غزل شمارهٔ ۹۴ ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
زنجیریان مویت سرها به باد داده
جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده
وز بند غصه دل را ابروی تو گشاده
با عشق جان ما را سوزی است در گرفته
با اشک چشم ما را کاری است اوفتاده
تا چشم نیم مستت وسمه نهد بر ابرو
چون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده
از وصف آن زنخدان من سادهدل چه گویم
یارب چه لطف دارد آن نازنین ساده
ما را ز ننگ هستی جز می نمیرهاند
صوفی مباش منکر کز باده نیست باده
بخت عبید و وصلت، این دولتم نباشد
در خواب اگر خیالت بینم زهی سعاده
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|