شب را من از نگاه تو می دانم
که آرام
سطح نگاه باغچه را رنگ می زند.
و اضطراب مرا
با قیچی ستاره آواز
بریده بریده
جا می دهد به کنج سینه.
شب را من از خزیدن گل های ماه نمی دانم
که چکه چکه بر دریچۀ تن جاری است،
تا برگ های خطمی نازا
صورت بر گرد ماه بساید

و نیلوفر شکستۀ تنهایی
در اتهام تهمت همخوابگی کاج
الماس باد وحشی را
بر ساقۀ گلوی شیشه ایی اش امتحان کند.
شب را من از ترانۀ چشم تو می کشم
بر گوشوار حسرت دیدار
زیر درخت ناژوی بیدار
.
ورنه مرا به راندن در شب
هیچ التفات نبوده است.