در شبي سپيد روي سبزه ها
بر فراز پل،در كنار آب
اختران ملول، اردكان خموش
بيشه بي خروش مرغكان به خواب

آن دو تن غريب در كنار هم
مست عشق ناب ، غرق در خيال
دل پر آرزو،جان پر از اميد
بي خبر ز درد، فارغ از ملال

شب پر از سكوت،غير اردكان
گفت و گويشان كس نمي شنيد
گونه هاي وي از نسيم باغ
چون دو شمع سرخ شعله مي كشيد...

وي ز چشم او شعرها شنيد
او به گوش وي رازها نهفت
هيچ كس نبود تا كه بشنود
وي از او چه خواست،او به وي چه گفت؟