غزل شمارهٔ ۷۰ با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز


با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
آخر نشد میانهٔ ما ماجرا هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم
وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد
رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز
از کوی دوست بی خود و سرگشته می رویم
دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسی است خونبهای من و لعل او مرا
صد بار کشت و می‌ندهد خونبها هنوز
دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او
مانده است در کشاکش دام بلا هنوز
مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل
بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز

غزل شمارهٔ ۷۱ قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز


قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامی است شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبح است سعادت که ندارد آغاز
بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

غزل شمارهٔ ۷۲ بی‌یار دل شکسته و دور از دیار خویش


بی‌یار دل شکسته و دور از دیار خویش
درمانده‌ایم عاجز و حیران به کار خویش
از روزگار هیچ مرادی نیافتیم
آزرده‌ایم لاجرم از روزگار خویش
نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار
خونین دلم ز طالع ناسازگار خویش
یکدم قرار نیست دلم را ز تاب عشق
در آتشم ز دست دل بی‌قرار خویش
از بهر آنکه می زند آبی بر آتشم
منت پذیرم از مژهٔ سیل‌بار خویش
دیوانه دل به عشق سپارد عبیدوار
عاقل به دست دل ندهد اختیار خویش

غزل شمارهٔ ۷۳ در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش


در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
خوشا کسی که کند عیش با نگاری خوش
کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دار
کنون که هست به هر گوشه‌ای کناری خوش
گرت به دست فتد دامنی که مقصود است
بگیر دامن کوهی و لاله‌زاری خوش
بیا به وصل دمی روزگار ما خوش کن
به شکر آنکه تو را هست روزگاری خوش
به رغم مدعیان در فراق او هرکس
بپرسدم که خوشی گویمش که آری خوش
مرا ز صحبت یاری گریز ممکن نیست
هزار جان عزیزم فدای یاری خوش
دل عبید نگردد شکار غم پس از این
گرش به دام افتد چنان نگاری خوش

غزل شمارهٔ ۷۴ وصل جانان باشدم جان گو مباش


وصل جانان باشدم جان گو مباش
در جهان جز فکر جانان گو مباش
ساکن خلوت سرای انس را
گلشن و بستان و ایوان گو مباش
ما کجا اسباب دنیا از کجا
مور را ملک سلیمان گو مباش
چون ز یزدان هرچه خواهی می دهد
خلعت و انعام سلطان گو مباش
ما گدایانیم ما را چون عبید
مال و جاه و حکم و فرمان گو مباش

غزل شمارهٔ ۷۵ نه بر هرخان و خاقان می برم رشك


نه بر هرخان و خاقان می برم رشك
نه بر هر میر و سلطان می برم رشك
نه دارم چشم بر گنجور و دستور
نه بر گنج فراوان می برم رشك
نه می‌اندیشم از دوزخ به یک جو
نه بر فردوس و رضوان می برم رشك
نه بر هر باغ و بستان می‌نهم دل
نه بر هر قصر و ایوان می برم رشك
ز من چرخ کهن بستد جوانی
بر آن ایام و دوران می برم رشك
چو رنج دیگرم بر پیری افزود
به حال هرکسی زان می برم رشك
چو دردم می شود افزون در آن حال
بر آن کو می دهد جان می برم رشك
عبید از درد می‌نالد شب و روز
بر آن کو یافت درمان می برم رشك

غزل شمارهٔ ۷۶ ای ترک چشم مستت بیمار خانهٔ دل


ای ترک چشم مستت بیمار خانهٔ دل
زلف تو دام جانها خال تو دانهٔ دل
آنجا که ترک چشمت شست جفا گشاید
تیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل
خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشم
از آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل
دل اوفتاده عاجز بر آستانهٔ تو
تا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل
دارد عبید مسکین دائم هوای عشقت
هم در میانهٔ جان هم در میانهٔ دل

غزل شمارهٔ ۷۷ گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم


گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
با خبر نیست که ما در غم او بی‌خبریم
از خیال سر زلفش سر ما پرسود است
این خیال است که ما از سر او درگذریم
با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم
تا نگویند که ما مردم کوته نظریم
دل فکنده است در این آتش سودا ما را
وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم
عشق رنجی است که تدبیر نمی دانیمش
وصل گنجی است که ما ره به سرش می‌نبریم
جان ما وعدهٔ وصل است نه این روح مجاز
تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم
آه و فریاد که از دست بشد کار عبید
یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم

غزل شمارهٔ ۷۸ حال خود بس تباه می‌بینم


حال خود بس تباه می‌بینم
نامهٔ دل سیاه می‌بینم
یوسف روح را ز شومی نفس
مانده در قعر چاه می‌بینم
خط طومار عمر می‌خوانم
همه واحسرتاه می‌بینم
در دل بی‌قرار می‌نگرم
ناله و سوز و آه می‌بینم
ره دراز است و دور من خود را
همه بی‌زاد راه می‌بینم
پایمردی که دست او گیرد
محض لطف اله می‌بینم
عذر خواه عبید بی‌چاره
کرم پادشاه می‌بینم

غزل شمارهٔ ۷۹ ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم


ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
لذت رندی ز ترک پارسائی یافتیم
سالها در یوزه کردیم از در صاحبدلان
مایهٔ این پادشاهی زان گدائی یافتیم
همت ما از سر صورت پرستی در گذشت
لاجرم در ملک معنی پادشائی یافتیم
پرتو شمع تجلی بر دل ما شعله زد
این همه نور و ضیا زان روشنائی یافتیم
صحبت میخوارگان از خاطر ما محو کرد
آن کدورتها که از زهد ریائی یافتیم
پیش از این در سر غرور سرفرازی داشتیم
ترک سر کردیم و زان زحمت رهائی یافتیم
گرچه آسیب فلک بشکست ما را چون عبید
از درونهای بزرگان مومیائی یافتیم

غزل شمارهٔ ۸۰ یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم


یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
به امید کرمت روی به راه آوردیم
بر سر نفس بدآموز که شیطان ره است
از ندامت حشر از توبه سپاه آوردیم
بر گنه کاری خود گرچه مقریم ولی
نالهٔ زار و رخ زرد گواه آوردیم
گرچه ما نامه سیاهیم ببخشای که ما
روسیاهیم از آن نامه سیاه آوردیم
بر در عفو تو ما بی سر و پایان چو عبید
تا تهی دست نباشیم گناه آوردیم

غزل شمارهٔ ۸۱ منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم


منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان
ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان
مباد هیچ کس از روزگار خود محروم
ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی
ز سیل این مژهٔ سیل بار خود محروم
ز هر بدی که به من می رسد بتر زان نیست
که مانده‌ام ز خداوندگار خود محروم
امید هست عبید آنکه عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم

غزل شمارهٔ ۸۲ باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام


باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام
باز در کوی مغان بی سر و سامان شده‌ام
نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جای
من سرگشته در این واقعه حیران شده‌ام
بر من خستهٔ بیچاره ببخشید که من
مبتلای دل شوریدهٔ نالان شده‌ام
رغبتم سوی بتان است ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شده‌ام
بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو
کرده‌ام توبه و در حال پشیمان شده‌ام
زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند
بهتر آن است که من منکر ایشان شده‌ام
گفت رهبان که عبید از پی سالوس مرو
زین سخن معتقد مذهب رهبان شده‌ام

غزل شمارهٔ ۸۳ قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام


قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام
خاطر از سودا مشوش کرده‌ام
در ره عشقش میان جان و دل
منزل اندر آب و آتش کرده‌ام
از وصالش تا طمع ببریده‌ام
با خیالش وقت خود خوش کرده‌ام
از نسیم گلستان تا شمه‌ای
بوی او بشنیده‌ام غش کرده‌ام
کیش او بگرفته قربان گشته‌ام
تا نپنداری که ترکش کرده‌ام
از دو لعل و از دو ابرو و دو زلف
گر امان یابم غلط شش کرده‌ام
دل طلب کردم ز زلفش بانگ زد
کای عبید آنجا فروکش کرده‌ام

غزل شمارهٔ ۸۴ هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم


هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم
صد فتنه برانگیزیم صد کیسه بپردازیم
آن سر که بود در می وان راز که گویدنی
ما مونس آن سریم ما محرم آن رازیم
هر نغمه که پیش آرند ما با همه در شوریم
هر ساز که بنوازند ما با همه در سازیم
زین پیش کسی بودیم و امروز در این کشور
ما جمری بغدادیم ما بکروی شیرازیم
گر حکم کند سلطان کین باده براندازند
او باده براندازد ما بنک براندازیم
آن روز که در محشر مردم همه گرد آیند
ما با تو در آن غوغا دزدیده نظر بازیم
بر یاد تو هر ساعت مانند عبید اکنون
بزمی دگر افروزیم عیشی دگر آغازیم

غزل شمارهٔ ۸۵ از حد گذشت درد و به درمان نمی رسیم


از حد گذشت درد و به درمان نمی رسیم
بر لب رسید جان و به جانان نمی رسیم
گر رهروان به کعبهٔ مقصود می رسند
ما جز به خارهای مغیلان نمی رسیم
آنانکه راه عشق سپردند پیش از این
شبگیر کرده‌اند به ایشان نمی رسیم
ایشان مقیم در حرم وصل مانده‌اند
ما سعی می کنیم و به دربان نمی رسیم
بوئی ز عود می‌شنود جان ما ولی
در کنه کار مجمره گردان نمی رسیم
چون صبح در صفا نفس صدق می زنیم
لیکن به آفتاب درخشان نمی رسیم
در مسکنت چو پیرو سلمان نمی شویم
در سلطنت به جاه سلیمان نمی رسیم
همچون عبید واله و حیران بمانده‌ایم
در سر کارخانهٔ یزدان نمی رسیم

غزل شمارهٔ ۸۶ ما که رندان کیسه پردازیم


ما که رندان کیسه پردازیم
کشتهٔ شاهدان شیرازیم
یار دردی کشان شنگولیم
همدم جمریان طنازیم
شکر ایزد که ما نه صرافیم
منت حق که ما نه بزازیم
والۀ دلبر شکر دهنیم
عاشق مطرب خوش آوازیم
همه با عود و چنگ هم دهنیم
همه با جام و باده دمسازیم
از جفاهای چرخ نگریزیم
وز بلاها سپر نیندازیم
همه در دزدی و سیه کاری
روز و شب با عبید انبازیم

غزل شمارهٔ ۸۷ ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده‌ایم


ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده‌ایم
چون به روزی قانعیم از روزگار آسوده‌ایم
هرکسی بر قدر همت اعتباری کرده‌اند
ما توکل کرده‌ایم از اعتبار آسوده‌ایم
دیگران در بحر حرص ار دست و پائی می زنند
ما قناعت کرده‌ایم و بر کنار آسوده‌ایم
در پی مستی خماری بود و ما را وین زمان
ترک مستی چون گرفتیم از خمار آسوده‌ایم
اهل دنیا فخر خود جویند و عار دیگران
حالیا ما چون عبید از فخر و عار آسوده‌ایم

غزل شمارهٔ ۸۸ رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم


رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم
وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
می روم دست زنان بر سر و پای اندر گل
زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش
گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنم
من از این کوی اگر برگذرم درگذرم
بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز
«می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم»
قوت دست ندارم چو عنان می گیرم
«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»
این چنین زار که امروز منم در غم عشق
قول ناصح نکند چاره و پند پدرم
ای عبید این سفری نیست که من می خواهم
می کشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

غزل شمارهٔ ۸۹ بیش از این بد عهد و پیمانی مکن


بیش از این بد عهد و پیمانی مکن
با سبک روحان گران جانی مکن
زلف کافر کیش را برهم مزن
قصد بنیاد مسلمانی مکن
غمزه را گو خون مشتاقان مریز
ملک از آن توست ویرانی مکن
با ضعیفان هرچه در گنجد مگو
با اسیران هرچه بتوانی مکن
بیش از این جور و جفا و سرکشی
حال مسکینان چو می دانی مکن
گر کنی با دیگران جور و جفا
با عبیدالله زاکانی مکن
از وصالت چون ببوسی قانع است
بوسه پیشش آر و پیشانی مكن

غزل شمارهٔ ۹۰ دلا باز آشفته کاری مکن


دلا باز آشفته کاری مکن
چو دیوانگان بی قراری مکن
گرت نیست دردی، غنیمت شمار
ورت هست فریاد و زاری مکن
چو کارت ز عشق است و بارت ز عشق
شکایت ز بی کار و باری مکن
نگارا نگارا جدائی ز ما
خدا را اگر دوست داری مکن
اگر چشم سرمست او دیده‌ای
دگر دعوی هوشیاری مکن
ز جور و جفا هرچه ممکن بود
بکن ترک پیمان و یاری مکن
عبید ار سر عشق داری بیا
در این راه جز جان سپاری مکن

غزل شمارهٔ ۹۱ در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن


در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن
یا دل توانم یک زمان از کار او پرداختن
من کوی او را بنده‌ام کورا میسر می شود
بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
چون شمع هجران دیده‌ای باید که تا او را رسد
با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان
خیل خیالش صف زنان نارد به رویش تاختن
در حسرتم تا یک زمان باشدکه روزی گرددم
کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن
هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم
عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن

غزل شمارهٔ ۹۲ منگر به حدیث خرقه پوشان


منگر به حدیث خرقه پوشان
آن سخت دلان سست کوشان
آویخته سبحه‌شان به گردن
همچون جرس از درازگوشان
از دور چو کشتگان ببینی
از راه بگرد و رو بپوشان
از بند ریا و زرق برخیز
با ساده نشین و باده نوشان
مفروش به ملک هر دو عالم
خاک سر کوی می فروشان
در باغ چه خوش بود سحرگاه
ما سرخوش و بلبلان خروشان
مطرب غزل عبید برخوان
دل برده ز دست تیزهوشان

غزل شمارهٔ ۹۳ خدایا تو ما را صفائی بده


خدایا تو ما را صفائی بده
به ما بینوایان نوائی بده
در گنج رحمت به ما برگشا
وزآن داد هر بینوائی بده
همه دردناکان درمانده‌ایم
حکیمی به هریک دوائی بده
سگ کوی رندان آزاده‌ایم
در آن کوچه ما را سرائی بده
بلائی است این نفس کافر عبید
گرش می توانی سزائی بده

غزل شمارهٔ ۹۴ ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده


ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
زنجیریان مویت سرها به باد داده
جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده
وز بند غصه دل را ابروی تو گشاده
با عشق جان ما را سوزی است در گرفته
با اشک چشم ما را کاری است اوفتاده
تا چشم نیم مستت وسمه نهد بر ابرو
چون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده
از وصف آن زنخدان من ساده‌دل چه گویم
یارب چه لطف دارد آن نازنین ساده
ما را ز ننگ هستی جز می نمی‌رهاند
صوفی مباش منکر کز باده نیست باده
بخت عبید و وصلت، این دولتم نباشد
در خواب اگر خیالت بینم زهی سعاده

غزل شمارهٔ ۹۵ باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله


باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله
گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله
عطر فروش باغ را لحظه به لحظه می رسد
از ره صبح کاروان از در غیب قافله
مست شده است گوئیا کز سر ذوق می نهد
خرده و خرقه در میان غنچهٔ تنگ حوصله
نافه گشا شده صبا غالیه سا نسیم گل
وه که چه نازنین بود گلرخ عنبرین کله
مست شبانه در چمن جلوه‌کنان چو شاخ گل
گوش به بلبل سحر خواسته جام و بلبله
ای بت نازنین من دور مشو ز پیش من
خوش نبود میان ما فصل بهار فاصله
بوسه که وعده کرده‌ای می‌ندهی و بنده را
در ره انتظار شد پای امید آبله
ما و شراب و نای و دف صوفی و کنج صومعه
شغل جهان کجا و ما  ما ز کجا و مشغله
دور خرابی است و گل خیز عبید و عیش کن
دور فلک چو با کسی می‌نکند مجادله

غزل شمارهٔ ۹۶ مرا دلی است ره عافیت رها کرده


مرا دلی است ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
به کار خویش فرو رفته مبتلا گشته
به درد عشق مرا نیز مبتلا کرده
هر آنچه داشته از عقل و دانش و دین
ز دست داده و سر در سر هوا کرده
گهی ز بی خردی آبروی خود برده
گهی ز بی خبری قصد جان ما کرده
به قول و عهد بتان غره گشته وز سر جهل
خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده
عبید را به فریبی فکنده از مسکن
ز دوستان و عزیزان خود جدا کرده

غزل شمارهٔ ۹۷ مبارک است نظر بر تو بامداد پگاه


مبارک است نظر بر تو بامداد پگاه
چه نیکبخت کسی کش به روی توست نگاه
زهی طراوت رخ چشم بد ز روی تو دور
زهی حلاوت لب لااله الالله
خطاب سرو به قد تو : خادم و عبید
حدیث گل بر روی تو : عبده و فداه
به زلف پرشکنت رشتهٔ امید دراز
ز سرو ناز قدت دست آرزو کوتاه
کرشمه می کنی و عقل می شود حیران
به راه می روی و خلق می روند از راه
خوشا که زلف تو گیرم به خواب خوش هرشب
خوشا که روی تو بینم به کام دل هر ماه
به پیش قاضی عشاق در قضیهٔ عشق
عبید را رخ زرد است و اشک سرخ گواه

غزل شمارهٔ ۹۸ بدین صفت سر و چشمی و قد و بالائی


بدین صفت سر و چشمی و قد و بالائی
کسی ندید و نشان کس نمی دهد جائی
چنین شکوفه نخندد به هیچ بستانی
چنین بهار نیاید به هیچ صحرائی
ز شست زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی
ز چشم مست تو هر گوشه‌ای و غوغائی
کجا ز حال پریشان ما خبر دارد
کسی که با سر زلفش نپخت سودائی
ز شوق پرتو رویت که شمع انجمن است
مرا ز غیر چو پروانه نیست پروائی
خیال وصل تمنا کنم همی در خواب
چه دلپذیر خیالی چه خوش تمنائی
خرد به ترک توام رای زد ولیک عبید
خلاف پیش تو مردن نمی زند رائی

غزل شمارهٔ ۹۹ خوش بود گر تو یار ما باشی


خوش بود گر تو یار ما باشی
مونس روزگار ما باشی
روزکی همنشین ما گردی
شبکی در کنار ما باشی
ما همه بندگان حلقه به گوش
تو خداوندگار ما باشی
همچو سگ می دویم در پی تو
بو که ناگه شکار ما باشی
غم نگردد به گرد خاطر ما
گر دمی غمگسار ما باشی
تا دل بی قرار ما باشد
در دل بی قرار ما باشی
تا منم بندهٔ توام چو عبید
تا توئی شهریار ما باشی

غزل شمارهٔ ۱۰۰ افتاده بازم در سر هوائی


افتاده بازم در سر هوائی
دل باز دارد میل به جائی
او شهریاری من خاکساری
او پادشاهی من بینوائی
بالا بلندی گیسو کمندی
سلطان حسنی فرمانروائی
ابروکمانی نازک میانی
نامهربانی شنگی دغائی
زین دلنوازی زین سرفرازی
زین جو فروشی گندم نمائی
بی او نبخشد خورشید نوری
بی او ندارد عالم صفائی
هرجا که لعلش در خنده آید
شکر ندارد آنجا بهائی
هر لحظه دارد دل با خیالش
خوش گفتگوئی خوش ماجرائی
گوئی بیابم جائی طبیبی
باشد که سازم دل را دوائی
دارد شکایت هرکس ز دشمن
ما را شکایت از آشنائی
چشم عبید ار سیرش ببیند
دیگر نبیند چشمش بلائی

غزل شمارهٔ ۱۰۱ زهی لعل لبت درج لئالی


زهی لعل لبت درج لئالی
مه روی تورا شب در حوالی
چو چشمت گشتم از بیمار شکلی
چو زلفت گشتم از آشفته حالی
حدیث زلف خود از چشم من پرس
«سل السهران عن طول اللیالی»
ز شوق قامتت مردم خدا را
«ترحم ذلتی یا ذالمعالی»
ز هجرت ناله می کردم خرد گفت
عبید از یار دوری چون ننالی

غزل شمارهٔ ۱۰۲ دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی


دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی
زین سرو خوش خرامی گل پیش او غلامی
مه پیش او اسیری شه پیش او گدائی
هر غمزه‌اش سنانی هر ابرویش کمانی
گیسوی او کمندی بالای او بلائی
ما را ز عشق رویش هر لحظه‌ای فتوحی
ما را ز خاک کویش هر ساعتی صفائی
بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگه
عقل آمده که ما نیز هستیم کدخدائی
جان می‌فزاید الحق باد صبا سحرگه
مانا که هست با او بوئی ز آشنائی
گفتم عبید گفتا نامش مبر که باشد
رندی قمار بازی دزدی گریز پائی

غزل شمارهٔ ۱۰۳ زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی


زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی
دل برد به پیشانی زلفت به پریشانی
گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزد
صد جانش فرو ریزد گر زلف بیفشانی
یک لحظه به پنهانی گر وصل تو دریابم
گر وصل تو دریابم یک لحظه به پنهانی
صد بوسه به آسانی از لعل تو بربایم
از لعل تو بربایم صد بوسه به آسانی
آخر نه مسلمانی رحم آر بر این مسکین
رحم آر بر این مسکین آخر نه مسلمانی
می‌بینی و می دانی احوال عبید آخر
احوال عبید آخر می‌بینی و می‌دانی

غزل شمارهٔ ۱۰۴ عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی


عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی
موی به شانه زدی زلف بیاراستی
ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی
سرو که قد تو دید گفت زهی راستی
آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست
فتنهٔ آخر زمان خاست چو برخاستی
دوش در آن سرخوشی هوش ز ما میر بود
کاسه که می داشتی عذر که می خواستی
پیش عبید آمدی مرده دلش زنده شد
باز چو بیرون شدی جان و تنش کاستی

غزل شمارهٔ ۱۰۵ گر آن مه را وفا بودی چه بودی


گر آن مه را وفا بودی چه بودی
ورش ترس از خدا بودی چه بودی
دمی خواهم که با او خوش برآیم
اگر او را رضا بودی چه بودی
دلم را از لبش بوسی است حاجت
گر این حاجت روا بودی چه بودی
اگر روزی به لطف آن پادشا را
نظر با این گدا بودی چه بودی
خرد گر گرد من گشتی چه گشتی
وگر صبرم به جا بودی چه بودی
به وصلش گر عبید بینوا را
سعادت رهنما بودی چه بودی

غزل شمارهٔ ۱۰۶ خم ابروی او در جان فزائی


خم ابروی او در جان فزائی
طراز آستین دل ربائی
خدا را محض لطفش آفریده
به نام ایزد زهی لطف خدائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدا
رسوم هستی و سحر آزمائی
ز کوی او غباری کاورد باد
کند در چشم جانها توتیائی
عبید ار پادشاهی خواهی آخر
برو پیشش گدائی کن گدائی