من بارها به این مطلب دقت کردهام که غالبًا ، رضایت ما از دنیا ، به دلیل برآورده شدنخواستههایمان نیست. رسم روزگار اینگونه است که اغلب موارد ، راه آســانتری برای خشنود کردن ما انتخاب میکند و آن اینکه، نعمتی را از ما میگیرد و یا به قصد باز پسگرفتنش به آن چنگ میاندازد ، و بعد از آنکه به قدر کافی عذابمان داد، همان را مجددًادر اختیار ما میگذارد و موجب شادمانی ما میشود! یعنی نتیجهٔ وقوع بلاهای این دنیابیش از نعمتهایش باعث خوشنودی ماست!توجه کنیم که عمدهٔ شادیهای ما در طول عمر از چه وقایعی حاصل میشود؟:از فلان بیماری ، شفا یافتیم - از فـــلان حادثه ، جـــان سالم به در بردیم - از فـلان بلایآسمانی به سلامتی گریختیم... در واقع ، بعد از پشت سرگذاشتن این گونه موارد ، نعمتی را به دست نیـاوردهایم بلکهنعمت بخشیده شدهٔ قبلی را از دست ندادهایم و شادمانیم! ---------------------------------------------------------------- غالبًا ، شادیّ انسان از بلاستحال ، گویم علّت آن از کجاستاین فلک ، با آدمی دارد غرضاز زمین و آسمان بارد مرضغصّهٔ بیماری و رنج معاشعجز ایام کهولت هم به جاشبر هلاک ما فرستد ، هر زماناز زمین ، آتش و سیل از آسمانگر که یک نعمت ببخشاید تو راصد مقابل ، بخشدت رنج و بلازآن بلاها آن قَـدَر سختی بَریتا که بر دیروز ِ خود حسرت خوریآن چنان آشفته سازد حال توتا فراموشت شود آمال توچون بلا بگذشت با خیر و خوشیاز شعف ، بر آسمان پَر میکشیشادیات گر بسته بر نعمت بُوَدآن لبت بر خنده گاهی وا شود لیکن از رفع ِ بلایا ، هر زمانشادمانی شادمانی شادمان!تا شود ، این گفته ، صِدقش آشکارعلت هر خندهات را یاد آرچون که روشنتر شود این حرفِ منآرَمَت اکنون مثالی در سخن
****
عشرتی خواهی اگر از روزگار
یا اگر گوییش حاجاتم بر آر
جای آنکه نعمتی افزایدت
تا که چندی ، جان و دل آسایدت
ساق ِ پایت را به ظلمی بشکند
یا که در راهی به چاهت افکند!
چون که بعد از روزها رنج و عذاب
زان بَـلا رَستی و دیدی فتح باب
میکنی شُکرش که جان در بُردهای
با گمان آن که نعمت خوردهای
میشوی شاکر ، از hین رفع بَـلا
با خوشی ، پایان پذیرد ماجرا!
****
یا رُباید نانی از انبانِ تو
تا بفرساید ز غصّه ، جانِ تو
بعد از آنکه مدتی کردی تلاش
تا که نان را باز گردانی به جاش
بَخَشدت نانِ به سرقت بُرده را
نام آن را هم نَهد بَـذل و عطا!
تو از hو ممنون و او منّتگزار
میشوی خوش دل ز لطفِ روزگار!
****
وقت دیگر ، گم شود ناگه خَرت
خاک این عالم بریزد بر سرت!
از کَفَت رَفته است مال و مُکنتت
جمله اسباب معاش و حشمتت
کو به کو گردی و سرگردان شوی
هر که را بینی از او پُرسان شوی
چون که خوردی مدّتی خون جگر
از خر گمگشتهات آید خبر
شادمانه سوی خر خواهی شتافت
با خیال آنکه بختت گنج یافت!
خر ببینی تا به گردن در گِلش
دزد بُرده نعل و افسار و جُلش
این قَـدَر که آن خَـرَت پیدا شدی
شادمان از رأفت دنیا شدی!