من این پاییز در زندان...

در این زندان، برای خود هوای دیگری دارم                                                           جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
در این خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم


در این شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم
که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم

پسندم مرغ ِ حق را، لیک با حق‌گویی و عزلت
من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هر کسی، نازم به عشق خود
که شیرین‌تر ز هر کس، ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش
که هر شب با خیالش خواب‌های دیگری دارم

من این زندان به جرم ِ مرد بودن می‌کشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-
- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمان‌های بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم
ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم

غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین: پاییز
که با این فصل، من سر ّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان، به یاد باغ و بستان‌ها
سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هَزاران را بهاران در فغان آرد، مرا پاییز
که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گریه ‌های های ابر ِ خزان، شب، بر سر ِ زندان
به کنج ِ دخمه من هم‌ های های دیگری دارم

عجایب شهر ِ پر شوری ست، این
قصر ِ قجر، من نیز
در این شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم

دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم
برای هر دلی، جوش و جلای دیگری دارم

چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دل‌ها، می‌برم از یاد
که در خون غرقه، خود خشم آشنای دیگری دارم

چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم، هر چه بادا باد!
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم

به جان بیزار از این عقل ِ زبونم، ای جنون، گُل کن
که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیش ِ من نه آن «مُس» را نه این «بَه» را
که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد، اهورای مرا، آری
خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم

بسی دیدم «ظلمنا» خوی ِ مسکین«ربنا»گویان
من اما با اهورایم، دعای دیگری دارم

ز «قانون» عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم
نجات ِ قوم خود را من «شفای» دیگری دارم

بَرَد تا ساحل ِ مقصودت، از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتی ات را ناخدای دیگری دارم

ز خاک ِ تیره برخیزی، همه کارت شود چون زر
من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم

تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست، بینا شو
بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم

همه عالم به زیر خیمه‌ای، بر سفره‌ای، با هم
جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم

محبت برترین آیین، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم

بهین آزادگر مزدشت میوهٔ مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم

شعورِ زنده این گوید، شعار زندگی این است
امید! اما برای شعر، رای دیگری دارم

سنایی در جنان نو شد، به یادم ز آن طهوری می
که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم

سلامم می‌کند ناصر، که بیند در سخن امروز
چنین «نصر من اللهی» لوای دیگری دارم

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم

نصیبم لاجرم باشد، همان آزار و حرمان‌ها
همان نسج است کز آن من قبای دیگری دارم

سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون
مسعود
هر از گاهی مکان در «قصر» و «نای» دیگری دارم

سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست
اگرچه این بار تهمت ز افترای دیگری دارم

چه باید کرد؟ سهم این است، و من هم با سخن باری
زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم

جواب ِ های باشد هوی - می‌گوید مثل - و این پند
من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم

غزل ۵  

در این شبهای مهتابی،
که می گردم میان بیشه های سبز گیلان با دل بی تاب،
_خیالم می برد شاید_
و می بینم چه شاد و زنده و زبیاست؛
الا ، دریاب!_می گویم به دل_بیتاب من!دریاب.

در این مهتاب شبهای خیال انگیز،
مرا با خویش،
تماشایی و گلگشتی است بی تشویش.
خیالم می برد شاید،
و شاید خواب؛با تصویرهایش گیج.
و سیلِ سایه اش آسیمه،سرگردان، چنانچون طعمۀ گرداب.

دلم گویی چو موج از خود گریزان است؛
و از لبخنده اش ناباوری می بارد و هیهات.
من اما خیره در آنات آن آیات،
چو جان بی سایه و چون سایه بی جان،مانده بر جا مات.
و می گویم به دل:دریاب! بیداری اگر،یا خواب.

نگه کن بیشه ای سبز است و مهتابِ پس از باران.
همه پوشیده آن شبجامۀ زیبای عریانی.
و آرامیده زیر توری پنهان آرامش
.
همه بیدار مستان،خفته هشیاران.

یکی بنگر:درختان با پریزادانِ مستِ خفته می مانند،
طلسم خوابشان را انفجاری سخت، حتی آه پروانه.
و پنداری هم اینک،پیر شنگ مست و خواب آلود؛
اقاقی،خیسِ باران،عطسه خواهد کرد.
و رؤیای پری واران،
فراخیزد،فرو ریزد،به ناپروایی،امّا اضطراب آلود.
چنان فوّاره ایی ،رنگین کمان باران.
به عزمی انصراف آمیز،رقصان ریز
                                            [بر سیمابگون تالاب.
ببین،دستی بکش بر این بنفش زلف ابریشم
ولی آهسته و آرام،
که ترسان می پرد،زیبا پری از خواب.

و اینجا...کاج باران خوردۀ پر عطر،
حباب صمغ صد جا بر تنش، گویی
چراغان کرده با صد گوهر شبتاب.
و این امرودِ وحشی، با هزاران برگ،
اگرچه سیر و سیراب است،اما باز
تو پنداری هزاران گوش خوابانده
صدای آشنای پای باران را
به هر گوشش یکی آویزۀ شاداب.

و سروستان یک شب در میان سیراب از بارانِ تا شبگیر بارنده
و نرگس زارها،تصویرهای سایه شان از پر سیاووشان
و صف های شقایق،دستۀ گلگون کفن پوشان
و صف های صنوبر_که سیاهی می زند اوراقشان_
                                                                  [خیل عزاداران و خاموشان.
و گلها و درختانی که شاید نامهاشان نیز
به دشتِ لوحه ای،باغِ کتابی نیست.
و بی نامان زیبا روی و خاموشی.
که _از بس ناز_با مرغان جنگل نیزشان هرگز خطابی نیست.

 

الا دریاب_می گفتم به دل_در یاب
تو عمری در کویر خشک سر کرده،
اگر جویی همان است این،همان دل خواستۀ نایاب.
شب است و بیشه باران خورده و مهتاب...
شکسته در گلویش هق هقِ گریه
دلم_دیوانه_اما داستان دیگری می گفت:
_«همان است این و می بینم،
کبودِ بیشه پوشیده است بر تن آبی مهتاب مینایی.
همان است این و می بینم،شبِ ترگونۀ روشن.
همان افسانه و افسون رؤیایی،
شب پاک اهورایی.
تجلی کرده با زیباترین جلوه
شکوه جاودانه روح زیبایی.
همان است این و می بینم،ولی افسوس!...»

من این آزرده جان را می شناسم خوب،
در این جادو شبِ پوشیده از برگ گلِ کوکب،

دلم_دیوانه_بودن با تو را می خواست.
سروش آوازها می خواند،مسحور شکوه شب،
ولی مسکین دلم،انگشت خاموشی نِهان بر لب،

شنودن با تو را می خواست.
به حسرت آن چنان می گفت از «آن شبها»ی رؤیایی
که پنداری نبیند هیچ از «این شبها»
«خوشا» می گفت،با ناخوشترین احوال،سر در چاه تنهایی:
«خوشا،دیگر خوشا،آن نازنین شبها !
که ما در بیشه های سبز گیلان می خرامیدیم.
و جادوی طبیعت را در افسونِ شب جنگل
به زیبا تر جمال و جلوه می دیدیم.
و اما بی خبر بودیم،با شور شباب و روشنای عشق،
که این چندم شب است از ماه؟
و پیش از نیمشب،یا بعد از آن،خواهد دمید از کوه؟
و خواهد بود،
طلوعش با غروب زهره،یا ظهر زحل همراه؟
چرا که در دل ما آفتاب بی زوالی روز و شب می تافت،
و در ما بود و گردِ ما
طواف کهکشانها و مدارِ اختران روشن هرشب.
و از ما و برای ما
طلوع طلعتِ روشنترین کوکب.
خوشا آن نازنین شبها
و آن شبگردی و شب زنده داریهای دور از خستگی تا صبح،
و آن شاباش و گهگاهی نثار ابرهای عابر خاموش.
و گلباران کوکبها،
                      و کوکبها و کوکبها...»

خطاب...

بیایید آی مردم!با شما هستم
شما سوداگران و فاتحان شهر من
                                                         [_اکنون شده شهر شما،ناچار_
در این تنگ غروبِ تار
که خرد وخسته جان،برگشته اید از کارتان،
                                                     [_پیکار نفرت بار در بازار_
خطابی با شما دارم،
خطابی روستایی وار.
از اینجا،از فراز برج خود،این برج غربت،برج زَهر مار...

دگر می خواهم از این مَکمَنِ وحشت فرود آیم
دگر می ترسم از این غربت و اندوه
دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم.
وگر یکچند مهمان نیز باشم،فرصتی خوب است،
طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید،
و در شهر شما از چنگ دلتنگی رها باشم.

الا، مردم! الا،مردم!
به تنگ آمد دلم_دیوانه_یا مردم!
دلم می ترکد از این وحشت ومی گوید از اینجا فرود آیم،
کجا بایست بگریزم کجا مردم!
دلم می گوید،امّا من نمی خواهم
دریغا، نفرتا، راهی ندارم جز که در پیش شما،مردم!
و اما من
که غربت زاد ومهجورم
ندارم تاب دنیای خردمند شما،
                                          [پروردۀ آب و هوای برج متروکم
نمی گویم به ارواح مقدّس،خوب می دانم
که در دین خرد روح مقدس نیست
شنیدستم چه می گویید.
و می دانم چه باید گفت.
به سودای خرد همتاست سودِ روح و روحِ سود
شما سوداگران را می دهم سوگند
به روحِ پر فتوح سود
و روح آن بت زردی که می دانم همه پنهان
زجان و دل به رغبت می پرستیدش
و هر جا در دل و در گودنای چشمهاتان می توان دیدش
شما را من به اینها می دهم سوگند.
که تا من نیز،
به دنیای شما عادت کنم،یکچند
هوای شما را با صافیِ پاکیزه و پاکی بپالایید.
بروبید آسمان را خوب.
همه دیوارها و سقف ها را از ضلام و زنگ بزدایید.
دم پوزِ نسیم گند و گرد آلودتان دروازه ای از تور،
که با مشک وعبیر و عنبر آغشته،بیاویزید
و این مومین درختان را،چنانچون کاغذین گلها
و آن بازیچه های گونه گون آهنین را نیز
_که بوی زنگها و رنگهاشان دل می آشوبد_
برون از شهر،در چاهی فرو ریزید
بشویید آبها را پاک.
و چون جاجیمهای خاکخورده بادها را خوب بتکانید.
ز بوی لاشه های جامه پوشیده،
_خموشانه سبویی عطر نوشیده_
و این جنبنده و آراسته مردارها سوزد مشام من.
به گرد شهر
بخور گلپر و اسپند با کندر بگردانید.
بگویید ابرها انبانۀ اسفنجهاشان را
ز دریاهای پاکِ دور پر سازند؛
نه از مردابهای گندۀ نزدیک.
و من در حیرتم،از اینکه در شهر شما بینم
به هر گامی چراغی هست،با نورافکنی پر زور
و شبها باز هم تاریک؟
خدا را«یک ستاره از فساد خاک وارسته»
چو قندیلی بیاویزید از سقف سیاه شهر
بدّرد شاید این تاریکی نُه تو
و لختی روشنای زنده ای تابد به راه شهر.

شما را این بگویم نیز
که من گوش ملول و خسته ای دارم
دلم می خواهد،ای غوغا گران شهر سودایی!
بخوابد لق لقِ عرّاده ها و غیژغاژ چرخها یک چند
بفرمایید تا یک چند ماشینها بیاسایند
نکوبند اینقدر آهن بر آهن،پتک بر سندان
و سوهانهای وحشت،روح را یک چند کم سایند
از آن سالی که پشت برج من هر روز جنگی بود وحشتناک،
قبیلۀ گرگ را با قوم سگتول و گراز وخوک
و می کشتند شیر و پیر هم را بی غم و بی باک،
از آن هنگام،تا امروز
هنوزم می تُرنجد پشت و لرزد پرده های گوش،
ز غوغای تفنگ و توپ، و آن تق تاق،و آن غُرّش
و رگبار مسلسلها
که می زد دم به دم شلاّق بر اعصاب
چنان زنجیری از آتش.
از آن سال هاست
که من گوش ملول و خسته ای دارم.
و عادت کرده ام دیری است،
که باید بشنوم شبها
سکوت اختران را با نوازشگر سرودِ ساکتِ آفاق.
و باید بشنوم گهگاه
همان ابریشمین تحریر محزون خموشی را
که دارد موج و اوجِ دلکشی در پردۀ عشاق...
ببینید آی مردم!با شما هستم
شما سودا گران و فاتحان ِ شهرِ غوغایی
در این تنگِ غروب تار
 از اینجا،از فراز برج خود،این برجِ زهرِ مار..

دستهای خان امیر

«این دستهای زیبا
این دستهای غمگین،معصوم
و انگشتهای چابک و خوش طرح
با ناخن حنایی،
_چون شمعهای کوچک روشن کنار هم _
با این خطوط زنده و گویا
که ابرهای پاکی،با مهر،با گذشت
در هر شیار سادۀ آن،جاوید
باران روشنی و صفا بارد؛
وهر درخت وحشی این جنگل شگفت
افزون ز صد بهشتِ خدا میوه و شکوفه و گل دارد؛
خوش متن وعطف و حاشیه،این دستهای مهر
با این همه طراوت وزیبایی
کآگاه،یا نیاگاه
بیگاه،یا بگاه
هر اهتزاز و جنبش آن بی شک
رقصی است از لطافت و رعنایی_
آیا چگونه باید باور کرد،
این دستهای این همه انسانی
_مثل دو روز،دو شب نورانی_

روزی،شبی،گلوی زنی را فشرده است؟
چندانکه چشمهای پر از هول و حیرتش
بیرون زده است و_مسکین!_بر جای مرده است؟

آیا چگونه باید باور کرد؟
این دستهای این همه اطمینان بخش،
و آنگه چنان جنایت پر خوفی؟
این را دگر نشاید باور کرد...»

این دستها چگونه؟
می خواستم بگویم
با تیره روز مردکِ زندانیِ فقیر،
بیچاره
خان امیر
که سالهای سال،در آن دخمه بوده بود
و سالهای سالِ دگر،بود بایدش
تا مرگ،این به راستی آزادی بزرگ،
زین تو به تو حصار مصایب ربایدش

می خواستم بگویم
این دستها چگونه... و می دیدم
آن دستها به چابکی و گرمی
همراه با خشونتشان نرمی
جاجیم وار جُبۀ خوش نقشی از حصیر
می بافت دور تُنگ بلورین خوش تراش.
تاکی،کجا،چگونه،
مینایَکِ شراب شود،یا گلابپاش.

کم کم سیاه می شد و تاریک،و می گرفت
با طرح بیشه ای؛
_مثل گلابیِ دلِ من،امشب_
آن شب،دلِ گلابیِ کاواکِ شیشه ای.

می خواستم بگویم،یا گفتم
این دستها چگونه... که دیدم،
چشمان او به سویی،نزدیک هیچ سو،
گم کرده است راه نگاهش را.
وز یادهای مدفون،آواری،
چون بهمنِ سیاه،
بربسته است،شاید،راهش را.
دیدم که،ای شگفت!
در چشمهای او
غوغا کنان دو خرمن خون سوزد
گویی دو مشعل است به پهنای زندگی؛
کز پیهِ گرگ هار می افروزد.
آنجا دو شرزه شیر به زنجیر بسته اند
که انحنای گردنشان گویی
می خارد.
لختی گذشت و دیدم
اینک دو گرگ خسته،که هر یک برای خود
این، زوزه وار نالد و آن،زارد.

لختی گذشت و دیدم
اینک دو ابر تیره که می بارد...

آنگاه، از او جدا
می خواستم بپرسم
                                   [_از ابلیس؟یا خدا؟_]

آن سال،سال شیر که زنجیر پاره کرد؛
آیا کدام پیرزن جادو،
از پیهِ گرگ هار به پا کرد ابرِ قیر؟
وآنگاه به افسون
بارید بر گلابیِ پرخونِ خان امیر؟
تا چشم او سیاه شود،دل سیاه تر
وانگه،نفور از همه،از جان کشد نفیر
وانگه مسیرِ پر خطری طی شود به خشم
تا بعد از آن مسیر،

این دستهای غمگین،مظلوم
با این خطوط زنده و زیبا
مثل دو تا کبوتر معصوم
چونین شوند اسیر؟

غزل ۷  

بگو ای زن،بگو دیشب چرا خواب تو را دیدم،
کجا بودیم؟
               [با هم از کجا می آمدیم،آن وقتِ شب تنها؟
ولی تنها نه،
             [گویا کودکی هم بود همپای تو و دستش به دست تو
که ما را گاه می پایید و پنداری شکایت داشت،
نگاهش از خرامِ تکیه بر من نیم مستِ تو؛
دوان می آمد،اما باز پس می ماند؛گاهی تند می رفتیم,
وگاهی باز
              [مانند دو پر با هم،
نشسته بر نسیمی نرم،
                               [بس آرام در پرواز.
وگاهی نیز چون دو برگ پائیزی،
بهاران کرده با هم زندگی آغاز
و با هم بوده تا انجام،
و اینک نیز دور از دیگران با هم به روی برکه ای آرام،
سپرده تن به خُردَک موج،کز نَرمَک نسیمی خیزد آهسته،
و سوی دوردستِ برکۀ خلوت،
روان،بی اعتنا با هرچه آغاز است یا فرجام.
و گاهی نیز مثل دو پری،

                                        کز بختشان بیدار،
شبی مهتابگرد و خوابگردِ خلوتی دورند
دو دلجو مهربان با هم
که از چشم دو عالم نیز مستورند

              _پری های نهان از دیگرانِ قصه،یا حتی
            نهان از چشم پیر قصه گوشان نیز،
            که یا رفته ز یادش باقیِ افسانه،یا اکنون
            نداند در کجایِ داستان گم کرده ایشان را_
و اکنون این دو از چشم دو عالم دور و مستورند.
و در مهتاب،
شبی بیدار بختان خوابگردِ خلوتی دورند.
_شبی امّا به از عمری_
و شاید هم به این تنهاییِ دلخواه مجبورند.
که اینک قصه گو گفته است:
         «بس است، امشب بیایید این دو عاشق را زمانی چند
         در این مهتاب شب،تنها به حال خویش بگذاریم.
         و فردا شب ببینیم،آن سوی دریا
         از آن مستی که افسونِ پری شادخت می آورد،
         مها دیوِ ستمگر چون به هوش آید،چه خواهد کرد؟...»

و اکنون رفته بود آن قصه گو با جمع خود تا آن سوی دریا.

و اکنون ما_شبی گرنه_زمانی چند،
به حال خویشتن بودیم و بی پروا.
و می رفتیم و می رفتیم.
و تا یک چند_الّا با نگاه و خنده_چیزی هم نمی گفتیم.

چه خوابی،خوب!
نمی دانم تو می رفتی کجا،آن وقت شب آیا؟
و این را هم نمی دانم که از کی آشنا بودیم؟
و از کی راه ما با هم یکی شد،از کجا،ای زن؟
و از کی گفت وگومان سر گرفت،و مهربانیمان...چه خوابی بود!

و می رفتیم و می رفتیم..
و اکنون راه ما در کوچه باغی تار و درهم بود.
تو ناگاه ایستادی در خم کوچه.
و من با تو،به تو نزدیک.
تو آنجا ایستادی در کنار خانه ای سنگی؛
که همچون قلعه ایی در کوه محکم بود.
و از دیوارهایش با تواضع تا میان کوچۀ خلوت،
ردیف نسترنهای بنفش و یاسهای آبی آویزان؛
کار آنها چند شاخ افتاده بود انگار،بس خم بود.

در آن لحظه،دَرِ آن خانۀ سنگی،
_که از چوبی بلوطی رنگ بود و کوبه هایش،آبنوسی فام،
به بی تابی تو گویی انتظارِ ضربه هایی داشت پر لذّت،
و مثل من دلش از شوق یا از هر هیچ می لرزید_
تو بر در ضربه هایی چند کوبیدی،
که در دهلیز پشتِ در صدا پیچید.
و آنگه در پناه شاخه ای از یاس آبی رنگ
به سوی من سرت را پیش آوردی و خندیدی.
و دندانهای تو مانند پولکهای ماهی بود.
به چشمم خیره ماندی لحظه ای،خاموش،
و من دیدم که در چشمانِ تو هم شیطنت،هم بیگناهی بود.
سرت را پیش آوردی،
و در یک لحظۀ پر فتنه،هم گلبوسه با لبها،
و هم با چشم و ابرو اخمنازی نازنین کردی
و من ترسان_که اینک در گشوده می شود_آن بچّه را با شرم پاییدم.
نگاه شاکیش انگار ما را سرزنش می کرد.
صدایی آمد از دهلیز...گویا داشتند آهسته در را باز می کردند.
تو امّا اخمنازت،همچنان گلبوسه ات،باقی.
من آرامک لبت را با شتاب و شوق بوسیدم.
و دیگر بار...ودیگر بار...و...دیگر بار...
و بی بدرود،سرمست از خمِ آن کوچه پیچیدم...

 

عجب شیرین شکر خوابی!
سراپا حسرتم اکنون که بیدارم.
ولی،ای زن،زنِ رؤیایی شیدا،
بگو آخر چرا بیخود به خوابم آمدی دیشب.
تو که چون روز شد،ماهی و ناپیدا؟
          

غزل ۶   

امشب دلم آرزوی تو دارد
نجوا کنان وبی آرام،خوش با خدایش
می نالد وگفتگوی تو دارد
          _تو،آنچه در خواب بینند،
         پوشیده در پرده های خیال آفرینند؛
         تو،آنچه در قصه خوانند؛
         تو،آنچه بی اختیارند پیشش
        و آنچه خواهند و نامش ندانند_
امشب دلم آرزوی تو دارد.
دل آرزوی تو  وآنگاه
این بستر تهمت آغشتۀ چشم در راه
بوی تو،بوی تو،بوی تو دارد.
        _بوی تو در لحظه های نه پروا،نه آزرمی از هیچ،
        تن زنده،دل زنده،جان جمله خواهش،
        هولی نه،شرمی نه از هیچ؛
        آن بو که گوید تو هستی
       در اوج شور هوس،اوج مستی.
       جبران خشمی که از خلوتِ دوش دارم
       خواهی دلم جویی،امّا همه تن پرستی؛
       و آن بو که چون عشوه های تو گوید:عزیزا!
        دریاب کاین دم نپاید،
        دریاب و دریاب،شاید
        دیگر به چنگت نیاید؛
        امشب شبی دان و عمری،میندیش
       آن شکوه و خشمِ دوشین رها کن،
       مسپار دل را به تشویش_

ای غرفۀ نور در این شب تلخ دیجور،
ای بستر امشب_شگفتا،چه حالی است!_
بوی تو بوی تو دارد
بوی شبستان موی تو دارد؛
بوی شبانی که خوشبخت بودیم
در بستری تا سحر می غنودیم؛
بوی نترسیدن ما
از «او» ی من،همچو«او» ی تو دارد
        _بوی گلاویزی و بیقراری
          و لذت کامیابی
          و شورِ با عشق،شب زنده داری_

امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.

تو راه روحی،کلید گشایش
وین زندگی را_چه بیهوده!_تنها بهانه.
تو صحبت عشق و آنگاه
خواب خوش آشیانه
در ساز های غم آلودِ این عمر بی نور
پرشورتر پردۀ عاشقانه.

در مرگ بوم بیابان،
و در هراس شبِ دم به دم ظلمت افزا،
هر گوشه صد هیکلِ هیبت آور هویدا،
آنگه که دیری است دیگر
از راه و بیراه،چون امن وتشویش،
یک رشته گم گشته،صد رشته پیدا.
و مردِ آشفتۀ رفته هر سوی
صد بار گشته است نومید وغمگین،
از عشوه و غمزِ صد کور سوی دروغین_
ای ناگهان در پسِ تپۀ وحشت ویأس
آن شعلۀ راستگوی نشانی!
ای واحۀ زندگی،خیمۀ مهربانی!
بعد از چه بسیار دشواری تلخ و جانکاه
شیرین وبی منت آسایش رایگانی!

تو نوش آسایشی،نازِ لذت؛
تو رازِ آن،آن جان و جمالی.
ای خوب،ای خوبی، ای خواب.
تو ژرفی و صفوتِ برکه های زلالی.
یک لحظۀ ساده و بی ملالی،
ای آبی روشن،ای آب...

غزل ۸

امّا تو،ای بهترین،ای گرامی
ای نازنین تر مخاطب،
امّا تو،بی شک عجیبی.
مریم تر از مریم،آن زن که زایید طفل خدا را،
پاکی تو،پاک و بزرگ و نجیبی.

تو روح روییدنی،سحرسبزجوانه.
تو در خزان غم آلودِ زندان
چون صد سبو سبزنا،مژدۀ صد بهاری.
گم کرده های دلم را_چه تاریک!_
آیینۀ روشن بی غباری.

تو خوشترین خندۀ سرنوشتی،
ای باورِ وعده های خداوند
زیباترین گوشه های بهشتی.

در دشتِ هول و درندشتِ بیرحم
تفتیده در دوزخِ آفتاب امرداد
آنگه که گمگشته مرد مسافر،
آوارۀ وادیِ بی سرانجامی و خوف،
از تشنگی خستگی برده از یاد،
وز خستگی تشنگی را فراموش کرده؛
در خاک وخون می کشد تن،
حالی نه زنده،نه مرده؛
ای ناگهان در سراشیبِ از دور پنهان
_مانند رؤیای فرسنگها خشکی و شوره زاران_
آن چشمۀ آب شیرین،
شیرین و سرد و گوارا،
با سایه افکن درختی دو،خرّم،
و  زیرشان تخته ای قالی سبز و سیراب،
و تختی از سنگ خارا

چون شاه شطرنج،وقتی که از هر طرف می رود راه بسته است
دلمرده وخسته ومات،
نه م انتظاری و امیدی،
نه م نیز افسوس و هیهات،
      _خاموش وخاموش وخاموش،
       دل طوطی گفتنی ها فراموش،
       سرِ جغدِ دیوارِ دستی شکسته و خمیده،
       حیران ومدهوش،
       در دنجِ غم،کنج زندان خزیده_
ناگه زند جار زن جار،نامم به تکرار،
و گوید:
          «آزادی!»
                       اما دروغ است.
زیرا در آن دم نه کس دیده آن جار زن را،
و نی کلامی شنیده.
بی جنب وجوش و خموش است زندان؛
هرچیز و هرکس در اقصای شب آرمیده.
تنها همین در دل من
آن جار زن با صدای رسا می زند جار،
و آن مژده و نام گوید به تکرار...

اما تو آن مژدۀ راستینی
که گوید «آزادی» و راست گوید.

با آرزوی تو،ای آرزوی همیشه،
گویی در این گوشۀ غم،
امشب من آزادم،آزاد.
و راستی را،عجب عالم پرشگفتی!
با عالمی غم،دلم می تپد شاد.

آزادم و عهدم این است
کاوّل قدم راه میخانه پویم
و اولین جامِ می بر سرِ دست،
نام تو، نام تو، نام تو گویم.
آری تو،ای شعلۀ پاک!
ای گفت وگوی دلم با تو،وز تو
در هوشیاری و مستی.
ای لحظه ها از تو پرنور و نابِ سعادت.
یادِ تو شیرین ترین عهد وعادت.

ای آشنای غم و شادی من.
عشق تو زیباترین راستی ها،
زندان و آزادی من.

دلی غمناک

کنار از دیگران، تنها،
غمان را یک زمان کوچانده تا آن سویِ خطّ و خطۀ پندار؛
گرفته گونه گون زنهارِ سوگندی،
نه هیچش اعتمادی لیک بر سوگند و بر زنهار؛
دو پایش مُتّکای دستها،آرنج بر زانو،
و گاهی بر ستونِ زانوان بازو،
نشسته بر زمین و تکیه بر دیوار.
تنش را گرم کرده آفتابِ عصر پائیزی،

که تابد بر سراپای وی،از فرّ و فروغِ ایزدی سرشار.
غریبِ من
نشسته به خیالش دور کرده و کور
به حیلت،چشم آن زنهار ده را،لحظه ای چند است.
و چون بازیچه ای در دستِ طفلی، می دود بر خاک
به دست راستش یک ترکۀ کوتاه و ناهموار
و در دست چپش،نیمی از آن باقی نمانده بیش،
یکی افروخته سیگار.

طبیب ار گفت:[«این دیگر برایت بدتر از زهر است،با این قلب.»
وگر آخوند زندان یادش از ماه صیام آورد؛
و یا آن دیگری دلسوزیی از لونِ دیگر کرد؛
به دل گوید:«چه بی انصافهایی! دیگر از سیگار هم پرهیز؟»
و هر دم می کشد سیگار خود با نفرتی بی باک،زندانی.
چه گویم،آه
دلی غمناک،زندانی.

_«چه با خشم و اسف نومیدی از ایمان!
نه امروز و نه فردا؟پس کی آخر؟آه
اسفبار است و خشم انگیز،این نومیدی،ای انسان!»

_«چه امیدی؟چه ایمانی؟
نمی دانی مگر؟کی کار شیطان است
برادر!دست بردار از دلم،برخیز
چه امروزی؟چه فردایی؟

نمی دانم چرا،امّا همه گویند از پروا و از پرهیز؛
همان گویند از امساک؛
چه پرهیزی؟چه پروایی»
چنین گوید همیشه با دلش غمناک.
و در آزار،یا نفی وجود خویش،
ندارد تا تواند ذّره ای امساک،زندانی.

چه گویم،آه
دلی غمناک، زندانی.

به حالی که خیالش چشم آن زنهارخور او را نمی بیند،
نشسته،باز در دستش یکی سیگار.
که ش اکنون کرده روشن با شراری زآتش پیشین.
کشد_پُک هاش اندک فاصله_با لذت بسیار.
و دودش را حریصانه فرو می بلعد و آنگاه،
پس از لختی که با دادِ دلش آمیخت،
                                   [این آمیزۀ بیرنگ با یک رنگ،چون سرد وسیه با هم
به گردون می فرستد هر دو را،گویی دلش با ناله گوید:آه!
و دستش همچنان بازی کنان با ترکۀ کوتاه.
غریب من،تنش زندان نشینِ قصر قاجار است،
و دل زندانیِ تن،پس مگر داد دلش گهگاه،
چنانچون پیک او زاین تنگنای پست،
به سویِ دلکشِ افلاکِ آزادی،
بپوید راه.
مگر آهش،_سیاه و سرد،این آمیغِ دود و درد_
بپیماید رهِ آزادی افلاک،زندانی.

چه گویم،آه
دلی غمناک،زندانی.

کنون او،از دگر زنجیریان یک سو
نهاده پشت بر دیوارِ زندان لحظه ای چند است.
نشسته رو بروی آفتاب عصر آذر ماه،
وز این آسایش عاطل دلش انگار خرسند است.
تو گویی زیر او گستردۀ آن گلبفتِ کرمانی.
و تا خوشتر برآساید،
بر آن برچند مخملبفت کاشانی.
و پنداری
که دارد مُتّکای پرنیان،پُر پََّرِ قو،هر چند
نشسته،تکیه گاهش سنگ،زیرش خاک،زندانی.
چه گویم، آه
دلی غمناک،زندانی.

خدا خندید،خورشید آفریده شد،
و چون خورشید خندد،آفریند نور،گرما نیز.

خدا می داند و خورشید خندان هم
که اکنون گرمتابِ دلکش پائیز،
تنش را می نوازد با محبّت،لیک
دلش چون قُلّه های برف پوشِ مرتفع سرد است.
و می داند غریبِ من
که سرمای دلش از باد برفِ اندُه و درد است
و او را راستین زندان و خصمِ شومِ بی زنهار
همانا این حریفِ ناجوانمرد است.
شما را با خدایان شما سوگند،
بگویید،ای شمایان تخته و درهای خوش جور آمده با هم،
طبیبان و خردمندانِ دلتان فارغ از هر غم،
چه سان در زیر صد رگبار زهرآلود،
بپوشاند تن صد زخم را با جامۀ صد چاک ،زندانی؟
چه گویم ، آه
دلی غمناک،زندانی

پسینی تنگ و دل گیر است.
حریق جنگل خورشید در مغرب
به خاموشی گراید،کم کم، آهسته.
هنوز امّا صمیمِ ژرفنایِ آسمان پیداست.
هوا پاک وفضا روشن،
سپهرِ نیلگون تا دور دست بیکران پیداست.
نیالوده است روحِ روشنش را لکّه ابری هم.
ولی اینجا،در این بیغولۀ غمگین
نمی دانم چه می بینم
فضا صاف و زمین خشک و هوا بی نم
ندانم پس کدامین ابر باریده است
که باشد پای چشمانش چنین نمناک،زندانی.
چه گویم! آه
دلی غمناک،زندانی

بدانید،ای شما صنعتگران صنعت شادی،
مطیعان و خردمندان آرام و درست و پاک،
مقیمان در حریم بازی قانون و آزادی:
گر او چون روبهی با مکر،در پنهان
خروس پیر زالی ناتوان خورده است:
و گر چون گرگ،پیدا و دلیرانه،
شبانگه گوسپند از گله ای برده است،
اگر چون گور،آهویش همان نتوانی و تسلیم،
وگر چون شیر،چنگال توانایی
به خون کاروانی گور تا بازو فرو کرده است؛
اگر چون من نمی دانسته فرق اسب و یابو را،
نمی دانسته مثلِ همگنان بایست دانا بود،
نباید کرد از بیداد و بد فریاد،
نباید خواند
بر آزادی درود، و آفرین بر داد،
چو زشتان دروغ آیین نباید داشت
به زیبایی و عشق و راستی ایمان،
نباید گفت:ارج از سودمندی خیزد و زیبایی هر کار انسانی
جز از این ره ندارد،فرقی آن انسان و این انسان،
گناهش هرچه،از هر سان،
در آن تنگ آشیان سینه اش تاریک،

دلی دارد،دلی آری،دلی غمناک،زندانی.
چه گویم، آه
دلی غمناک،زندانی.

در این همسایه(۱)

                                                                                                        «چوپان بد،داغ باز آورد»
                                                                                                            (یک مثل قدیمی)

شب،امشب نیز
_شبِ افسردۀ زندان
شب طولانی پائیز_
چو شبهای دگر دم کرده و غمگین،
برآماسیده و ماسیده بر هر چیز.
همه خوابیده اند،آسوده و بی غم؛
و من خوابم نمی آید؛
نمی گیرد دلم آرام.
در این تاریک بی روزن،
مگر پیغام دارد با شما،پیغام.

شما را این نه دشنام است،نه نفرین
همین می پرسم از شما،ای خوابتان چون سنگ ها سنگین،
چگونه می توان خوابید،با این ضجۀ دیوار با دیوار؟
الا یا سنگهای خارۀ کر،با گریبانهای زُنّار فرنگ آذین؟

نمی دانم شما دانید این،یا نی؟
در این همسایه جغدی هست و ویرانی.
_چه ویرانی!کهن تر یادگار از دورتر اعصار_
که می آید از او هرشب،صداهای پریشانی:
            _«...جوانمردا!جوانمردا!
             چنین بی اعتنا مگذر
             تو را با آذرِپاک اهورایی دهم سوگند!
              بدین خواری مبین خاکستر سردم.
              هنوزم آتشی در ژرفنایِ ژرف دل باقی است،
              اگرچ اینک سراپا سردی و ویرانی و دردم.
              جوانمردا!بیا بنگر،بیا بنگر،
              به آیین جوانمردان،وگرنه همچو همدردان
              گریبان پاره کن،یا چاره کن درد مرا دیگر.
              بدین سردی مرا با خویشتن مگذار،
              زپای افتاده ام،دستم نمی گیرند
              دریغا!حسرتا!دردا!
              جوانمردا! جوانمردا!...»
مدام این جغد،نالان ورد می گیرد.
بسی با ناشناسی که خطابش رو به سوی اوست،
چنین می گوید و می گرید و آرام نپذیرد.
و گر لختی سکوتش هست،پنداری
چَگ
ور سالخوردِ اَندُهان را گوش می مالد،
که راه ِ نوحه را دیگر کند،آنگاه
به نجوایی،همه دلتنگی و اندوه،می نالد:
          «...زمین پر غم،هوا پر غم
          غم است وغم همه عالم
          به سر هر دم فرو میریزدم از سالیان آوار
          غمِ عالم برای یک دل تنها
          به تو سوگند بسیار است ای غم،راستی بسیار...»
الا یا سنگهای خارۀ کر،با گریبانهای زُنّاری،

به تنگ آمد دلم_بیچاره_از آن ورد و این تکرار.
نمی دانم شما آیا نمی دانید؟
در این همسایه جغدی هست، و ویرانی
_(درخشان از میان تیرگیهایش دو چشم هول وحشتناک)_
که می گویند روزی،روزگاری خانه ای بوده است،یا باغی.
ولی امروز
(به بازآوردۀ چوپان بد ماند)
چنانچون گوسفندی،که ش دَرَد گرگی،
از او مانده همین داغی.

دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید.
الا یا سنگهایِ خارۀ کر،با گریبانهای زُنّاری
نمی دانم کدامین چاره باید کرد؟
نمی دانم که چون من یا شما آیا
گریبان پاره باید کرد،یا دل را زسنگ خاره باید کرد؟

در این همسایه(۲)   

در این همسایه مرغی هست،گویا مرغ حق نامش؛
نمی دانم،
و شاید جغد،شاید مرغِ کوکو خوان؛
در این همسایه،نامش هرچه،مرغی هست
که شب  را،همچنان ویرانه ها را، دوست می دارد.
و تنها می نشیند در سکوت و وحشتِ ویرانه ها تا صبح
و حق حق می زند،کوکو سرایان ناله می بارد.
و من آوازِ این غمگینِ دردآلود
نشد هرگز که یک شب بشنوم،بی اعتنا مانم؛
و حزن انگیر اوهامی،دلم در پنجه نَفشارد.

در این همسایه مرغی هست خون آلوده اش آواز.
کنار پنجره دیشب،
نشستم گوش دادم مدّتی آواز او را،باز
نشستم ماجرا پرسان.
چرا گویان،ولی آرام،
هَمَش هَمدرد،هم ترسان:
                 -«چرا آواز تو چون ضجّه ای خونین و هول آمیز؟
                   چه می جویی؟چه می گویی؟
                   چرا اینقدر دردآلود و حزن انگیز؟
                   چرا؟آخر چرا؟...»
                                                   [بسیار پرسیدم.
و اندهناک ترسیدم.
و او _با گریه شاید_گفت:
_«شب و ویرانه،آری این و این آری.
من این ویرانه ها را دوست می دارم.
و شب را دوست می دارم.
و این هوهو و حق حق را.
همین،آری همین،من دوست می دارم
شبِ مطلق،شب و ویرانۀ مطلق،
و شاید هرچه مطلق را.»

نشستم مدتی ترسان و از او ماجرا پُرسان
و او_با ضجّه شاید_گفت:
       -«نمی دانم چرا شب،یا چرا ویرانه ام لانه؛
       ولی دانم که شب میراثِ خورشید است؛
       و میراث خداوند است ویرانه.
       نمی دانم چرا،من مرغم و آواز من این است.
       جهانم این و جانم این
       نهانم این و پیدا ونشانم این
       و شاید راز من این است.»

در این همسایه مرغی هست...

دریغ و درد(۱)

                                                                                                                رثای آن پریشادخت

چه دردآلود و وحشتناک!
نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود.
دریغ و درد،
هنوز از مرگِ نیما من دلم خون بود...

چه بود؟این تیرِ بیرحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
در این محرومی و عریانی پائیز،
بدین سان ناگهان خاموش وخالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟

 

چه وحشتناک!
نمی آید مرا باور.
و من با این شبیخونهایِ بی شرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر.

ندانستم،نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهر و اختیارِ کفر،
_چه گویم، آه_

نشستم عاجز و بی اختیار،آنگاه
به ایمانی شگفت آور،
بسی پیغامها،سوگندها دادم
خدا را،با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر.
_و در من باوری بی شکّ و از من سخت ناباور_
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار_ای خدا،ای داور،ای دادار،
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار!
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.
و نفشرده است هرگز پنجۀ بغضی گلویت را.
نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد.
تو را،هم با تو سوگند،آی!
مکن،مپسند،این،مگذار.
خداوندا، خداوندا،پس از هرگز،
پس از هرگز همین یک آرزو،یک خواست
همین یک بار.

ببین،غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید.
خداوندا،به حقِ هرچه مردانند،
ببین،یک مرد می گرید...

چه بی رحمند صیادانِ مرگ،ای داد!
و فریادا،چه بیهوده است این فریاد.
نهان شد جاودان در ژرفنایِ خاک و خاموشی
پریشادختِ شعرِ آدمیزادان.
چه بیرحمند صیادان
نهان شد،رفت
از این نفرین شده،مسکین خراب آباد.
دریغا آن زنِ مردانه تر از هرچه مردانند؛
                                                  [آن آزاده،آن آزاد

تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمانها را،زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست،روشن مثل شعرش،مثل نامش پاک.
ولی دردا ! دریغا،او چرا خاموش؟
چرا در خاک؟

مرغِ تصویر

دو چندان جور،جان چندان کشید از عمر دلگیرم
که از عقد چهل نگذشته،چون هشتادیان پیرم

روان تنها و دشمنکام،و بر دوشم قلم چون دار
مگر با عیسیِ مریم غلط کرده است تقدیرم؟

چو عیسی لاجرم_تجرید را_در ترکِ آسایش
به نُه گنبد رسید و هفت اختر،چار تکبیرم

زحسرت یا جنون،بر خود نهم تهمت که: آزادم
به قِدّ قامتی صیّاد بگشاید چو زنجیرم

ز خاکم برگرفت و می دهد بر بادِ ناکامی
مگر طفل است،یا دیوانه،این تقدیر بی پیرم؟

نه پروازی،نه آب و دانه ای،نه شوق آوازی
به دام زندگی امیّد گویی مرغِ تصویرم

خوان هشتم و آدمک ۱-خوان هشتم  

...یادم آمد،هان،
داشتم می گفتم: آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد.

و چه سرمایی،چه سرمایی!
باد برف و سوز وحشتناک
لیک،خوشبختانه آخر،سرپناهی یافتم جایی.

 

گرچه بیرون تیره بود وسرد،همچون ترس؛
قهوه خانه گرم و روشن بود،همچون شرم.
گرم،از نَفَسها، دودها، دمها،
از سماور،از چراغ،از کُپّۀ آتش؛
از دم انبوهِ آدمها.
و فزونتر زآن دگرها،مثل نقطۀ مرکز جنجال،
از دمِ نقّال.

همگنان را خون گرمی بود.
قهوه خانه گرم و روشن،مرد نقّال آتشین پیغام،
راستی کانون گرمی بود.
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
مانع از دیدار آن سوشان
پرنیانی آبگین پرده.

 

بر سرش نقّال،
بسته با زیباترین هنجار،
به سپیدی چون پر قو،ململین دستار.
بسته چونان روستایانِ خراسانی،
باستانگان یادگار،از روزهای خوب پارینه؛
یک سرش چون تاج بر تارک،
یک سرش آزاد،
شکّرآویزی حمایل کرده بر سینه.

 

مرد نقّال_آن صدایش گرم،نایش گرم،
آن سکوتش ساکت وگیرا،
و دَمَش،چونان حدیث آشنایش گرم،
آن برافشانده هزاران جاودانه موج
با بم وزیر و حضیض و اوج،

آن به آیین گونه گون اسلوب و هنجارش،
با سکون و وقفه اش دلکش
همچنانکه جنبش آرام و رفتارش_
راه می رفت و سخن می گفت.
چوبدستی منتشا مانند در دستش،
مستِ شور و گرم گفتن بود.

صحنۀ میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود.
همگنان خاموش.
گِرد بر گِردش، به کردار صدف بر گرد مروارید،
پای تا سر گوش:

_«هفت خوان را زادسروِ مرو،
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را به خاطر داشت،
وآنچه می جستی ازاو زین زُمره حاضر داشت،
_یا به قولی
ماخ سالار، آن گرامی مرد،
آن  هریوۀ خوب و پاک آیین _روایت کرد،
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون،
من که نامم
ماث
                                      [آری خوان هشتم را
ماث

راویِ توسی روایت می کند اینک.
من همیشه نقلِ خود را با سند همراه می گویم
تا که دیگر خَردلی هم در دل باقی نماند شک.»

همچنان می رفت ومی آمد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد.
گاه می استاد،
و به سویی چشم می غُرّاند؛
چوبدستش را تکان می داد:

 

«قصه است این، قصّه،آری قصّۀ درد است.
شعر نیست،
این عیار مهر وکین مرد ونامرد است.
بی عیار وشعر محض خوب وخالی نیست.
هیچ_همچون پوچ_عالی نیست.
این گلیم تیره بختی هاست.
روکشِ تابوت تختی هاست.
این گل آذین باغِ خواب آلودِ قالی نیست.
شعرهای خوب و خالی را
راست گویم،راست،
باید امروز  از نوآیینانِ بیدردان
خواست.
وز فلانک،یا فلان مردان،
آن طلایی مخمل آوایان خونسردان.
آن عزیزانی که چشم وگوش وبینیشان
بس که حسّاس است؛

نورِ عطرِ ناز و غمزِ یاس آبی را
از برای اطلسی زردِ خمارآلود،
در نهفت درۀ دریاییِ آن اختر خونمردۀ مهجور
مانده مدفون در فرامشزارِ ابری کهکشانی کور،
چون حقیقت در تجاویفِ عدم مستور،
وز شبستان وجودِ هور قلیایی

نیز،سیصد سال نوری دور؛
چشمشان می بیند از اینجا
و به سویش می پراند بوسه ای از پلک،با ایما،
و نمی بیند کنار پوزشان،امّا،
بوی گند شعله های کر کننده و کوری آور را،که با آنها
داغهای خال_چونان خالهای داغ_می کوبند بر پیشانی چین خوردۀ آدم
و همین امروز یا فرداست
کآدمیّت را فرو می بلعد و می شوید از رخسارۀ پرآبلۀ عالم.
می نیوشد گوششان،در خواب پیش از ظهر
جیغ سبز و سرخ،یا اغلب بنفش خواب بعد از ظهر مخمل را،
و صدای حسرت آلوده نگاه غیر بومی کاجهای سردسیر و
                                                            [گرمسیری سدرِ بومی را،
و خموشان فغانهای نیاز_طفلکی ها!_استوا و قطب را با هم،
و بلورین نغمۀ رؤیایِ طاووسِ حریر و شاخۀ گیلاس مومی را،
چون طلایی نالش یک خوشۀ بیدار،از زنجیر خواب آلود شبنمها؛
نشنود امّا به بیداری
بیخِ گوش زندگیشان غُرش طوفان آتش،نعرۀ داغ جهنمها.
راویم من،راویم آری،
باز گویم،همچنانکه گفته ام باری.
راویِ افسانه های رفته از یادم.

جغد این ویرانۀ نفرین شدۀ تاریخ.
بوم بام این خراب آباد،
قمریِ کوکوسرایِ قصرهای رفته بر بادم.
با کدامین جادویی تدبیر،
با کدامین حیله و تزویر
_ای دُرُستان!به درستی که بگوییدم_
نا شکسته می نماید،در شکسته آینه،تصویر؟
آری آری من همین افسانه می گویم.
و شنیدن را دلی درد آشنا و اَندُه اندوده،

و به خشم آغشته و بیدار می جویم.»
 

اندکی اِستاد وخامش ماند.
منتشایش را به سوی غرب،با تهدید و با نفرت،
و به سوی شرق،با تحقیر
لحظه ای جنباند.
گیسوانش را_چو شیری یال هاش_افشاند.
پس همآوای خروشِ خشم،
با صدایی مرتعش،لحنی رجز مانند و دردآلود،
خواند:
«آه،

دیگر اکنون آن عمادِ تکیه و امیّد ایرانشهر،
شیرمردِ عرصۀ ناوردهای هول،
گرد گُند اومند،
پور زالِ زر،جهان پهلو،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند.
آنکه نامش،چون همآوردی طلب می کرد
در به چار ارکانِ میدانهای عالم لرزه می افکند،
آنکه هرگز کس نبودش مرد،در ناورد،

آن زبر دست دلاور،پیر شیر افکن،
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه است در میدان.
بیشه ای شیر است در جوشن،
آنکه هرگز_چون کلید گنج مروارید_
گم نمی شد از لبش لبخند،
خواه روزِ صلح و بسته مهر را پیمان،
خواه روزِ جنگ و خورده بهر کین سوگند_

آری اکنون شیر ایرانشهر،
تهمتن گُردِ سجستانی،
کوهِ کوهان،مردِ مردستان،
رستمِ دستان،
در تگِ تاریک ژرف چاهِ پهناور،

کِشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر،
چاهِ غدر ناجوانمردان،
چاهِ پستان، چاهِ بیدردان،
چاهِ چونان ژرفی و پهناش،بی شرمیش ناباور
و غم انگیز وشگفت آور_
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بُنِ این چاهِ آبش زهرِ شمشیر وسنان، گم بود.
پهلوان هفت خوان،اکنون
طعمۀ دام و دهان خوان هشتم بود.
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ
بس که زشت ونفرت انگیز است این تصویر.

و می اندیشید:
«باز هم آن غدرِ نامردانۀ چرکین،
باز هم آن حیلۀ دیرین،
چاه سرپوشیده،هوم!چه نفرت آور!جنگ یعنی این؟
جنگ با یک پهلوان پیر؟»
و می اندیشید
که نبایستی بیندیشد.
چشم ها را بست.
و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید.
بعد چندی که گشودش چشم
رخشِ خود را دید،
بس که خونش رفته بود از تن،
بس که زهرِ زخمها کاریش
گویی از تن حسّ و هوشش رفته بود، و داشت می خوابید.
او
از تنِ خود_بس بَتَر از رخش_
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش
.
رخش را می دید و می پایید.
رخش،آن طاق ِ عزیز،آن تای بی همتا،
رخشِ رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده،

آه...
پهلوانِ کشتن دیوِ سپید، آنگاه
دید چون دیو سیاهی،غم

_کز برایش پهلوانِ ناشناسی بود تا آن دَم_
پنجه افکنده است در جانش؛
و دلش را می فشارد درد.
همچنان حس می کرد
که دلش می سوزد آنگه،سوزشی جانکاه.
گفت در دل:«رخش!طفلک رخش!
آه!»
این نخستین بار شاید بود
کان کلیدِ گنجِ مرواریدِ او گم می شد.
ناگهان انگار
بر لبِ آن چاه
سایه ای_پر هیبِ محوِ سایه ای_را دید.

او شغاد ، آن نابرادر بود
که درون چَه نگه می کرد ومی خندید
و صدای شوم ونامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید.
«هان ،شغاد!» امّا

دونکِ نامرد بس کوچکتر از آن بود
که دلِ مردانۀ رستم برای او به خشم آید.
باز اندیشید
که نبایستی بیندیشد،
و نمی شد...«این شغادِ دون،شغال پست،
این دغل،این بَد برادَندَر!
نطفه شاید نطفۀ زال زر است،امّا
کِشتگاه و رُستنگاهش نیست
رودابه ...
زاده او را یک نَبهره ی شوم، یک ناخوب مادَندَر.
نه، نبایستی بیندیشم...»
باز چشم او به رخش افتاد_امّا... وای!
دید،
رخشِ زیبا،رخشِ غیرتمند
رخشِ بی مانند،
با هزارش یادبودِ خوب،خوابیده است
آن چنان که راستی گویی

آن هزارش یادبودِ خوب را در خواب می دیده است.
قصّه می گوید که آنگه تهمتن او را
مدّتی ساکت نگه می کرد،
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بار است می بیند؛
بعد از آن تا مدّتی،تا دیر،
یال و رویش را
هی نوازش کرد،هی بویید،هی بوسید،

رو به یال و چشم او می مالید،
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر برگشته و دیدارِ مادر بود.

قصّه می گوید که روح رخش اگر می دید
_از شگفتی های ناباور_
پایِ چشمِ تهمتن تر بود!»
مردِ نقّال از صدایش ضجّه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:

 

«و نشست آرام،یال رخش در دستش،_
باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم:
«میزبانی و شکار و میهمان پیر،
چاه سرپوشیده در معبر؟
هوم،نبایستی بیندیشم
بس که زشت و نفرت انگیز است این تصویر.

جنگ بود این،یا شکار؟آیا
میزبانی بود یا تزویر؟»
قصّه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغادِ نابرادر را بدوزد_همچنان که دوخت_
با کمان و تیر

بر درختی که به زیرش ایستاده بود،
و بر آن تکیه داده بود،
و درون چَه نگه می کرد.
قصّه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنان که می توانست او،اگر می خواست،
کان کمندِ شصت خَمّ خویش بُگشاید
و بیندازد به بالا،بر درختی،گیره ای،سنگی
و فراز آید.
وَر بپرسی راست_گویم راست
قصّه بی شک راست می گوید
می توانست او،اگر می خواست.
لیک...»

خوان هشتم و آدمک ۲-آدمک

سال دیگر،یا نمی دانم کدامین سال
از کدامین قرن،
باز یک شب،یک شبِ سرد زمستانی است.
یک شبِ کولاک،
بادبَرف و سوزِ وحشتناک
لیک
سرپناهِ قهوه خانه هم بدانسان گرم
از سماور،از چراغ،از کپۀ آتش،
از نَفَسها،دود ها،دم ها،
وز دمِ انبوهِ آدم ها.
گرچه می بینند و می دانند آن انبوه
کآنکه اکنون نَقل می گوید
از درون جعبه جادویِ فرنگ آورد،
گرگ_روبه طُره طراری است افسونکار
که قرابت با دو سو دارد،
مثلِ استر،مثل روبهگرگ،خوکفتار،
از فرنگی نطفه،از ینگی فرنگی مام،
اینت افسونکارتر اهریمنی طرّار؛

گرچه آن انبوه این دانند،
باز هم امّا
گِردِ پرفن جعبۀ جادوش_دزدِ دین و دنیاشان_
همچنان غوغا و جنجال است.
راست پنداری که این مُحتال بیگانه
آن گرامی نازنین،پارینه نَقّال است.

شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیانی آبگین پرده.
قهوه خانه،همچنان هنگامۀ آن دزد جادوگرم

آه،
شرمم آید شرم.

در سکُنجی،در کنار پنجره،نقّال پارینه،
سوت وکور و سرد وافسرده،
منتشایش چون ستونی مُتّکایِِ دست،دستش زیر پیشانی،
خشمگین و خاطر آزرده،
روی تختِ قهوه خانه،دور از آن جنجال،
قوز کرده،سر به جیبِ
پوستین خود فرو برده،
زآن دروغین جلوه ها وآن وقاحتها
خاطرش غمگین؛

در دلش طوفانی از نفرین و نفرتها،
جعبۀ جادویِ طرّار فرنگان همچنان گرم فسونسازی
و پراکندن فریب و چُربک اندازی:
     «راستین چند و چونها بشنو از نقّال امروزین
     قصّه را بگذار،
     قهرمان قصه ها با قصه ها مرده است.
      دیگر اکنون دوری و دیری است
      کآتش افسانه افسرده است
      بچّه ها جان،بچّه های خوب!
      پهلوان زنده را عشق است.
      بشنوید از ما،گذشته مُرد،
      حال را، آینده را عشق است.
      بشنوید این پهلوان زنده را عشق است
      ای شمایان دوستدارِ مردگانیها،
      دیگر اکنون زندگی ما،زنده مایانیم
      ما،که می بینید ومی دانید
      ما،که می گویند و می خوانید
      و ایّ شمایان دوستدار پهلوانیها،
      سامِ نیرم،زال ِ زر ماییم،
      رستمِ دستان و سهراب دلاور نیز،
      ما فرامرزیم، ما برزو
      شهریار*نام گستر نیز...»

 

از سکُنج حسرتش خاموش،
خسته از این چُربک و جنجال
دارد اینک می رود،تنها
زین قدیمی قهوه خانه،آن کهن،آن راستگو نقّال
بر بخار بی بخاران،روی شیشۀ در،
_با سرانگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال_
نقش بندد یادگار نفرت و خشمش:

نقشی از یک آدمک،با پیکری سیّال.
من نمی دانم
آدمک بر شیشه،با آن حال و آن منوال،
نقش آن حرافکِ جادوست،
یا حریفی که هوش و گوششان با اوست؟

 

ای دریغا،با چه هنجاری
در چه تصویری تجلّی کرده ای امروز،
رستم،ای پیرِ گرامی،پورِ مسکین زال!

 

آه،
از سراپایش عرق ریزد.
بس که هو گفته است وحق کرده است.
هوله حاضر کن نچاید، های
آدمک کلی عرق کرده است.

مایا

بیا،مادر!بیا مادر!
منال از این سکوتِ سرد و یأس آلود من دیگر.
برایت همزبانِ تازه ای آورده ام:
مایا.
چو فرزندت غریب،اندوهگین،تنها.
ببین_جز من_غریبی را از این تنها تر و اندوهگین تر دیده ای،آیا؟
من او را دوست می دارم؛
بسانِ همدلی همدرد.
گرفتاری است همچون من قفس زاد و قفس پَروَرد.
گرفتاری کزین تنگ قفس چون من
_گر از تزویر تقدیر است،یا بیدادیِ صیّاد_
نبوده است و نباشد یک نفس آزاد،
                                                 [هرگز هیچ.

 

بیاویز این قفس را از میان پنجره،مادر!
و در آن روشنِ آیینه ای بگذار.
که با تصویر خود سرگرم باشد غمگنک مایا،
دراین تنهاییِ تاریک و روح آزار.
و جام کوچکش را از زلال اشکِ من پِر کن.
و بیتی چند_مشتی حنظل_از دیوان من بردار،
به ظرف چینه دانش ریز.
که چون من نیست او را نیز با شیرین وشکّر کار؛
و از یادش نخواهد رفت
نصیب و نسبتِ پرویز با فرهاد،
                                             [هرگز هیچ.
و مادر! دانم و دانی
قناری های ما آوازِ خود را خوب می دانند.
و در راهی که باید خواند،می خوانند:
_خزانی نغمه هاشان زرد،
سراپا درد،

سرودی سَرد،چونان ناله هایی زار،
و اندُهناک فریاد از قفس،هموار_
ولی باید به این طوطی بیاموزیم وِردش را.
بیاموریم،
شباهنگی شِگردش را.
بگوییمش که او _چونان کلاغ پیرِ«پو»_شبخوانیِ تاریک
                                                                 [و تلخش چیست
که گر می نالد از تقدیر،یا صّیاد،
گر از تنگ قفس موید،

وَرَش دادست از بیداد؛
بگوییمش چه بایستی،چو گوید...
و
مایا گفت_ناگه،با صدایی خسته_:
                                                            [«می دانم چه باید گفت؛
گر از ویرانه گویم قصّه یا آباد،
اگر اندوهگین،یا شاد،
نخواهد رفتم از یاد:
                                      [«هرگز هیچ.»

 

 

من:_«دگر ره رایت خون برگرفت آفاق،
ببین،
مایا!چه می بینی؟»

مایا:_«پسینی شوم وخون آلود،
که می داند چه بوده است و چه خواهد بود؟»

من:«نهان شد باز اُفُق در پاروان خون.
و بنگر کنگرۀ کهسار مغرب را،
به کردار قطار اشتران در کاروان خون.»

مایا:_«که می داند چه خواهد بود؟»

من:_«دراین غمگین پسین شوم،
کفن پوشاند،خون آلود
در اطراف آسمان را توده های ابر.

 

بگو مایا! بگو مایا!
در اطراف زمین، فردا سحرگاهان
چه مردانی به قُدّوسِِ شهادت می رسند،آیا؟
بگو
مایا! بگو مایا!
از آنان چند تن شان آشکار و دور؟
و _
مایا!_وای، مایا_چند تن پنهانی و نزدیک،
ز چشم اختران هم غالباً مستور؟
کز ایشان نشنود کس ناله وفریاد،
                                                  [هرگز هیچ؟»

 

«و مایا! هرگز آیا هیچ معجز روی خواهد داد،
به آیینی که در افسانه های دین شنیدستم؟
که شرم آید زمین را از قساوتها،
و خون را خاک نپذیرد؟
و
مایا! هرگز آیا می تواند بود،
که بر ابشان بسوزد آسمان را دل،

و در آن لحظۀ آخر یکی_تنها یکی_ناکُشته راهِ آسمان گیرد؟»
و
مایا گفت با تکرار_در حالی که ش از منقار
سخن خونین،چنان چون پاره هاییش از جگر بر خاک می افتاد،
                                                                               [«هرگز هیچ.
»

_«بگو مایا! بگو آیا
در اوراقِ غبارآلود و ننگ اندود ِ خود،تاریخ
از آن پنهان شهیدان،هیچ هرگز یاد خواهد کرد؟
و آیا هیچ کس هرگز،
نهان یا آشکار،آن داغداران را
کز ایشان گم شدند آنان که دیگر برنمی گردند،
(نگویم برگ سبزی از پناه و سایبانِ مهر)
به برگِ زردِ پیغامِ تسلّی شاد خواهد کرد؟
و بر دلهای خون آغشت و داغ آجینشان،آن دشت پر لاله،
نوازش را نثار ابر اگر نتوان،گذارِ باد خواهد کرد؟
بگو
مایا! بپرسم از تو،یا تصویر آیینه؟»
و
مایا خیره در آیینه،با تصویر پاسخ داد:
                                                            [«هرگز هیچ»
_«چه می بینی؟ببین
مایا!
که باز از سوی مغرب جنگل انبوه ابری نیلگون برخاست
و ما_من با تو_می دانیم، ای حنظل شکن طوطی!
که اَستر زاید و این خیک،این خوک سیه پستان
نه اینجا ونه هرگز هیچ جا،در هیچ اقلیمی نمی زاید.
و این،آن کاروانِ کوکیِ بازیچه، آن نی در جهان کالاست؛
و ما می دانیم،
_دروغ و راست_
که او هرگز،به هفت اقلیم جدّ،در هیچ منزل بار نگشاید.
دروغ وراست ما دانیم و داند باد مشرق نیز؛
و گر پرسیم،چون ما می سراید باد:
                                                      [هرگز هیچ!»

سعادت؟آه...

                                                                                   به هنرمند خود سوخته و ناگزیر:اکبر مشکین
 

۱
پگاهِ روشنِ آدینه ای با روح و آرام است.
پگاهی تازه روی و شاد؛
ز شادابی به سانِ روزهای اوّل اُردی.
ولی در روزهای آخر خرداد.
وَزَد بر گیسوان تازه رُستِ شهر

نسیمی مهربان ونرم.
نسیمی خوش،نه چندان سرد،
نه چندان گرم.

صباحِ روشنِ آدینه ای آرام،
و شهری شسته و پاک است.
بلند وپست سر تاپاش
هنوز از بارش دوشینه نمناک است.
درختانش،همه هر خیمه،شاید نیز
همه هر شاخه و هر برگ،ابر کوچکی در خود نهفته اند،
چنانچون سایه شان در ظهر.
نهفته اند،اما بر سراپاشان
توانی دید
که رخشان قطره ها،چون غنچه های یاس و مروارید،

کنار هم شکفته اند.
و پلک قطره هاشان بسته،پنداری که خفته اند.
ولی با این همه،بیدار و هشیارند
و با کوچکترین ایمای بادِ دست، و دست باد
چو رگباری همه دار و ندارِ خویش را یکجا فرو بارند.

 

 ۲
پگاهِ روشنِ آدینه ای پدرام
هوا سرشار از بوی بهار و بوی خوبِ خاک.
و شهرِ شُسته لذّت می بَرَد از گرمتابِ روشنِ خورشید.
خمانده شانه ها را،آن گِلینه بامهایش خیس،
و آسوده رها کرده تنِ مرطوب و رخوتناک ،
دگر کم کم ز یادایاد ها فارغ،
همه یادِ گناهان و جنایتهای دوشین را
_ به کردار پرندوشین وزآن پیشین_
به گودال فراموشی تکاند پاک.

پگاهی شاد و آرام است و شهری شُسته و روشن.
در این صبح اهورایی،
که هر چیزی درخشان است و رؤیایی؛
دگر ره باز
دلم جویای آن گُمبودۀ خویش است
_همان تنها نه ناپیدا،که شاید نیز ناممکن_
و از این رهگذر تاراجِ خوف،آماج تشویش است.
و هیچ آرام نپذیرد.
رها کردن زمین را،با همه پیدایی و امکان،
وآن گمبودۀ خود را سراغ از آسمان گیرد.

 

۳
فراخ آسمان ها_دور و نزدی_کیپ و تنگاتنگ،
پُر است از خیمه های نور،بر اشکوبه های ابر؛
طلایی تابش و گلگون و آتشرنگ.
عظیمی،پُر شکوهی پاک ونورانی.
مُرصَّع، غَرفه در پیرایه و زنجیره و زنجیر.
طراز از شوشه های آبنوسی،طُرّه ها از شمش مرجانی.
ولی شرّابه ها دُشفام و رنگش سیر.
و گاهی تیغه های آبی اعماق،
و پولکهای روزن ها،
و جنبش های نامحسوسِ آرامش.
و گاهی گنبدی در گوشه ای تنها.

در این صبح بهشت آیین
پُر است از خیمه های ابر،آن اعماق پهناور.
و امّا ابرهای سایه،رنگارنگ، بی باران
که اقصی ژرفنایِ آسمان را می نماید خوب؛

و آن بشکوه را، آن بی نهایت روح،
همان بیرحم و وحشتناکتر محبوب،
همان ژرفایِ ژرفِ بیکرانی،جاودن جاوید،
همان حیرانیِ نشناخته، با ناشمارش نامها، بی نام.
که می گویند آغازی است بی آغاز
و فرجامی است بی فرجام.

 

 ۴
در این صبحِ اهورایی
سپهرِ ژرفِ روشن، خاطری آسوده را ماند.
و شهر خیس خواب آلود،

خمیده زیر آوار گناهان،چنبری فرسوده را ماند.

صباحِ روشن ،آدینه ای شاد است،
و آرامک نسیمی شسته و نمناک
وَزَد نرم و نوازد گرم،
به لذّت،گیسوی زر تار این صبح بهشتی را.
نسیمی آن چنان کز لطف
به شرم حوری و ناز ِ پری ماند.
و کاجِ خانۀ همسایه،با آرامشی پر ناز
بقایای نصیب خویش را از بارشِ دوشین
 به پایِ پرتو خورشید افشاند.
و او را با سخاوتمندی و ایثار
به بزمِ بوسه های روشن و شفّاف خواند.

 

پگاهی پاک و پدرام است
و هرچیزی که هم از آنسان که می بایَد.
همین،باید همین باشد،
یکی از روزهای خوب و زیبایِ خدا؟...شاید.
هوا روشن،فضا شاد است،
من امّا خاطرم غمگین و جان تاریک.
دلم در سینه تنگی کرد از این شهر گشاده رو
سفر کردم به صحرایی،نه پُر دور و نه پُر نزدیک.

 

 ۵
میانِ دشت،
کنارِ جادۀ خاموش
که شهری را به شهری می دهد پیوند،
بنایی کوچک است و ساده وساکت؛
و جویی خُرد و کم آب و درختی چند.
پناه آورده ام اینجا،به این میخانۀ خلوت.
بنایی کوچک است و روستایی وار،
و هر چیزی در آن ساده؛
ولی خالی ز حالی نیست.

صفایی دارد و کنجی سکوتی دنج؛
برای خلوتی با خویش . با خاموشی، آماده
پناهی،سایه ای،سکّوی کوتاهی.
بر آن قالیچه ای کم رنگ افتاده؛
و آن سوتر سگی،با لقمه واری استخوان سرگرم،
غبار انگیخته کوتاه،با دُم لابۀ گهگاه
نگاهش گاه بر من،گاه بر جاده،
نگاه پُر سپاسی،شرمناک ونرم.
کمی آن سو تر از سگ،نر گدای ناکسی بی شرم.
بقایای بدی،و آنگه به نام دین گدایی می کند باده.
و خوانَد شعرکی شیرین وخوش،در گوشه ای از شور.
ستاید باده را،از شیشه اش تا خوشۀ انگور
و می داند که در این ده،چو هر زیبایی دیگر،
چو هر دستآفرین آدمی،هر اوج و موجِ نور_

شراب و شعر وموسیقی،
حرام است واجاقش کور.
خواتیمِ صدای نر گدا ،چون می دهد تحریر
گَزَد حسّ و حجاب گوش را، وآنگاه
بدان ماند که ره گم کرده یک زنبور،
و زندانی شده در کاسۀ طنبور.

 

۶
دراین میخانۀ خاموش و دور افتاده و خلوت
تنِ تنها نشسته،نرم نرمک باده می نوشم.
کم و کم کم
من وخلوت،
لبی تر می کنیم،آهسته و نم نم
و من با خویش می کوشم
که با هر جام،
بلورین خلعتی بر قامت هر لحظه ای پوشم.
حریفم خلوت وساقی ،سکوتِ ساکتِ صحرا،
و من خاموشِ خاموشم؛
و چشم اندازِ من،تا چشم بیند،دشت.
و بازیهای خاک و باد گهگاهی وزان،با نور.
در این تنهایی و گلگشت،
همین بازی است،گر باری تماشایی است،
و امّا گاه نزدیک است،گاهی دور.
گهی در دور دستِ دشت
بتوفد گردبادی سهمگین، وز خاک
چنان دیوی تنوره کش،تنوری تیره برخیزد،؛
گهی نزدیک،در آن جاده،از سویی به سویی تند
دَوَد گردونه ای،وَز پی خطی خاکی برانگیزد.
جز این چیزی که سرگرمم کند در این بیابان نیست.
همین است وهمین بازی است.
و دیگر هیچ و دیگر هیچ...

 

۷
بلی،هیچ است و دیگر هیچ.
تو ای غمگین با هر چیز و هر کس قهر،
گریزان از طلایی بامداد شاد و شُسته ی شهر،
بدین میخانۀ دنج بیابان کرده تنها کوچ.
بلی،هیچ است و دیگر هیچ،
و گر جز هیچ باشد، پوچ.
سعادت؟آه...!
تهی را با فریب آمیخته، وآنگاه
به دنبالش چنین پیموده چندین راه،
تنِ تنها نشسته ای
_فریبان خویش را با هیچ_
و نم نم باده می نوشی؛
و خواهی لحظه های تیره را با می چراغان کرد؟
و می کوشی که بر دل خلعت از لونی دگر پوشی؟
و امّا لحظه ها... افسوس!
به می گلگون نیاری کرد آن غمگین سیاهان را،
بسی بیهوده می کوشی.
سیه پستان گُرازی وحشی و نر ماده، یا شاید
سیه خرسی است خنثی،این؛

نه آن میشِ سپید فرّهی، بشناس!
که را،و آنگه به سودای چه،می دوشی؟
بلی،ای غمگِن تنها
همان هیچ است ودیگر هیچ
وگر جز هیچ باشد،پوچ.
و بیهوده است از زندان به زندان کوچ.

 

 ۸
بیا ای همسفر برخیز، برخیزیم
زمین زشت است و نفرت خیز.
بیا تا باز گردیم سویِ آسمانهامان،شگفت انگیز.
تماشا داشت_یادت هست؟_آن صبح تماشایی.

و زیبا بود آن عالیترین امکان زیبایی.
و می دیدی، و دیدی،با تمام چشم و بینایی.
و می بینی،ببین ، آری
در اوج آسمان،در باغهای هور قلیایی،
سعادت می چمد،سر می کشد هر جای،
به آذین،با شکوه اورمزدایی.
چو طاووس نری طنّاز،هر سو می گشاید بال
و شادی در رکابش می خرامد،مست وفارغ بال
چو قمری می سراید نغمه جادویی «کوکو»؟
_کجایی، ای دلِ بی آرزو،بنگر_

که می جویند با هم گوشۀ دلهای پر آمال،
و دنج خاطری آسوده از غوغا،
که طوق و چتر سحر آمیز خود بخشند
به فرخنده ترین فرّ و به فرّخ فال
ولی مسکین زمین آلوده و زشت است،
و از دود و شرار وحشت و اندوه مالامال.
هوایش گندناگ و پرغبار آهن وباروت
در آفاقش به پروازند هر سو پیکهای مرگ
بدستی نیز نتوان یافت پاک و فارغ از جنجال
در این هنگام،وین هنگامۀ ناحق،
در این آفاق هول و حسرت و نومیدی از شش سوی
در این تاریکی مطلق،
که ترکیب هوایش از تبانّی عنصری چندست زهرآلود؛

و از هر شش کرانش مرزها بُن بَست،
و با دیوار و سیم خارِ«هرگز هیچگه» مسدود؛
در این جو دریغ و درد،
نسیمش بوی خاک و خون گرم از جنگلهای سرد،
و بارانهای دایم از سموم مهلک آفات،
در این اعماقِ دوزخ درّه،این دالانِ دیوانه
و با این هندسۀ طوفان و این شطرنج مسخ ومات،
فرود آمد،چگونه می توانند آن دو زرّین بال؟
صداشان می رسد:«کو کو؟کجا؟هیهات!»

دریغ و درد (۲) :

                                                                                      زمانی بر زمین
                                                                                      زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد
                                                                                      غبار ماست که بر دوشِ او گران بوده است
                                                                                                                        
اقبال لاهوری

 

نمودند و ربودند، آه
چه تصویری!چه خوابی بود!
شبی! اما شبِ شبها،

شبِ پر ماه.
ومن رخشنده تر از خوابهای اختران بودم.
زمانی بر زمین_این یادم است_امّا

من آیا راستی بر دوشِ او باری گران بودم؟
زمانی بر زمین،امّا به یادم هست
که آن شب گاه من انگار جزئی از مکان بودم.

                        ***

نمودند و ربودند، آه
پریشان یادم آید تکّه های محوی از تصویر.
بدانسان کز جوانی یادش آید پیر.
به یادم هست
کز آن راهی که رفتم،هیچ دیگر برنگردیدم.
شب مهتابی و گُلگشت تنهایی
و آیا راستی در خواب بود آنها که می دیدم؟
تماشا را کناری ایستادم ساعتی،خاموش.
گمان تپّه ای کوتاه بود،آن گوشۀ صحرا.
و رویش پهنۀ گسترده ای هموار،
تک افتاده درختی چند، دور از هم،
و قوس گنبدی از بامهای روستا،پیدا
و همچون شاخۀ پرخوشۀ ابریشمین،در باد
دوان دود از سرش_بر آبی مهتابگون_بالا.

و گویا در کنار شرقیِ آن تپّه_یادم نیست_یا غربی،
خمیده طاق پیشانی یلندی،بیستون،ضربی،
و امّا ناتمام انگار،و باقی مانده از دیرینه های دور
چو از اعصار پیشین یادِ گنگ و مبهمی در خاطرِ آفاق
وشاید یک بُرش، چون مقطعی از طاق.
و در سوی دگر،زیر یکی از آن درختان غریب از هم
تک وتنها
بُزی خیزان به سوی شاخه ای،برپا.
و جُنبان سایۀ مهتابیش،کمرنگ،
به خاک تیره گون برجا و نابرجا.
صدای غرّش رعدی مرا ناگه به خویش آورد.
رها شد شاخۀ دستم؛
بُزک ترسان به سویی جست و من چالاک،
کشیدم ریشه های خویش را از خاک؛
و سوی کوچه باغِ دیگری از شب روان گشتم،
دلم چون سایۀ مهتابیم غمناک.

                                ***

نمودند و ربودند، آه!
کجا؟کی؟خوب یادم نیست.
دَوَد گهگاه

به لوحِ حسرتم زآن آشنا تصویر خطّی چند،
مِه اَندود و پریشان،می درخشد...می شود خاموش.
نپرسیدم
که من آن نقش خواب آلود را آیا
شبی درخوابهای ماتفام کودکی دیدم؟
و یا در عُمر و عالم های دیگر،پیش از این پیکر؟

گمانم باغ بود و باغ انبوهی.
نمی دانم،
و شاید بیشه ای در دامن کوهی.
شبی شاداب،
_شبِ شبها_
کشیده بر سرِ خود نازکِ نورانیِ مهتاب.
گریزان لحظه ها همسایۀ خواب و فراموشی.
سپهر آرام،
و من تنها در آن بیشه،روان با خویش و خاموشی.
سرم پرشور و دل بی تاب
و بر سازِ خموشی می زدم مضراب:

       -«سلام ای شب!شبِ مهتابی ِ پاییز
        سلام ای لحظه های خوب،سرشار از جمیل جاری هستی،
        عیار خوشترین آمیزۀ هشیاری و مستی،
        سلام ای خلوت پاکِ نجیب،ای ژرفناهای زلال حس و اندیشه
       سلام ای باغ، ای بیشه.»

و باران نرم نرم از خیمه های روشن مهتاب می بارید.
و زیر گامهایم خش خش خشک خزان تر می شد وخاموش.

ومن پرشور و بی هیچ از شگفتی،باز:
       -«ببار،ای روشنایِ پاک،
          فرو ریز ای نخستین نم نم باران پاییزی

            زلالت را بر این افتاده تر از خاک.»
و خود را مثل موجی از هوا،یا قطره ای باران،
و شاید تکّه ای از کوه، از شب، از فضا،احساس می کردم.
و روحم  -در صمیم لحظه ها جاری-
چنان دمساز با روح طبیعت بود،
که از هر بود و باشندۀ دیگر،به او نزدیکتر بودم.
و در من موجی می زد شور
و از من می تراوید آن نشاط و نور.
و نجوای سکوتم سایه می افکند  تا بس دور.
          -«خوشا این لحظۀ پر نور و از سیّالۀ جانِ جهان لبریز،
             خوشا این لحظۀ بشکوه برخورداری از بودن،
            خوشا من،این من ناچیز،
            خوشا ما : باغ، من ، مهتاب،
            و روح کائنات و این شب بارانی پائیز.»
و آنگه کائنات از لذّت این مهربان پیغام،
گلش از گل به شادی می شکفت و برق می زد شوق در چشمش
و من غَنجِ دلش را می شنیدم خوب
و می دیدم سماع وشور او را در پس آن ظاهر آرام
که ناگه غم!...هجومی شوم و غافلگیر
و ناگه پرده دیگر کرد سازم _دردمند_از سوزِ پنهانی:
      -«من امشب ازشما می پرسم،ای ارواحِ شادِ کائنات، آخر
         چرا با این همه اِنس نجیب و آشناجانی،
         مرا در جمع خود بیگانه می دانید؟
         و این تصویرهای نازنین را در خلوص روشن باور
         ندیده سیر،بیرحمانه و جاوید

         به قعر ظلمتی بی روزنم رانید؟...»
و می دیدم که روحِ کائنات انگار در خود می گدازد گرم
و رو می پوشد، از بس شرم.

         -«...و امّا این شکایت نیست،یا فریاد،یا زنهار
          همین می پرسد این فرزندِ خاک اَزتان:
          حکایت با که گوید،یا امانت با که بسپارد،
          ز شومی های این نامادر عیّار؟
          ز شومی های این فرزند و زنهار و امانت خوار؟
          حکایت با که گویم من
          در این سودایِ آب و آفتاب و خاک،
          که من،این کمتر از خاشاک،
          سبکتر از پر مرغان افسانه،
          و بی آزارتر از روحِ پروانه،
          به دوشِ این شتر کین پیر مادَندَر
          گرانتر می نمایم زآن همه کوهان.
          بیا ای نم نمِ بارانِ پائیزی
          بشوی از روحِ این پروانه درد و گردِ اندوهان.»
                                  ***

نمودند وربودند،آه!
                       [دیگر هیچ یادم نیست.
      

صدا؟یاخدا؟

                                                                                               نیم جو از کائنات حسّی وعقلی
                                                                                               برسر بازار «کُن ،فکان» بنماند
                                                                                                                          سعید طائی
                                                                                               تنها صداست که می ماند
                                                                                                                           فروغ فرخزاد

گاه از خیال وخلوت خود پرسم
کآن چیست،یا چهاست که می ماند؟

از کائناتِ حسّی وعقلی چیست
گیرم دروغ و راست که می ماند؟

وز امر و خلق عالم و آدم چیست
کآن نز در فناست که می ماند؟

ز اجرام چرخ، روشن اگر تاریک
تا چند وچندتاست که می ماند؟

از جنبش وسکون،که دو آیین است
تا خود چه مقتضاست که می ماند؟

وز آن سه روح مادر،آیا حس
یا نطق،یا نماست که می ماند؟

چار اسطقس وشش جهت و نُه بام
زایشان امان کراست که می ماند؟

آیات روشنایی و زیبایی
یا زشتی و دُجاست که می ماند؟

شب یا خیامِ ظلمتِ صد تویش
یا روز و روشناست که می ماند؟

ارواح آبها و زُلالیها
یا غلضت وغطاست که می ماند؟

زاغِ پلید وخاکِ سیه، یا آنک
سیمرغ و کیمیاست که می ماند؟

سنگ وسفالِ تیره دل وسفله
یا دُرِ پربهاست که می ماند؟

روح گُل و روایح جان پرور
یا سیر و گندناست که می ماند؟

دیهور،آن قدیمِ بلند،آن سَر
یا خاکِ زیر پاست که می ماند؟

از آدمی،که ماهگُل هستی است
خود چیست،در چه جاست که می ماند؟

زین شاهکارِ خلق،کدامین امر،
شایستۀ بقاست که می ماند؟

از جاری و ز پاری و پیرارش
آیا چه ماجراست که می ماند؟

گندِ وقیح و رذل وقاحت یاک
عطرِ گل حیاست که می ماند؟

یک رنگی و فروتنی وپاکی
یا کبر،یا ریاست که می ماند؟

رنج گدا و ناله و نفرینش؟
یا عیش پادشاست که می ماند؟

از نطفه هاش،نسل شبق،وَالماس
یا لعل و کهرباست که می ماند؟

وز گنبدانش،چین وختن،یا هند
یا روم یا ختاست که می ماند؟

آبادبوم شهر گل آذین،یاک
ویرانه روستاست که می ماند؟

ازیادگارهای عزیزش چیست
و آن کرد وگفت و خواست که می ماند؟

شعرش، صدا و سایۀ روحش،آن
بر ذاتِ او گواست که می ماند؟

یا آن تغنّی غم وتنهاییش
آن شور و آن نواست، که می ماند؟

زآن نقشها که بست؛کدامین نقش
بر لوح اقتضاست که می ماند؟

وَز آن کتیبه های کتب کار است
گفتن یکی سزاست که می ماند؟

در غربتِ وجود، سلامی گرم
از یار آشناست که می ماند؟

این آتش نجیب سعادت،عشق
این اوجِ اوجهاست که می ماند؟

این روح را بلندترین پرواز
در ذروۀ علاست که می ماند؟

یا خشم وکین و نفرت و بیدادی
یا حیلت و دغاست که می ماند؟

گفت آن عزیز و آرزویی زیباست:
«تنها صدا، صداست که می ماند»

این آرزوست،آرزوی ماندن
وآنگاه ادّعاست که می ماند.

آیا صدا ،تپیدنِ موجی چند
در پردۀ هواست که می ماند؟

آن چند لحظۀ گم وگور، آن محو
در بیکران فضاست که می ماند؟

هر موج کاوفتد به هوا،یا خود؟
تنها صدای ماست که می ماند؟

امواجِ سفلگی هم،یا تنها
امواجِ اعتلاست که می ماند؟

گیرم که ماند،تازه خود این،دردا!
درد است،نی دواست که می ماند.

از کوهمرغِ روح وتنی چونان
این کاهپر رواست که می ماند؟

خورشید میرد-آن عظمت- وز او
این ذرّه،این هباست که می ماند؟

این هرزه لرزه های پریشانگرد
چون است؟ یا چراست که می ماند؟

وآیا پس از هزار هزاران سال
کس پرسد این که راست که می ماند؟

بازآفرینِ جان و جمال ما
یا چیزکی جداست که می ماند؟

گویند روح مانَد ، یا شاید
ارواح پارساست که می ماند

شاید صدای روح،صدای دل
وآن شعلۀ ذکاست که می ماند

گیرم که ماند-فرض و خیال- امّا
با کیست،یا کجاست که می ماند؟

روحی جماد و بی حرکت،یا آنک
در نشو  و ارتقاست که می ماند؟

ماندن چه سود،بی تپش و تابش
سنگ است،یا گیاست که می ماند؟

دیهور گفت:هیچ نماند. هیچ
وین آرزو خطاست که می ماند.

جز خود نخواهد «او»-چه کنیم- وآنگاه
ماشاء و مایشاست که می ماند!

قُدُّوس دوس هل لَلَـه لو،گویا
تنها خدا،خداست که می ماند؟!

آن پنجره

امشب چو ز شب اغلبی سرآید
وآفاق لب از گفت وگو ببندد
تا از پسِ آن قُلۀ جنوبی
فانوسِ شبان یک شکر بخندد
                                                آن پنجره را باز می کنم ،باز
آن پنجره را باز می گذارم
آن نورسرشت،ای نسیم پیکر
چون خنده زد آن روشنِ خجسته
تو نیز بیا،روشنی بیاور

                                                تاریکم وتنها(تو نیز شاید؟)
تاریکم وتنها،تو نیز بی من
شاید نه چنانی که می پسندی
من چشم به ره،پنجره گشوده
دیگر نکند ز آنسویش ببندی؟!

                                                آن شب چه کشیدم،چه بد!چه بیداد!
آن شب چه کشیدم،چه بد!چه دشوار!
هر مو به تنم شکوه ای دگر داشت.

خاموشیِ شب می گریست با من،
امّا نفسش نکهتِ سحر داشت.
                                                یعنی:بگذر!شب گذشت،ای مرد!
یعنی بگذر!شب گذشت،برخیز!
برخیز و به فکر شبی دگر باش
اینک شب دیگر،سیه چو چشمت،
ای سبز گلی پوش،باخبر باش
                                                امشب چو ز شب اغلبی سرآید،...

امشب چو زشب اغلبی سر آید،
وآفاق لب از گفتگو ببندد؛
تا از پس آن قلۀ جنوبی
فانوس شبان یک شکر بخندد،
                                                آن پنجره را باز می کنم باز

آن بالا

داشتم با ناهار
یک دوپیمانه از آن تلخ،از آن مرگابه

زهر مارم می کردم؛
مزه ام لب گزۀ تلخ وگِس با همگان تنهایی.
پسرک
-پسرم-
در سِکُنجِ دو ردیفِ قفسکهای کتاب،
رفته بود آن بالا
دستها از دو طرف واکرده،
تکیه داده به دو آرنج،گشوده کف دست
پای آویخته و سر سوی بالا کرده.
مثل یک مرد که بر دارِ صلیب.

یا اگر باید هموار بگویم،شاید،
مثل یک چوبِ نه هموارِ صلیب.
خواهرش گفت:
               «بیا پایین،زردشت!»

مادرش گفت:
               «بیا پایین مادر!

وقت خواب است،بیا،من خوابم می آید.»
- گفت زردشتِ صلیب-
«من همین بالا می خوابم.»
من به او گفتم،یا می گفتم می باید:
«تو بیا پایین ،فرزند!
پدرت آن بالا می خوابد»
                        یا شاید:
«پدرت آن بالا خوابیده است!»

از غزلهای ۶و۷

امشب دلم آرزوی تو دارد.
نجواکنان و بی آرام،خوش با خدایش،
می نالد وگفتگوی تو دارد.
      -تو آنچه در خواب بینند
      پوشیده در پرده های خیال آفرینند.
      تو آنچه در قصّه خوانند.
      تو آنچه بی اختیارند پیشش،
      خواهند ونامش ندانند-
امشب دلم آرزوی تو دارد.
*
*
دل آرزوی تو،وآنگاه

این بسترِ تهمت آغشتۀ چشم در راه
بوی تو،بوی تو،بوی تو دارد.
    - بوی تو در لحظه های نه پروا ،نه آزرمی از هیچ.
      دل زنده،تن شعلۀ شوق،
      هولی نه، شرمی نه از هیچ.
      بوی گلاویزی و بیقراری
      ولذت کام و شب زنده داری.-
ای غرفۀ نور،در این شبِ کور
تو راهِ روحی،کلیدِ گشایش،
وین زندگی را-چه بیهوده!-تنها بهانه.
تو صحبتِ عشق وآنگاه
خواب خوش آشیانه.
در ساز عُمر من،این غمگن،این غمگنانه،
پرشورتر پردۀ عاشقانه.

ای گفت وگوی دلم با تو، وز تو
تو روح روییدنی،سحرِسبزِجوانه.
تو در خزان غم آلودِ زندان،
چون صد سبو سبزنای بهاری
گم کرده های دلم را-چه تاریک!-
آیینۀ روشن بی غباری
ای لحظه ها از تو نابِ سعادت،
ای زندگی با تو پرشور وشیرین،
ای یادِ تو خوشترین عهد و عادت.
تو رازِ آنی،تو جانِ جمالی.
تو ژرفی و صفوتِ برکه های زلالی،
یک لحظۀ سادۀ بی ملالی،
ای آبیِ روشن،ای آب.
تو نوش آسایشی،ناز لذت،
ای خوب، ای خوبی،ای خواب.

ماجرا کوتاه


                                                             تقدیم به:دکتر مجید کوچکی

 

آری آری،شکر می گویم
گاه گرمم می کنی،ای آتشی هستی
شکر گویان دوست می دارم تو را،ای دوستی ،ای مهر
دوست می دارم تورا،ای باده،ای مستی
شکر می گویم تورا،ای زندگی،ای اوج.
ای گرامی تر،گران تر موج
آه!
بگذریم...
مستی است وراستی،بشنو
راست می گویم.
من،چه پنهان ازتو،در پنهان
گاهی اندیشیده ام با خویش
کاندرین تاریک ژرف نیستی،و اقصای نادانی،
چیست هستی؟یا بگو هستن؟
چون ندانستن،نبودن را شناسم، لیک
چیست بودن؟ چیست دانستن؟
من_چه پنهان از تو،پنهان از خدا چون نیست_
گاه این پرسیده ام از خویش:
می توان دانست آیا،چیست دانستن؟
می توان دانست بودن چیست؟
*
*
*
آه ! آه ! امّا
چی بگویم،چون نمی دانم؟
من نمی دانم که هستی چیست؟یا هستن؟
مستی است وراستی،بشنو
من نمی دانم که دانستن؟
لیک می دانم که چون از باده ای مستم،
جانم از سیّاله ای حسّاس و جادویی،
می شود سرشار،وانگه ناگهان گویی،
بافسون،در پرده های هور قلیایی،
کائنات آواز می خواند که:
                                «آنک مست! آنک مست!»
و اوج گیرد موجهای سحر وزیبایی.
و آید از جوّی اثیری پاسخ و پژواک:
                               «اینک هست! اینک هست!»
مستی است وراستی،آری
راست می گویم.
باده هر باده ست،گو باشد،
_مهر وکین،یا طیفی و انگور ،یا هر شعلۀ دیگر
هچنان کز هر خم وساغر_
من یقین دارم که در مستی
می تواند بود،اگر باشد
هستن وهستی.
شعله هر شعله ست،گو باشد
من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم.
گفن:«
بودن؟یا نبودن؟پرس و جو این است.»
من دراین معنی سخن گویم.
پرس وجو این است،اگر باشد.
گفت او از
بودن،امّا من
از
شدن گویم.
باده هر باده است...
آه!
بس کنم دیگر،
خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی.
زنده باید زیست در اَناتِ میرنده،
با خلوص ناب تر مستی.
-چیست جز این؟
                       نیست جز این راه.
زنده دارد زنده دل دم را.
هرکجا،هرگاه
اوج بخشد کیفیت کم را.
گفت وگو بس،ماجرا کوتاه،
ما اگر
مستیم
بی گمان هستیم.