برای انسان این قرن


 برای انسان این قرن،  چه آرزو می توان کرد
 که در نخستین فراگشت ، خراب و خون ارمغان کرد
 ببین که در مغز پوکش ،  چه فتنه یی شعله انگیخت
 ببین که در دست شومش ،  چه کوهی آتش فشان کرد
ببین که با خون و وحشت ، عجین به چرک و عفونت
به هر کلان شهر عالم ، چگونه سیلی روان کرد
تنورهٔ آتشینش ،  شراره ها بر زمین ریخت
 خراش در عرش افکند ،  خروش در آسمان کرد
گرسنهٔ نیمه جان را ،  گلوله ها در شکم ریخت
گروه لب تشنگان را ، گدازه ها در دهان کرد
 نه ساقی و جام عدلی ،  نه غیرتی با گدایی
یکی ستم از جهان برد ، یکی ستم بر جهان کرد
هجوم رایانه ها را ،  به فال فرخ نگیرم
که در پساپشت هر یک ،  نحوستی آشیان کرد
 به فتح نیروی ذرات ،  چگونه خرسند باشم
بسا که معموره ها را ، خرابه و خاکدان کرد
خدای من ! این چه قرنی است ،  که بخش دیباچه اش را
 به خون و زرداب زد مُهر ،  به ننگ و نفرت نشان کرد
 به عرصهٔ جنگ و وحشت ، فکنده سجاده بر خون
برای انسان این قرن ،  چه آرزو می توان کرد ؟

بخش ۴۲ - تمثیل در بیان نکاح معنوی جسم با جان یا صورت با معنی


اگرچه خور به چرخ چارمین است
شعاعش نور و تدبیر زمین است
طبیعت های عنصر نزد خور نیست
کواکب گرم و سرد و خشک و تر نیست
عناصر جمله از وی گرم و سرد است
سپید و سرخ و سبز و آل و زرد است
بود حکمش روان چون شاه عادل
که نه خارج توان گفتن نه داخل
چو از تعدیل شد ارکان موافق
ز حسنش نفس گویا گشت عاشق
نکاح معنوی افتاد در دین
جهان را نفس کلی داد کابین
از ایشان می پدید آمد فصاحت
علوم و نطق و اخلاق و صباحت
ملاحت از جهان بی‌مثالی
درآمد همچو رند لاابالی
به شهرستان نیکویی علم زد
همه ترتیب عالم را به هم زد
گهی بر رخش حسن او شهسوار است
گهی با نطق تیغ آبدار است
چو در شخص است خوانندش ملاحت
چو در لفظ است گویندش بلاغت
ولی و شاه و درویش و توانگر
همه در تحت حکم او مسخر
درون حسن روی نیکوان چیست
نه آن حسن است تنها گویی آن چیست
جز از حق می‌نیاید دلربایی
که شرکت نیست کس را در خدایی
کجا شهوت دل مردم رباید
که حق گه گه ز باطل می‌نماید
مؤثر حق شناس اندر همه جای
ز حد خویشتن بیرون منه پای
حق اندر کسوت حق بین و حق دان
حق اندر باطل آمد کار شیطان

غزل شمارهٔ ۳۹   


کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق
خوردیم آب بی خودی از جویبار عشق
مستان عشق را به صبوحی چه حاجت است
زیرا که درد سر نرساند خمار عشق
سی سال لاف مهر زدم تا سحرگهی
وا شد دلم چو گل ز نسیم بهار عشق
فارغ شود ز دردسر عقل فلسفی
یک جرعه گر کشد ز می خوشگوار عشق
در دامن مراد نبینی گل مراد
بی ترک خوابِ راحت و بی نیشِ خار عشق
ای فرخ آن سری که زنندش به تیغ یار
وی خرم آن تنی که کشندش به دار عشق
روزی ندیده تا به کنون چشم روزگار
از دور روزگار به از روزگار عشق
پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار
کآتش زند به خرمن هستی شرار عشق
آن دم مس وجود تو زر می‌شود که تن
در بوتۀ فراق گدازد به نار عشق
هرکس که یافت آگهی از سر عاشقی
وحدت صفت کند سرو جان را نثار عشق

غزل شمارهٔ ۴۰  


شد بر فراز مسند دل باز شاه عشق
یعنی گرفت کشور جان را سپاه عشق
جز در فضای سینۀ رندان می‌پرست
نتوان زدن به ملک جهان بارگاه عشق
شوریدگان عشق برابر نمی‌کنند
با صد هزار افسر شاهی کلاه عشق
در ملک فقر افسر فخرش به سر نهند
هر تن که خاک شد ز دل و جان به راه عشق
ای شیخ روی زرد و لب خشک و چشم تر
در شرع ما به حقیقت بود گواه عشق
خودخواهی از خیال برون کن که در جهان
از خود گذشتگی‌ است همی رسم و راه عشق
هرگز نیابد ایمنی از حادثات دهر
وحدت، مگر دمی که بود در پناه عشق

غزل شمارهٔ ۴۱  


آنکه ناید به دلش رحم ز بیماری دل
کی به یاد آیدش از حال گرفتاری دل
بس که دل بر سر دل ریخته‌ای دل به رهش
که تو را نیست دگر راه ز بسیاری دل
غیر عناب لب و نار رخ و سیب زنخ
نکند هیچ علاج دل و بیماری دل
دل ز بیداد تو خون گشت و به دل عرضه نکرد
آن جفای تو و آن رحم و وفاداری دل
دیده را زآن سبب ای دوست به جان دارم دوست
بود آیا که شب هجر کند یاری دل
دل ندیدم مگر اندر سر زلفین نگار
رو به هرجا که نمودم ز طلبکاری دل
وحدتا بس که کند مویه و زاری دل زار
مردمان را همه زار است دل از زاری دل

غزل شمارهٔ ۴۲   


شکست گر دلت از کس مرنج ای عاقل
از آنکه خانۀ حق می‌شود شکست چو دل
همیشه لازمۀ زندگی‌ است کوشش و کار
به دهر بهره ز هستی نمی‌برد کاهل
کمال و فضل ز علم است و معرفت ای دوست
کسی کمال و فضیلت نخواهد از جاهل
درخت خشک ز سعی و عمل ثمر ندهد
مکن تلاش و حذر کن ز سعی بی‌حاصل
شود همیشه چو مرآت مقتبس از شمس
اگر غبار کدورت ز دل شود زایل
اگر به قدرت خود پی برد دمی انسان
زند چو بحر خروشنده موج بر ساحل
شوی مقرب درگاه کبریا وحدت
اگر که پاک شود لوحۀ دلت از غل

غزل شمارهٔ ۴۳   


تا چند سرگران ز مدار جهان شوم
تا چند از مدار جهان سرگران شوم
در بین ما و دوست به جز خود حجاب نیست
آن به که بگذرم ز خود و از میان شوم
زندان تن گذارم و این خاکدان دون
در اوج عرش یوسف کنعان جان شوم
از خاکیان و صحبت ایشان دلم گرفت
یک چند نیز هم‌نفس قدسیان شوم
با طایران گلشن قرب جلال دوست
این دامگه گذارم و هم‌آشیان شوم
سودی نبخشدم سخن واعظ و فقیه
تا چند سال و مه ز پی این و آن شوم
آن به که نشنوم سخن این و آن به گوش
وز چاکران حلقۀ پیر مغان شوم
شاید بدین سبب کندم بخت یاوری
در بزم دوست محرم راز نهان شوم
وحدت حبیب گر بخرامد به باغ حسن
با گوهر سخن به رهش درفشان شوم

غزل شمارهٔ ۴۴   


ما سال‌ها مجاور میخانه بوده‌ایم
روز و شبان به خاک درش جبهه سوده‌ایم
با رخش صبر وادی لا را سپرده‌ایم
اندر فضای منزل الّا غنوده‌ایم
پا از گلیم کثرت دنیا کشیده‌ایم
خود تکیه ما به بالش وحدت نموده‌ایم
با صیقل ریاضت از آیینۀ ضمیر
گرد خودی و زنگ دوئی را زدوده‌ایم
زاهد برو که نغمۀ منصوری از ازل
ما بر فراز دار فنا خوش سروده‌ایم
بهر قبول خاطر خاصان بزم دوست
کاهیده‌ایم از تن و بر جان فزوده‌ایم
نادیده‌های چند ز دلدار دیده‌ایم
نشنیده‌های چند ز جانان شنوده‌ایم
تا رخت جان به سایۀ سروی کشیده‌ایم
صد جوی خون ز دیده به دامن گشوده‌ایم
گوی سعادت از سر میدان معرفت
وحدت به صولجان ریاضت ربوده‌ایم

غزل شمارهٔ ۴۵   


منت خدای را که خدا را شناختیم
در ملک دل لوای طرب برفراختیم
از جان شدیم بر در دل حلقه‌سان مقیم
تا راه و رسم منزل جانان شناختیم
راضی ز جان و دل به رضای خدا شدیم
با خوب و زشت و نیک و بد خلق ساختیم
ای خواجه ما به همرهی عشق سال‌ها
مردانه‌وار بر سپه عقل تاختیم
رستیم خود ز شش در این چرخ مهره‌باز
تا نرد عشق از دل و جان با تو باختیم
زر شد ز کیمیای تو ما را مس وجود
تن را به نار عشق تو یک جا گداختیم
وحدت ز یمن عشق به شاهی رسیده‌ایم
یعنی گدای درگه شاهان نواختیم

غزل شمارهٔ ۴۶  


با توسن خیال به هر سو شتافتیم
از دوست غیر، نام نشانی نیافتیم
دلبر نشسته در دل و ما بی‌خبر از او
بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم
گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار
مردانه‌وار روی دل از جمله تافتیم
معلوم شد که میکده و خانقه یکی‌ است
این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم
شد عاقبت کفن به تن آن جامه‌ای که ما
از پود مهر و تار وفای تو بافتیم
یک ره عدم شدیم پس از مشرق وجود
خورشیدوار بر همه آفاق تافتیم
وحدت اگر چه دُر سخن سفته‌ای ولیک
کوتاه کن که قافیه دیگر نیافتیم

شمارهٔ ۱  


وفا نکردی وکردم،جفا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم٬ بریدی و نبریدم
اگر زخلق٬ ملامت و گرز کرده٬ ندامت
کشیدم از تو کشیدم٬ شنیدم از تو شنیدم
کی ام؟ شکوفۀ اشکی که در هوای تو هر شب
زچشم ناله شکفتم٬ به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد٬ به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم٬ محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی مگر زموی سپیدم
به جز وفا و عنایت٬ نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم٬ ملامتی که ندیدم
نبود از تو گزیری٬ چنین که بار غم دل
زدست شکوه گرفتم٬ به دوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او٬ دویدم و نرسیدم
به روی بخت زدیده٬ زچهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم٬ گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم٬ به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم

 

 

شمارهٔ ۲


نه از دور فلک مهری،نه از بزم جهان کامی
نه شمع هستی ام را از نسیم فتنه آرامی
به جانم راه زد هربار،دردی بر سر دردی
به راهم باز شد هرگام، دامی در پی دامی
به هر نقشی که می بندم چه امیدی چه حرمانی
به هر راهی که می پویم نه آغازی نه انجامی
نه جان را اشتیاقی بردل از عشق پری رویی
نه دل را آرزویی در سر از مهر دل آرامی
فراز آورد گشت آسمان، چاهی به هرچاهی
فرو گسترد دور زندگی، دامی به هر گامی
به کام ناکسان چون جام در گردش،ندانم چون
به یاد ما نزد دوری،به جام ما نزد جامی
درود و آفرین تاکی؟ که پاسخ بشنوی هردم
دعایی را به نفرینی، سلامی را به دشنامی
متاب ای اختر برج سرافرازی بر آن مجلس
که گردد جام مهر و ماه او برکام خودکامی
من و زین پس به پاس دولت آزادگی، دوری
که دامن گیر آمد خاک کوی هر گل اندامی
به جای بانگ بلبل شکوۀ زاغی به هر باغی
به جای شوق قمری شیون بومی به هر بامی
به مخموری نمی بندم بدین پیمانه پیمانی
به افزونی نمی جویم دراین هنگامه هنگامی
نخواهم ننگ چون رسم است نامی از پی ننگی
نجویم نام تا عام است ننگی از پی نامی
مشو نومید از پیش آمد ایام تا دانی
صباح روشنی دارد ز پی هر تیره گون شامی

 

شمارهٔ ۳  


اگر چه آیينۀ دل چو جام لعل شكستم
ز خون ديده به هر قطره نقش روى تو بستم
از آشيان ندامت چو مرغ آه پريدم
بر آستان ملامت چو گرد راه نشستم
كه را شناسم اگر زين پس تو را نشناسم؟
كه را پرستم اگر بعد از اين تو را نپرستم؟
نهان به سايۀ اندوهم آن چنان كه ندانى
شب است يا كه ندامت فراق يا كه منستم
به دوش ناز، نگاهت چو تكيه كرد همان دم
اميد عافيت از دور روزگار گسستم
هنوز نقش وجود مرا به پردۀ هستى
نبسته بود زمانه كه دل به مهر تو بستم
خيال گردش چشم تو بود در سر و مردم
در اين خيال كه من سرخوشم ز باده و مستم
شب فراق مرا بود ره به دامن محشر
اگر كه دامن آه سحر نبود به دستم
گهى شدم همه تاب و به سنبل تو چميدم
گهى شدم همه خواب و به نرگس تو نشستم
ز من مجوى نشان وفا وگر كه بجويى
وفا همين كه به يادت هنوز هستم و هستم

شمارهٔ ۴  


نه هر دم در هوایت پرگشاید مرغ آه من
تمنایی بگرید روز و شب در هر نگاه من
نبیند روی بیداری سحر در بستر شب ها
به دیده گر کشندش سرمه از بخت سیاه من
به جانت دوست می دارم خلاف طعنۀ دشمن
اگر باشد وفاداری گنه،این هم گناه من!
چه بودی گر نشان دل بگیرم از تو پرسم
دل من در پناه کیست؟گویی در پناه من
ببندی نرگس مستانه را با ناز،این یعنی
لبان بوسه گیر تو،لبان بوسه خواه من
تویی ای پرتو رویت چراغ دیدۀ روشن
اگر باشد فروغ آرزویی در نگاه من

شمارهٔ ۵   


ای بر دلم جدا ز تو هر گوشه آذری
هر ناله ای به سینه مرا داغ دیگری
سرگشته تر ز من نتوان یافت عاشقی
وز تو به حسن در همه عالم نکوتری
چندان ز بی وفایی تو شکوه سر کنم
تا نگذرد هوای تو یک روز در سری
همچون نسیم می گذرم تا گذار من
افتد ز موج خیز سرابی به گوهری
افروخته است ز آه جگر سوز ناله ام
بی دود هم چو شعلۀ یاقوت آذری
در وصلم وز رشک دلم می تپد،مگر
دست خیال اوست در آغوش دیگری؟
تنها نه هم چون من به وفا کس نشان نداد
در دفتر زمانه،که در هیچ دفتری

شمارهٔ ۶   


با من بگو تاکیستی مهری؟بگو ماهی؟بگو
خوابی؟خیالی؟چیستی؟اشکی؟بگو،آهی؟بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من،جانا چه می خواهی؟بگو
گیرم نمی گیری دگر،زآشفتۀ عشقت خبر
برحال من گاهی نگر،با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هرخس مرو،درخلوت هرکس مرو
گویی که دانم پس مرو،گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مه نه ای،از در من آگه نه ای
والله نه ای، بالله نه ای، از دردم آگاهی بگو؟
برخلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده ،از من چه کوتاهی بگو
من عاشق تنهایی ام،سرگشتۀ شیدایی ام
دیوانۀ رسوایی ام،تو هرچه می خواهی بگو

 

غزل ۴۲۶ دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم


دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

غزل ۴۲۷ من از اینجا به ملامت نروم


من از اینجا به ملامت نروم
که من اینجا به امیدی گروم
گر به عقلم سخنی می‌گویند
بیم آن است که دیوانه شوم
گوش دل رفته به آواز سماع
نتوانم که نصیحت شنوم
همه گو باد ببر خرمن عمر
دو جهان بی تو نیرزد دو جوم
دوستان عیب و ملامت مکنید
کانچه خود کاشته باشم دروم
من بیچارۀ گردن به کمند
چه کنم گر به رکابش نروم
سعدیا گفت به خوابم بینی
بی‌وفا یارم اگر می‌غنوم

ماه


مستیم.
تا ماه را
در بازوان خود، بفشاریم؛
خود را
از قله های رفیع
مانند یک پلنگ گرسنه
به سوی ماه
پرتاب می کنیم.

آب


ظهر است و آفتاب
مطبوع کرده است؛
از جویبارِ روشنِ آبادی
نوشیدن دوبارهٔ یک مشت آب را.
 
ای همسفر ... به پیش.

درخت


تک درختی هستیم،
دور افتاده، به تنگ آمده، از تنهایی.
 
همتی کو که در این بادیه جنگل گردیم؟

شکار


شلیک یک گلوله و آنگاه
از پای ابر
یک قطره خون
به چهرهٔ گل ها
فرو چکید.
 

تودۀ خاکستر


من نشسته، در کنارِ تودهٔ خاکستری، اما تو گویی لال، گویی کر
«آتشی بودم زمانی»
گفت با من باز
خاکستر.
 
در بیابان، شب چه سرد است...آه!

سرگذشت


باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
از زمین آهسته می روید
با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران
با خود او را زیر لب نجواست
سرگذشتی تلخ می گوید
کوچه تاریک است
بانگ پایی می شود نزدیک
شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید
اشک باران می چکد بر شیشه تاریک
من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می سوزد
دخترم یلدا
خفته در گهواره می جنباندش مادر
شب گران بار است و باران همچنان یکریز می بارد
سایه باریک اندام زنی افتاده بر دیوار
بچه اش را می فشارد در بغل نومید
در دلش انگار چیزی را
می کنند از ریشه خون آلود
لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید
رعد می غرد
سیل می بارد
آخرین اندیشه مادر
چه خواهی شد؟
آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا
من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد
دخترم یلدا
خفته در گهواره اش آرام

غزل شمارهٔ ۴۷  


دی مغبچه‌ای گفت که ما مظهر یاریم
سر تا به قدم آینۀ روی نگاریم
ما نقطۀ پرگار وجودیم ولیکن
گاهی به میان اندر و گاهی به کناریم
ما سر انالحق به جهان فاش نمودیم
منصورصفت رقص‌کنان بر سر داریم
ما بار به سر منزل مقصود رساندیم
ای خواجه دگر اشتر بگسسته مهاریم
در هیچ قطاری دگر ای قافله‌سالار
ما را نتوان یافت که بیرون ز قطاریم
تا باد به هم بر زند آن زلف پریشان
آشفته و سرگشته و بی‌صبر و قراریم
تا در چمن حسن گل روی تو بشکفت
شوریده و شیدا و پریشان چو هزاریم
چون در نظر دوست عزیزیم غمی نیست
هرچند که در چشم خلایق همه خواریم
وحدت صفت از نشأ صهبای محبت
مستیم ولی بی‌خبر از رنج خماریم

غزل شمارهٔ ۴۸  


گفتگوی زاهد از علم است و ظن
های و هوی عارف از علم الیقین
چنگ زن در حلقۀ زلف بتان
تا بیابی معنی حبل المتین
غافلی غافل که صیاد اجل
با کمان کین بود اندر کمین
سرنگون شد تا ابد لات و منات
چون برآمد دست حق از آستین
هر زمانی وحدت ابراهیم‌وار
می‌سراید لا احبّ الافلین

بخش ۴۳ - سؤال در شناخت جزو حقیقی و کل مجازی و کیفیت بزرگتر بودن این جزو از کل خود


چه جزو است آنکه او از کل فزون است
طریق جستن آن جزو چون است
 

بخش ۴۴ - جواب


وجود آن جزو دان کز کل فزون است
که موجود است کل وین باژگون است
بود موجود را کثرت برونی
که از وحدت ندارد جز درونی
وجود کل ز کثرت گشت ظاهر
که او در وحدت جزو است سائر
ندارد کل وجودی در حقیقت
که او چون عارضی شد بر حقیقت
چو کل از روی ظاهر هست بسیار
بود از جزو خود کمتر به مقدار
نه آخر واجب آمد جزو هستی
که هستی کرد او را زیردستی
وجود کل کثیر واحد آید
کثیر از روی کثرت می‌نماید
عرض شد هستیی کان اجتماعی است
عرض سوی عدم بالذات ساعی است
به هر جزوی ز کل کان نیست گردد
کل اندر دم ز امکان نیست گردد
جهان کل است و در هر طرفةالعین
عدم گردد و لا یبقی زمانین
دگر باره شود پیدا جهانی
به هر لحظه زمین و آسمانی
به هر لحظه جوان و کهنه پیر است
به هر دم اندر او حشر و نشیر است
در آن چیزی دو ساعت می‌نپاید
در آن ساعت که می‌میرد بزاید
ولیکن طامةالکبری نه این است
که این یوم عمل وان یوم دین است
از آن تا این بسی فرق است زنهار
به نادانی مکن خود را گرفتار
نظر بگشای در تفصیل و اجمال
نگر در ساعت و روز و مه و سال

تازه و کهنه


خوب است
هر چیز تازه
خوب تر از هر چیز اما
شرابِ کهنه و یارِ قدیمی است.
 

حکایت


یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان از او عفو کرد
الا گر جفا کردی اندیشه کن
وفا پیش گیر و کرم پیشه کن
یکی با سگی نیکویی گم نکرد
کجا گم شود خیر با نیک مرد؟
کرم کن چنان کت برآید زدست
جهانبان در خیر بر کس نبست
به قنطار زر بخش کردن ز گنج
نباشد چو قیراطی از دست رنج
برد هر کسی بار در خورد زور
گران است پای ملخ پیش مور

گفتار اندر گردش روزگار


تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت
که فردا نگیرد خدا بر تو سخت
گر از پا درآید، نماند اسیر
که افتادگان را بود دستگیر
به آزار فرمان مده بر رهی
که باشد که افتد به فرماندهی
چو تمکین و جاهت بود بر دوام
مکن زور بر ضعف درویش و عام
که افتد که با جاه و تمکین شود
چو بیدق که ناگاه فرزین شود
نصیحت شنو مردم دور بین
نپاشند در هیچ دل تخم کین
خداوند خرمن زیان می‌کند
که بر خوشه چین سرگران می‌کند
نترسد که نعمت به مسکین دهند
وزان بار غم بر دل این نهند؟
بسا زرومندا که افتاد سخت
بس افتاده را یاوری کرد بخت
دل زیر دستان نباید شکست
مبادا که روزی شوی زیر دست

حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و  اندیشه در عاقبت


بنالید درویشی از ضعف حال
بر تندرویی خداوند مال
نه دینار دادش سیه دل نه دانگ
بر او زد به سرباری از طیره بانگ
دل سائل از جور او خون گرفت
سر از غم برآورد و گفت ای شگفت
توانگر ترش روی، باری، چراست؟
مگر می‌نترسد ز تلخی خواست؟
بفرمود کوته نظر تا غلام
براندش به خواری و زجر تمام
به ناکردن شکر پروردگار
شنیدم که برگشت از او روزگار
بزرگیش سر در تباهی نهاد
عطارد قلم در سیاهی نهاد
شقاوت برهنه نشاندش چو سیر
نه بارش رها کردو نه بارگیر
فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک
مشعبد صفت، کیسه و دست پاک
سراپای حالش دگرگونه گشت
بر این ماجرا مدتی برگذشت
غلامش به دست کریمی فتاد
توانگر دل و دست و روشن نهاد
به دیدار مسکین آشفته حال
چنان شاد بودی که مسکین به مال
شبانگه یکی بر درش لقمه جست
ز سختی کشیدن قدمهاش سست
بفرمود صاحب نظر بنده را
که خشنود کن مرد درمنده را
چو نزدیک بردش ز خوان بهره‌ای
برآورد بی خویشتن نعره‌ای
شکسته دل آمد بر خواجه باز
عیان کرده اشکش به دیباجه راز
بپرسید سالار فرخنده خوی
که اشکت ز جور که آمد به روی؟
بگفت اندرونم بشورید سخت
بر احوال این پیر شوریده بخت
که مملوک وی بودم اندر قدیم
خداوند اسباب و املاک و سیم
چو کوتاه شد دستش از عز و ناز
کند دست خواهش به درها دراز
بخندید وگفت ای پسر جور نیست
ستم بر کس از گردش دور نیست
نه آن تند روی است بازارگان
که بردی سر از کبر بر آسمان؟
من آنم که آن روزم از در براند
به روز منش دور گیتی نشاند
نگه کرد باز آسمان سوی من
فرو شست گرد غم از روی من
خدای ار به حکمت ببندد دری
گشاید به فضل و کرم دیگری
بسا مفلس بینوا سیر شد
بسا کار منعم زبر زیر شد

غزل ۴۲۸ نه از چینم حکایت کن نه از روم


نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الا رزق مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشۀ ماست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
به روی او نماند هیچ منظور
به بوی او نماند هیچ مشموم
نه بی او عشق می‌خواهم نه با او
که او در سلک من حیف است منظوم
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سری است مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانم نبینند
نداند تندرست احوال محموم
مرا گر دل دهی ور جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید برد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جلاب مسموم
چو آهن تاب آتش می‌نیارد
همی‌باید که پیشانی کند موم

غزل ۴۲۹ تو مپندار کز این در به ملامت بروم


تو مپندار کز این در به ملامت بروم
دلم اینجاست بده تا به سلامت بروم
ترک سر گفتم از آن پیش که بنهادم پای
نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
من هوادار قدیمم بدهم جان عزیز
نو ارادت نه که از پیش غرامت بروم
گر رسد از تو به گوشم که بمیر ای سعدی
تا لب گور به اعزاز و کرامت بروم
ور بدانم به در مرگ که حشرم با توست
از لحد رقص کنان تا به قیامت بروم

غزل ۴۳۰ به تو مشغول و با تو همراهم


به تو مشغول و با تو همراهم
وز تو بخشایش تو می‌خواهم
همه بیگانگان چنین دانند
که منت آشنای درگاهم
ترسم ای میوۀ درخت بلند
که نیایی به دست کوتاهم
تا مرا از تو آگهی دادند
به وجودت گر از خود آگاهم
همه در خورد رای و قیمت خویش
از تو خواهند و من تو را خواهم
بلبل بوستان حسن توام
چون نیفتد سخن در افواهم
می‌کشندم که ترک عشق بگو
می‌زنندم که بیدق شاهم
ور به صد پاره‌ام کنی زین رنگ
بنگردم که صبغة اللهم
سعدیا در قفای دوست مرو
چه کنم می‌برد به اکراهم
میل از این جانب اختیاری نیست
کهربا را بگو که من کاهم

غزل ۴۳۱ امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم


امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
خواب در روضۀ رضوان نکند اهل نعیم
خاک را زنده کند تربیت باد بهار
سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم
بوی پیراهن گم کرده خود می‌شنوم
گر بگویم همه گویند ضلالی است قدیم
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود
درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
توبه گویندم از اندیشه معشوق بکن
هرگز این توبه نباشد که گناهی است عظیم
ای رفیقان سفر دست بدارید از ما
که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم
ای برادر غم عشق آتش نمرود انگار
بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم
مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد
گر تو بالای عظامش گذری و هی رمیم
طمع وصل تو می‌دارم و اندیشۀ هجر
دیگر از هر چه جهانم نه امید است و نه بیم
عجب از کشته نباشد به در خیمۀ دوست
عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم
سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با هم
پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم

غزل ۴۳۲ ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم


ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
هر یک از دایرۀ جمع به راهی رفتند
ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم
باغبان گر نگشاید در درویش به باغ
آخر از باغ بیاید بر درویش نسیم
گر نسیم سحر از خلق تو بویی آرد
جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم
بوی محبوب که بر خاک احبا گذرد
نه عجب دارم اگر زنده کند عظم رمیم
ای به حسن تو صنم چشم فلک نادیده
وی به مثل تو ولد مادر ایام عقیم
حال درویش چنان است که خال تو سیاه
جسم دل ریش چنان است که چشم تو سقیم
چشم جادوی تو بی واسطۀ کحل کحیل
طاق ابروی تو بی شائبۀ وسمه وسیم
ای که دلداری اگر جان منت می‌باید
چاره‌ای نیست در این مسأله الا تسلیم
عشقبازی نه طریق حکما بود ولی
چشم بیمار تو دل می‌برد از دست حکیم
سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم
چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم

غزل ۴۳۳ ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم


ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم
گر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایم
سروبالایی که مقصود است اگر حاصل شود
سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده‌ایم
گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روند
ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده‌ایم
هر چه در دنیا و عقبی راحت و آسایش است
گر تو با ما خوش درآیی ما از آن آسوده‌ایم
برق نوروزی گر آتش می‌زند در شاخسار
ور گل افشان می‌کند در بوستان آسوده‌ایم
باغبان را گو اگر در گلستان آلاله‌ای است
دیگری را ده که ما با دلستان آسوده‌ایم
گر سیاست می‌کند سلطان و قاضی حاکمند
ور ملامت می‌کند پیر و جوان آسوده‌ایم
موج اگر کشتی برآرد تا به اوج آفتاب
یا به قعر اندر برد ما بر کران آسوده‌ایم
رنج‌ها بردیم و آسایش نبود اندر جهان
ترک آسایش گرفتیم این زمان آسوده‌ایم
سعدیا سرمایه‌داران از خلل ترسند و ما
گر بر آید بانگ دزد از کاروان آسوده‌ایم

غزل ۴۳۴ ما در خلوت به روی خلق ببستیم


ما در خلوت به روی خلق ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
وآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورند
شاید اگر عیب ما کنند که مستیم
مالک خود را همیشه غصه گدازد
ملک پری پیکری شدیم و برستیم
شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
داعی دولت به هر مقام که هستیم
در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
در همه عالم بلند و پیش تو پستیم
ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم
دیده نگه داشتیم تا نرود دل
با همه عیاری از کمند نجستیم
تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
جان گرامی نهاده بر کف دستیم
دوستی آن است سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم

غزل ۴۳۵ ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی


ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی
وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم
تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی که چون من در زمی دیگر نباشد آدمی
ای جان لطف و مردمی ما نیز هم بد نیستیم
گر گلشن خوش بو تویی ور بلبل خوشگو تویی
ور در جهان نیکو تویی ما نیز هم بد نیستیم
گویی چه شد کان سروبن با ما نمی‌گوید سخن
گو بی‌وفایی پر مکن ما نیز هم بد نیستیم
گر تو به حسن افسانه‌ای یا گوهر یک دانه‌ای
از ما چرا بیگانه‌ای ما نیز هم بد نیستیم
ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ تو
گر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم
باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به ما نیز هم بد نیستیم
گفتم تو ما را دیده‌ای وز حال ما پرسیده‌ای
پس چون ز ما رنجیده‌ای ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به از من در چگل صورت نبندد آب و گل
ای سست مهر سخت دل ما نیز هم بد نیستیم
سعدی گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم

غزل ۴۳۶ عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم


عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
خود سراپردۀ قدرش ز مکان بیرون بود
آن که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم
همچو بلبل همه شب نعره زنان تا خورشید
روی بنمود چو خفاش نهان گردیدیم
گفته بودیم به خوبان که نباید نگریست
دل ببردند و ضرورت نگران گردیدیم
صفت یوسف نادیده بیان می‌کردند
با میان آمد و بی نام و نشان گردیدیم
رفته بودیم به خلوت که دگر می نخوریم
ساقیا باده بده کز سر آن گردیدیم
تا همه شهر بیایند و ببینند که ما
پیر بودیم و دگرباره جوان گردیدیم
سعدیا لشکر خوبان به شکار دل ما
گو میایید که ما صید فلان گردیدیم

غزل ۴۳۷ بگذار تا مقابل روی تو بگذریم


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بوالعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقۀ کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

غزل ۴۳۸ ما دل دوستان به جان بخریم


ما دل دوستان به جان بخریم
ور جهان دشمن است غم نخوریم
گر به شمشیر می‌زند معشوق
گو بزن جان من که ما سپریم
آن که صبر از جمال او نبود
به ضرورت جفای او ببریم
گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهی باز کن که منتظریم
یک نظر بر جمال طلعت دوست
گر به جان می‌دهند تا بخریم
گر تو گویی خلاف عقل است این
عاقلان دیگرند و ما دگریم
باش تا خون ما همی‌ریزد
ما در آن دست و قبضه می‌نگریم
گر برانند و گر ببخشایند
ما بر این در گدای یک نظریم
دوست چندان که می‌کشد ما را
ما به فضل خدای زنده‌تریم
سعدیا زهر قاتل از دستش
گو بیاور که چون شکر بخوریم
ای نسیم صبا ز روضۀ انس
برگذر پیش از آن که درگذریم
تو خداوندگار باکرمی
گر چه ما بندگان بی هنریم

رباعی شمارهٔ ۴۹ در درد سرم زین دل سودا پیشه


در درد سرم زین دل سودا پیشه
کو را نبود به جز تمنا پیشه
پیرانه سرش آرزوی برنائی است
فریاد از این پیرک برنا پیشه
 

غزل ۴۳۹ ما گدایان خیل سلطانیم


ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمی‌دانیم
چون دلارام می‌زند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری
ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم

غزل ۴۴۰ کاش کان دلبر عیار که من کشتۀ اویم


کاش کان دلبر عیار که من کشتۀ اویم
بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم
چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم
تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او
تا چه دید از من مسکین که ملول است ز خویم
لب او بر لب من این چه خیال است و تمنا
مگر آن گه که کند کوزه‌گر از خاک سبویم
همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان
نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم
هر کجا صاحب حسنی است ثنا گفتم و وصفش
تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
دوش می‌گفت که سعدی غم ما هیچ ندارد
می‌نداند که گرم سر برود دست نشویم

حکایت


یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگ دل
که خواهد که موری شود تنگ دل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است

گفتار اندر ثمرۀ جوانمردی


ببخش ای پسر کآدمی زاده صید
به احسان توان کرد و، وحشی به قید
عدو را به الطاف گردن ببند
که نتوان بریدن به تیغ این کمند
چو دشمن کرم بیند و لطف و جود
نیاید دگر خبث از او در وجود
مکن بد که بد بینی از یار نیک
نیاید ز تخم بدی بار نیک
چو با دوست دشخوار گیری و تنگ
نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ
وگر خواجه با دشمنان نیک خوست
بسی بر نیاید که گردند دوست

حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان


به ره بر یکی پیشم آمد جوان
به تک در پیَش گوسفندی دوان
بدو گفتم این ریسمان است و بند
که می‌آرد اندر پیَت گوسفند
سبک طوق و زنجیر از او باز کرد
چپ و راست پوییدن آغاز کرد
هنوز از پیَش تازیان می‌دوید
که جو خورده بود از کف مرد وخوید
چو باز آمد از عیش و بازی به جای
مرا دید و گفت ای خداوند رای
نه این ریسمان می‌برد با منش
که احسان کمندی است در گردنش
به لطفی که دیده‌ است پیل دمان
نیارد همی حمله بر پیل بان
بدان را نوازش کن ای نیک مرد
که سگ پاس دارد چو نان تو خورد
بر آن مرد کُندست دندان یوز
که مالد زبان بر پنیرش دو روز

حکایت درویش با روباه


یکی روبهی دید بی دست و پای
فرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر می‌برد؟
بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟
در این بود درویش شوریده رنگ
که شیری برآمد شغالی به چنگ
شغال نگون بخت را شیر خورد
بماند آنچه روباه از آن سیر خورد
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزی رسان قوت روزش بداد
یقین، مرد را دیده بیننده کرد
شد و تکیه بر آفریننده کرد
کز این پس به کنجی نشینم چو مور
که روزی نخوردند پیلان به زور
زنخدان فرو برد چندی به جیب
که بخشنده روزی فرستد ز غیب
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش
ز دیوار محرابش آمد به گوش
برو شیر درنده باش، ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل
چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر
چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟
چو شیر آن که را گردنی فربه است
گر افتد چو روبه، سگ از وی به است
به چنگ آر و با دیگران نوش کن
نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن
بخور تا توانی به بازوی خویش
که سعیت بود در ترازوی خویش
چو مردان ببر رنج و راحت رسان
مخنث خورد دسترنج کسان
بگیر ای جوان دست درویش پیر
نه خود را بیفکن که دستم بگیر
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به هر دو سرای
که نیکی رساند به خلق خدای