از شاعر به ملک التجار در طلب عهد وفای ایرج:


ایرج:
اقوال پر از مکر و فسون تو چه شد
الطاف ز حد و عد برون تو چه شد
با آن همه وعده ها که بر من دادی
غاز تو چه شد بوقلمون تو چه شد

 

 ملک التجار:
ایرج ز خراسان طلب غاز نمود
باب طمع و آز به من باز نمود
غافل بُوَد او که غاز با بوقلمون
چون دانه نبود پرواز نمود
 

ایرج:
حیف است که خُلفِ وعده آغاز کنی
با شعر مرا از سر خود باز کنی
با داشتن هزارها بوقلمون
از دادن یک بوقلمون ناز کنی

 

 ملک التجار:
ای آنکه سزد خوانم اگر شهبازت
طوطی است همی کلک شکر پردازت
چون صرفه نبردم از تو غازی همه عمر
هرگز ندهم بوقلمون و غازت

 

 ایرج:
ای وعدۀ تو تمام بوقلمونی
یادآر از آن وعده در بیرونی
از آن همه ثروت وکیل آبادت
یک غاز به من نمی دهی ای ک...و...نی

شمارۀ ۴ هر وقت که دیدی غَضَبت رو آورد


هر وقت که دیدی غَضَبت رو آورد
از یک تا صد شماره کن ای سره مرد
در ضمن شماره عقلت آید سر جای
دیگر نکنی آنچه نمی باید کرد
 

شمارۀ ۵ اکنون که هوای ری به سر دارم و بس


اکنون که هوای ری به سر دارم و بس
ملبوس همین پوست به بر دارم و بس
ز اسباب سفر که جمله مردم دارند
من بنده همین عزم سفر دارم و بس
 

شمارۀ ۶ دیدیم بسی چون تو در این عمر قلیل


دیدیم بسی چون تو در این عمر قلیل
کز کبر چو پشه بود در چشمش پیل
ریشش بدمید و شد گدای سر کوی
آری از ریش می شوند ابن سبیل
 

شمارۀ ۷ ای دوست به ذات حق تعالی سوگند


ای دوست به ذات حق تعالی سوگند
کز هجر تو ساعتی نیم من خرسند
وز یاد تو هیچ گه تغافل نکنم
تا حشراگر برند بندم از بند
 

شمارۀ ۸ دیروز چه گُلهای جهان افروزی


دیروز چه گُلهای جهان افروزی
امروز چه سرمای گلستان سوزی
آرندۀ بَرد و آفرینندۀ وَرد
روزی آن طور می پسندد روزی
 

شمارۀ ۹ آمد به چمن برف شگرف خنکی


آمد به چمن برف شگرف خنکی
در قور که دید همچو برف خنکی
ناگه ز دل غنچه برون آمد برف
چون از دهن ملیح حرف خنکی