غزل ۵
در این شبهای مهتابی،
که می گردم میان بیشه های سبز گیلان با دل بی تاب،
_خیالم می برد شاید_
و می بینم چه شاد و زنده و زبیاست؛
الا ، دریاب!_می گویم به دل_بیتاب من!دریاب.
در این مهتاب شبهای خیال انگیز،
مرا با خویش،
تماشایی و گلگشتی است بی تشویش.
خیالم می برد شاید،
و شاید خواب؛با تصویرهایش گیج.
و سیلِ سایه اش آسیمه،سرگردان، چنانچون طعمۀ گرداب.
دلم گویی چو موج از خود گریزان است؛
و از لبخنده اش ناباوری می بارد و هیهات.
من اما خیره در آنات آن آیات،
چو جان بی سایه و چون سایه بی جان،مانده بر جا مات.
و می گویم به دل:دریاب! بیداری اگر،یا خواب.
نگه کن بیشه ای سبز است و مهتابِ پس از باران.
همه پوشیده آن شبجامۀ زیبای عریانی.
و آرامیده زیر توری پنهان آرامش.
همه بیدار مستان،خفته هشیاران.
یکی بنگر:درختان با پریزادانِ مستِ خفته می مانند،
طلسم خوابشان را انفجاری سخت، حتی آه پروانه.
و پنداری هم اینک،پیر شنگ مست و خواب آلود؛
اقاقی،خیسِ باران،عطسه خواهد کرد.
و رؤیای پری واران،
فراخیزد،فرو ریزد،به ناپروایی،امّا اضطراب آلود.
چنان فوّاره ایی ،رنگین کمان باران.
به عزمی انصراف آمیز،رقصان ریز
[بر سیمابگون تالاب.
ببین،دستی بکش بر این بنفش زلف ابریشم
ولی آهسته و آرام،
که ترسان می پرد،زیبا پری از خواب.
و اینجا...کاج باران خوردۀ پر عطر،
حباب صمغ صد جا بر تنش، گویی
چراغان کرده با صد گوهر شبتاب.
و این امرودِ وحشی، با هزاران برگ،
اگرچه سیر و سیراب است،اما باز
تو پنداری هزاران گوش خوابانده
صدای آشنای پای باران را
به هر گوشش یکی آویزۀ شاداب.
و سروستان یک شب در میان سیراب از بارانِ تا شبگیر بارنده
و نرگس زارها،تصویرهای سایه شان از پر سیاووشان
و صف های شقایق،دستۀ گلگون کفن پوشان
و صف های صنوبر_که سیاهی می زند اوراقشان_
[خیل عزاداران و خاموشان.
و گلها و درختانی که شاید نامهاشان نیز
به دشتِ لوحه ای،باغِ کتابی نیست.
و بی نامان زیبا روی و خاموشی.
که _از بس ناز_با مرغان جنگل نیزشان هرگز خطابی نیست.
الا دریاب_می گفتم به دل_در یاب
تو عمری در کویر خشک سر کرده،
اگر جویی همان است این،همان دل خواستۀ نایاب.
شب است و بیشه باران خورده و مهتاب...
شکسته در گلویش هق هقِ گریه
دلم_دیوانه_اما داستان دیگری می گفت:
_«همان است این و می بینم،
کبودِ بیشه پوشیده است بر تن آبی مهتاب مینایی.
همان است این و می بینم،شبِ ترگونۀ روشن.
همان افسانه و افسون رؤیایی،
شب پاک اهورایی.
تجلی کرده با زیباترین جلوه
شکوه جاودانه روح زیبایی.
همان است این و می بینم،ولی افسوس!...»
من این آزرده جان را می شناسم خوب،
در این جادو شبِ پوشیده از برگ گلِ کوکب،
دلم_دیوانه_بودن با تو را می خواست.
سروش آوازها می خواند،مسحور شکوه شب،
ولی مسکین دلم،انگشت خاموشی نِهان بر لب،
شنودن با تو را می خواست.
به حسرت آن چنان می گفت از «آن شبها»ی رؤیایی
که پنداری نبیند هیچ از «این شبها»
«خوشا» می گفت،با ناخوشترین احوال،سر در چاه تنهایی:
«خوشا،دیگر خوشا،آن نازنین شبها !
که ما در بیشه های سبز گیلان می خرامیدیم.
و جادوی طبیعت را در افسونِ شب جنگل
به زیبا تر جمال و جلوه می دیدیم.
و اما بی خبر بودیم،با شور شباب و روشنای عشق،
که این چندم شب است از ماه؟
و پیش از نیمشب،یا بعد از آن،خواهد دمید از کوه؟
و خواهد بود،
طلوعش با غروب زهره،یا ظهر زحل همراه؟
چرا که در دل ما آفتاب بی زوالی روز و شب می تافت،
و در ما بود و گردِ ما
طواف کهکشانها و مدارِ اختران روشن هرشب.
و از ما و برای ما
طلوع طلعتِ روشنترین کوکب.
خوشا آن نازنین شبها
و آن شبگردی و شب زنده داریهای دور از خستگی تا صبح،
و آن شاباش و گهگاهی نثار ابرهای عابر خاموش.
و گلباران کوکبها،
و کوکبها و کوکبها...»