طوفان ، كشتي و من...
طوفان صفِ صد ديو كين، صد غولموجش زير زين
كابوس وار از صد كمين،تازان به شهر خواب ها
گويي كه چرخي تُنْدران ،گردان و غرّان هر كران
هر لحظه آواري گران ، مي ريزد از دو لاب ها
اينك شبي كور و سيه ،بي چشمِ اختر ، روي مَه
وين كشتي گم كرده ره ،در وحشتِ غرقاب ها
كشتي نشينان هم صدا ،پرخاشگر با ناخدا
وان ناخدا دل با خدا ،خونش زتب در تاب ها
سوزان ، گدازان روحها ، در كورۀ اندوهها
و امواجْ كوبان كوهها، بر كاهِ كشتي ز آبها
از موج هر سو فوج ها ، فوجِ حضيض و اوج ها
وز پيچ و تاب موج ها ،كشتي به پيچ و تاب ها
با آن بلند و پست ها ،كج مج روان چون مست ها
بر پا چو گيرد دست ها ، با سر شود پرتاب ها
پهلو به پهلو اوفتد، بر پشت و بر رو اوفتد
اين سوي و آن سو اوفتد ، چون سنگ از قُلّاب ها
هر سو هجوم صف بر او ، صفهاي موج و كف بر او
سيلي زنان چون دف بر او ، يا ساز را مضراب ها
من با خطر پهلو زنم ،در زورقم پارو زنم
هي چنگ سوي او زنم ، تا گيرمش قُلّاب ها
با خستگي پارو زنان ، هو يا مدد يا حق كنان
مي كوشم او را همچنان ،بِرْ هانم از گرداب ها
كشتي گلاويزِ خطر ،ني رهسپر ، ني مستقر
گم كرده است دست و پا وسر ، در سهمگين خيزاب ها