همسایۀ حضور

در لحظه ام بزرگ بودی!
آن شب که از گلوی اتاقم
می خواستی به هستی من
شوق گریستن را
پرتاب کنی به تماشا.
اما،
نگاه جنگل همسایۀ حضور
در بازوان تو چیزی کاشت
که هنوز هم
در بادهای شرم رابط می لرزی.