عطر

به سمت ابرهایی دیگر
در آسمان های غریب
                              می رفت
و آنگاه که کلام ما معطر شد
ما را
       قدیس
               خواند
و ما
دانش ابر
و اعتبار آسمان هایی شدیم
که او
      از میانشان
بی پرچم و بی سلسله
                            می گذشت
به سمت ابرهایی دیگر.

یافتن

اقلیم افسانه
بانوی من
بالای پله های جهان بود
و رستاخیز من
                    از نجوای کبوتران بود
هنگام که از گم شدگی هاش می گفتند
و ناگهان
میان فنجان ها و صندلی ها
حاشیه های قالی و بوسه های صبح بخیر
بیتابی من
             آغاز شد
در پایان جست و جوهای او
از کوچه های ماچین
تا خانه های بابل.
   

از سونات نیلوفر

قلب دیگری میان قلبم زده شد
و بی که بر بلند باشم دیدم که خواب هی دور شد
گاهی که قلب مرا جاروب بنفشه رویید
و چهرۀ دیگری تاریخی شد در این اتاق
چهرۀ دیگری که من نیست
و حتی
          میهمان من
                           نیست
آرام بتاب! بنفشۀ قلب
آرام بتاب، لالۀ پیریم

حلال من باد بوسه ای که گرفتم از مژه هات
مژهات شفای من بود و از بوسه ام عتیق شد و زلف
                         ایامم شانه زد و من خواب نبودم که شانه شکست.
کتف چپم از عشق می سوزد من که شاپورم
ای قصه گو!

خنجر بردار
             یا
تا بردارم کنی گیسوت را بیاویز
بی گفت و گو!
کمال شعر عتیق

ای مقصود!
نشیب
از بلند ابروت
خنجر بردار از گلوم و آنگاه شادی نسیم باش
که می وزد دورتر از شهر ما فصلی رنگی تا به آب و درخت فرصت می دهد
جایی که از دست نیلوفر
آفتاب را می ستانی
و بعد نیلوفر
آرام را پیدا می کند
و سایه گم می شود.