شماره ۱


بوی غم و درد خیزد ، امشب ز بام و در من‎ ‎
طوفان اندوه ریزد ، باران غم بر سر من‎
اکنون در این شام تاری ، از گونه من به یاری‎
کس زنگ اندوه نشوید ، جز اشک چشم تر من‏‎
شام غمم را سحر نیست ، آه دلم را اثر نیست‎
او را ز حالم خبر نیست ، ای واژگون اختر من‎
من کیستم ؟ دردمندی ، افسرده ای ، پای بندی‎
آری ز شاخ محبت ، این بود بار و بر من‎
افسونگری ، خوب چهری ، سنگین دلی ، سست مهری‎
زهر غم و نامرادی ، سر داده در ساغر من‎
با دلبری ها که کردی ، افسونگری ها که کردی‎
دل بردی از من به یغما ، ای عشق غارتگر من‎
از هر که جز تو گسستم ، عهد دو عالم شکستم‎
یکباره دل بر تو بستم ، عشق تو شد رهبر من‎
تا شد دل من سر انجام ، با آن همه توسنی رام‎
آتش زدی بر من خام ، رفتی به قهر از بر من‎
اکنون به پیش من ای یار ، خالی است جای تو بسیار‎
دردی است هجر تو دشوار ، بر این تن لاغر من‎
کو آن همه بی قراری ؟ کو آن همه آه و زاری ؟‎
کو آن همه عشق و یاری ؟ ای نازنین دلبر من!‏‎
از خود مرا طرد کردی ، جفت غم و درد کردی‎
از غم رخم زرد کردی ، خوش سوختی پیکر من‎
آه از جفای تو صیاد ، کاینسان مرا بردی از یاد‎
در خون کشیدی زبیداد ، یکباره بال و پر من‎
هر چند در آتشم من ، با ناخوشیها خوشم من‎
با من بکن هر چه خواهی ، این است اگر کیفر من

 

شماره ۲


دیدی که در دلش اثری از وفا نبود ؟
دیدی که کرد آنچه به عاشق روا نبود ؟
یا با منش نبود وفا ، یا که از روز ازل ،
او را به هیچ روی ، نصیب از وفا نبود
لیکن چه غم که یار وفا کرد یا نکرد
در درس عشق ، حرفی از این ماجرا نبود‏
ما را بس است ، اینکه ز یادش نمی بریم
دیگر چه غم که در غم ما بود یا نبود
صد نکته گفتمش به زبان نگه ولی ،
با من ، نگاه او ، نگاه آشنا نبود
یک عمر داشتم گله از بخت و عاقبت ،
دیدم ز چشم یار که حکم قضا نبود
دی رفت و گفت در سر تو مهر دیگری است
می خواست پا کشد زمن اینش بهانه بود
دهقان بگو به یاد غزل های شهریار
‏«یاد باد آنکه جز بر روی منش دیده وا نبود»‏

شماره ۳


شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت!‏
به گریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت
شبی به عمر ، گرم خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بستۀ ما‏
صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت
مراست عکس تو یادآور سفر ، آری
چه سان توانم از این طرفه یادبود گذشت
غمین مباش و میندیش ازاین سفر که تو را
اگرچه بر دل نازک غمی فزود ،گذشت

شماره ۴


خبر داری در این خاموشی سرد
چه توفانی ، چه غوغایی نهفته است‎
خبر داری دراین یک قطرۀ اشک‎
به چشم من چه دریایی نهفته است؟

زبانم گرچه راز دل نمی گفت‎
نگاهم با تو گرم گفت و گو بود‎
مرا ای همچو عمر رفته از دست!‏‎
گل رویت بهار آرزو بود

چو دانستی که بخت از من رمیده است‎
تو هم – ای جان شیرین ! رو نهفتی‎
نگفتی از من بیدل چه دیدی‎
نگفتی – جان شیرینم ! نگفتی!‏

امید من ! نمی خواهی بدانی‎
که پلها در قفای ما شکسته است‎
رهی گر هست ، پیش روست ، زیرا‎
ره برگشت ما ، دیری است بسته است

شماره ۵


غم نیست گر تو هم هوس این و آن کنی
با من چه کرده ای تو که با دیگران کنی!‏
ای گل که دل به صحبت هر خار و خس دهی
از نیش خنده خون به دل باغبان کنی
گویند روزگار تو با دیگران خوش است
تنها به ما چو می گذری سر گران کنی
باور نیایدم که تو نا آشنا پرست
تنها مرا به تیر غم خود نشان کنی
هر گز نکرده ای تو ستمگر به کس وفا
تا با من شکسته دل خسته جان کنی
جز خون دل به ساغر من عاشق چه کرده ای
تا در پیالۀ دگران هم از آن کنی‏

شماره ۶


عمری دلم به سینه خروشید و ناله کرد
در حسرت شکفتن گلزار آرزو
هر سو امید رفت و تهی دست بازگشت
آویخت تا نگاه من آخر به چشم او

در آن سکوت مبهم و شیرین، نگاه او‏
لغزید روی تودۀ خاکستر امید‏
یعنی : از آن نگاه که فرستادمش ز دور ،
او آنچه مانده بود از آن عشق مرده ، دید

گفتم به دل که : گلبن امید من شکفت
وین است آنکه بود تو را عمری آرزو
غافل که باز از پس یک عمر سوز و ساز
اینک همان حکایت سنگ است با سبو!‏‎ ‎

عمری درون سینه دلم نغمه ساز کرد
تنها و دردمند و کسش هم نوا نبود
مرغ بهشت بود و یکی همزبان نداشت
گوش کسی به نغمۀ او آشنا نبود‏

شماره ۷


دیگر ای مایۀ شوربختی
از دل بیقرارم چه خواهی ؟
کُشتی آن عشق دیرینه ام را
دیگر از حال زارم چه خواهی؟

گرچه هرگز زبان تو ای گل
نکته ای ز آنچه باید ، نگفته است
لیک در چشم تو خوانده ام من
آنچه از من زبانت نهفته است

من هم ای مایۀ ناز ، دیری است
با خیال تو دارم سر و کار
وه چه شبها که تا بامدادان
مانده ام با خیال تو بیدار!‏

گرچه آن شعلۀ تند و سر کش‏
در دل سرد من گشته خاموش
لیک مشکل که یکباره گردد ،
خاطرات جوانی فراموش

در دل سرد غم پرور من
آتش عشق پیشین فسرده است
آری اینک دل مردۀ من‏
مدفن آرزوهای مرده است

نرگس چشم مست تو دانی
در دل من چرا جای دارند ؟
زآنکه روی مزار عزیزان
دیگران نیز گل می گذارند

 

شماره ۸


به دنبال هیاهوی نگاهی
دگر ره مانده چشم حسرتم باز
نگاهی گرم و مستی بخش و مرموز
مرا هر لحظه می خواند به آواز

ولی دیری است کاندر سینۀ من‏
همه امیدها بر باد رفته
اگر روزی دلی در آن طپیده است
کنون دل مرده و از یاد رفته

نگاهی دلنواز و مستی آموز
زند هر دم به تار جان من چنگ
چه می گوید ؟ خدایا ! آشنا نیست
به گوش جان من این طرفه آهنگ‏

چه رازی در نگاه او نهفته است ؟
که گویی بسته جان من بدین راز
غمی مبهم زند در سینه ام موج
دگر ره مانده چشم حسرتم باز

شماره ۹


این بار دل نوید ظفر می دهد به من
کان گل ز عشق خویش خبر می دهد به من
تا فتنه ، روزگار نیاید به قصد دل
صد بوسه زان لب چو شکر می دهد به من
غم نیست گر که در پی این یک دو روزِ وصل‏
عمری زمانه خون جگر می دهد به من
پیداست در نگاه تو ای مایۀ امید من‏
رازی که ذوق و حال دگر می دهد به من
در کنج بی کسی پر و بالم شکسته بود
بار دگر هوای تو پر می دهد به من
گر سوختم چو شمع سرا پا ، از این خوشم
کاین سوختن نوید سحر می دهد به من

شماره ۱۰


سالی دگر به عشق تو ای سیم بر گذشت
آری گذشت لیک به خون جگر گذشت
یک دم به دامنم ننشستی چون اشک و عمر ،‏
در حسرت وفای تو با چشم تر گذشت
آن روزهای عشق ،که یادش به خیر باد
تا ما خبر شدیم چه خوش بی خبر گذشت
دامن کشان گذشتی و من بی خبر که دوست
چون عمر رفته ، باز نیاید اگر گذشت
امشب غم تو دارم و خوابم نمی برد
باری بیا که سیل سرشکم ز سر گذشت
شستم بآب دیده به امید وصال تو
گر جز خیال روی تو ام از نظر گذشت
پا بند من ، جوانی از دست رفته بود
شکر خدا که عمر جوانی دگر گذشت