آمدم دیگر،همین حال و حکایتها
... که همانا خلق و خوی آدمیّت داشت.
نه همین تنها برای دین،
که برای ملک و ملت نیز
غیرت و درد وحمیّت داشت...
باز روزی،یا شبی دیگر
در حیاط کوچک زندان
باز می رفتیم و می رفتیم.
بیشتر خاموش و گاهی نیز
از ری و از روم و از بغداد می گفتیم.
باز باری،نوبتی دیگر
چاشتگاهی بود گویا،که به ما پیوست،
زنده دل آخوند باهوش و دلیری فحل
که همانا خلق و خوی آدمیت داشت.
بر خلاف بی غمان راحت این کسوت دیرین
نه همین تنها برای دین،
که برای ملک وملت نیز،
غیرت و درد و حمیت داشت.
نه همین تنها به فکر مُتعه و فکر متاع بضعه،
و کتاب جلد قرمز خواندن شبهای آدینه،
نه همه هر ماوقع را خیر دانستن
و همه هر منکر منفور را گفتن که «رخصت از مشیّت داشت»
نه همین تنها مسائل دان،رسائل خوان،
از طهارت تا دیات مرجع اعلم،
چون تبتّل تا فنای مرشد اعظم-
رویۀ تنها نه،بل عمق و رویت داشت
آنچه در دل می گذاشت او را،چه بی رعُب و ریا می گفت!
راست پنداری وجود او ترازویی
با دو کفۀ هم تراز نطق و نیت داشت.
میر فخرا می شناسیدش.
در طواف عصر وشبهامان،
بیشتر با شاتقی یا با دخو یا من
دیده اید ومی توان دیدش.
در جواب «تو چرا؟» هرگز ندیدم من،
کاو بهانه جوید و تحلیل جانبگیر
سر کند افسانۀ شکر و شکایت ها.
دم زند از بی گناهی های خود،یا از گناه خصم.
یا بگوید قصۀ جرم و جنایتها؛
که خرابی تا چه حدّ است و بدیها تا کدامین مرز؛
و بیارد از احادیث و روایتها.
غالبا می گفت:
«آمدم دیگر،همین حال و حکایتها.
من هم این حال و حکایت ها که دارند اهل این سامان،
موجب آمد تا جواز این سفر گیرم.
کفتری جلدی شوم،مثل شما،کم کم
سوی برج قصر پر گیرم»
گاه گاهی نیز او را بود،
ذوق و حال و حیرت رندان.
-او دو سالی بود وشاید بیشتر،که بود در زندان-
و ندیدم من
زیر آن تاج عرب که داشت او بر سر
خشکی و ترس و تقیّه،چون حنا بندان
بلکه حتی بر خلاف بعضی از اصحاب این کسوت
خلوتی بودش چنان جلوت.
لیک با غمها،به قول حضرت شاعر
دل به سان غنچه پرخون داشت،اما لب چو گل خندان.
من شگفتیّ خویش را پنهان نمی دارم.
زانکه هر چند آزمودم بیشتر او را،
هر چه ابعاد گمانه پیش بردم،بیش گستردم،
بیشتر دیدم توانگر،همچنان درویش تر او را.
گرچه می دانم-شنیدم بارها گفتار و دیدم کار و کردارش-
که عبادت را همان خدمت که سعدی گفت، می دانست
زندگی را،آدمیّت را،نه تنها زیستی صوری و حیوانی،
و شدن با همسری همتا و همره جفت می دانست،
نه همین تنها گزیدن کار جسمانی و روحانی؛
توله پس انداختن با جفت و خورد وخفت می دانست.
نه همین تنها بقای نسل و کار خیر و نامی نیک بعد از مرگ،
این چنین دل خوشکنکها را فریبی پوچ و حرفی مفت می دانست.
او متاع عمر و هستی،قیمت انفاس آدم را،
پیش از اینها پر بهاتر،بیش از این هنگفت می دانست.
می پرستید او خدا را،با خلوصی محض
و نمازی پاک و پرشور نیایش داشت.
و پیمبر را
با صفای دل ستایش داشت.
طعن بر ادیان دیگر هم نمی زد هیچ.
واگر با کس نمی گویید،می گویم
جزم او،با درصدی،بل در هزاری،یک،
نرمشی چون شک،
هم، به والایی،گرایش داشت.
این بمان،تا بعد...