اينك آن عاشق وار

به شب
_شبانه ديگر_
ز شهر مي رفتيم
ستارگان مشايع بودند،
ستارگاه قديم.
(فراز آمده از شهر پاك آبي خود)
و فوج فوج،
كه از اوج شب نظاره گران.
كبوتران برفي بودند
_سپيده پوشان، ارواح رفتگان_
به ما نگران
و اهتزاز پر اندوه دستمال سپيد
و اشك هاشان، باران نور مرواريد،
جواهري كه نثار من و تو مي كردند
ولي تلالؤ لبخند تو جواهر من.
و اشك شوق تو از هر ستاره بهتر من!
تو «حيف» گفتي «بازار،
مردم شيراز!»
_«چه قصه هايي!»
گفتم
و اشك، اشك تو باز!
در اين سفينۀ جادو ، مسافران، من و تو.
و روزها و شبان، بي تسلسل معهود.
(و آن سفينۀ كوچك ، تمام دنيا بود!)
دو تن خدا، ابدي، حكمران در آن : من و تو.
و دور،
دور ز دوزخ، از «ديگران» من و تو.
و ما گذشتيم، آرام
ز كوه هاي كريم رفيع رنگارنگ
ز گل ، ز سنگ گذشتيم و باغ ها، گلسنگ.
و از دماغۀ «اميد نيك» نيز گذشتيم.
ز «خويشتن» زهزاران هزار چيز گذشتيم
وز آن بهشت كه در او خداي معجزه گر
كه قلب تازه بكارد درون سينۀ ما.
من و توييم و، شب ديگر و ، سفينۀ ما.