دربارۀ مثنوی گرگ نامه


مخاطب اشعار گـرگ‌نامه ، انسـان عصر حاضـر است که همگی‌‌مان به گــردابِ هـولنـاک تمدن سقـوط کرده‌‌ایم وراه برون‌رفتی هم نمی‌‌یابیم .
انسانِ آرزومندی که مسیر درازی را به امید دستیابی به آرمان‌هایش طی کرد اما با هـــر گام ، یک قدم از اهداف خــویش دور افتاد .
عمدهٔ حکایات این مثنـوی در طول سه ماه و در زمستان سال ۱۳۸۸ شمسی سروده شد .

 

 

۰۱ - صد هزار ابهام اندر خلقت است


صد هزار ابهام اندر خلقت است
ای بسا معلول ، غایب علت است
این همه ظلم و ستم جاری چراست؟
از چه رو تبعیض ، در حکم قضاست
****
هر دو ، باران خواستیم از آسمان
کز عطش ، آتش گرفتی کِشتمان
کِشتِ تو زآن مائده سیراب شد
مزرع ِ من غرقهٔ سیلاب شد
****
هر دو در این خاک ، تخمی کاشتیم
چشم امّیدی بدان ، بگماشتیم
دانهٔ من سوخت از بخل زمین
حاصل زرع تو ، برخیز و ببین!    
****
سِهره‌ای پرواز کرد از آشیان
تا ز دان و توشه‌ای یابد نشان
سنگِ تقدیرش به خاک انداختی
جوجه‌اش از تشنگی جان باختی
****
کودکی ، صبحی به کاخی زاده شد
روزی‌اَش در جام زر آماده شد
دایه و مادر به گِردَش سایه‌وار
تا که ننشیند به رُخسارش غبار
گر نَم  ِ اشکی ز چشمش می‌چکید
آسمان ، آهی ز دل بر می‌کشید
نیمی از عمرش گذشتی در طرب
چشم  ِ اقبالش نخفتی ، روز و شب
دفتر ِ عیشش به قطر مثنوی
کآن ، کتابت شد به کاخ خسروی!
آخر از اقبال و فیروزیّ بخت
شهریاری شد ، نصیبش تاج و تخت
****
کودکی دیگر ز غیظِ روزگار
زاده شد در آغُلی در شام تار
از همان آغاز صبح ِ زندگی
بر جَبینش خورد داغ ِ بندگی
خود ندیدی سفرهٔ سیری ز نان
خُشکه نانی ، مژده بودش بر دهان
رزق او اندوده با اشک و عَرق
شد کتابِ عشرتِ او یک ورق
تا که در قحطی ، شبی گشتی تلف
چون برای سَدِّ جوع ، خوردی علف
****
مردکی در عمر ِ نکبت‌بار ِ خویش
بوده بار ِ دیگران و یار ِ خویش
خود به عمرش قبله را نشناخته
قبله‌ای از مال دنیا ساخته
خونِ هر جُنبنده ، گشتی نوش ِ او
نعش ِ بس پیر و جوان بر دوش ِ او
خانه‌ها ویران ز شرّ او شدی
فعل ِ او ابلیس را الگو شدی
باز بینی ، کز در و بام و هوا
بر سرش نعمت همی بارد – چرا؟
****
دیگری ، شام و سحر بر قبله خَم
جز به خود ، بر کس نکردستی ستم
روز و شب ، اندر پی یک لقمه نان
بس رسیده کاردش بر استخوان
در بلاها می‌کند تلقین خویش :
امتحانی باشد این ، کآمد به پیش
دل کند خوش ، هر کجا بیند بلا
کآزمونی هست این ، نفْس مرا
پس ز ناچاری دهد بر خود رجا
« بر مُقرّب بیشتر آید بلا »
کسبِ رزق ، او راست نوعی آزمون
کو نشد از عهده‌اش آید برون
پس چه حاجت ، امتحان ِ دیگری
از چنین درمانده شخص مضطری
این عجب باشد که در این آزمون
ممتحن ، از اوست تا مرفق به خون!
این همه ، توجیه « ناحقی » بود
تا دل مظلوم تو ساکن شود
****
« سالکِ » گمره! به راه خود برو
خود نیاید این فضولی‌ها به تو!
مصلحت باشد اگر ، دَم دَرکشی
چون صلاح توست اینجا خامُشی
از پس پرده مگر داری خبر؟
می‌کشی پا از گلیمت بیشتر
تو مگر کار زمین را ساختی ؟
تا به وضع آسمان پرداختی ؟
گر چراغی در کفِ عقل تو نیست
پس در این ظلمت به جستجوی چیست؟
آدمی ، اینجاست گنگ و کور و کر
تو که هستی می‌کنی چون و مگر؟
این معمّا نیست چون بر تو عیان
پس همان بهتر که بربندی زبان
هر قدم ، صد چاه ، بنهفته به راه
هان نیفتی از سر  ِ غفلت به چاه
این جهانِ ژرف با این عرض و طول
کِی به کُنه آن رسد عقل فضول؟
ما نِه‌ایم آگه ز تدبیر جهان
ما نمی‌دانیم پیدا و نهان
هر دو با پندار خود نقشی زنیم
بس دغل در کار خلقت می‌کنیم
گر یقین ِ ما به قدر علم ماست
آن یقین بی‌شک ز بیخ و بُن خطاست
از کتابِ آفرینش ، یک دو خط
در ازل خواندیم ، آن هم با غلط !
گر دو حرفی در ازل آموختیم
آفتاب ، از شعله‌ای افروختیم
هر کجا ، مجهول و مبهم یافتیم
در بیانش ، تُـرَّهاتی بافتیم
آدمی ، تا شطح و طاماتی شناخت
روزنی دید و ازآن دروازه ساخت
        

۰۲ - در به روی غمگساران بسته ایم


در به روی غمگساران بسته‌ایم
پس به مهمانی‌ّ غم بنشسته‌ایم
گرگِ غم ، ما را به نوبت می‌برد
پیش چشم ما ، یکی را می‌درد
ما چنین ، آسوده مشغول چرا
چشم ما عبرت نمی‌گیرد چرا؟
لشگر ظلمش به هر جا تاخته
از جهان ، ماتم سرایی ساخته
هر کجا ، لبخندِ بر لب دیده است
بر زوال عیش او خندیده است
کس نمی‌یابی که از غم ، زار نیست
زین همه مؤنس ،یکی غمخوار نیست
کس نمی‌پرسد ز حالِ دیگری
کو برای این سخن‌ها مشتری؟!
هر که در گردابِ اندوهی ، غریق
چشم بر ساحل ، به امّید رفیق
در مصافِ غم ، چو غافل از همیم
تک به تک ، مغلوب جنگ با غمیم
گر به دل‌هامان نباشد اتحّاد
خاکِ ما را می‌دهد گردون به باد
گر دو تَن باشند با هم یک صدا
بهتر از صد تَن و دلهاشان جدا
اُف از این دوران بی‌معیار ما
تُف بر این دنیای نکبت‌بار ما
گر چه انسان از بَدی خیری ندید
پس چرا با اشتیاق آن را گزید؟
ای مُروت از جهان کِی گم شدی
کِی نهان از دیدهٔ مردم شدی؟
دستگیری از ضعیفان ، باب نیست
هیچ چیزی چون شرف ، نایاب نیست
دانی آن خط ، بین گندم بهر چیست؟
نیمی از تو ، نیم حقّ دیگری است
گر تو را بیش از تو ، حاصل شد زری
باقی آن هست ، سهم دیگری
« بر سر هر لقمه بنوشته ، عیان
کز فلان ابن فلان ابن فلان »
روزگار ِ قحط انسانیّت‌ است
آدمی از کار خود ، در حیرت است
قرنِ اشک و قرنِ آه و قرنِ خون
قرنِ مقبولیت جهل و جنون
ذاتِ حق ، از خلقتِ انسان خجل
از سیاهی‌هایمان شیطان خجل
قبله‌هامان ، حجره‌های صیرفی
سبحه‌هامان ، دانه‌های اشرفی
نذرها کردیم بر نام امام
تا میان خلق ، در‌جوییم نام
خرجها دادیم در روز عزا
اندکی از مال دزدی و دَغا
از چه می‌کاری ، چو دانی نَدرَوی
از چه می‌گویی ،چو خواهی نشنوی
دُنبه را با گرگ خوردی در خفا
حال ، گِریی با شبان بینوا؟!
تا که نانی چربتر آری به کف
از کَفَت گم گشت وجدان و شرف
ای که دائم می‌کنی حیّ صلات
گاه گاهی هم شتاب اندر زکات
حاصلت ، این باید از تسبیح و دلق
رکعتی بر خالق و نانی به خَلق
دل به بازار و تَـنَت اندر سجود
از چه می‌سازی پلی آن سوی رود؟
لاف آزادی و پا در سلسله؟
زن نشد با خواب دیدن حامله!
گر که شیطان ایستاده پشت در
پنجره بستن ، کِی‌ات دارد ثمر
اشکِ ما بر دین ، نه از دلسوزی است
گریهٔ طفل ، از برای روزی است
کار کردند و نکردندی ریا
ما ریا کردیم بر نا‌کرده‌ها
ارث و عاداتی‌ است ، دین و مذهبت
شد به تقلیدی ، هدر روز و شبت
شادمان هستی که آخر یافتی
شاد شو ، روزی اگر دریافتی
کِی به خانه ، جُز به قدر روزنی؟
دیده از خورشید بیند روشنی
وصله‌ها بر جامهٔ دین ملحق است
از ریا ، بازار دین پُر رونق است
گر که مویی ، بر کمال افزون کنی
نقصش افزایی ، غرض وارون کنی
از حقیقت ، نزد قومی سودجو
جز خرافاتی اگر مانده ، بگو؟
               

۰۳ - عیب اُشتر را به او گفتند فاش


عیب اُشتر را به او گفتند فاش :
گردنت کج هست ، فکر چاره باش
گفت : در اندامم از بالا و پست
منصفی گوید ، کجایم راست هست؟!



                    
 

 

۰۴ - هر کسی با دیگ گردد همنشین


هر کسی با دیگ گردد همنشین
پس ، سیاهی باشد او را بر جبین
هر چه جامه پاک‌تر باشد تو را
لکّه برآن هست چون شمس الضّحی


                
 

 

۰۵ - مرد رندی بر لب دریا نشست


مردِ رندی بر لب دریا نشست
کاسه‌ای از ماست ، بگرفتی به دست
کَم کَمَک با قاشقی ، آن ماست را
کردی اندر آبِ آن دریا ، هَبا
گاه گاهی آب را هم می‌زدی
تا کند صافش ، دمادم می‌زدی
ابلهی گفتش : چه می‌سازی بگو؟
گفت : دارم بحر  ِ دوغی آرزو!
می‌زنم دوغی به کام تشنگان
تا که هر تشنه خورد جامی از آن
هان مخوان دوغش ، بگو رشکِ شراب
در سفیدی و طراوت چون سحاب...
****
مردِ ابله گفتی‌اش : ای با سخا!
کاسه‌ای هم کُن ز احسان نذر ما
مِیل ِ دوغم در دل و خون در جگر
کُن تَـرَحُّم بر لب خشکم نگر
مرد گفتش : پس به پهلویم نشین
چون مهیّا شد ، ببَر خیکی از این!
ساعتی دیگر که شد وقت درو
چشمه‌ای زین دوغ می‌بخشم به تو!
****
مرد نادان ، محو  ِ این سِحر حِلال
خود چه‌ها اندوختی اندر خیال
از قضا ، شخصی از آنجا می‌گذشت
چون که از این ماجرا آگاه گشت
گفت: این را باش! از یک کاسه ماست
بحر دوغی ساختن ، ماخولیاست
عقلتان را آب دریا شُسته است؟!
یا ز شوق ِ این همه دوغید ، مست؟
رند گفتش : من اگر چه کودنم
با خیالِ خویش ، دوغی می‌زنم
لیکن این را باش! کو بنشسته است
تا که دوغی زین میان آرد به دست
از من احمق‌تر ، تو این ابله بدان
در قیاسش ، خود ، ارسطویم بخوان!
****
هست در سَر ، عقل ِ برخی مردمان
چون به دریا ، کشتی بی‌بادبان
ای بسا اندر سرای جانشان
خود نبودی ، عقل یک شب میهمان
در جهان ، گر احمق و گول آمدند
در عوض ، بی‌باده شنگول آمدند
عقل و سرمستی ، چو آب و آتش است
بین که دیوانه ،چه مایه سرخوش است
آدمی ، گر شرّ « مِی » کردی قبول
تا دمی آساید از عقل فضول
پادشاهِ عقل هر جا خیمه زد
در زمینش ، بادِ نکبت می‌وَزَد
عقل گوید : فکر ِ فردایی بکُن
مال دنیا را تمنایی بکُن
یا بگو : آنجا چرا کَم بُرده‌ای؟
یا چرا از این و از آن خورده‌ای؟
آنقَدَر ، چون و مگر آرد به کار
تا شود عشرت به کامت ، زهر مار!
عقل ، هر جا خیش خود را افکَـنَد
نخل ِ شادی را ز ریشه برکَـنَد     
         

۰۶ - واعظی می گفت: شیطانِ لعین


واعظی می‌گفت : شیطانِ لعین
می‌کند دائم دعا ، تا مؤمنین ،
ثروت اندوزند و مالِ بی‌حساب
تا به عیش و فسق اُفتند و شراب
از میانِ حاضران ، مردی فقیر
نان به عمرش ، وعده‌ای ناخورده سیر
گفت : شیطان و چنین کار ثواب؟
کاش می‌شد این دعایش مستجاب!

                         

۰۷ - مُقتدای مردمان ، دیوان شدند


مُقتدای مردمان ، دیوان شدند
پس سلیمانان کجا پنهان شدند؟
پاسبان و دزد ، در این روزگار
هم‌نشین و هم‌صدا و یار غار
گمرهان ، در عالم اکنون رهبرند
این شبانان ، گله را خود می‌درند
راهشان را گر که می‌پویی ، مپوی
رسمشان را گر که می‌جویی؟ مجوی
رهزنند و رهنمای کاروان
هم غذای گرگ و غمخوار شبان
این جهان ،پُر می‌شد از لبخند و سور
گر برفتی از میان ، قانون زور
پای خود ، بگذار اول در رکاب
حرفِ حق ، آنگه بزن بی‌اضطراب
ظلم ، از مظلوم می‌یابد حیات
کِرم را می‌پرورد در خود ، نبات

۰۸ - شاهراهی هست این ذات بشر


شاهراهی هست این ذات بشر
جمله خصلت‌ها در آن اندر سفر
وندرین رَه ، رشک و غیرت هم قطار
عُجب و خودبینی و نخوت در گذار
خشم و قهر و رحم و رأفت در ذهاب
بغض و کین و غیظ و نفرت هم رکاب
شرم و شوق و عشق و شهوت هم زبان
عدل و ظلم و جود و خسّت هم عنان
شکّ و ظنّ و بدگمانی هم قسم
مکر و تزویر و دورویی هم قدم
حُبّ ذات و حُبّ جاه و حُبّ مال
الغرض ، کوتاه سازم این مقال
جملهٔ این عاملان خیر و شر
جمع گشته در نهاد بوالبشر
هر که جوید سبقت از آن دیگری
هر که خواهد بر رقیبان سروری
هر که با خودمحوری اندر شتاب
تا کشد بیرون گلیم خود ز آب
****
در توان ِ این غرایز بی‌گمان
ضعف و قوّت هست اندر مُلک جان
عشق و شهوت ، حاکمان بی‌نزاع
حرص و خسّت ، پادشاهان مطاع
خودپرستی ، جایگاهش بس بلند
ثروت‌اندوزی ، مقامش ارجمند
حُبّ دنیا ، دلبر است و دلپذیر
این غریزه نقش بسته در ضمیر
چون نگردد بی « دغل » ، چرخ معاش
پس بسی والا بود ارج و بهاش
چون ریاکاری است ستّارالعیوب
لاجرم گردیده محبوب القلوب
چون گره بتوان گشودن با دروغ
پس بود صِدق و درستی بی فروغ
****
نقش وجدان چیست خود در این میان ؟
منع این کردن و همراهی به آن !
هست وجدان ، مشفقی اندرزگوی
تا که آب رفته را آرد به جوی
آبروی رفته را باز آورد
ذات انسان را به اعزاز آورد
عده‌ای را پند و هشداری دهد
دسته‌ای را جرأت کاری دهد
می‌کند وعظی به طینت‌های زشت :
گوش دارید ای خصال بدسرشت ...
تا به کِی غارتگری در ملک جان ؟
سلطه جُستن بر دل و دست و زبان ؟
هر کجا دامی چرا گسترده‌اید ؟
آبروی آدمی را بُرده‌اید
هر کجا خونی بریزد بر زمین
هر کجا از غم ، دلی گردد حزین
هر کجا اشکی چکد بر دامنی
هر کجا آتش بگیرد خرمنی
غالبا محصول تحریک شماست
نام آن هم : حکم تقدیر و قضاست
****
گر چه وجدان می‌دهد اندرزشان
نیست از تغییر در اینان نشان ؟
پند اگر چه ظاهرا شیرین بُوَد
نیست گوشی تا نصیحت بشنَود
حکم ِ وجدان چون بُوَد یادآوری
کو به بازار نصایح مشتری ؟!
وعظِ وجدان ، جز تلنگر بیش نیست
سیلی و پس‌گردنی و نیش نیست
چون مترسک ، هیبتش پوشالی است
ادعایش پُر ، تفنگش خالی است
قدرتِ وجدان کجا و زور عشق
ای بس آتش خیزد از این گور عشق
آن چنان شهوت به انسان چیره است
چشم وجدان از نفوذش خیره است
موعظه کردن به گرگِ گرسِنِه
کِی اثر دارد ، خیال از سر بنه
****
گرگ را گفتند : ای درنده خوی
کِی ز بد‌نامی رهی؟ راهی بجوی
بهر کسب آبرو ، ای تیره‌‌روز
از شرافت ، جامه‌ای بر تن بدوز
چند باشی در کمین گوسفند ؟
در قفایت ، آه و لعنت تا به چند ؟
شرمی از کردار ننگینت بکُن
توبه‌ای از دین و آئینت بکُن
گرگِ نفْسَت را به تقوا ، پند دِه
جانِ خود ؛ با اهل ِ دل پیوند دِه
****
گرگ گفتا : آفرین بر رآی‌تان
دلنشینم شد نصیحت‌های‌تان!
زین نصایح ، منقلب شد حال من
روسیاهم ، اُف براین اعمال من
از پشیمانی دلم در سینه تَفت
حالیا مهلت دهیدم گله رفت!!

۰۹ - من به که لبیک گویم ای صمد؟


من به که لبیک گویم ای صمد؟
چون که از هر سَر ندایی می رسد
مست می‌خواند مرا ، هشیار هم
خصم می‌راند مرا ، دلدار هم


                 
 

 

۱۰ - من سقوطی کرده ام از آسمان


من سقوطی کرده‌ام از آسمان
وز خطا ، پرواز خواندم نام آن
شُکر ایزد ، فارغم از کفر و دین
عالمی از شکِّ من اندر یقین
آنچه در اصلاح خود کوشیده‌ام
راست گویم؟ گاو نر دوشیده‌ام!
خود شدم درمانده از گرگِ درون
گرگ نَه ، دیوی همه جهل و جنون
بر جنونش ، سحر و دارو بی اثر
جهل او ، از علم لقمان بیشتر
آنچه پندش داده‌ام پنجاه سال
هر چه عمری دادم او را گوشمال
نام توبه ، از لبش نشنیده‌ام
گر شما دیدید ، من هم دیده‌ام!
همچو نابینا که چسبد بر عصا
حرص را از خود نمی‌سازد جدا
ای مسلمانان ، به فریادم رسید
دیگران را هیچ ، من را هم درید

۱۱ - طبع انسان طالب وهم و گمان


طبع انسان ، طالبِ وهم و گمان
بر خُرافه ، عقل او شد نردبان
از تَـوَهُّم ، لعبتی پرداختن
پس ز جهل از آن خدایی ساختن
می‌دمد در خیکی از اندازه بیش
پس به حیرت افتد از مخلوق خویش
بس کند تلقین ِ خویش و دیگران
تا که کاهی را کُند ، کوهی گران
خود چو این اوهام را باور نمود
پیش پای او بیفتد در سجود
از سنایی ، طُرفه مضمونی شنو
تا از او پندی نیاموزی ، مرو
خود به دستِ خود کشیدی نقش دیو
پس ز ترس چهره‌اش کردی غریو
                           

۱۲ - چون شنیدم از جهان بوی کباب


چون شنیدم از جهان بوی کباب
آمدم اینجا در این دِیر خراب
هر کجا این بوی را کردم سراغ
خَر فقط دیدم که می‌کردند داغ!
گاه ، بانگِ شیونی از راه دور
آدمی را می‌نماید هم چو سور
****
کهنه نایی روی بامی بود و باد
می‌وزید و در میانش اوفتاد
ابلهی در حول و حوش بام بود
می‌گذشت و ناگهان بانگش شنود
خود گمان کردی که بانگ مرغکی است
یا اگر آن نیست پس آواز کیست؟
رفت و این را با رفیقی باز گفت
این ز کاهی گفت و او ،کوهی شنفت
ماوقع را این یکی با آب و تاب
ریخت چون آتش به جان شیخ و شاب
هر که خود چیزی بر این قصّه فزود
تا به آخر سیل شد گر قطره بود
ابتدا مرغی بُد و آنگه دگر
بانگ شیری شد ، پس از آن بیشتر
گفته شد از این دهان و آن دهان
منتشر شد این خبر اندر جهان
تا به آخر نای شد خود اژدها
اولش چیزی بُد و شد چیزها
شایعه ، این سان کند بازار ، داغ
چون مثال یک کلاغ و چل کلاغ
    

۱۳ - آنچه من بافم ، قَدَر بشکافتش


هرچه می‌بافم ، قَـدَر بشکافتش
هرچه می‌کارم ، قضا زد آفتش
این فلک ، کوشد که با صد فوت و فن
آنچه بخشیده‌ است ، پس گیرد ز من
مفتِ چنگش ، از چه می‌ترساندم !؟
کز امانتداری‌اش ، برهاندم ؟
من چه دارم تا خورم افسوس آن ؟
خود شود شرمنده ، این خط ، این نشان
دزد اگر که خرقهٔ زاهد بَـرَد
زآن غنیمت ، بس ندامت می‌خورد
نیمه جانی ، لقمه نانی داده است
تا بخواهی منتّم بنهاده است!
****
گو چه می‌خواهد فلک ، از جانِ من
از تن فرتوت در عصیانِ من
گو که مردِ رزم او من نیستم
« سالکی » هستم ، تهمتن نیستم
کِی بُـوَد با او مرا یارای جنگ
خوودِ من از شیشه ،گُرز او ز سنگ
حُبّ دنیا داشتم ، پنجاه سال
در عوض ، شد اجر من رنج و ملال
بس که این چرخ‌فلک بی‌چشم و روست
هست یکسان پیش او دشمن و دوست
همچو کژدم هر که را بیند گزد
عاقبت بر جان من هم نیش زد
من ز زخم این فلک در احتضار
وین اجل ، چون کرکسی در انتظار
مرگِ ماهی ، از نبودِ آب ، دان
نه به ضربِ چاقوی قصاب ، دان
آن گرسنه ، عاقبت از فقر مُرد
شهرتش را تیغ عزرائیل بُرد
****
هم به تو آمد زیان و هم به من
زد مرا بر تن ، تو را بر پیرهن
هر دو در این خاک ، تخمی کاشتیم
چشم امّیدی بدان ، بگماشتیم
دانهٔ من سوخت از بُخل زمین
حاصل ِ زرع تو برخیز و ببین!
شد نصیب دیگران ، ناز و نعیم
ما تماشاچی به دنیا آمدیم!
لشگر غم هر کجا پیدا شدی
فاتح مُلک وجود ما شدی
غم در این عالم به هر منزل شتافت
جز دل من ، جایگاهی خوش نیافت
کِی تواند دل که بار غم کَشَد
رَخش باید تا تن رستم کَشَد
مرغ شادی کِی پرد بر بام من
کِی فُـتَد این مرغ اندر دام من
کامیاب از عمر گردد آدمی
گر بیابد کیمیای بی‌غمی
غم شود هر دم به شکلی جلوه‌گر
گه به رنگ اشک و گه ، خون جگر
حیف از این دل ، گر بفرساید ز غم
روز و شب باشد به فکر بیش و کم
گر به دل باشی پذیرای غمی
می‌پزی در دیگ زرّین ، شلغمی!

۱۴ - تا به آن روزی که دندان داشتی


تا به آن روزی که دندان داشتی
از نداری ، حسرتِ نان داشتی
سفره‌ات آنگاه بوی نان گرفت
کاین فلک ، آن نعمتِ دندان گرفت
بر جهان و وعده‌هایش دل مبند
وای بر تو ،خواب غفلت تا به چند
قهر و لطفش بی‌حساب و بی‌دلیل
گه عزیزت سازد و گاهی ذلیل
هر که با نَـرّاد دنیا شرط بست
مُهره‌اش از شِشدر حیرت نرَست

۱۵ - بشنو از مُلا و عقل ابترش


بشنو از مُـلا و عقل ابترش
چند روزی از قضا ، گم شد خَرش
در پی گمگشته‌اش بودی روان
لیکن از این حال ، شُکرش بر زبان
آن یکی گفتش : چه شُکری می‌کنی
وقت زاری کردن است و شیونی
رفته از کف ، مؤنس روز و شبت
هم عصای پیری‌ات ، هم مرکبت
او نه تنها خر ، که بودت همدمی
یا چو رخشی ، در رکاب رستمی!
جای آن باشد که گِل بر سر کشی
زین مصیبت ، زین بلا ، زین ناخوشی
گفت مُلا : حکمتی در کار ماست
حال گویم شُکر اینجانب چراست
گر خَر دلبند من شد ناپدید
در مقابل کوکب بختم دمید!
گر ز سویی غصّهٔ خَر می‌خورم
در عوض شادم و بر این باورم :
گر من این مدت سوار خَر بُدم
بی‌گمان ، همراه خر گم می‌شدم
پس به این شُکرانه انصافم دهید
کز بلایی این چنین جانم رهید
این چنین شُکری به این نعمت سزاست
گر کنم در عمر خود شُکرش رواست!

۱۶ - نکته ای را خوانده ام از « بوالعلا »


نکته‌ای را خوانده‌ام از « بوالعلا »
نقل ِ قول از من ، قضاوت از شما
« عقل و دین با هم نمی‌گردد قرین
جمع ضِـدِّین است یکجا عقل و دین
خَلق ِ دنیا را دو دسته دیده‌ام
هر گروهی را چنین سنجیده‌ام
دسته‌ای ، آنان که عقلی داشتند
دین ، برای دیگران بگذاشتند
عدّه‌ای دیگر که دین بگزیده‌اند
بویی از عقل و خِـرَد نشنیده‌اند »

۱۷ - بوالحسن نامی ، سفیه و بدخصال


بوالحسن نامی ، سفیه و بَدخصال
گفت با بُهلول ، کای صاحب کمال
گو چه گوید ، عقل دوراندیش تو ؟
دُمّ سگ بهتر بُـوَد یا ریش تو ؟!
گفت:‌‌ گر جَستم ز پُل‌ ،‌ این ریش من
ور نجَستم ، دُمّ سگ باشد حَسَن!
****
همچو مو باریک و چون شمشیر ، تیز
پل برای رَد شدن باشد عزیز!
گر نمی‌خواهی که از آن بگذریم
خود بگو جانا که تا فرمان بریم
این همه شرط و گرو از بهر چیست؟
اندکی اغماض ، شرط دلبری است
یک وجب ، پهنای پُل را کُن فزون
تا کسی از آن نگردد سرنگون !

۱۸ - حاصل دنیا سراسر درد و رنج


حاصل دنیا سراسر درد و رنج
این خرابه ، مار دارد جای گنج!
هرکه را بینی ز دارا و ندار
خون به دل دارد ز دست روزگار
کس ز جوی این فلک ، آبی نخورد
تا لبِ دریای حسرت ، تشنه مُرد
قرص ِ نانی هست بر خوانِ جهان
گِرد آن بنشسته جمعی میهمان
هر کسی امّید آن دارد مگر
سیر گردد زین غذای مختصر

۱۹ - قاضی شهری به بی عقلی مَـثَل


قاضی شهری به بی عقلی مَـثَل
جهل او بی‌نقص و عدلش در خلل
کس نرفتی سوی دیوان قضاش
تا ز حق‌جویی نیفتد در بَـلاش
رأی او در داد‌بخشی ، بی‌بدیل
حکم او در دادخواهی ، زین قبیل :
ظالم و مظلوم را ، بی‌چون و چند
هر دو را یکسر فرستادی به بند!
شرطِ آزادی ، چنین بگذاشتی
تا زمانی که نمایند آشتی!
                            

۲۰ - مفلسی از تنگدستی در تعب

مفلسی از تنگدستی در تَعَب
برگِ عیشی از خدا کردی طلب
بعد عمری ، سکّه‌ای اندوخته
چشم امّیدی به آن زر دوخته
تا که روز سختی و ایام تار
مختصر نقدی از آن آید به کار
شامگاهی ، تنگدل ، وقت نماز
بُرد سوی آسمان دست نیاز
کای رحیم و ای کریم و با‌سخا
ای به هر حالی توام مشگل‌گشا
از کَرَم ، بگشا گره از کار من
گُرده‌ام بشکست ، کم کُن بار من
تا به کِی اندر پی یک لقمه نان
بر در هر خانه‌ام سگ‌دو زنان
گر بُوَد روزی به شرط « ما سعی »
هر چه کوشم نان نمی‌یابم چرا ؟
****
روز دیگر ، مَردِ مسکین ، صبحگاه
با خیالِ کسبِ نانی ، زد به راه
از میان جاده در آن پهن دشت
رود پُر آبی ، خروشان می‌گذشت
مرد می‌جُستی که تا یابد گُدار
در کمین ، بنشسته دزد روزگار
تا کند آن سکّه را حفظ از زوال
بَست محکم با گره ،آن را به شال
بعد ازآن ، تا مرد تن دادی به آب
شد دعای دیشب او مستجاب!
دستِ غواص ِ فلک در آب رفت
بختِ بی‌سامان او در خواب رفت
شالِ او ، ‌از آب ، چون سیراب گشت
آن گِره ، عاری ز پیچ و تاب گشت
سکهٔ امّید ، نذر رود شد
برگِ عیش بینوایی ، دود شد
باری از دوش قضا برداشتند
در ترازوی قَـدَر بگذاشتند
بی‌زیانی می‌رسید آن سوی رود
گر یکی تدبیر با تقدیر بود
****
گر گشایش خواهی از این روزگار
خود مشو بر خیر او امیدوار
او طلا را می‌تواند مِس کند
یا که قارون را چو من مفلس کند!
بستر ِ گرمی از این سِفله مخواه
تا نریزد بر سرت خاک سیاه
گر گِره بگشایدت ، دست قَـدَر
بندد آن را سخت‌تر ، جای دگر
گر به دلها صد گِره انداخته است
آن گِره را زین گِره نشناخته است!

۲۱ - هر ندا را نیست ، امّید جواب


هر نِدا را نیست ، امّید جواب
هر دُعا ، باران نیارد از سحاب
گر دعای طفل بودی کارگر
از معلم‌ها نمی‌ماندی اثر!
گر دعاها جمله می‌شد مستجاب
دیده‌ای از غم نمی‌گشتی پُر آب
کس خبر ، از شام هجرانی نداشت
عاشقی هم ، روز پایانی نداشت
بی‌هراسی ، یار در آغوش یار
خُفتی از کوریّ چشم روزگار
حرفِ غم ، در دفتر خلقت نبود
نقطه‌ای بر تارک « رحمت » نبود
بلبلی ، بیداد گلچینی ندید
گلبنی را باد غارتگر نچید
سینه‌ای از سوز دل ، در خون نگشت
کس ز عشق لیلی‌ای ، مجنون نگشت
سُست ، هرگز عهد و پیمانی نشد
پاره از هجران ، گریبانی نشد
این فلک ، از حَدّ خود بیرون نرفت
تیر آهی جانب گردون نرفت
دانهٔ رَنجی در این عالم نرُست
غم ، نشان از غمسرای دل نجُست
باغبان دهر ، تخم غم نکاشت
نوبهار عمر ، پاییزی نداشت
جامهٔ ماتم ، کسی بر تن نکرد
بغض اشکی در گلو شیون نکرد
دیدهٔ حسرت کسی بر در ندوخت
جانی از دوری جانانی نسوخت
در جهان ، افسونِ شیطانی نماند
بلکه اصلا چرخ گردانی نماند

۲۲ - « سالکی » از معجزات زر بگو!


« سالکی » از معجزات زر بگو
زر چه می‌نامیش ، بال و پَر بگو
آنکه در بازار دنیا زر نداشت
لولهنگش ، قطره آبی برنداشت
گر که انبانی پُر از زر باشدت
عالَمی از جان ، برادر باشدت !


                                  

 

۲۳ - پیش او از فقر نالیدن چراست؟


پیش او از فقر نالیدن چراست؟
او نه سلطان است ابله ، او خداست
با خرافاتش چنان پرداختی
تا ز عرشش کاخ شاهی ساختی
دائما زاری به درگاهش کنی
تا ز رنج خویش ، آگاهش کنی
روز و شب ، با چشم گریان خواستی
جمله نعمت‌ها که در دنیاستی
با تَضرُّع یا دُعا یا شیونی
چانه بر مقدار رزقت می‌زنی
چون که عیشت اندکی شد بیش و کم
یا خدا گویان دویدی در حرم!
سِرّ دل را از چه می‌گویی به او
خوانَد او از تخم ، گل را رنگ و بو
او نهد مستی به هر پیمانه‌ای
یا درختی را درون دانه‌ای
گر نخواهد ، خود ندادی دَرد را
خوار کسبِ نان نکردی ، مَرد را
خود ندانی درد از او ، درمان از اوست؟
نیک و بَد بختی ، همه فرمان از اوست
از چه چسبیدی به دامان دُعا
تا که حاجاتت شود یکسر روا
گر دُعا باطل کند حکم قَـدَر
این من و سجاده ، این هم چشم تَر
مستمع چون نشنود ، کم کن خطاب
بس سؤالی که سکوتش شد جواب
نعمت او از روی حکمت می‌دهد
نه به اصرار و سماجت می‌دهد
پس چو او واقف به احوالات ماست
ذکر هر دانسته را کردن ، خطاست
                                      

۲۴ - گفت مسکینی گرسنه ، با کسی


گفت مسکینی گرسنه ، با کسی
تِکه‌ای نانم دِه ، احسان کُن بسی
مَرد گفتش : نان ز من خواهی چرا؟
رُو وَ بی‌منّت طلب کُن از خدا!
نان از او می‌خواه تا نانت دهد
نان چه باشد ، مرغ بریانت دهد
خود نمی‌دانی مگر ، رزّاق اوست ؟
او ببخشد « روزی‌ِ »‌ دشمن و دوست
سهم  ِ رزقت را از او درخواست کن
با دعایی ، عیش ِ خود را راست کن!
رُو به او آویز و رزقت را بگیر
آنقَـدَر هم ، تا که گردی سیر  ِ سیر!
****
مردِ مفلس گفت : هان ای خوش‌خیال
رو به گورستان ببین کاین ذوالجلال
گر که نانِ مُفت قسمت می‌نمود
حرفهٔ غَسّال پر رونق نبود
نیمی از آن خفتگان در قبور
گرسِـنِه رفتند اندر کام گور
جای نان ، بس غصهٔ نان خورده‌اند
عاقبت در حسرت نان مُرده‌اند
بلکه آنها هم چو تو پنداشتند
نانِ بی‌زحمت توقع داشتند
چشم امّیدی به بالا دوختند
جانِ خود در انتظاری سوختند
پایشان در گور بود و چشمشان
بر امیدِ نان به سوی آسمان

۲۵ - عارفی کرد از عجوزی این سؤال


عارفی کرد از عجوزی این سؤال
از کجا بشناختی آن ذوالجلال؟
گفت: از این چرخ نخ‌ریسی خویش
خود نخواهم حُجّتی ، زین آیه بیش
تا که دستی دارمش ، چرخد روان
ایستد ، گر دست بردارم از آن


 

 

۲۶ - عالِمی می گفت تاریخ جهان


عالِمی می‌گفت تاریخ جهان
در حضور عارفی روشن‌روان
شرح کردی ، با کلامی عامه فهم
تا نیفتد مستمع در دام وَهم
از بدایت قصّه را آغاز کرد
با خیال ِ خویش کشف راز کرد
گفت با عارف : که خود این گونه بین
بود روزی ، در همه مُلک زمین ...
گر که می‌کردی به هر سویی نظر
خود ندیدی جُز خدا چیزی دگر
زین همه موجودِ بیرون از شمار
کس نبودی جُز وجود کردگار
عارف این بشنید و گفتا : ای حکیم
پس چه فرقی بین امروز و قدیم؟
گر نبودی جُز خدا اندر میان؟
این زمان را هم چو آن روزش بدان!
در حقیقت ، گر در این عالم کسی است
آن یکی هم اوست باقی هیچ نیست
پس به دیگر نام‌ها می‌کش قلم
جملگی وَهمند و مهمان عدم
      

۲۷ - شکوه ها دارم من از جُور فلک


شکوه ها دارم من از جُور فلک
مَحرمی کو ؟ تا بگویم یَک به یَک
این فلک ، بنشسته دور از دسترس
در کمین گاهش ، نیندیشد ز کس
در جوالش ، پُر ز سنگ فتنه است
سهم هر جُنبنده ، در آن کیسه هست
گاه با سنگی سَر این بشکنَد
گاه ، داغی بر دل آن می‌زنَد
می‌کُشد بی جُرم و کس را زَهره کو
تا که دادِ خویش بستاند از او
نه به کس مِهری ، نه با کس دشمنی
خشک و تر سوزد به هر جا خرمنی
زاهد و فاسق و یا مستور و مست
کس ز زخم تیغ خونریزش ، نَرَست
سینهٔ مَرد و زن و پیر و جوان
شد به بازی ، تیر قهرش را نشان
نیست بر پای اسیرانش ، رَسَن
نیست زخمی ، کشتگانش را به تن
آن اسیرش ، بستهٔ زنجیر نیست
وین قتیلش ، کُشتهٔ شمشیر نیست
تیغ و بَندش ، هر دو پنهان از نظر
نام اینها را قضا خوان یا قَـدَر
صحن ِ گیتی جمله قربانگاه اوست
بالسویه پیش او ، دشمن و دوست
گر ز ظلم او شکایت ، کَس کُند
با امید آنکه شاید بَس کند
آتش خشمش بگردد شعله‌ور
کهنه داسش را نماید تیزتر !
****
این سه بیت از من به یک وزن دگر
بهر یارانت ، ره آوردی ببَـر!
****
مفتعلن مفتعلن فاعلات
نیست از این مهلکه راه نجات
رفت همه آرزوی من به گور
زین فلکِ بی پدر بی‌شعور
حقّ ِ مرا گر ندهد روزگار
خیز پسر ، گُرز پدر را بیار!

۲۸ - عقل اگر داری مکن طی مسیر


عقل اگر داری مکن طی مسیر
از قفای خر و پیشاپیش شیر
آنکه دُمّ خر بچسبد ، بی‌گمان
از لگدهایش نماند در امان!
آنکه گامی پیشتر اُفتد ز شیر
بر سُرینش ، زخم دندان خورده گیر
****
طبع دنیا ، بین چو خُلق شیر و خر
از سر و دُمش چه خیزد غیر شر؟
از طمع  ، هر کس که دنبالش دَوَد
فضله‌اش لطف است و قهر او لگد
بی‌توقع ، گر ز پیشش بگذرد
بی‌دلیلی ، زخم دندانش ، خورَد
پندِ من ، هر کس که از جان بشنود
در امان ماند ز دندان و لگد!
****
عافیت خواهی؟ ز دُورش دور شو
همره او باش و نزدیکش مرو !
پیش اُشتر ، گر گـُزیدی ، جای خواب
تا سحر ، بر خود ز بد‌خوابی ، بتاب
بگذری از جوی و خواهی پای تو
تَر نگردد ، ای عجب از رأی تو
گر خریدارش شوی ، خُسران بری
گر که از او بگذری ، حسرت خوری
نه شریک شادی‌اش شو نه غمش
حفظ ظاهر کن که هستی همدمش!
نه بُرون در ، نه در بزمش نشین
در بساط خرمنش ، شو خوشه چین
لقمه‌ای بردار ، تا سیرت کند
نه ز حرصی ، تا گلوگیرت کند
گر ستاند یا دهد ، با او بساز
شکر کن وز دیو خشمش ، احتراز
گر بنالی یا گریبان بردَری
خود نیابی سرنوشت بهتری
آنچه روزیّ‌ تو باشد بیش و کم
آنچه بر پیشانیت خوردی رقم ...
حکم محتوم است و گفتم بارها
رُو و شاکر باش از رأی قضا
گر چه رزقی ، تلخ یا شورت دهد
می‌پذیرش ورنه با زورت دهد
چانه‌ای از بهر بیش و کم مزن
مستمع چون نیست ، بیخود دَم مزن
چیز کم ، از هیچ جانا بهتر است
سرکهٔ مُفت از عسل شیرین‌تر است
****
« تَر » به هر مصرع چرا آورده‌ای ؟
آبروی هر چه شاعر بُرده‌ای !
زورق این قافیه ، در گِل نشست!
خود بپوش عیبش ،بگو در دل نشست

۲۹- آنچه خواهی چون نخواهد شد حصول


آنچه خواهی ،چون نخواهد شد حصول
پس هر آنچه می‌شود ، می‌کن قبول
باش هم چون آسیا ، شرطی مَنِه
از کَرَم ، بستان دُرُشت و نرم دِه
****
از کَرَم آمد حدیثی در میان
ذکر خیری شد ز یار مهربان
آنکه دارد معجزی در آستین
در بلاغت ، کِلک او سِحر مُبین
آیتِ لطف است و نیکی و کَرَم
حُرمت علم است و فرهنگ و قلم
خود ، جهانی بین ،نشسته گوشه‌ای
حکمت از خوانش رُباید ، توشه‌ای
گنج ِ فضل و دانش و آگاهی است
او « بهاء الدّین خُرمشاهی» است
«سالکی» ،مُشکی به کام خامه کُن
یک غزل تقدیم این علامه کُن
****
حال من خوش نیست بخ‌بخ میرزا
گو که دلخوش کیست بخ‌بخ میرزا
بی غم عشقی دراین دنیای وحش
از چه باید زیست بخ‌بخ میرزا
درازل با دوست عهدی بسته‌ایم
آنچه بُد ، باقی است بخ‌بخ میرزا
دل برای جان فشاندن بی‌قرار!
صبر یار از چیست بخ‌بخ میرزا
عقل گوید : گر گریزی ، رَسته‌ای
عشق گوید : ایست بخ‌بخ میرزا
جام دل ، از خون نخواهد شد تُهی
تا فلک ساقی است بخ‌بخ میرزا
مژده ، کاندر امتحان عاشقی
نمره‌ات شد بیست بخ‌بخ میرزا
شعر تو ، چون طبع پُر شورت بلند
نثر تو ، عالی است بخ‌بخ میرزا
ترجمانت بر کلام ایزدی
تا ابد باقی است بخ‌بخ میرزا
آن کتاب نابِ حافظ نامه‌ات
شرح ِ شیدایی است بخ‌بخ میرزا

۳۰ - هر چه دنیا بذر درد و رنج داشت


هر چه دنیا بَـذر درد و رنج داشت
جمله را در کشتزار بنده کاشت
کِشتِ من ، جولانگه هر آفتی‌ است
این نه عدلِ بارگاه رحمتی‌ است
گشته‌ام آماج و از هر شش طرف
جانِ من ، بر تیر گردون شد هدف
می‌دهد دائم عذابم ، بهر آن
تا شود عبرت برای دیگران!
سنگِ غیب از آسمان آید اگر
راست اُفتد در بساط شیشه‌گر
****
دعوتی کردند ملا را به شام
رفت با فرزند خود بهر طعام
آش ِ بلغوری به سعی میزبان
شد مُهیّا از برای حاضران
یک دو کاسه ، هر کسی بر میل خویش
خورد و ملا یک قدح یا بلکه بیش
هر کجا در معده‌هاشان ، حُفره بود
پُر شد از آشی که اندر سفره بود
« ری » کند بلغور در دیگ شکم
حاصل ِ آن هست نفخ و باد و دَم
شام خوردند و درون انباشتند
در شکم ، بذری ز طوفان کاشتند
ساعتی بگذشت و شد وقت درو
از مکافاتِ عمل غافل مشو !
صورتِ مُـلا ز غوغای شکم
هم چو مخرج گشت پر چین و دُژم
باد ، بر روزن فشار آغاز کرد
عاقبت با زور راهی باز کرد
زوزه‌ای آمد ز استخراج ریح
شرمگین ، مُلا از آن فعل ِ قبیح
حق به جانب ، بر سر فرزند زد
کای پدر جان! از چه کردی کار بد؟
ماه را هنگام تابش ، روز نیست!
ای پسر مجلس که جای گ..ز نیست
پند بابا را به گوش ِ جان شنو
حرف حکمت از لبِ پیران شنو !
گر ز گاز معده هستی در ملال
آروغ اینجا آر و گ..ز اندر مبال !
****
میزبان این ماجرا را چون بدید
آنچه را گز کرد مُلا ، او برید
او هم از نفخ شکم در رنج بود
غرّش و آوای دل را می‌شنود
لاجرم در دل شد از این رسم شاد
ای دو صد لعنت به هر چه رسم باد
پس مُطَوّل کرد ، بادِ دل رها
این رهایی داشت همراهش صدا
بر سر فرزند مُلا زد که : هی
پندِ بابا ناشنیدن تا به کِی؟
گر نیآموزی ادب ، ای بی‌خِرَد
مستحقی ، بر سرت هر کس که زد
****
گفت مُلا میزبان را با عتاب
از چه بر فرزند من کردی خطاب؟!
خود تو بودی فاعل سهوالخطا
افترا بر این پسر بستی چرا ؟
شد گنه از تو و حَدّ بر دیگری
از چه کردی ظالمانه ، داوری ؟
میزبان گفتش : مشو از من ملول
زانکه این فن از تو شد ما را حصول
من گمان بردم که لطفی کرده‌ای
بچه‌ات را بهر این آورده‌ای
تا به مجلس هر که تیزی در کند
بر قصاص جرم خود ، او را زند!
****
من شدم فرزند مُلانصردین
روز تار و حال زارم را ببین
هرکه در عالم خلافی می‌کند
این فلک ، با من تلافی می‌کند
این جهان با هر که می‌آید به خشم
این عجب! کز بنده گیرد زهر  ِ چَشم
سهم من از خوان گردون ، خون دل
سر به سنگ و تن به خاک و پا به گِل
گنج و نعمت را دهد بر جاهلان
رنج و محنت را نهد بر فاضلان
با گناه اینکه خود دانشوری
باید عمری بار این عُسرت بری
ابلهان را آنچنان می‌پرورد
تا که دانا بیند و حسرت خورَد !
چونکه من هم فحل و دانا نیستم
پس چرا خط خورده نام از لیستم!؟
ننگ جهلم هست و داراییم نیست
رنگ فقرم هست و داناییم نیست
                      

۳۱ - من نکردم این جهان را خدمتی


من نکردم این جهان را خدمتی
پس از او دارم چه چشم نعمتی
نعمت ار دادند ، اینجا می‌دهند
گر نشد ، وعده به فردا می‌دهند!
می‌توانی حقّ خود اینجا بگیر
با سماجت ، از کفِ گردون پیر
من نگویم هر چه از قسمت بُـوَد
قسمتی هم حاصل همت بُـوَد
****
قافیه گویا در اینجا تنگ شد
یا مگر پای کُمِیتت لنگ شد
گاه گویی چانهٔ  «روزی »  مزن
گاه بر تقدیر آری شک و ظن
دفتر معنا اگر بگشاده‌ای!
در تشتُّت از چه رو افتاده‌ای؟
این معما را گِره ، بگشودَنی‌ است؟
یا اگر نه ،گو که پس تکلیف چیست
بی‌هدف در کوره راهی رانده‌ای
در دو راهیّ تحیُّر مانده‌ای
روزی‌ِ ما شد مقدر در ازل؟
یا که باشد حاصل سعی و عمل
لیس للانسان الا ما سعی؟
یا که از قسمت بُـوَد روزیّ ما
خود یقین داری به قدر علم خویش
این یقینت نیست از اوهام ، بیش
نه تویی آگه به اسرار جهان
نه منم واقف به پیدا و نهان
این جهانِ ژرف با این عرض و طول
کِی به کُنه آن رسد عقل فضول؟
هر دو با پندار خود نقشی زنیم
بس دغل در کار خلقت می‌کنیم
هر کجا ، مجهول و مبهم یافتیم
در بیانش ، تُـرَّهاتی بافتیم
از کتابِ آفرینش ، یک دو خط
در ازل خواندیم ، آنهم با غلط!
گر دو حرفی در ازل آموختیم
آفتاب ، از شعله‌ای افروختیم
آدمی ، تا شطح و طاماتی شناخت
روزنی دید و ازآن دروازه ساخت

 

۳۲ - نکته ای گویم ز جبر و اختیار


نکته‌ای گویم ز جبر و اختیار
یک سخن ، لیکن به تعبیری هزار
نیست صاحب حکمتی در این جهان
کاین معما را دهد شرح و بیان
شد یکی ، محکوم جبر روزگار
دیگری ، تسلیم نقش اختیار
این کُنَد با عقل خود آن را گزین
وآن حدیث آرد به استدلال این
این ، قدم ، با اختیاری می‌زند
وآن ، گنه ، بی اختیاری می‌کند
****
آنکه شد قائل به استیلای جبر
بس گشایش خواهد از مفتاح صبر
آنچه آید بر سرش از خیر و شر
یا قضا پندارد آن را یا قَـدَر
چون شود عاجز به تغییر امور
حکم جبرش خواند و باشد صبور
خود گمان دارد که بختش خفته است
در بلاها ، حکمتی بنهفته است
در کشاکش نیست با تقدیر و بخت
بگذرد آسان از این دنیای سخت
دست استمداد او بر آسمان
در حوادث ، خواهد از دنیا ، امان
او خطاکاریّ عقل خویش را
می‌نهد بر گردن بخت و قضا
شد مُسجل بهر او ، روز اجل
شد مُقرّر ، رزقش از صبح ازل
ناخدای کشتی عمرش ، قضاست
آخرین منجی ز غرقابش ، دعاست
گر وفور از دهر بیند یا قصور
در همه احوال ، راضی و شکور
سرنوشتش ، نقش بسته بر جبین
خود مطیع امر محتومش ببین
****
دیگری ، مختار اعمال خود است
در پی تغییر هر نیک و بَد است
پیش او ، نَقلی ندارد سرنوشت
بدرَوَد هرکس ، همان تخمی که کِشت
در بلاهایی که می‌آید به پیش
چشم امّیدش بُـوَد بر فعل خویش...
****
خواست ، دنیا را کند بر کام خود
اسب گردون را نماید رام خود
بر مُراد خود اگر نائل نگشت
باز ، بر مکر فلک ، قائل نگشت
این نداند ، کز چه کوشید و نشد
بهر دنیا ، از چه جوشید و نشد؟
بس مهیا کرد ، اسباب طرب
پس نشستی در کَرَب ، یاللعجب!
****
گرچه مبسوط است بحث اختیار
می‌کنم بر نکته‌هایی اختصار
ابتدا بیتی شنو از  مولوی
در قبول اختیار ، از مثنوی :
« اینکه گویی این کُنم یا آن کُنم
خود دلیل اختیار است ای صنم »
حال ، بشنو این دلایل هم ز من
گرچه خود قائل نی‌ام بر این سخن! :
گر که اعمالت به فرمان تو نیست
پس غم روز عِقابت بهر چیست؟
گر نِه‌ای مختار بر کردار ِ خویش
سَر چرا اندازی از خجلت به پیش؟
گر به رفتارت نداری ، اختیار
از چه از کردار خویشی شرمسار
گر معین هست روز موت تو
از خطر ، مندیش ، می‌تاز و برو!
رزقْ ، چون مقسوم شد ، کمتر بکوش
بهر کسبِ مال ، کم زن حرص و جوش
قسمتت این بود ، پس غمگین مشو
بعد از این افزون نگردد سهم تو
آنچه آید بر سرت از نیک و بد
کِی توان بر آن نهادن دست رد؟
عافیت اندیشی‌ات بیهوده است
گر که تدبیری کنی ، نابوده است
هر که در افعال خود ، مجبور هست
پس به حکم جبر ، او محجور هست!
نیست بر انسان محجوری ، حرج
گر ز راه راست درلغزد به کج
****
آنچه گفتم در وفاق اختیار
گرچه بشنیدی ولی باور مدار!
خوش بُـوَد گر بشنوی از بنده پند
تا نیفتی از خیالی در گزند
اختیارت را ، ز حُکم جبر بین
او بگوید این گزین یا آن گزین
جبر باشد جمله افعال بشر
کفر و دین و زهد و فسق و خیر و شرّ
پس رها کُن ، حرف نغز آن و این
خوش بخوان با من به صوتی دلنشین!
اینکه گویی ، این کُنم یا آن کُنم
این «کُنم»ها حکم جبر است ای صنم
شد مُقدّر ، آب را گر می‌خوری
ورنه خوردند و شد آب آخری
حکم تقدیرت اگر بر این بُـوَد
قطرهٔ آبی گلوگیرت شود
نعمت اندوزیت ، از سعی تو نیست
از تو ساعی‌تر در این دنیا بسی است
راحتِ گیتی ، نه از تدبیر توست
آنچه پیشت آید از تقدیر توست
هی مگو این کردم و آن می‌کنم
کار دنیایی به سامان می‌کنم
سکّه‌ها را در خیالت ، کَم شُمار
بین چگونه می‌شُمارد ، روزگار
کفش خود را درنیآور با شتاب
کُن تأمل ، تا رسیدن پای آب
آرَم از  «سعدی» یکی مضمون ناب
تا بگیرد این سخن حُسن المآب
عاقل از اندیشۀ روزی به رنج
ابلهی اندر خرابه یافت گنج

۳۳ - گر نداری در دهان دندانِ تیز


گر نداری در دهان ، دندانِ تیز
یا که پایِ چابکی بهر گریز
پس مُدارا با سگانِ کوچه کُن
یا برو فکر رفویِ پاچه کُن!
حرف « واوی » بر « الف » مقلوب شد
قافیه در مِصرعی معیوب شد!
****
یک دو « گُرگانه » ز من پندی شنو!
پندهای بی‌همانندی شنو :
گر به مهمانی‌ِ گرگی می‌روی
سگ ببر همراه تا ایمن شوی
گر زمانه داده بر گرگی ، زمام
نیست چاره ، جُز به او گفتن سلام
گرگ را آموز ، درس ِ دوختن
کو دریدن داند و جان سوختن
گر بریزد گرگ را دندان ، چه سود
ذاتِ مذمومش همان باشد که بود
تیغ قصابان بهَ از دندان گرگ
گرگِ چوپان ، بهتر از چوپانِ گرگ
   

۳۴ - مختصر لطفی ، جهانت گر کُند


مختصر لطفی ، جهانت گر کُند
خود مبادا عقل تو باور کُند
پَرورانَـد گوسفندی را شبان
تا طعامی خوشمزه ، سازد از آن
زین میانه ، گوسفند بی‌خِـرَد
بر شبان ، بر چشم دایه بنگرد!
شیر اگر دندان نماید از غضب
هان مگویی خنده‌اش آمد به لب
بالِ پروازت ازآن بخشد جهان
تا به خاکت افکند از آسمان
در خیالِ اوج و معراجی مباش
آن عطایش را ببخشا بر لقاش!
هر گُلی ، خوابیده در آغوش خار
خارهای خوفناکِ جان شکار
****
شُکر نعمت می‌کنی آهسته کن
زیر لب ، با ظاهری دل خسته کن
تا مبادا بشنود گوش فلک
چون از این شُکرانه‌ات اُفتد به شک
گر ببیند خنده‌ای را بر لبی
یا که دلخوش « سالکی » را یک شبی
صبح فردا خون کند اندر دلش
حکم جَلبی را فرستد منزلش!
بیند ار ، یک کاسه شربت دستِ کس
زود اندازد درون آن ، مگس

 

۳۵ - چون تملّق ، هیچ کالا در جهان


چون تملّق ، هیچ کالا در جهان
من ندیدم مشتری جوشد بر آن
عارف و عامی و سلطان و گدا
می‌خــرندش ، در بهای کیمیا


                   
 

 

۳۶ - مردی اسب خویش را گم کرده بود


مردی اسب خویش را گم کرده بود
شک به اسبِ شخص دیگر بُرده بود
ادعا می‌کرد کاین اسبِ من است
چونکه قبراق و چموش و توسن است!
آن یکی گفتش : دلیلی گو دُرُست
بعد از آن ، شو مُدعی کاین اسب توست
گفت ، من دارم دلایل زیـن قبیـل :
یال او مشکی‌ است ، دُمّ او طویل!
گر چه شب‌ها خواب مُکفی می‌کند
گه میان روز ، چُرتی می‌زند
عادتًا هم ، در همه ایام  ِ ماه
اشتهای وافری دارد به کاه!
تا بخواهی ، هست بُرهانم قوی
آنقَـدَر گویم که تا قانع شوی!
****
پس پَـلاسی روی اسب انداختند
عورتش ، از چشم ، پنهان ساختند
مرد را گفتند از جنسش بگو
تا که آب رفته را آری به جو
مُدّعی گفتا که اسبم نَر بُـوَد
مرکبی توفنده چون صَرصَر بُـوَد
در دویدن ، رخش ِ رستم ، هیچ نیست
در پریدن ، نمره‌اش از بیست ، بیست
در جسارت ، کُن قیاسش با پلنگ
در رشادت ، صبر کُن تا وقت جنگ
****
اسب را برداشتند از رُخ نقاب
پیش چشم خاص و عام و شیخ و شاب
چون عیان شد آنکه حیوان ماده است
مرد گفتا : شبهه‌ای رُخ داده است...
شُکر  ِ حق و ز کور‌ی‌ِ چشم حسود
اسب من هم آنقَـدَرها نَر نَبود!
                   

۳۷ - آدمی گر گِرد سازد بار و برگ


آدمی ، گر گِرد سازد بار و برگ
از صباح کودکی تا شام مرگ
باز نالد اینکه خاسر بوده است
در بطالت جان خود فرسوده است
کِی بگیرد عبرت این نوع بشر؟
آدمی ، آدم نخواهد شد دگر!
جای خون ، حرصی به رگهایش روان
هر چه در ذمّش بگویی ، می‌توان
آنکه دارد ، لیک خواهد بیشتر
چشم او را پُر کنید از خاک زر
با نصیحت ، دل به اصلاحش مبند
این جهان پُر باشد از اندرز و پند
بر دل تیره ، چه تابی نور را ؟
از چراغ آخر چه سودی کور را
مِس اگر صد بار در آتش رود
خود محال است آنکه باری زر شود
با زدن ، خَر ، کِی بگیرد خوی اسب؟
مردمی ، از فطرت آید نی ز کسب
مُلک عالم ، آدمی را نیست تنگ
تنگ چشمی باعث آشوب و جنگ
                 

۳۸ - آن فقیر گرسِـنِه ، وقت نماز


آن فقیر گرسِـنِه ، وقت نماز
با خدا کردی چنین راز و نیاز :
گو برای چیست این خیل رسول؟
کز نصیحت‌هایشان گشتم ملول
آدمی ، کِی داشت کمبود دعا
یا نیازی بر هزاران انبیا ؟
آنکه اندر جُستنش بود آدمی
لقمه‌ای نان بود و جانِ بی‌غمی
ای خدا ! جای پیمبر ، نان فرست
آنچه کم داریم ، ما را آن فرست
جای مُصحف ، گر رسد از آسمان
دائما باران برای کِشتمان
منکرانت ، بر تو ایمان آورند
بر وجودت ، جمله اذعان آورند
تا گرسنه باشد این گرگ دو پا !
کِی مؤثر باشدش نور هُدی
چون که گردد بی‌معاش و گرسِـنِه
از عذابِ آخرت ، بیمش مَده
او نمی‌ترسد ز تهدید جحیم
او نمی‌پوید ، صراط مستقیم
حکم و پندش این قَـدَر نازل مکن
می‌دَهَش روزیّ و خون در دل مکن
                  

۳۹ - آدمی چون سیر شد ، عصیان کند


آدمی ، چون سیر شد ، عصیان کند
بندگی در محضر شیطان کند
تا شود از حرص ، شلوارش دو تا
از خدا کمتر ندارد ، کبریا
تا کلاه او زراندودی شود
چشم آن دارد که معبودی شود
چون اجاق مطبخش ، دودی کند
از تکبُّر ، فعل  ِنمرودی کند
چون ببیند خویش را رنگین شده
« کاین منم طاووس علیین شده »
بانگ آرد : هین مخوانیدم بشر!
من مَلک باشم ولی بی بال و پَر!
می‌رسد بر خلق ، فیض رحمتم
گر نی‌ام خالق ، دلیل خلقتم!
شد وجودم ، علتِ خلق جهان
نعمت و رحمت ، برای مردمان
گر نباشم قبله ، مُهر سجده‌ام
کس نداند ،خود فقط دانم ،که‌ام
من که هستم؟ نایب پروردگار!
بلکه هم ، قائم مقام کردگار!
گر که گاهی سجدۀ شُکرم کنید
شاخه‌ای گُل بر سر خود می‌زنید
****
ادعاهایش ندارد انتها
کو نخوانده « یفعل الله مایشاء »
هر که گوید من دلیل خلقتم
یا همه معلول‌ها را علتم
یا نداند عرض و طول این جهان
یا نکردی یک نظر بر آسمان
آن مگس پنداشت کان حلوا فروش
دیگِ حلوا بهر او آرد به جوش
علتِ خلقت ، من و تو نیستیم
منصفی؟ بنگر من و تو چیستیم؟
پاره‌ای از گوشت و یک کاسه خون
هر دو هم در بند امیال درون
یا غباری از بیابان وجود
قطره‌ای جاری در این دریای رود
قرن‌ها پیش از تو ، دنیا زاده شد
جمله اسباب جهان آماده شد
گر تو کم باشی ز ترکیب جهان
پَـرّ کاهی کم از این خرمن بدان
ما که با یک کفّ آبی غرقه‌ایم
در چنین گرداب مغرور چه‌ایم؟
از تکبر ، چون نهی پا بر زمین
از فلک ، بسیار بینی قهر و کین
****
گو چه باید کرد با این آدمی؟
کز فساد او تَـبَه شد عالَمی
راه حلش جو ز قرآن کریم
اقرأ : بسم الله رحمن رحیم
خوان « علیهم ربک سوط عذاب »
تا نگردد بیش از این ، عالم خراب
                   

۴۰ - عمرِ تو ، پامال امیال مُحال


عمرِ تو ، پامال امیال مُحال
از چه می‌نالی ز چرخ ِ بدسگال
هر زمان ، با آرزویی ، زیستی
خود بگو در جستجوی چیستی؟
حاصلت خود چیست از این جستجو
هان به دنبال چه می‌گردی؟ بگو
پشت بر مقصد ، شتابانی روان
ره نمی‌پرسی ز پیرِ ساربان
می شود مقصود هر دم دورتر
پس مرو زین پیشتر گامی دگر
در بیابان فنا ، گر گُم شوی
وای اگر بانگ درایی نشنوی
دیو نفْست دائماً اندر کمین
تا تو را از عرش آرد بر زمین
کین و کبر و حرص را در خود ببین
زین رذایل ، هیچ می‌گردی حزین؟
لیکن اینها را به خوی دیگران
گر ببینی ، بر تو می‌آید گران
از ریا و خبث و نیرنگ و حسد
آدمی در نفرت است و می‌رَمَد
پس تو هم از نفْس خود در رنج باش
دیدهٔ خود را مپوشان از خطاش
مال‌وَرزی ، روح را فاسد کند
رونق ِ عقل ِ تو را کاسد کند
کِی کَرَم دیدی ز شخص چشم تنگ
در نیاید بی‌گمان چربی ز سنگ
گر به شوق نان و آبی ، زیستی
اندر عالم ، جز طفیلی نیستی
رهزنِ عمرند و بر جانت وَبال
حرص ِ دنیا و زن و فرزند و مال
آنچه بُد ، خوردی حُطام دنیوی
سیر ، کِی ، آخر ز لیسیدن شوی
بس که رونق یافته بازار تن
عمر تو بگذشت در تیمار تن
نفْس تو راکب ، تنت مرکوب او
توسنی کن ، تا به کِی منکوب او
گر برون از تن ، توانی زیستن
پس ، بنه نام مَلک بر خویشتن
تا به کِی باید کشیدن بار تَن
« تن رها کُن تا نخواهی پیرهن »
تو ، به گوهر از جهان والاتری
قیمت خود را ندانی از خری!
   

 

۴۱ - تا به کِی تولید انبوه ، ای عزیز  


تا به کِی تولید انبوه ، ای عزیز
بس نباشد خَلق ِ این موجودِ هیز
جای آنکه آفرینی ، صد هزار
جملگی هم ، گرسِـنِه ، شام و نهار
مرحمت فرمای و دَه دَه ، آفرین
جمله را هم سیر کن ، بی هان و هین!

 


 

۴۲ - کودکی گم کرد راه خانه اش


کودکی ، گم کرد راه خانه‌اش
گشت پُرسان تا رسد کاشانه‌اش
آمد او را پیش ، مردی زشت‌رو
گفت : همراه تو گردم کو به کو
تا بجویم منزل و مأوای تو
تا بیابم مهربان بابای تو
از چه می‌ترسی که اینک با مَنی
تا که من نزد تو باشم ، ایمنی
طفل ، گریان و هراسان زین بلا
مَرد ، می‌دادش به دلگرمی ، رَجا
گفت کودک : خود نمی‌دانی مگر
کز تو می‌ترسم نه از چیزی دگر
گم شدن بهتر که خوف دیدنت
پَر بریزد ، بیند اَر اهریمنت!

۴۳ - ابلهی خوابیده می نوشید آب


ابلهی ، خوابیده می‌نوشید آب
عاقلی گفتش : که ای خانه خراب!
خیز و بنشین ، گر که آبی می‌خوری
ورنه عقلت ، گردد از قُـوَّت ، بَری
خود ندانی هر که آب این گونه خورد
پای بست عقل او را آب بُرد ؟
هر که از من این نصیحت نشنود
اندک اندک ، هوش او کم می‌شود
مرد ابله گفتی‌اش : این عقل چیست؟
این که گویی ، بلکه چیز بهتری است!
دارد اَر قُـوَّت ، بُـوَد هم چون عسل
در دِه ما پس نمی‌آید عمل!
مرد گفتش ، بگذر از این عقل و هوش
خوش بخواب ، آسوده آب خود بنوش!
****
کُن رها ، چاهی که آبش خشک شد
آسمان را ، گر سحابش خشک شد
سَر چو گوری ، مغز چون میّت در آن
مُرده بیش از زنده بینی در جهان
جُو دهیدش ، گر که باری بُرده است
حیف از آن نانی که این خَر خورده است!

۴۴ - ابلهی را بچه در چاه اوفتاد


ابلهی را بچه در چاه اوفتاد
طبق ِ عادت ، کودکش را پند داد :
جان بابا ، خود مرو جایی ، که من
می‌روم از خانه برگیرم رَسَن!
****
عادت اندر طبع ، نوعی علّت است
بس که کردار بشر از عادت است
او ز عادات بَـدَش ، جنّت نَـرَفت
علّت از سر رفتش و عادت نَـرَفت

۴۵ - آزمندی ، خیکی اندر بحر دید


آزمندی ، خیکی اندر بحر دید
از فرازی ، با طمع سویش پرید
آب ، غُـرّان و خروشان در شتاب
مرد ، چون بازیچه‌ای در دستِ آب
تا برون آید ز غرقاب هلاک
چشم او بر درگهِ یزدانِ پاک
چون بُریدی از دل امّیدِ حیات
خیک را دیدی چو کَشتیّ نجات
با عذابی ، خیک را آورد پیش
شادمان شد از وفاق ِ بختِ خویش
از قضا ، آن خیکِ غرقه ، خرس بود
در گذاری ، آب او را در ربود
خرس هم از هولِ جان در اضطرار
از تکانِ آب ، مست و بیقرار
مرد را ، چون نعمتی ، دید و گرفت
دست او با شوق ، چسبید و گرفت
غرقه ، بر کاهی تَشبُّث می‌کند
چنگِ ناچاری به طفلش می‌زند
غرقه را برگی بُـوَد ، بر روی آب
تشنه‌ای را در بیابان ، چون سراب
هر یکی در موج آن آب عمیق
یک زمان مُنجی شد و یک دم غریق
هر دو امیدِ نجاتِ دیگری
هر دو از هم ، خواستار یاوری
مردی از ساحل بگفتش کای فلان!
بگذر از آن خیک و خود را وارهان!
مال دنیا ، کُن رها ، جان را بگیر
تا به کِی در چنگ دنیایی اسیر؟
غرقه گفتش: ای به ساحل در فراغ
ای که آوردی به جا ، شرط بلاغ
من غلط کردم ، نخواهم خیک را
خیک نَبـوَد ، باشد این رنج و عَنا
گر خلاصی یابم از این اتفاق
مالِ دنیا را دهم یکجا ،  طلاق
جان اگر از این هلاکت در بَـرَم
می روم بازار و خیکی می‌خرم!
توبه کردم من ، نخواهم این متاع
ساعتی شد ، کرده‌ام با او وداع
این غنیمت ، خود از اول شوم بود
گر چه نامش « روزیِ » مقسوم بود
لیکن این « روزی » مرا چسبیده است
بلکه در من روزیش را دیده است!
او گرفته چون گریبان مرا
کن وساطت تا مرا سازد رها!
****
از سر سودی ، گر این سودا نمود
روزیش در سفرۀ دریا نبود
عرصهٔ دنیا چو گرداب است و ما
غرقه‌ایم آخر در این بحر بَلا
ما در این موج ِ فنا افتاده‌ایم
تَن به طوفانِ حوادث داده‌ایم
تا که بتوانیم از این طوفان رَهیم
لاجــرم جــان در ره آن می‌نهیم
همچو آن خیک است مال این جهان
دیوِ نفْست دائمًا دنبال آن
ثروت ، اوّل ، بر تو تخته پاره‌ای است
تا به آن ، بتوان دراین گرداب زیست!
لیکن آخر گشت ، کشتیّ نجات
قاضی الحاجات و مقصودِ حیات
گه شود مُنجی و گه مشکل گشا
در جوانی یار و در پیری عصا
عاقبت گردد بلای جان تو
چسبد او چون خرس بر دامان تو
خواهی ار گردی ز دام او رها
او دگر از تو نمی گردد جدا
همچو زالو ، رشد او از خون ماست
عمر انسان از زراندوزی ، هباست
گیردت چون دایه در آغوش خویش
می‌بَـرَد با وعده تا گورت به پیش
غرقه‌ای آخر تو در این ماجرا
می‌زنی بیهوده دست و پا چرا؟
نسل ِ انسان از چه می‌یابد زوال؟
حُب مال و حُب مال و حُب مال

 

۴۶ - کرد سلطانی ز درویشی سؤال


کرد سلطانی ز درویشی سؤال
کای ز پا افتادهٔ شوریده حال
آرزویی کن ، چه می‌خواهد دلت ؟
تا رسانم از کَـرَم تا منزلت
گفت با سلطان : که ای نیکو نهاد
لطفِ حق پیوسته همراه تو باد
خود چه می‌خواهد دلم ای نیک‌نام ؟
اینکه خود چیزی نخواهد ، والسلام

۴۷ - غالبًا ، شادی انسان از بلاست


من بارها به این مطلب دقت کرده‌ام  که غالبًا ، رضایت ما از دنیا ، به دلیل برآورده شدن
خواسته‌هایمان نیست. رسم روزگار اینگونه است که اغلب موارد ، راه آســان‌تری برای
خشنود کردن ما انتخاب می‌کند و آن اینکه، نعمتی را از ما می‌گیرد و یا به قصد باز پس
گرفتنش به آن چنگ می‌اندازد ، و بعد از آنکه به قدر کافی عذابمان داد‌، همان را مجددًا
در اختیار ما می‌گذارد و موجب شادمانی ما می‌شود‌! یعنی نتیجهٔ وقوع بلاهای این دنیا
بیش از نعمت‌هایش باعث خوشنودی ماست!
توجه کنیم که عمدهٔ شادی‌های ما در طول عمر از چه وقایعی حاصل می‌شود؟:
از فلان بیماری ، شفا یافتیم - از فـــلان حادثه ، جـــان سالم به در بردیم - از فـلان بلای
آسمانی به سلامتی گریختیم...              
در واقع ، بعد از پشت سرگذاشتن این گونه موارد ، نعمتی را به دست نیـاورده‌ایم بلکه
نعمت بخشیده شدهٔ قبلی را از دست نداده‌ایم و شادمانیم!
----------------------------------------------------------------
                         
غالبًا ، شادیّ انسان از بلاست
حال ، گویم علّت آن از کجاست
این فلک ، با آدمی دارد غرض
از زمین و آسمان بارد مرض
غصّهٔ بیماری و رنج معاش
عجز ایام کهولت هم به جاش
بر هلاک ما فرستد ، هر زمان
از زمین ، آتش و سیل از آسمان
گر که یک نعمت ببخشاید تو را
صد مقابل ، بخشدت رنج و بلا
زآن بلاها آن قَـدَر سختی بَری
تا که بر دیروز  ِ خود حسرت خوری
آن چنان آشفته سازد حال تو
تا فراموشت شود آمال تو
چون بلا بگذشت با خیر و خوشی
از شعف ، بر آسمان پَر می‌کشی
شادی‌ات گر بسته بر نعمت بُوَد
آن لبت بر خنده گاهی وا شود
لیکن از رفع ِ بلایا ، هر زمان
شادمانی شادمانی شادمان!
تا شود ، این گفته ، صِدقش آشکار
علت هر خنده‌ات را یاد آر
چون که روشن‌تر شود این حرفِ من
آرَمَت اکنون مثالی در سخن


****
عشرتی خواهی اگر از روزگار
یا اگر گوییش حاجاتم بر آر
جای آنکه نعمتی افزایدت
تا که چندی ، جان و دل آسایدت
ساق ِ پایت را به ظلمی بشکند
یا که در راهی به چاهت افکند!
چون که بعد از روزها رنج و عذاب
زان بَـلا رَستی و دیدی فتح باب
می‌کنی شُکرش که جان در بُرده‌ای
با گمان آن که نعمت خورده‌ای
می‌شوی شاکر ، از hین رفع بَـلا
با خوشی ، پایان پذیرد ماجرا!


****
یا رُباید نانی از انبانِ تو
تا بفرساید ز غصّه ، جانِ تو
بعد از آنکه مدتی کردی تلاش
تا که نان را باز گردانی به جاش
بَخَشدت نانِ به سرقت بُرده را
نام آن را هم نَهد بَـذل و عطا!
تو از hو ممنون و او منّت‌گزار
می‌شوی خوش دل ز لطفِ روزگار!


****
وقت دیگر ، گم شود ناگه خَرت
خاک این عالم بریزد بر سرت!
از کَفَت رَفته است مال و مُکنتت
جمله اسباب معاش و حشمتت
کو به کو گردی و سرگردان شوی
هر که را بینی از او پُرسان شوی
چون که خوردی مدّتی خون جگر
از خر گمگشته‌ات آید خبر
شادمانه سوی خر خواهی شتافت
با خیال آنکه بختت گنج یافت!
خر ببینی تا به گردن در گِلش
دزد بُرده نعل و افسار و جُلش
این قَـدَر که آن خَـرَت پیدا شدی
شادمان از رأفت دنیا شدی!

۴۸ - بر در انعام دنیا می‌روی؟


بر در انعام دنیا می‌روی؟
کز عطایش صاحب ثروت شوی؟
نیست امّیدی به مال و نعمتش
زحمتش نقد است و نسیه ، رحمتش
لطف و بخشایش ازین سفله مجو
خوش خیالستی ، کَرَم؟ آن هم از او؟
گر از او خواهی حُطام دنیوی
پاسخی جز « لَن ترانی » نشنوی
او نخوانده درس اکرام و دَهِش
مُمسِک است و بی‌مَرام و بَدمَنش
کِی کَرَم دیدی تو از این چشم تنگ؟
در نیاید بی‌گمان چربی ز سنگ
زر نشانش دِه که بنماید ، مِسَش
یوسف ار بیند ، بَـرَد در مَحبَسش!
گر بخواهد نیک احسانت کند
بر لب جو ، آب مهمانت کند
چون رَسی در محضر گردون پیر
درب جیب خویش را محکم بگیر!
خواهی از دستش بمانی در امان
رُو دعایی بهر دفع شرّ بخوان


****
قصّه‌ای را در کتابی دیده‌ام
یا گمانم از کسی بشنیده‌ام
مادران را ، یک شب عزرائیل گفت
هر که خواهد ،بَخشَمش فرزندِ مُفت
در جوابش مادری فرتوت و پیر
گفت فرزند مرا از من مگیر...
نذر و احسان تو ارزانیت باد
از تو کِی خیری رسد ، عزّت زیاد!

۴۹ - رفت دزدی خانۀ مردی فقیر


رفت دزدی خانهٔ مردی فقیر
تا رُباید ، مال و اموالی کثیر
پهن کردی بر زمین ، دستار خویش
تا درون آن بپیچد ، بار خویش
هر چه کردی آن سرا را جستجو
غیر آن مردک نبُد چیزی در او
جانش از گرمیّ حِرمان بس که تَفت
دود آن در چشم مردِ خفته رفت
چون ازین سوداگری ، سودی ندید
از نفاق ِ بخت خود ، آهی کشید
آن صدایِ آهِ دزدِ تیره روز
شد برایش قوز بر بالای قوز
مرد صاحبخانه کنجی خفته بود
بسترش فرشی ، ز خاکش تار و پود
از صدای آهِ او بیدار شد
چشم او روشن بدان دستار شد
دید ، متقالی سفید و نرم و پاک
گفت این بستر ، شرف دارد به خاک!
غلت زد با حیله‌ای آن مرد زَفت
تا که کم‌کم روی آن دستار رفت!
این غنیمت ، چون به دستش اوفتاد
دزد خسران دیده را آواز داد:
من ندانم سارقی یا مُستمند!
وقت رفتن ، لااقل در را ببند
تا کسی دیگر نیاید اندرون
ورنه امشب ، افتم از خواب و سکون
دزدِ عاجز گفت: هان ای محتشم!
گو تو را زین رفت و آمدها چه غم؟
هر کسی آید ازین در ، شاد شو
از همین در ، می‌رسد نعمت به تو
دربِ این خانه گر امشب باز شد
حاصلش بهر تو زیرانداز شد!
در نمی‌بندم که تا نفعی بَری
بلکه رواندازت آرد دیگری!