قلب دیگری میان قلبم زده شد
و بی که بر بلند باشم دیدم که خواب هی دور شد
گاهی که قلب مرا جاروب بنفشه رویید
و چهرۀ دیگری تاریخی شد در این اتاق
چهرۀ دیگری که من نیست
و حتی
میهمان من
نیست
آرام بتاب! بنفشۀ قلب
آرام بتاب، لالۀ پیریم
حلال من باد بوسه ای که گرفتم از مژه هات
مژهات شفای من بود و از بوسه ام عتیق شد و زلف
ایامم شانه زد و من خواب نبودم که شانه شکست.
کتف چپم از عشق می سوزد من که شاپورم
ای قصه گو!
خنجر بردار
یا
تا بردارم کنی گیسوت را بیاویز
بی گفت و گو!
کمال شعر عتیق
ای مقصود!
نشیب
از بلند ابروت
خنجر بردار از گلوم و آنگاه شادی نسیم باش
که می وزد دورتر از شهر ما فصلی رنگی تا به آب و درخت فرصت می دهد
جایی که از دست نیلوفر
آفتاب را می ستانی
و بعد نیلوفر
آرام را پیدا می کند
و سایه گم می شود.