کودکی ، گم کرد راه خانه‌اش
گشت پُرسان تا رسد کاشانه‌اش
آمد او را پیش ، مردی زشت‌رو
گفت : همراه تو گردم کو به کو
تا بجویم منزل و مأوای تو
تا بیابم مهربان بابای تو
از چه می‌ترسی که اینک با مَنی
تا که من نزد تو باشم ، ایمنی
طفل ، گریان و هراسان زین بلا
مَرد ، می‌دادش به دلگرمی ، رَجا
گفت کودک : خود نمی‌دانی مگر
کز تو می‌ترسم نه از چیزی دگر
گم شدن بهتر که خوف دیدنت
پَر بریزد ، بیند اَر اهریمنت!