بخش۱


نه نه نه
 این هزار مرتبه گفتم نه
 دیگر توان نمانده توانایی
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانۀ مکرر اندوه و رنج را
 تکرار می کند
 گفتی
 امیدهاست
 در نا امید بودن من
 امّا
 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
 این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
 هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
 این لاله های سرخ
گل نیست
 خون رسته ز خاک است
 باور کن اعتماد
 از قلبهای کال
 بار رحیل بسته
 و مهربانی ما را
 خشم و تنفر افزون
 از یاد برده است
 باورنمی کنی ؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است
.

بخش۲


دیگر تبار تیرۀ انسان برای زیست
 محتاج قصه های دروغین خویش نیست
 ما ذهن پاک کودک معصوم را
 با قصه های جن و پری
و قصرهای نور
 آلوده می کنیم
آیا هنوز هم
دلبستۀ کالسکۀ زرینی ؟
 آیا هنوز هم
 در خواب ناز قصر های طلایی را
می بینی ؟

بخش۳


شب مثل شب شریر و سیاه است و پر ز درد
 در شب شرارتی است که من گریه می کنم
و صبح بر صداقت من رشک می برد
 با خوابهای خاطره خوش بودم
 هر چند خواب خاطره ام تلخ
دیگر تو را به خواب نمی بینم
 حتی خیال من
 رخسارۀ تو را
از یاد برده است
 دیروز طفل خواهرم از روی میز من
 تصویر یادبود تو را
 ای داد برده است

بخش۴


بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
 آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
 بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
 خاموش می کنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
 بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
 در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
 بعد از من آسمان آبی است
 آبی مثل همیشه
 آبی

بخش۵


می آیم
 خسته
 از این و آن گسسته
 از دشتهای غمزده
 از پیش پونۀ وحشی
 بر جو کنارها
و از کنار زمزمه چشمه سارها
از پیش بیدهای پریشان
از خشم بادها
می آیم
از کوههای صامت
 با دره های مغموم
در های و هوی باد
 می آیم
با گردباد
 ویران کن هرآنچه به چنگش دراوفتاد
 ز بنیاد
 می آیم با دشنۀ نشستۀ دشمن به پشت من
 می آیم و به یاد تو می آرم
 افسانۀ جنون را
 آمیزه
های آتش و خون را

بخش۶


گفتم بهار
خنده زد و گفت
 ای دریغ
 دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
 گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
 اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست

بخش۷


اندک نسیمی از سر افسوس
 چندان که برگ برگ درختان باغ را
 با سوزناک زمزمه ای آشنا کند
 خاموشی شگرف
ابهام پر ابهت دریا را
 مغشوش کرده است
ما
 چون ماهیان فتاده به دریا
بر آبها رها
با ضربه های موج ز هم دور می شویم
با بازوان باز
 امواج آب را
 تسخیر می کنیم
 مغرور می شویم
 اما
ناگه اگر دوباره به هذیان شود دچار
 دریای نیلگون
 بر ما چه می رود
 چون ماهیان فتاده به دریا
 بر موجها  رها ؟

بخش۸


دیگر زمان زمانۀ مجنون نیست
فرهاد
 در بیستون مراد نمی جوید
زیرا بر آستانۀ خسرو
بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است
 در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها
 آن شور عشق
عشق به شیرین را
از یاد برده است
تنهاست گردباد بیابان
 تنهاست
 و آهوان دشت
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون
آن دلشکستۀ عاشق محزون رام را
 از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم
 مجنون دلشکستۀ محزون است
 در عصر ما
 عصر تضاد عصر شگفتی
لیلی دلالۀ محبت مجنون است
 ای دست من به تیشۀ توسل جو
 تا داستان کهنۀ فرهاد را
از خاطرات خفته برانگیزی
 ای اشتیاق مرگ
 در من طلوع کن
من اختتام قصه مجنون رام را
 اعلام می کنم

بخش۹


گوی
شب را پگاه نیست
هر سو سکوت هست
 سکوتی هراسناک
 ای کاش
تا شیشۀ دریچۀ این خانه بشکند
 سنگی ز دست کودک کوچه رها شود
ای کاش
دست ستم کشیده به سنگ آشنا شود
من از حصار سخت گذشتم
 در آن سوی حصار حصین شادی است
در آن سوی حصار شور رهایی و آزادی است
 آیا جهان به وسعت فکر ما
 آیا جهان به وسعت زندان است؟
 دیدم تو را که وسعت روحت را
به دوستاقبانی دلقکها
 در آن بهار عمر
 غافل ز بازگشت بهاران
گماشتی
آیا جهان به وسعت دلتنگی است ؟
از آن حصار سخت گذشتم
 اما حصار خاطره ها را
 این حنظل همیشه به کامم ویران که می تواند ؟
اینک تو رفته ای و نمی دانم
 آیا کدام هلهله ات شاد می کند
آیا کدام عاشق صادق
 نام تو را شبانه
 در کوچه های شب زده
 فریاد می کند
 من از حصار تیره گذشتم
 دیدم
 سیماب صبحگاهی
 از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت