
بهاران در اين خطّه دارد بهشت
كز اعجاز خورشيد و كارون كند
دي اش فروردين ،بهمن ارديبهشت